X
تبلیغات
DVD Video
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

ربوده شده‏‎‎‏


Taken

More Photos

کارگردان: پي ير مورل. فيلمنامه: لوک بسون، رابرت مارک کيمن. موسيقي: ناتانيل مکالي. مدير فيلمبرداري: مايکل ‏آبراموويچ. تدوين: فردريک توروال. طراح صحنه: هيو تيسانديه. بازيگران: ليان نيسن[برايان]، مگي گريس[کيم]، ‏فمکه جنسن[لنور]، زاندر برکلي[استوارت]، کتي کسيدي[اماندا]، اليوه رابوردين[ژان کلود]، للاند اُرسر[سام]، جان ‏گريس[کيسي]، ديويد وارشاوسکي[برني]، هالي والانس[ديوا]، نيتن ريپي[ويکتور]، کاميل ژپي[ايزابل]، نيکلا ‏ژيرو[پيتر]، جرارد واتکينز[سنت کلر]، اربن بايراکتاري[مارکو]. 93 دقيقه. محصول 2008 فرانسه. ‏
برايان جاسوس سابق ‏CIA‏ که از همسرش جدا شده، به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصي کار مي کند. تا اينکه ‏کيم دختر 17 ساله او که نزد مادرش زندگي مي کند از او اجازه مي خواهد تا به همراه دوستش آماندا سفري به پاريس ‏داشته باشد. برايان که از خطرات سفر دختران جوان و تنها آگاه است، ابتدا مخالفت مي کند. اما بعد با شرط تماس مرتب ‏و هر روزه تلفني مي پذيرد. کيم و آماندا به محض ورود به پاريس در فرودگاه با پسر جواني آشنا مي شوند. اين پسر بعد ‏از ياد گرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهي از تبهکاران را به سراغ آنها مي فرستد. اين واقعه مصادف مي شود با ‏تماس تلفني برايان از آمريکا با کيم و در نتيجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاق چيان انسان آگاه مي شود. برايان با ‏کمک دوستانش مي فهمد که ربايندگان گروهي آلبانيايي خطرناک هستند و مهلت کمي براي نجات دخترش باقي است. از ‏اين رو بلافاصله به پاريس رفته و شروع به تحقيقات مي کند. براي اين کار به سراغ ژان کلود يکي از همکاران سابقش ‏در وزارت اطلاعات و امنيت فرانسه مي رود. اما خيلي زود مي فهمد که ژان کلود از حاميان باندهاي قاچاق انسان ‏است. برايان با استفاده از مهارت هاي شغل پيشين خود موفق به يافتن رد دخترش شده و سرانجام او را در محلي که ‏مخفيانه دختران جوان را براي لذت ثروتمندان به فروش مي رسانند، مي يابد. خريدار شيخي عرب است و برايان ناچار ‏مي شود تا تمامي محافظان مسلح او را به قتل رسانده و شيخ را نيز بکشد. برايان به همراه دخترش به آمريکا بازمي ‏گردد و او را به همسر سابقش مي سپارد. ‏

چرا بايد ديد؟
پي ير مورل نام آشنايي نيست. لااقل براي کساني که پيشينه فيلمبردارها برايشان جذاب نيست. چون مورل از آغاز دهه ‏‏1990 فيلمبردار و مدير فيلمبرداري فيلم هاي زيادي بوده، از جمله فيلم هايي که بسون تهيه کرده است[مامور انتقال، ‏دني سگه]. و بخت کارگرداني را نيز در سايه او به دست آورده و اولين بار در سال 2004 براي ساختن منطقه 13 ‏روي صندلي کارگرداني نشسته است. ربوده شده دومين فيلم اوست که لوک بسون در مقام فيلمنامه نويس و تهيه کننده در ‏آن حضور دارد. ‏
ربوده شده يک اکشن بسيار مهيج و اندکي کليشه اي است که بازيگراني مشهور را براي روايت داستان ساده اش به کار ‏گرفته، اما در پشت اين ظاهر ساده قصه اي تلخ جريان دارد که سينماي هاليوود تاکنون چندان روي خوشي به آن نشان ‏نداده و فقط يک بار در فيلم اسپارتي به گونه اي شايسته به آن پرداخته است. قصه تلخ برده داري جنسي در زمانه ما که ‏در آغاز کوشيده شده تا از سوي دولت ها انکار يا چشم پوشي شود، اما اسپارتي و ربوده شده با وجود ضعف هايي در ‏پيرنگ داستاني شان کوشيدند تا توجه دولتمردان و مردم عادي را به اين موضوع خطير جلب کنند. در اسپارتي دزديده ‏شده فرزند رئيس جمهور باعث مي شد تا پاي يک مامور کهنه کار به ماجرا کشيده شود و اين بار دزديده شدن دختر خود ‏يک مامور سبب مي شود تا اين جاسوس کهنه کار با استفاده از تجارب و ارتباطات خود در کمترين زمان ممکن دختر ‏خود را بيابد. بديهي است اولين سوالي که به ذهن خطور مي کند اين است: اگر فرزند يک فرد عادي دزديده شود تکليف ‏چيست؟ چه کسي براي نجات او به پا خواهد خاست؟‏
پاسخ روشن است، اما هدف ثانويه سازندگان اين فيلم ها مي تواند اعتناي بيشتر از سوي دولتمردان به همين امر باشد تا ‏افراد معمولي نيز از خدمات مامورين کهنه کار در جنين مواردي برخوردار شوند و دست بالا موضوع برده داري ‏جنسي و قاچاق زن ها و دخترها مهار شود. گفتم مهار و نه ريشه کن که تقريباً کاري غير عملي و نشدني است. چون تا ‏زماني که بازار مصرف وجود دارد، سودجوياني هم هستند که در صدد استفاده از اين محيط مساعد برآيند. البته وقايع ‏پيراموني فيلم مي گويد بايد خوش بين بود، چون خانم فمکه جنسن بعد از حضور در اين فيلم آن قدر متاثر شده که به ‏دفتر ويژه مبارزه با جنايت و مواد مخدر سازمان ملل پيوسته و سفير حسن نيت شان شده است. اگر بسون ندانسته نيز ‏مسبب اين اتفاق بوده، باز جاي اميدواري و شکر باقي است. اما فيلم در قالب يک اثر هنري چه دارد: براي تماشاگر ‏عادي ليام نيسن، فمکه جنسن و مگي گريس[با سريال ‏Lost‏ به شهرت رسيد] و قصه اي پر هيجان و پر کشش نجات ‏دختري نافرمان و ناسپاس به دست پدري وظيفه شناس که به شدت همدلي برانگيز است و نفس را در سينه حبس مي کند. ‏و براي منتقد؛ يک فيلم ديگر از کارخانه پدرخوانده سينماي امروز فرانسه که چند صباحي است فقط در نقش فيلمنامه ‏نويس و تهيه کننده به جوان ها فرصت کارگرداني مي دهد، اما مهر او پاي همه اين فيلم ها وجود دارد. مانند سري ‏تاکسي که معجزه اقتصادي سينماي فرانسه را رقم زد و هنوز با ساختن ادامه هايي ديگر از اين معدن طلا بهره برداري ‏مي شود. ‏
ربوده شده کمترين نسبت را با رئاليسم در پرداخت شخصيت ها دارد. معلوم نيست برايان جاسوس سيا بوده يا نينجا که ‏موفق مي شود به تنهايي از پس اين همه آدم مسلح برآيد؟! و ظاهراً بايد يکي از آن قاتلين خونسرد و عاطفي بسون باشد ‏که حرفه اي است و مهم نيست اين پيشينه از کجا مي آيد. اما در روند نجات دختر بسون و مورل خيلي چيزها را براي ‏او مشروع مي کنند از جمله شکنجه و حتي قتل زير شکنجه که شايد بعضي تماشاگران خشمگين از دزديده شدن دختري ‏‏17 ساله را همراه و ارضاء کند. ولي آيا براي اجراي عدالت فطري بايستي قوانين بشري را هم ناديده گرفت؟ بسون و ‏مورل مي گويند که اين کار با توجه به شناعت کار دختر ربايان و سرسختي شان مجاز است. اما شخصاً مبارزه با فساد ‏درون سيستم پليس و قدرتمندتر شدن آن را ترجيح مي دهم تا نيازي به چنين مامورين خود گمارده اي نباشد. البته اين کار ‏مانع از آن نمي شود که در بيشتر لحظات با پدري نوميد همدلي نکنم. پدري که در پايان جز تشکري خشک و خالي هيچ ‏دريافت نمي کند. صحنه رويارويي او با همسر سابقش و شوهر وي که دخترش را از وي تحويل مي گيرند، و او را تنها ‏رها مي کنند به همه فيلم مي ارزد. ‏
فيلم قرار است در ماه سپتامبر در آمريکا به نمايش درآيد، اما اکران اروپايي آن آغاز شده و به نظر مي رسد خيلي زود ‏بودجه 30 ميليون يورويي خود باز خواهد گرداند. يک توصيه به دخترربايان ناگرامي: موقع دزديدن بچه مردم مراقب ‏باشيد که چه کسي را مي دزديد و اگر پدر فرد مورد نظر با صدايي آرام، خونسرد و قاطع از پشت تلفن گفت که شما را ‏يافته و مثل سگ خواهد کشت، باور کنيد و از خير اين يکي بگذريد!‏
ژانر: اکشن، مهيج. ‏

‎‎مامور انتقال3

Transporter3

More Photos

کارگردان: اليويه مگاتون. فيلمنامه: لوک بسون، رابرت مارک کيمن بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط خودشان. ‏موسيقي: الکساندر آزاريا. مدير فيلمبرداري: جيواني فيوره کولته لاچي. تدوين: کاميل دلاماره، کارلو ريتزو. طراح ‏صحنه: پاتريک دوران. بازيگران: جيسون استيهم[فرانک مارتين]، ناتاليا روداکووا[والنتينا]، فرانسوا برلن[تارکوني]، ‏رابرت نپر[جانسون]، جرون کرابه[لئونيد واسيلف]، ديويد آتراکاچي[ملکوم منويل]، ايان ساندبرگ[فلگ]، اريک ‏ابواني[آيس]، جاستين راجرز[هوراشيو]. 100 دقيقه. محصول 2008 فرانسه. نام ديگر: ‏Le Transporteur 3‎‏. ‏
فرانک مارتين مجبور مي شود دختر دزديده شده لئونيد واسيلف، رئيس سازمان حفظ محيط زيست اوکراين را در حالي ‏که دستگاهي به مچ دست هاي هر دو نفرشان بسته شده، از اين گوشه اروپا- مارسي- به گوشه ديگرش –اودسا- منتقل ‏کند. فرانک خوش ندارد کاري را به زور انجام دهد، ولي اين دستگاه به او اجازه نمي دهد بيش از 75 پا از اتومبيل دور ‏شود و به محض انجام اين کار منفجر خواهد شد. همزمان واسيلف با فرستادن ماموريني سعي در نجات دخترش مي کند ‏و بازرس تارکوني نيز که پايش به ماجرا کشيده شده، سعي دارد با مارتين تماس بگيرد...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
دوستداران آدرنالين خالص بشتابند که خونسردترين قهرمان اکشن زمانه ما بار ديگر سوار اتومبيل زره پوش ‏Audi A8 ‎W12‎‏ خود شده و با محموله سکسي اش شهرهاي مختلف اروپا را زير پا مي گذارد!‏
باور بفرماييد ظاهر و باطن قضيه همين است. مهم نيست که مقدار زيادي زباله هاي سمي قرار است محيط زيست ‏اوکراين و بالطبع دنيا را آلوده کنند، چون انتخاب چنين محموله اي صرفاً عمل کردن به اقتضاي روز است و بس! گفتم ‏محموله، بله دقيقاً در اينجا منظور محموله است که باز مانند دو قسمت پيشين بايد از جايي به جاي ديگر رسانده شود و ‏اين بار هم محموله واقعي همين دختر زيبارو است. ‏
اليويه مگاتون با نام اصلي اليويه فونتانا متولد 1965 است که 1996 در با فيلم کوتاه ‏‎ Forte tête‎ورودي خيره کننده به ‏عالم سينما را در جشنواه آوينيون تجربه کرد. او که در پروژه قبلي بسون(آدمکش) کارگردان دوم بود، پس از فيلم هاي ‏خروج[نامزد جايزه فيلم هاي فانتزي جشنواره فانتاسپورتو] و آزير قرمز سومين فيلم بلند خود را در حالي کارگرداني ‏مي کند که با تم ها و مضامين جدي آثار قبلي خود اندکي دوري جسته است. ‏
اگر مامور انتقال 3 را که در کنار ديگر محصول پاپا بسون(تاکسي) در حال تبديل شده به پديده هاي سينماي ملي فرانسه ‏هستند، گريزراهي براي خروج سينماي اين کشور از بحران هاي مالي ندانيم ره به خطا پيموده ايم. اما مامور انتقال بر ‏خلاف سري تاکسي بيشتر ظاهري بين المللي دارد و براي پخش در بازارهاي جهاني ساخته شده است. تنها چهره ثابت و ‏فرانسوي اين سري فرانسوا برلن است و تنها کاربرد مجموعه گسترش شهرت استيتهم به عنوان قهرمان خونسرد اکشن ‏هاي زمانه ماست. کسي که به ادعاي نشريات صحنه هاي بدل کاري فيلم را نيز خود انجام داده و در طول 16 هفته ‏فيلمبرداري در فرانسه، روسيه و اوکراين از انجام هيچ کار سختي روي گردان نبوده است. ‏
البته مطابق معمول همه دنباله سازي ها، منتقدان ريز و درشت اين و آن سوي آب، فيلم را با قسمت اول آن مقايسه کرده ‏و آن را ضعيف تر ارزيابي نموده اند. اما بياييد منصف باشيم: کدام يک از سازندگان فيلم ادعايي جز پر خرج تر و مهيج ‏تر ساختن دو قسمت بعدي و در نتيجه استفاده از معدن طلاي تازه دست آمده-و کاريزماي استيتهم- داشتند و دارند؟ ‏
مي شود فيلم را يک محصول منسجم و يک مکانيسم توليد هيجان ناميد که در جاده ها شکل مي گيرد و مانند نياي دهه ‏نودي چون سرعت(يان دي بانت) به همه قراردادها وفادار مي ماند. بدل کاري ها تاثيرگذار، مکان ها جذاب و بازيگرها ‏با توجه به پيش زمينه ذهني تماشاگر انتخاب شده اند تا کمترين مشکل بر سر راه هضم اين غذاي چرب و گران باقي ‏بماند. مانند رابرت نپر چهره منفي فيلم که با مجموعه تلويزيوني فرار از زندان به شهرت رسيد، و کاري جز تکرار ‏همان نقش در آدمکش و مامور انتقال نمي کند!‏
ژانر: اکشن.

رويداد


The Happening

20th Century Fox's The Happening

نويسنده و کارگردان: ام. نايت شيامالان. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: تاک فوجيموتو. تدوين: کنراد ‏باف. طراح صحنه: جنين کلوديا اُپول. بازيگران: مارک والبرگ[اليوت مور]، زوئي دشانل[آلما مور]، جان ‏لگوئيزامو[جولين]، اشلي سانچز[جس]، بتي باکلي[خانم جونز]، اسپنسر برسلين[جاش]، رابرت بيلي جونيور[جرد]. 91 ‏دقيقه. محصول 2008 آمريکا، هندوستان. نام ديگر: ‏Green Planet، ‏The Green Effect‏. ‏
نيويورک، زمان حال. ناگهان مردمي که در سنترال پارک هستند دچارآشفتگي شده، کلمات خود را تکرار کرده يا بي ‏حرکت شده و ببرخي نيز عقب عقب گام برمي دارند. سپس يکي از زناني که در پارک نشسته دس به خودکشي مي زند.‏
اليوت مور معلم علوم که همان روز درباره اختلال ها و پديده هاي غيرطبيعي در کلاس حرف مي زند، بعد از شنيدن ‏خبر واقعه سنترال پارک و تکرار آن در نقاط ديگر تصميم مي گيرد به همراه همسرش از شهر خارج شود. رسانه ها ‏اين اتفاق را حمله اي تروريستي تخمين مي زنند، مدارس تعطيل و بسياري راه خارج از شهر را در پيش مي گيرند. ‏اليوت به همراه همسرش الما و همکارش جولين و دختر کوچک جس او راهي فيلادلفيا مي شوند. اما گسترش فاجعه راه ‏ها را نا امن کرده و اخباري که از نقاط ديگر مي رسد نيز خوشايند نيست. قطار در نيمه راه توقف کرده و آنها اجبارا ‏پياده به راه ادامه مي دهند. ارتباطات اعلب قطع شده و جولين که خبر ناگواري از همسرش دريافت کرده، جس را نزد ‏آلما و اليوت گذاشته و براي کمک به همسرش راهي مي شود. اما بعد از مسافتي نه چندان طولاني کشته مي شود. ‏
اليوت ديگر يقين دارد که اين واقعه، يک حادثه طبيعي مانند سونامي يا مانند آن است که از راه هوا گسترش مي يابد و ‏هر کس در معرض آن قرار بگيرد دست به خودکشي مي زند. اليوت، آلما و جس به راه ادامه مي دهند و بعد از طي ‏حوادثي به منزل پيرزني به نام جونز تنها مي رسند. به نظر مي رسد پيرزن نيمه مجنون است، اما به آنها پناه مي دهد. ‏فرداي آن روز خطر به آن ناحيه نزديک شده و پيرزن نيز خودکشي مي کند. مدتي بعد خطر رفع مي شود و اليوت، آلما ‏و جس نجات مي يابند. اما مدتي بعد در پاريس....‏

چرا بايد ديد؟
منوچ نايت شيامالان متولد 1970 پونديچري هندوستان است و با فيلم سومش حس ششم[١٩٩٩] تبديل به يکي از محبوب ‏ترين و مشهورترين فيلمسازان هاليوود شده است. او در واقع کسي است که رگه هايي قوي از اعتقاد به ماورالطبيعه و ‏حوادث فراطبيعي را به سينماي امروز آمريکا تزريق کرده است. نمايش هر کدام از فيلم هاي او –شکست ناپذير، نشانه ‏ها، دهکده و بانويي در آب- هر کدام حادثه اي در سينماي آمريکا شمرده شده و به وي جايگاهي ميان هيچکاک و ‏اسپيلبرگ اعطا کرده است. فيلم قبلي اش بانويي در آب نيز که يک قصه پريان بود با هياهوي فراوان به نمايش در آمد و ‏منتقدان نيز نظريات متفاوتي درباره اش ابراز کردند. اما فيلم فعلي او که در اوج حرکت هاي دفاع از محيط زيست ‏ساخته شده، همه منتقدان را در ستايش از او يک راي خواهد کرد. برخورد تماشاگران نيز با نثار 60 ميليون دلار به پاي ‏فيلم در گيشه ها نشان از موفقيت تجاري آن دارد. اما چه چيز رويداد را به يک فيلم جذاب براي تماشاگران بي اعتنا به ‏محيط زيست تبديل مي کند؟‏
رويداد قالب يک درام پر تعليق با داستاني آخر زماني را دارد و رمز و راز نهفته در قصه فيلم و توضيح ناپذير بودن ‏رفتار آدميان در برخورد با پديده جوي- که ماهيت آن نيز کاملاً مشخص نمي شود- سبب ايجاد هيجان و کشش بيننده مي ‏شود. هر چند شخصيت هاي قصه چندان همدلي برانگيز نيستند و درمي شخصي نيز در جريان است[خيانت آلما به ‏اليوت که در پايان با هم به تفاهم مي رسند. چون اليوت براي اينکه آخرين دقايق زندگي را نزد آلما باشد از پناهگاهش پا ‏بيرون مي گذارد و به سوي مخفي گاه آلما و جس مي رود]. اين درام شخصي براي جولين نيز تکرار مي شود، اما ‏پاياني خوش ندارد و به مرگش منتهي مي شود. بنابراين کمتر تماشاگري خود را در قيد و بند درک حرف هاي اليوت در ‏ابتداي فيلم مبني بر ناپديد مشتي زنبور مي بيند. در حالي که آلبرت انيشتين زماني گفته بود"اگر زنبورها از روي کره ‏زمين محو شوند، نسل بشر بيش از چهار سال دوام نخواهد آورد". چيزي که راجر ابرت نيز در ابتداي نقدش به آن ‏استناد کرده و فيلم را واجد ارزشي بيش از يک درام مهيج و پر تعليق مي داند. ‏
مي شود با او همکلام شد و رويداد را مهم ترين و جدي ترين فيلم کارنامه شيامالان دانست که در فيلمش اشاره به ‏عصيان طبيعت عليه بشر مي کند. بشري که با دست خود تنها زيستگاهش را آلوده کرده و بايد تقاص آن را با جان خود ‏پس بدهد. پيامي که بعد از سونامي و ديگر حوادثي از اين دست بسيار باورپذير و ملموس است. ‏
رويداد فيلمي هشدار دهنده است، اما فراموش نمي کند که يک اثر سينمايي است. از اين رو با حفظ ريتم و هيجان ‏تماشاگر را کم کم با خود همراه مي کند. بدون شک مي شود فيلم را جدي ترين فيلم کارنامه شيامالان دانست، اما بهترين ‏کار او نيست. حس ششم هنوز از جهت ايجاد تعليق از تمامي کارهاي او سرتر است. با اين حال برخورد خود تماشاچيان ‏نشان مي دهد که نام سازنده فيلم نيز کافي است تا براي ديدن فيلم تازه او دست به جيب ببرند. همين دستاورد کمي براي ‏هيچ فيلمسازي نيست!‏
ژانر: درام، رازآميز.


 

با زوهان در نيفت‎‎‏‎‎‏‎‎‏


You Don't Mess with the Zohan

Adam Sandler stars in Columbia Pictures' You Don't Mess With the Zohan

کارگردان: دنيس دوگان. فيلمنامه: آدام سندلر، رابرت اسمايگل، جاد آپتاو. موسيقي: روپرت گرگسون ويليامز. مدير ‏فيلمبرداري: مايکل بارت. تدوين: تام کوستين. طراح صحنه: پري اندلين بليک. بازيگران: آدام سندلر[زوهان دوئير]، ‏جان تورتورو[شبح]، امانوئل شريکي[داليا]، نيک سواردسون[مايکل]، لين کازان[گيل]، ايدو موسري[اوري]، راب ‏اشنايدر[سليم]، ديو متيوز[جيمز]، مايکل بافر[والبريج]، شارلوت رئا[خانم گرين بوش]، سعيد بدريه[حمدي]، داود ‏حيدامي[ناسي]، کوين نيلون[کوين]، رابرت اسمايگل[يوسي]، دايانا دورون[مادر زوهان]، شلي برمن[پدر زوهان]. ‏‏113 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏
زوهان دوئير مامور کارکشته موساد در زمينه مبارزه با تروريسم از کار خود خسته شده و آرزو دارد تا به شغل محبوب ‏خود آرايشگري بپردازد. وقتي بعد از تعطيلاتي نيمه تمام به ماموريتي تازه براي از ميان بردن مشهورترين و خطرناک ‏ترين تروريست فلسطيني معروف به شبح فراخوادنه مي شود، موقعيت را مناسب يافته و ترتيب مرگ ساختگي خود را ‏مي دهد. سپس مخيفانه و قاچاقي به نيويورک مي رود تا نزد آرايشگر محبوبش پل ميچل شاگردي کند. او براي اين کار ‏نيازمند هويتي تازه است، از اين رو نام همسفران اجباري خود-دو سگ به نام هاي اسکراپي و کوکو- را به عنوان ‏هويت تازه خود اختيار مي کند. ولي با راه نيافتن به تشکيلات ميچل ناچار مي شود با کمک يکي از طرفدارانش به نام ‏يوري کاري کوچک در آرايشگاه زني عرب تبار به اسم داليا قبول کند. زوهان خيلي زود استعداد خود را در زمينه ‏آرايشگري و ارضاي تمنيات جنسي زنان مسني که به آرايشگاه مي آيند، ثابت کرده و شهرتي نسبي مي يابد تا جايي که ‏پل ميچل از وي به کار دعوت مي کند. اما زوهان دعوت او را رد مي کند، چون به داليا علاقمند شده است. غافل از ‏اينکه داليا خواهر شبح معروف است. تروريستي که مانند زوهان به نيويورک آمده و شغلي ديگر-رستوران هاي زنجيره ‏اي –پيشه کرده است. چون اعراب و اسرائيلي ها در حال آتش بس هستند و تروريسم مشتري ندارد. ولي سليم يکي از ‏کساني که در گذشته توسط زوهان مورد حمله قرار گرفته و بزش به سرقت رفته، زوهان را شناسايي کرده و تصميم ‏دارد تا از وي انتقام بگيرد و براي اين کار به سراغ شبح مي رود. همه اين حوادث با حملاتي که از سوي افراد ناشناس ‏به مغازه هاي اعراب و يهوديان منهتن مي شود، همزمان شده و زوهان را وادار مي کند تا از مهارت هاي پيشين خود ‏براي حل مسئله کمک بگيرد…‏

چرا بايد ديد؟
اگر قرار باشد با زوهان در نيفت را در يک جمله معرفي کنم آن را کمدي پسا يازده سپتامبري خواهم ناميد. عنواني که ‏شايد براي اين فيلم اندکي سخاوتمندانه باشد، اما بي ربط نيست. اين عنوان سخاوتمندانه را در حالي به اين فيلم مي دهم ‏که نه از طرفداران سينه چاک آدام سندلر به عنوان يک کمدين هستم و نه مدافع کارنامه دنيس دوگان به عنوان فيلمساز!‏
اما بياييد منصفانه قضاوت کنيم و پيام ساده و راه حل ساده لوحانه آن را که فلسطيني ها و اسرائيلي ها را قرباني سرمايه ‏دارها و سرمايه داري مي داند کمي جدي بنگريم. سندلر و دوگان در قالب يک کمدي بزن بکوب که شايد براي اخلاق ‏گرايان قابل تحمل نباشد[مخصوصاً به خاطر تاکيد بر شوخي هاي جنسي] از مشکل بزرگي سخن مي گويد که نيم قرن ‏است خاورميانه را به آتش و خون کشيده است. ‏
با زوهان در نيفت نه فقط از تمايل زوهان دوئير به آرايشگر شده، رقص هاي ديسکويي، سکس و ... سخن مي گويد، ‏بلکه همين را براي شبح و آدم هاي جبهه مخالف نيز تسري مي دهد. شبح نيز مثل او از شهرتش به خاطر تروريست ‏شماره 1 بودن چندان خشنود نيست. او هم ترجيح مي دهد با درآمد رستوران هاي زنجيره اي اش که نامي احمقانه هم ‏دارند با زن ها خوش بگذارند و آهنگ هاي ماريا کري را گوش کند. و ححتي زماني که به ديدار ماريا کري نائل مي ‏شود تمايل باطني خود را نسبت به همخوابگي به او در حالي که آلتش سيخ شده، با تعريف از آوازهايش پنهان کند. ‏
فيلمنامه و کارگردان با شوخي و خنده انگشت روي موضوعي مي گذراند که نه فقط از چشم بسياري پنهان مانده، بلکه ‏خيلي ها از جمله خود همين اعراب و يهوديان سعي در مخفي نگاه داشتن و انکار آن دارند(چيزي که يوري به آن اشاره ‏اي به جا مي کند). يعني اينکه هر دو دسته متعلق به نژاد سامي هستند و ريشه زبان شان يکي است و حتي از چشم ‏آمريکايي ها فرقي با هم ندارند و به راحتي با هم اشتباه گرفته مي شوند، اگر لباس هاي سنتي خود را بر تن نداشته ‏باشند. ‏
فيلم دعوت به درک، صلح و اتحاد يا بهتر بگوييم همزيستي مسالمت آميز است. چيزي که رويايي دست نيافتني به شمار ‏نمي آيد. شايد اين فيلم قدمي واقعاً ناچيز در اين راه بتواند بردارند که در آن زمان بايد به آدام سندلر دست مريزاد گرفت ‏که تهيه کننده، فيلمنامه نويس و بازيگر اصلي فيلم است و نوک تيز پيکان انتقادش را بيشتر به طرف يهوديان نشانه رفته ‏است. ولي در قالب يک فيلم و اثر هنري، با زوهان درنيفت در کنار شوخي با اسطوره مامور مخفي، چيز دندان گيري ‏ندارد. شوخي ها خيلي تازه نيستند و کليشه هاي فراوان در فيلم حضور دارند. بسياري شوخي هاي نيز به مدد تکيه بر ‏جنسيت به موفقيت مي رسند، در حالي که تاکيد بيشتر فيلمنامه نويس و کارگردان بر عادات رفتاري دو طرف مثل تمايل ‏يهوديان به تجارت و فروش اجناس قلابي از هر نوع مخصوصا صوتي و تصويري يا حضور اعراب و شرقي ها به ‏عنوان راننده تاکسي در نيويورک و اغذيه فروشي ها مي توانست فيلم را تا يک سند قوم شناختي طنزآميز ارتقا دهد. ولي ‏ناشکر نيستم و در همين شکل فعلي نيز با وجود سطح پايين بودن فيلم آن را بهترين کار سندلر مي دانم و تماشايش را ‏توصيه مي کنم. ‏
دنيس دوگان متولد 1946 ويتون، ايلينويز و تا امروز ثمره دوباره همکاري او با آدام سندلر[‏Big Daddy‏- و حالا شما ‏را چاک و لري اعلام مي کنم]نامزد دريافت بدترين کارگرداني از مراسم تمشک طلايي بوده است. خود او در مورد فيلم ‏هايش چنين مي گويد: "تماشاگراني که به ديدن فيلم هاي من مي روند، به دنبال پيام نيستند. آنها ديدگاه مرا نسبت به ‏زندگي نمي خواهند يا خواستار اين نيستند که روحم را در برابرشان عريان کنم. آنها فقط مي خواهند بخندند!" ‏
دوگان بازيگر، فيلمنامه نويس و کارگردان متوسط و موفقي است[تا معيار موفقيت چه باشد؟ در اينجا نظر استوديوها و ‏سرمايه گذران شرط است] و از ابتداي دهه 1970 خود را به دنياي سينما و تلويزيون پرتاب کرده است. از 1987 ‏کارگرداني در تلويزيون را آغاز کرده و با فيلم بچه پردردسر در 1990 وارد عرصه سينما شده است. سال 1996 و ‏فيلم ‏Happy Gilmore‏ نقطه تلاقي کارنامه او و آدام سندلر است که براي هر دو با توفيق تجاري همراه است و بعدها با ‏Big Daddy، و حالا شما را چاک و لري اعلام مي کنم و با زوهان در نيفت ادامه يافته است. دوگان در طول سال هاي ‏گذشته ضمن بازي و کارگرداني سريال هاي متعدد، فيلم هاي سينمايي اهداکنندگان مغز، نيجاي بورلي هيلز، نجات ‏سيلورمن، ‏National Security ‎‏[در فيلم نام يک موسسه حفاظتي است] و نيمکت گرم کن ها را نيز ساخته که اغلب در ‏گونه کمدي قرار مي گيرند. ‏
فيلم از بودجه اي 90 ميليون دلاري سود برده و کريس راک(بازيگر و کمدين)، ماريا کري(خواننده)، جان مک ‏انرو(تنيس باز)، جورج تاکي(بازيگر) و بروس ويلنچ(کمدي نويس) نقش هاي کوتاه و افتخار در آن ايفاء کرده اند. فيلم ‏در طول دو ماه نمايش اش در آمريکا بيش از 93 ميليون دلار به دست آورده و نمايش اش هنوز ادامه دارد. برخورد ‏منتقدان با فيلم خيلي دوستانه نبوده، اما بعضي ها نقدهاي مثبتي نيز بر آن نوشته و از خنده تماشاگران تعريف کرده و آن ‏را نشانه موفقيت سندلر و دوگان دانسته اند. چيزي که پي بي راه نيست و گاه مي شود در ميان تلي از زباله قطعه اي با ‏ارزش-نه لاجرم جواهر- کشف کرد!‏
ژانر: اکشن، کمدي. ‏

‎‎اسمارت را بگيريد‎‎‏‎‎‏‎‎‏‎‎‏


Get Smart

Steve Carell and Anne Hathaway star in Warner Bros. Pictures' Get Smart

کارگردان: پيتر سگال. فيلمنامه: تام جي. استل، مت امبر بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط مل بروکس، باک ‏هنري. موسيقي: تره ور رابين. مدير فيلمبرداري: دين سملر. تدوين: ريچارد پيرسون. طراح صحنه: واين تامس. ‏بازيگران: استيو کارل[مکسول اسمارت]، آن هاتاوي[مامور 99]، دواين جانسون[مامور 23]، آلن آرکين[رئيس]، ‏ترنس استمپ[زيگفريد]، تري کروز[مامور 91]، ديويد کوچنر[لارابي]، جيمز کان[رئيس جمهور]، بيل موري[مامور ‏‏13]، پاتريک واربرتون[هايمي]، ماسي اوکا[بروس]. 110 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نامزد آنونس طلايي براي ‏اصيل ترين تيزر از مراسم آنونس طلايي، برنده جايزه بهترين فيلم کمدي تابستان از مراسم انتخاب نوجوانان. ‏
مکسول اسمارت که به عنوان تحليل گر در سازمان جاسوسي ايالات متحده موسوم به کنترل کار مي کند. وظيفه کنترل ‏مقابله با سازماني تروريستي به نام کائوس است که موفق شده بعد از حمله به فرماندهي کنترل نام تمام مامورين اجرايي ‏کنترل در سرتاسر دنيا را به دست آورده و شروع به کشتن يکايک آنها نموده است. رياست کنترل براي خنثي کردن ‏عمليات کائوس، مکسول اسمارت را که هميشه در آرزوي ورود به حيطه اجرايي و تبديل شدن به ماموري مانند شماره ‏‏23 بوده، با عنوان تازه مامور شماره 86 براي اين کار برمي گزيند. رئيس براي کمک به اسمارت که تجربه عملي ‏زيادي ندارد، مامور شماره 99 زيبارو را- جراحي پلاستيک اخير باعث مخفي ماندن هويتش شده- به سمت دستياري ‏وي انتخاب کرده و بعد از آموزشي کوتاه و مسلح کردن او به سلاح هاي فوق پيشرفته او را راهي ماموريت مي کند. ‏اسمارت و 86 که ردي از زيگفريد سرکرده کائوس در روسيه يافته اند، تصميم مي گيرند تا مانع از دستيابي او به بمب ‏اتمي شوند. اما بي دست و پايي و بي تجربگي اسمارت باعث مي شود تا عمليات موفق آميز نبوده و حتي رئيس و شماره ‏‏99 به او بدگمان شده و او را زنداني کنند. زيگفريد نيز که بمب را به چنگ آورده، دولت آمريکا را تهديد مي کند در ‏صورتي که 200 ميليارد دلار باج به وي نپردازد، لس آنجلس را نابود خواهد کرد. معاون رئيس جمهور اين تهديد را ‏جدي نمي گيرد، اما 99 به همراه 23 سعي مي کنند تا به رئيس جمهور نزديک شده و او را نجات دهند. اسمارت نيز که ‏در اين فاصله از زندان گريخته به محل معهود مي رود تا نقشه زيگفريد را خنثي و بيگناهي خويش را اثبات کند. کاري ‏به زودي وي را رودر روي اسطوره زندگيش شماره 23 قرار مي دهد....‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
پيتر سگال متولد 1962 فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون جنوب کاليفرنياست. از سال هاي پاياني دهه 1980 در ‏سمت تهيه کنندگي و کارگرداني تلويزيوشن شروع به کار کرده و گاه در برابر دوربين هم ظاهر شده و تجربه کمي هم ‏در مقام نويسنده دارد. اولين فيلم سينمايي اش را حتما به ياد داريد: اسلحه بدون غلاف 33 و يک سوم-توهين نهايي که ‏پايان بخش ماجراهاي بي دست و پا ترين پليس دنيا بود. اغلب فيلم هاي وي مايه هاي کمدي دارند و تجربه هاي مشترکي ‏با آدام سندلر و ادي مورفي داشته(پروفسور نخاله 2، کنترل عصبانيت، 50 قرار ملاقات اول و طولاني ترين زمين ‏بازي) که توفيق نسبي تجاري را نصيب وي کرده اند. در واقع مي شود او را يکي از موفق ترين کارگردان ها در کار با ‏سندلر دانست که اين بار به سراغ پديده تازه کمدي آمريکايي-استيو کارل/باکره 40 ساله- رفته است تا با تکيه بر ‏دستاوردهاي قابل اطمينان استادي چون مل بروکس شاهد موفقيت و پول را محکم در آغوش بکشد. اتحاد ميمنت اثر اين ‏دو در پشت صحنه نيز با حضور در مقام تهيه کننده اجرايي استجکام بيشتري پيدا کرده، اما خود فيلم چطور؟
خيلي ها دوست دارند فراموش کنند که سنت دست انداختن و هجويه سازي از نوع فيلم ترسناک خود را مديون کمدين ‏بزرگي چون مل بروکس است که در دهه 1970 با فيلم هاي شاخصي چون زين هاي شعله ور، سينماي صامت، ترس ‏از ارتفاع، فرانکشتين جوان و بعدها توپ هاي فضايي، رابين هود: مرداني با شلوارهاي تنگ و دراکولا: مرده و دوست ‏داشتن آن نام خود را به عنوان ابداع کننده خوش قريحه اين نوع و تنها ادامه دهنده جدي آن مطرح کرد. تا جايي که چند ‏فيلم ديگر کارنامه اش مانند بوي گند زندگي، تهيه کننده ها، دوازده صندلي و تاريخ جهان را نيز تحت الشعاع خود قرار ‏داد. اينها را گفتم تا بدانيد که اسمارت را بگيريد از سريال کمدي خلق شده توسط او در فاصله سال هاي 1965 تا 1970 ‏اقتباس شده است. اسمارت را بگيريد که در 138 قسمت 30دقيقه اي توليد شده، هجويه جانانه بروکس و همکارش باک ‏هنري بر موج رو به گسترش فيلم هاي جاسوسي[تحت تاثير پديده جيمز باند] بود. وقتي سريال تمام شد، مکسول ‏اسمارت به پرده نقره اي هم راه يافت. بمب لختي در سال 1980 يک شکست کامل در گيشه را رقم زد و ناچار در ‏‏1989 به فيلم تلويزيوني بر اساس اين شخصيت قناعت شد. و اينک در سال 2008 همزمان دو فيلم يکي براي پخش ‏روي دي وي دي(‏Get Smart's Bruce and Lloyd: Out of Control‏) و ديگري با صرف 80 ميليون دلار براي ‏نمايش در سينما توليد شده است. ‏
اسمارت را بگيريد که تا اين لحظه نزديک به 130 ميليون دلار در گيشه به چنگ آورده، برگردان امروزتر شخصيت ‏هاي سريال با استفاده از حفظ پيرنگ اصلي توسط فيلمنامه نويس هايي است که تجربيات تلويزيوني شان بر کارهاي ‏سينمايي آن دو مي چربد. تمامي مولف ها و شوخي هايي که براي تماشاگر امروزي شايد به دليل نديدن برخي فيلم هاي ‏سري باند-از جمله جاسوسي که دوستم داشت و ماه شکن که شخصيت مزدور گردن کلفت زيگفريد از روي نقش منفي ‏اين دو فيلم به نام ‏Jaws‏ با بازي ريچارد کيل گرفته شده- حفظ شده و کمي ديرهنگام به نظر مي آيد. احتمالاً تماشاگر ‏نوجوان که مخاطب اصلي اين گونه فيلم هاست آن را بدون هر گونه پيش زمينه ذهني و با لذت کمتري مي پذيرد، چيزي ‏که در مقايسه با انواع مبتذل تر آن مثل فيلم ترسناک به دليل وجود حافظه سينمايي نزديک به تاريخ روز عکس آن رخ ‏مي دهد. برخورد منتقدان آشنا به تاريخ سينما و تلويزيون نيز با فيلم سگال متوسط بوده و آن بيشتر فيلم براي استيو کارل ‏ارزيابي کرده اند. يعني انتخاب نقشي مناسب قد و قواره کمدين کوتاه قد آمريکايي که قرار است جاي بزرگان اين رشته ‏را بگيرد. بي توجه به اين امر که اکثريت آن کمدين ها با تکيه بر اصالت و توانايي هاي خود به شهرت و موفقيت ‏رسيدند نه با نقيضه سازي!‏
تا امروز هجويه ها و نقيضه هاي زيادي بر جيمز باند ساخته شده و سريال اسمارت را بگيريد يکي از بهترين ها بود[در ‏سينما مي شود به آستين پاورز اشاره کرد، شايد به همين خاطر بود که فيلمنامه اين يکي هم ابتدا آستين پاورز 4 نام ‏داشت]، اما نمي توانم همين را درباره برگردان سينمايي آن نيز بگويم. البته فيلم با توجه به به روز شدن قصه و در واقع ‏ابزارمندتر شدن اسمارت و فيلم(بدل کاري و جلوه هاي ويژه يعني!) و حضور چهره هايي که به خودي خود باعث جذب ‏تماشاگر مي شوند[مانند آلن آرکين و ترنس استمپ هستند که در نقش هاي خود به خوبي جا افتاده اند]، ديدني است. اما ‏در برخي دقايق متوجه خواهيد شد که اکشن بر کمدي چربيده و تبديل به همان چيزي شده که در کنار پيرنگ عاشقانه فيلم ‏مي شود آن را مقلد باند لقب داد. ‏
با اين حال اطمينان دارم شما هم با شوخي هايي مثل وزن کم کردن اسمارت و هراس وي از بازگشت چربي ها خواهيد ‏خنديد!‏
ژانر: اکشن، کمدي، مهيج. ‏

آرن – شواليه معبد


Arn - Tempelriddaren

کارگردان: پيتر فلينت. فيلمنامه: هانس گونارسون بر اساس کتابي از يان گويلو. موسيقي: تئوماس کانته لينن. مدير ‏فيلمبرداري: اريک کرش. تدوين: اليويه بوژ کوته، آندرس ويلادسن. طراح صحنه: آنا آسپ. بازيگران: يواکيم ‏نترکوئيست[آرن ماينوسون]، سوفيا هلين[سسيليا آلگوتسدوتر]، استلان اسکارسگارد[بريگر بروسا]، مادس ميکلسن[شاه ‏والدمار دوم]، ونسان پرز[برادر ژيلبر]، سايمون کالو[پدر هنري]، استيون ودينگتون[تورويا]، گوستاف ‏اسکارسگارد[شاه کانيوته اول]، مايکل نايکوئيست[ماينوس فولکشون]، بيبي آندرسون[مادر ريکيسا]، ميليند ‏سومان[صلاح الدين]، الکس ويندهم[آرمان د ريدفور]، نيکلاس بولتون[ژرار د ريدفور]، توماس و. گابريلسون[ادموند ‏اولوبانه]، ياکوب سدرگرن[آبه سوئنسن]، لينا انگلوند[کاتارينا خواهر سسيليا]، مانيوس استنيوس[شواليه]، مورگان ‏آلينگ[ازکيل ماينوسون]، آندرس باسمو[سسيليا بلانکا]. 139 دقيقه. محصول 2007 سوئد، انگلستان، دانمارک، نروژ، ‏فنلاند، آلمان. نام ديگر: ‏Arn – Tempelridderen‎، ‏Arn – Temppeliritari‎، ‏Arn: The Knight Templar‏. ‏
قرن دوازدهم، سوئد. آرن ماينسون فرزند يکي از خاندان هاي حکومت گر بعد از کشته شدن پدرش توسط بريگر بروسا ‏نجات يافته و به دانمارک برده مي شود. آرن در آنجا بزرگ مي شود، اما حادثه اي در کودکي سبب مي شود تا زندگيش ‏وقف کليسا شود. آرن به صومعه فرستاده مي شود، اما آشنايي با برادر ژيلبر که قبلاً شواليه معبد بوده، مسير زندگي او ‏را عوض مي کند. ژيلبر به او سواري و شمشيربازي و راه و رسم سلحشوري مي آموزد. سال ها بعد آرن جوان بعد از ‏برخورد با سسيلياي زيبا عاشق او مي شود و به همين خاطر به ابراز عشق خواهر وي پاسخ رد مي دهد. همين کار ‏سبب خشم دحتر جوان شده و نزد ارباب کليسا از وي و سسيليا سعايت مي کند. فرجام کار فرستاده شدن سسيليا به ‏صومعه و آرن به سوي سرزمين هاي مقدس است تا در کسوت شواليه معبد براي حفاظت از اورشليم بجنگد. ‏
مدتي بعد سسيليا پسري به دنيا مي آورد که از او گرفته شده و به بريگر بروسا سپرده مي شود. آرن نيز در يکي از ‏ماجراهايش جان صلاح الدين ايوبي را که مخفيانه سفر مي کند، از چنگ راهزنان نجات مي دهد. صلاح الدين تلويحاً به ‏او مي گويد که قصد حمله اي بزرگ به اورشليم را دارد. آرن به شهر مي رود و حاکم را مطلع مي کند. حاکم شهر از او ‏مي خواهد تا رهبري حمله به سپاه صلاح الدين را در خارج از شهر بر عهده بگيرد. حمله غافلگيرانه به صلاح الدين ‏موفقيت آميز از آب در آمده و آرن به پاداش اين کار از خدمت در کسوت شواليه گري مرخص مي شود تا به زادگاه خود ‏و نزد سسيليا بازگردد. ‏

چرا بايد ديد؟
پيتر فلينت متولد 1964 کوپنهاگ، دانمارک است. با دستيار کارگرداني در اواخر دهه 1980 وارد سينما شده و بعد از ‏ساختن فيلمي کوتاه، در سال 1997 با فيلم چشم عقاب شروع به کارگرداني کرده است. تاکنون سه فيلم بلند ديگر ساخته ‏و قسمتي از سريال مشهور کميسر والاندر را نيز کارگرداني کرده که همين اپيزود برنده جايزه ويژه داوران جشنواره ‏فيلم هاي پليسي کنياک شده است. شهرتي نسبي به عنوان سازنده فيلم هاي کودکان نيز دارد و فيلم اولش برنده جايزه ‏جشنواره سينه کيد شده و آرن تا امروز نه فقط بلندپروازنه ترين فيلم کارنامه او، بلکه پرخرج ترين محصول سينماي ‏اسکانديناوي[25 ميليون يورو] است که قرار است قسمت دوم آن نيز امسال با نام قلمرويي در انتهاي راه به نمايش در ‏آيد. ‏
اما سهم اصلي در آفرينش اين دو فيلم که به اقرب احتمال قسمت سومي نيز بر آن ساخته خواهد شد، متعلق به يان[اسکار ‏سه وره لوسين هنري] گويلو نويسنده و روزنامه نگار 64 ساله سوئدي است که براي آشنايان به ادبيات جاسوسي به ‏عنوان خالق کارل هميلتون-جاسوس سوئدي- فردي شناخته شده است. او نيز مانند ايان فلمينگ شخصاً کار براي ‏سرويس جاسوسي مملکتش را تجربه کرده، ده ماهي نيز در دهه 1970 زنداني شده و بعدها تجاربش را در قالب يازده ‏کتاب از ماجراهاي هميلتون ريخته است. از ميان ماجراهاي هميلتون هفت عدد به فيلم برگردانده شده و اولين بار پيتر ‏استورمر نقش او را بازي کرده است. بعدها اشتفان سائوک(2 فيلم)، استلان اسکارسگارد(3 فيلم) و پيتر هابر(ميني ‏سريال) آن را تجسد بخشيده اند. البته سه گانه مهيج و پر حادثه او درباره آرن- شواليه دوران جنگ هاي صليبي نيز در ‏شهرت و محبوبيت او نقشي عظيم دارند. امروزه مقالات او در نقد خط مشي دولت آمريکا براي مبارزه با تروريسم در ‏خاورميانه و سياست هاي اسرائيل در قبال فلسطيني ها شهرتي همپاي کتاب هاي داستاني اش دارند و اغلب جنجال ‏سازند. و بديهي است که نقطه نظرات او در سه گانه مشهورش که به رويارويي اسلام و مسيحيت مي پردازد، بازتاب ‏يافته باشد. ‏
گويلو ماجراهاي شواليه آرن را در 1998 با نوشتن کتاب راهي به اورشليم آغاز کرد و در دو سال بعد با اانتشار شواليه ‏معبد و قلمرويي در انتهاي راه ادامه داد. گويلو کتابي نيز درباره بريگر يارل بنيان گذار شهر استکهلم به نام ميراث دار ‏آرن[2001] نوشته و هر چند آرن ماينسون يک شخصيت داستاني سوئدي است، اما در دنياي گويلو وارث آرن ماينسون ‏محسوب مي شود. ديگر اثر مشهور او ‏Ondskan‏ نام دارد که داستاني اتوبيوگرافيک از دوران تحصيل خود اوست و ‏در سال 2003 توسط ميکائيل هافستروم به فيلم برگردانده شد و با نام شيطان شناخته مي شود. شيطان نامزد اسکار ‏بهترين فيلم خارجي نيز بود. گويلو تاکنون جوايز متعددي دريافت کرده، اما بيشتر به دليل ديدگاه هاي سياسي-مخصوصاً ‏حمايت از فلسطيني ها و محکوم کردن صهيونيسم به عنوان يک ايدئولوژي نژادپرستانه- خود که در مقالات و داستان ‏هايش انعکاس يافته، مشهور است. ‏
بيراه نيست اگر فيلم آرن-‏‎ ‎شواليه معبد را اثري متعلق به گويلو بدانيم تا فلينت! و به نوعي سهم سينماي سوئد در نهضت ‏جهاني نبرد با تروريسم و پيشگيري از فرا رسيدن قرون وسطي ديگر و جنگ هاي صليبي تازه که سايه تهديد آن در افق ‏به وضوح به چشم مي خورد. تصويري که گويلو و به تبع آن فلينت از دو طرف درگير جنگ ساخته اند تا حدي منصفانه ‏و به دور از اغراق هاي معمول است. مي شود فيلم را با ساخته چند سال پيش ريدلي اسکات مقايسه کرد که در آن نيز ‏قهرمان فيلم به خاطر انجام جنايتي که کرده بود و ناخواسته به سوي جنگ هاي صليبي و سرزمين هاي مقدس رهسپار ‏مي شد. ظاهراً پيوستن به صليبيون در حکم پيوستن به لژيون خارجي فرانسوي را براي فراريان از چنگ قانون داشته و ‏به نوعي مي توانستند گناهان خود را با اين کار تطهير کنند. به هر حال با وجود فقدان انگيزه هاي ديني در نزد قهرمان ‏قصه جايي در هر دو فيلم با صلاح الدين ايوبي برخود مي کنند و با وجود قرار گرفتن تحت تاثير قدرت، مردانگي و ‏شخصيت او مصمم به ايستادگي در برابر او مي شوند. نوعي جنگ جوانمردانه که مهم نيست کدام طرف برنده مي شود، ‏بلکه پيروزي اخلاقي هر دو طرف موکد مي شود تا در زمانه ما راهي براي درک طرفين درگير باز کند. اين کار يا ‏بهتر بگويم اين هدف به خودي خود شايسته تحسين و احترام است، اما بياييد به فيلم در قالب يک اثر هنري نگاه کنيم. ‏آرن- شواليه معبد مانند سلطنت آسماني يک پيرنگ عاشقانه دارد و جنگ هاي صليبي را به عنوان پس زمينه اي پر ‏رنگ و قدرتمند برگزيده است. يک داستان پر حادثه حماسي که نيمي از آن را در قالب بازگشت به گذشته اي طولاني ‏روايت کرده و کودکي آرن تا رهسپار شدنش به اورشليم را بازگو مي کند. اين قسمت از فيلم روايتگر درگيري هاي ميان ‏سلسله هاي پادشاهي در اسکانديناوي، حضور مذهب و... است و با وجود آکنده بودن از حوادث ريز و درشت از ‏ضرباهنگ سريع کمي به دور است. نيمه دوم نيز در سرزمين هاي مقدس روي مي دهد که در کنار قصه رستگاري آرن ‏به حسادت ها و درگيري هاي ميان او ديگر شواليه ها در بطن جنگ هاي صليبي اختصاص دارد و به خاطر حضور ‏شخصيت صلاح الدين، که کوشيده شده سيمايي کاريزماتيک نيز از وي خلق شود، از هيجان بيشتري برخوردار است. ‏اما صحنه نبرد نهايي نمي تواند مانند ستطنت آسماني توقع دوستداران چنين صحنه هايي را برآورده کند. ‏
برخورد منتقدان نيز با فيلم متناقض بوده و برخي به خاطر تم مبارزه با بنيادگرايي موجود آن را ستوده اند و بسياري نيز ‏به دليل سکته در روايت و طولاني بودنش آن را هياهوي بسيار براي هيچ نام داده اند. اما توصيه مي کنم بدون هر گونه ‏پيشداوري به تماشاي گران ترين فيلم تاريخ سينماي اسکانديناوي برويد. ضرر نخواهيد کرد!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، عاشقانه، جنگي.

‎‎تندر حاره اي


Tropic Thunder

DreamWorks Pictures' Tropic Thunder

کارگردان: بن استيلر. فيلمنامه: بن استيلر، جاستين تروکس، اتن کوهن بر اساس داستاني از استيلر و تروکس. موسيقي: ‏تئودور شاپيرو. مدير فيلمبرداري: جان تال. تدوين: گرگ هيدن. طراح صحنه: جف مان. بازيگران: بن استيلر[تاگ ‏اسپيدمن]، رابرت داوني جونيور[کرک لازاروس]، جک بلک[جف "فتز" پورتنوي]، نيک نولتي[جان "فور ليف" ‏تايبک]، استيو کوگان[دمين کاکبورن]، دني مک برايد[کودي آندروود]، جي باروشل[کوين سندوسکي]، براندون تي. ‏جکسون[آلپا چينو]، بيل هدر[راب اسلولوم]، متيو مک کاناهي[ريک "پکر" پک]، تام کروز[ لس گراسمن]، براندون ‏سو هو[تران]، رجي لي[بايونگ]، تريو تران[تران]. 107 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. برنده جايزه آنونس ‏طلايي بهترين فيلم کمدي از مراسم آنونس طلايي. ‏
هنگام ساختن فيلمي بر اساس خاطرات سرباز کهنه کار ويتنام به نام فور ليف تايبک، با شرکت بازيگر فيلم هاي اکشن ‏تاگ اسپيدمن- کرک لازاروس، پنج بار برنده جايزه اسکار- رپ خواني به نام آلپا چينو-کمديني معتاد و چاق موسوم به ‏جف فتز پورتنوي و کوين سندوسکي بر اثر اشتباه مسئول جلوه هاي ويژه اي انفجاري 4 ميليون دلاري صحنه را قبل از ‏اتمام فيلمبرداري نابود مي کند. اين واقعه که فيلمبرداري را دچار وقفه شديد مي کند، بازتاب رسوايي آميزي در رسانه ‏ها يافته و فيلم را که تندر حاره اي نام دارد به گران ترين فيلم جنگي تاريخ سينما که هرگز ساخته نشد معروف مي کند. ‏کارگردان تازه کار فيلم دمين کاکبورن که از طرف مدير کمپاني لس گراسمن تحت فشار قرار دارد، تحت تلقين هاي ‏تايبک تصميم مي گيرد با کمک بازيگران اصلي و مسئول جلوه هاي ويژه خودش با کمک دوربين ويديويي سر و ته فيلم ‏را هم بياورد. وقتي هليکوپتر هنرپيشه ها را در ميان جنگل فرود آورده و مسئول جلوه هاي ويژه و تابيک در آن دور ‏مي شوند، ديمين بر اثر انفجاري واقعي تکه تکه مي شود. بازيگران و مخصوصاً اسپيمن که تصور مي کنند اين انفجار ‏جزئي از برنامه کارگردان است، آن را شوخي گرفته و تصميم به حرکت مطابق برنامه وي مي گيرند. غافل از اينکه در ‏ميان جنگل گروهي قاچاق چي خطرناک و تا بن دندان مسلح مواد مخدر از آمدن شان خبردار شده و چنين مي پندارند که ‏با گروهي از مامورين مبارزه با مواد مخدر روبرو هستند. بعد از درگيري کوتاهي با قاچاقچيان و طي مقداري از مسير ‏مشخص شده، بازيگران با هم مشاجره کرده و اکثريت تصميم به بازگشت مي گيرند. اما اسپيدمن خواستار ادامه نقشه ‏است و به چنگ قاچاقچيان مي افتد. در اردوپاه قاچاق چيان مشخص مي شود که رهبر آنها کودکي خشن به نام تران و ‏بقيه افرادش شيفته يکي از فيلم هاي اسپيدمن و نقش او در آن فيلم –سيمپل جک- هستند. ولي اين مانع از آن نمي شود تا ‏باجي هنگفت از کمپاني در ازاي وي درخواست نکنند. چيزي که گراسمن هرگز به آن تن نمي دهد و از دوست و وکيل ‏اسپيدمن نيز مي خواهد تا با گرفتن رشوه همه چيز را فراموش کند. به نظر مي رسد تنها راه براي نجات اسپيدمن درگير ‏شدن بازيگران يک فيلم جنگي در نبردي واقعي با قاچاقچيان بي رحم باشد، آن هم با فشنگ هاي مشقي...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
بن استيلر کمدين محبوب من نيست. اصولاً کمتر کمدين امروزي توانسته جاي بزرگاني چون چاپلين که سهل است حتي ‏جري لوئيس را برايم پر کند. اما در اين وانفسا مي شود به همين ها دل خوش کرد و شاکر بود که گاه افرادي مانند استيو ‏مارتين با بارقه هايي از نبوغ هم يافت مي شوند. ‏
بنجامين ادوارد استيلر 43 و نيويورکي است. فرزند کمدين قديمي جري استيلر و آن ميراي بازيگر، از نامش هم پيداست ‏که يهودي است و اين را داشته باشيد تا بعد!‏
در دانشگاه ‏UCLA‏ درس خوانده و از نيمه دهه 1970 شروه به بازي در فيلم هاي تلويزيوني کرده است. نمايش ‏اختصاصي اش با موفقيت روبرو شده و خيلي زود براي ايفاي نقش هاي کوچک به سينما نيز[امپراطوري ‏خورشيد(1987)اسپيلبرگ] راه يافته است. اما شهرتش به عنوان کمدين را مديون فيلم مري چشه؟!(1998) ساخته ‏برادران فارلي است که براي دو بازيگر-کامرون دياز و مت ديلون- ديگرش نيز پلکان ترقي بود. در سال هاي گذشته ‏فيلم هاي کمدي ملاقات با والدين، ملاقات با فاکرها، حفظ ايمان و دوبلکس بر شهرت وي افزوده و با شروع به نوشتن ‏فيلمنامه و کارگرداني معروفيتي مضاعف به عنوان مولف نيز يافته است. سيم کش، زولندر و خانواده سلطنتي تاننبام ‏منعلق به اين بخش از کارنامه او هستند. اما درباره يهودي بودنش گفته بودم، صبر کنيد. شخصاً فيلم لاس زدن با فاجعه ‏‏(1996) او را که ساخته ديويد. راسل است به دليل بازيش با همين فرهنگ يهودي و احاطه اش به ريزه کاري هاي ان ‏بيشتر مي پسندم و البته به نظر بعضي ها فيلم زيادي جهودي است!‏
بگذريم. تندر حاره اي که نام خود را به شوخي ازرعد حاره اي/‏‎ Tropic Lightning‎لقب لشگر 25 پياده نظام آمريکا ‏در ويتنام گرفته، تا امروز شايد کامل ترين و بهترين کار او باشد. فيلم که با بودجه 92 ميلون دلار ساخته شده و در هفته ‏اول نمايش خود 36 ميليون دلار به دست آورده، يک هجويه تمام عيار نه از فيلم هاي ويتنامي و آن جنگ ده هزار روزه ‏بلکه شوخي با اليور استون و موج دوم فيلم هاي ويتنامي است که با جوخه او شروع شد و در تندر حاره اي فراوان به ‏آن ارجاع داده مي شود[البته اين امر مانع از ارجاع به نمونه هاي دهه هشتادي چون رمبو نمي شود]. واضح است که ‏شخصيت تايبک نيز به نوعي خود اليور استون است که خاطراتش با وجود پر فروش بودن جعلي هم هست، همان طور ‏که چنگک هايي که به جاي دستان از دست رفته اش در انتهاي بازو هايش حمل مي کند. يعني همه آن فيلم ها ادايي بيش ‏نيست، مخصوصاً لحظه اوج جوخه -مرگ قهرمان فيلم با بازواني گشوده شده رو به آسمان- که اسپيدمن دو بار آن را در ‏فيلم تکرار مي کند. ‏
تندر حاره اي از سويي نقيضه اي بر فيلم هاي قديمي تر نيز هست. آخر زمان کاپولا و هزينه اي که صرف توليدش شد. ‏تاخيرهاي وحشتنک ميان فيلمبرداري و.... که شرح آنها را در مستند مشهور دل تاريکي مي توانيد ببينيد و نشان از ‏پوست کلفتي بعضي کارگردان ها در ساخت اسطوره هاي ويتنامي شان دارد. بن استيلر با اين اسطوره ها درمي افتد و ‏کاري را با آن سينما انجام مي دهد که نزديک به 4 دهه قبل رابرت آلتمن با خود جنگ ويتنام در فيلم ‏MASH‏ انجام داده ‏بود. اگر براي او خود ويتنام کابوس بود، براي استيلر ساختن فيلم درباره ويتنام درون سيستم هاليوود با مديراني چون ‏گراسمن يک کابوس است. بيهوده نيست که او از بت خود تام کروز که اکنون يکي از قارون هاي هاليوود است، براي ‏بازي در اين نقش دعوت کرده است. يا شوخي اش با اسامي ال پاچينو و انتخاب بازيگري استراليايي سفيدپوست جهت ‏ايفاي نقش گروهبان ليچارگوي سياه پوست که مدام از رپ خوان سياه پوست گروه طعنه مي شود که: برار ما کي ‏ايجوري حرف نيمي زنيم!(غلط املايي نيست، مثلا لهجه کاکاسياهي !)‏
توصيه مي کنم تندر حاره اي نه فقط به عنوان هجويه اي بر فيلم هاي ويتنامي، بلکه به عنوان شلاقي بر پيکر سيستم ‏هاليوود-از بازيگران، مدير برنامه ها، مديران کمپاني ها، کارگردان ها، فيلمنامه نوس ها، رپ خوان ها، مراسم اسکار ‏و هر چه فکرش را بکنيد- تماشا کنيد که سخت دلچسب است، چون خود استيلر نيز در مصاحبه اي گفته که جنگ را کار ‏خنده داري نمي داند!‏
يک نکته طنزآميز ديگر: وجود آنونسي جعلي در ابتداي فيلم با شرکت توبي مگواير و کرک لازاروس، پنج بار برنده ‏جايزه اسکار[رابرت داوني جونيور] با نام کوچه دوزخ است که از قرائن بايد داستاني از همجنس بازي ميان کشيش ها ‏را روايت کند! ‏
پديده اي که به شدت در حال نضج گيري است و قرار است به نام حضرت استادي جناب تارانتينو ثبت شود که در ابتداي ‏فيلم آخرش چند نمونه از اين آنونس هاي جعلي را کاشته بود!‏
ژانر: اکشن، کمدي. ‏

‎‎خط آهن سيبري/ترانس سايبريا

‎‎‏
Transsiberian

First Look Studios' Transsiberian

کارگردان: براد اندرسون. فيلمنامه: براد اندرسون، ويل کانروي. موسيقي: آلفونسو ويلالونگا. مدير فيلمبرداري: خاوي ‏خيمه نز. تدوين: خائومه مارتي. طراح صحنه: آلن بينه. بازيگران: وودي هارلسون[روي]، اميلي مورتيمر[جسي]، کيت ‏مارا[ابي]، اواردو نوريه گا[کارلوس]، تامس کرچمان[کولژاک]، بن کينگزلي[گرينکو]. 111 دقيقه. محصول 2008 ‏انگلستان، آلمان، اسپانيا، ليتوانيا. ‏
زوجي آمريکايي به نام هاي روي و جسي که براي گردش به چين رفته اند، براي بازگشت مسير راه آهن پکن به مسکو ‏را برمي گزينند. در ميان راه اجباراً با زوجي ديگر به نام هاي کارلوس و ابي هم کوپه مي شوند. رفتار اين دو کمي ‏مشکوک است و ظاهر دو دوست عادي را ندارند. اما روي به اين موضوع بي توجه است و اميلي نيز حرکت هاي ‏کارلوس را که در جهت اغواي اوست، ناديده مي گيرد. در ميان راه بازرس پليسي به نام گرينکو-مامور دايره مبارزه با ‏مواد مخدر- نيز سوار قطار مي شود و ظاهراً در راه رفتن به سميناري در مسکو است. بعد از رسيدن به ايستگاهي ميان ‏راه دو زوج براي استراحت و تازه کردن هوا پياده شده و پس از گردشي کوتاه، زماني که قطار به حرکت در مي آيد ‏روي از آن جا مي ماند. در ايستگاه بعد جسي پياده شده و تصميم مي گيرد تا رسيدن روي در آنجا منتظر وي بماند. ‏کارلوس و ابي نيز به او مي پيوندد و اتاقي در هتل مي گيرند. فرداي آن روز براي وقت کشي کارلوس از جسي مي ‏خواهد تا به ديدار از کليسايي قديمي بروند. در آنجا کارلوس قصد همخوابگي با جسي را مي کند و جسي او را به قتل ‏مي رساند. پس از گريز نيز زماني که روي از راه مي رسد، به سرعت سوار قطار شده و تصميم به فراموش کردن ‏ماجرا مي گيرد. اما گرينگو با طرح سوال هايي پيچده از او نشان مي دهد که از چيزهايي باخبر است و اينکه ساک ‏کارلوس که اشتباهاً نزد وي جا مانده، پر از مواد مخدر است. جسي تحت فشار سرانجام چيزهايي به گرينکو مي گويد و ‏ساک را تسليم مي کند. اما گرينگو و دستيارش کولژاک واگني از قطار را به همراه لوکوموتيو جدا کرده و روي و جسي ‏را به مکاني دورافتاده مي برند. در آنجا زوج آمريکايي با ابي که شکنجه شده روبرو مي شوند و گرينکو از جسي مي ‏خواهد تا محل مخفي کردن پول هايي را که کارلوس از يک تبهکار بزرگ دزديده، به وي نشان دهد. چيزي که جسي ‏حاضر به افشاي آن نيست، چون پول ها در کنار جسد کارولس قرار دارد....‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎
براد اندرسون زاده 1964 کانکتيکات آمريکاست. از بودوين کالج برانزويک در رشته مردم شناسي و زبان روسي فارغ ‏التحصيل شده و بعدها در لندن و سپس بنياد فيلم و ويديوي بوستون سينما خوانده است. در 1995 با نوشتن، فيلمبرداري ‏و کارگرداني فيلم سياره هيولاهاي فرانکشتين شروع به فيلمسازي کرد. در 1998 با کمدي/درام/عاشقانه ايستگاه بعدي ‏سرزمين عجايب در جشنواره سندنس خوش درخشيد و اين واقعه را دو سال بعد با حادثه خوش تکرار کرد. در سال ‏‏2001 جلسه نهم را در گونه ترسناک و مهيج ساخت که در مقايسه با ديگر فيلم هاي معاصرش در اين ژانر، فيلمي ‏خوش ساخت تر و سنجيده تر بود تا جايي که جايزه بهترين کارگرداني را از جشنواره کاتالونيا ربود و نامزد جايزه ‏بهترين فيلم از هيمن جشنواره شد. شاه بيت کارنامه اش تا امروز فيلم مکانيک (2004) با شرکت کريستين بيل است ‏سيل ستايش منتقدان و جوايز را به سويش سرازير کرد. يک درام رازآميز جنايي پيچيده که بي اختيار بيننده را به تحسين ‏از کارگرداني و بازي هنرپيشه اصلي اش وارد مي کرد. اما 4 سال از آن روزهاي خوش با ساختن اپيزودهايي از ‏سريال هاي تلويزيوني گذشته و ظاهراً اندرسون دچار خستگي شده است. نه خسته از آفرينش که از تکرار ملال و کليشه ‏هاي هميشگي اين سريال ها و متاسفانه به دام همان کليشه ها در سينما نيز افتاده است. ‏
خط آهن سيبري يا سريع السير سيبري همان طور که از نامش بلافاصله به ذهن هر سينما دوستي متبادر مي شود، فيلمي ‏ديرهنگام و متعلق به زماني است که چنين اسم هايي مي توانست نويدبخش هيجان و ماجرا براي بيينده سينما باشد. يعني ‏دهه 1970 و نمونه الگويي آن قتل در قطار سريع السير شرق و فيلم هايي که نام شان به ‏Express‏ ختم مي شد. ترانس ‏سايبريا نيز مانند نياي خود جذابيت اوليه اش را خط آهني مشهور و افسانه اي مي گيرد که شرق دور را با عبور از ‏مغولستان و روسيه به اروپا وصل مي کند. فقط کافي است با الگوهاي قديمي سينماي تريلر/مهيج آشنا و بانو ناپديد مي ‏شود هيچکاک را ديده باشيد که طرح قصه و چيدمان حوادث و نحوه درگير شدن افراد با ماجرا برايتان کسل کننده و ‏تکراري بيايد و حتي بازيگر کهنه کاري چون کينگزلي نيز با لهجه روسي خود نتواند شما را وادار به تماشاي بقيه آن ‏کند. تنها تاثيري که فيلم يم تواند بر افراد ساده لوح بگذارد بيگانه هراسي است و دوري جستن از هر غريبه اي در وطل ‏مسافرت که نمي تواند دستاوردي جدي براي هيچ فيلم باشد. مقايسه کنيد کار اندرسون را با نياي وي آلفرد هيچکاک که ‏فيلم سرتاسر از مولفه هاي وي انباشته شده، اما فاقد موتور محرکه لازم است. نه مک گافين مورد نظر استاد-که فيلم ‏هايش امروز کند و کسل کننده به نظر مي آيند- بلکه تعريف درست شخصيت ها و وادار کردن تماشاگر به همدلي با ‏آنها!‏
بازيگران همگي از نوريه گا تا هارلسون و کينگزلي تا کرچمان به هدر رفته اند و درامي که بايد ميان جسي و روي ‏شکل بگيرد، عملاً کليشه مرد ابله و زن مرموز و زرنگ آمريکايي را به ذهن ها متبادر مي کند. باعث تاسف است که ‏کسي مانند اندرسون با بودجه اي سه برابر هزينه توليد مکانيک فيلم تازه اي بسازد که حتي يک سوم جذابيت هاي آن را ‏نداشته باشد، چه برسد به سه برابر آن!!!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

روي جسد او‏‎


Over Her Dead Body

New Line Cinema's Over Her Dead Body

نويسنده و کارگردان: جف لاول. موسيقي: ديويد کيتاي. مدير فيلمبرداري: جان بيلي. تدوين: مت فرايدمن. طراح صحنه: ‏کوري لورنزن. بازيگران: اوا لونگوريا پارکر[کيت]، پل راد[هنري]، ليک بل[اشلي]، جيسون بيگز[دان]، ليندسي ‏اسلوآن[کلوئي]، استفن روت[مجسمه ساز]. 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏How I Met My ‎Boyfriend's Dead Fiancée، ‏Over My Dead Body‏.‏
کيت و هنري تصميم به ازدواج دارند، اما در روز عروسي کيت بر اثر سانحه افتادن مجسمه يخي يک فرشته روي او، ‏مي ميرد. يک سال بعد، هنري که هنوز از اين ماجرا ناراحت است، بر اثر اصرار ها و توصيههاي خواهرش کلوئي ‏مي پذيرد تا از کمک يک مديوم داراي قدرت رواني به نام اشلي استفاده کند. کلوئه دفتر خاطرات کيت را به اشلي مي ‏دهد تا از اطلاعات آن استفاده کند. هنزي ندانسته تحت تاثير قرار مي گيرد، اما اين تاثير به زودي از دايره رابطه عادي ‏آندو خارج و هر دو عاشق يکديگر مي شوند. اما مشکل زماني آغاز مي شود که روح کيت بر اشلي ظاهر شده و مراتب ‏ناخشنودي خود را از اين اتفاق اعلام مي کند...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
اگر مي خواهيد بدانيد يک ايده دبش هاليوودي چگونه مي تواند تبديل به زباله شود، به تماشاي اين فيلم برويد!‏
در سرتاسر 95 دقيقه فيلم بسيار سعي کردم اندکي با فيلم همراه شوم، به شوخي هاي لايتچسبک آن بخندم و اندکي با ‏شخصيت هايش همدلي کنم. اما نشد که نشد!‏
از روي جسد او که از روي کتابي پرفروش و با بودجه اي 10 ميليون دلاري ساخته شده، قرار بوده تا نسخه کميک تر ‏و به روز تر بهشت مي تواند منتظر بماند يا روح باشد، اما در نهايت به فيلمي خسته کننده بدل شده که انتخاب غلط ‏بازيگران نيز آن را به فاجعه مبدل کرده است. حتي انتخاب جيسون بيگز که با شيريني آمريکايي به شهرت رسيد، ‏نتوانسته ذره اي بر بار کمدي فيلم بيفزايد. در عوض آن را به کمدي اشتباهات در توليد فيلم تبديل کرده است. ‏
جف لاول با نوشتن قسمت هايي از سريال نمايش جورج کارلين در 1994 وارد تلويزيون شده و تا سال 2006 سريال ‏هاي متعددي از جمله سايبيل، نمايش درو کري، به اين خانه برکت بده، فقط به من شليک کن!، ‏Inside Schwartz‏ و ‏زوئي، دانکن، جک و جين را نوشته است. اولين تجربه سينمايي او نوشتن فيلمنامه جان تاکر بايد بميرد در سال 2006 ‏و از روي جسد او اولين فيلم سينمايي است که سمت کارگرداني آن را بر عهده گرفته است و شايد هم آخرين شان باشد!‏
تصور نمي کنم تمايلي به ديدن ماجراهاي بلاهت بار يک مرد، يک مديوم و يک روح حسود داشته باشيد، مرگ نه؟
ژانر: کمدي، فانتزي، عاشقانه. ‏

‎پاين اپل اکسپرس


Pineapple Express

Seth Rogen and James Franco star in Columbia Pictures' Pineapple Express

کارگردان: ديويد گوردون گرين. فيلمنامه: ست روگن، اوان گولدبرگ بر اساس داستاني از جاد آپتاو، ست روگن، اوان ‏گولدبرگ. موسيقي: گريم ريول. مدير فيلمبرداري: تيم اُر. تدوين: کريگ آلپرت. طراح صحنه: کريس ال. اسپلمن. ‏بازيگران: ست روگن[ديل دنتون]، جيمز فرانکو[سول سيلور]، دني آر. مک برايد[رد]، کوين کوريگان[بودلوفسکي]، ‏کريگ رابينسون[متيسون]، گري کول[تد جونز]، روزي پرز[کارول-پليس مونث]، اد بگلي جونيور[رابرت اندرسون]، ‏نورا دان\شانون اندرسون]، امبر هيرد[انجي اندرسون]، جو لو تروگيلو[آقاي ادواردز]، ارتور ناپيونتک[کلارک]. 110 ‏دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نامزد جايزه بهترين آنونس کمدي از مراسم آنونس طلايي. ‏
ديل دنتون توزيع کننده خرده پاي مواد مخدر بعد از ديدار دوست دخترش آنجي و پذيرش اينکه شام را بايد با والدين وي ‏صرف کند، به سراغ دوستش سول سيلور و در عين حال منبع اصلي تامين مواد مخدر خود مي رود. سول به او محموله ‏اي تازه اي از حشيش معروف به پاين اپل اکسپرس داده و ديل براي توزيع آن به راه مي افتد. اما در اولين مقصد شاهد ‏به قتل رسيدن مردي آسيايي توسط پليسي مونث و يکي از خطرناک ترين قاچاق چيان مواد مخدر شهر شده و هراسان از ‏محل مي گريزد. اما ته سيگار به جا مانده از او که حاوي پاين اپل اکسپرس است، وي را دست يافتني مي کند. چون ديل ‏در مراجعه به منزل سول مي فهمد اين ماده تنها در اختيار سول بوده و به زودي آدم کش ها به سر وقت شان خواهند ‏آمد. ديل و سول مي گريزند، اما خيلي زود خود را در ميان درگيري دو گروه از قاچاق چيان يافته و مجبور مي شوند ‏براي نجات جان خود از هر چه دارند مايه بگذارند. ولي اينها نبايد مانع از آن شود که ديل به قرار شام خود دير برسد...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
برايم اصلاً تعجب آور نيست که فيلم هايي با شخصيت محوري معتادان شيرين زبان در کشور ما-قهرمان بلامنازع اين ‏رشته آتقي خودمان با بازي جواد گلپايگاني است- يا از نوع بد دهن آمريکايي آن به فروش هايي آنچناني دست يابد. با ‏چنين وضعيتي بديهي است که کسي پيدا شود و 25 ميليون دلار بي زبان روي چنين پروژه اي سرمايه گذاري کند. چون ‏پاين اپل اکسپرس به عنوان نمونه اين فيلم ها موفق شده بيش از سه برابر بودجه اش را در دو هفته اول نمايش اش به ‏چنگ آورد. باز هم حرجي بر اين آدم ها نيست اگر قصدشان تخطئه اين مواد باشد و بالطبع کسب حلال، اما زماني که ‏مانند فيلم فعلي تبديل به يکي از سنگ بناهاي زير ژانري به اسم ‏stoner film‏ شود که بي اغراق فيلمي در ستايش ‏حشيش و توهم هاي ناشي از مصرف آن است، چه بايد گفت؟
ديويد گوردون گرين متولد 1975 ليتل راک، آرکانزاس است. در دانشکده هنر کاروليناي شمالي درس خوانده و از آغاز ‏قرن جديد با نوشتن فيلمنامه و ساختن شان قدم به دنياي سينما گذاشته است. هر سه فيلم پيشين وي درام هايي خوش ‏ساخت بودند و باعث مطرح شدن نامش در جشنواره سندنس شدند. جوايز متعدد و ريز و درشتي هم گرفتند که باعث ‏شده تا راجر ابرت او را يکي از شاعران سينما بنامد!!! و مثل من بعد از ساخته شدن آب زيپويي مثل پاين اپل اکسپرس ‏به دست او متعجب و متحير شود. ‏
پاين اپل اکسپرس فرزند خلف پدراني مانند ‏Far Out Man‏(1990) ساخته ويليام لوستيگ است که همان زمان از ‏گذاشتن نامش پاي فيلمي که شعار تبليغاتي اش ‏No Brain, No Pain‏ بود. نمونه مستند هم براي اين گونه ساخته شد که ‏سال قبل به نمايش در آمد و سوپر نشئه ام کن نام داشت و تلويحاً حشيش و تاثيرات آن را ستايش مي کند. به همين خاطر ‏تماشاي اين فيلم تجربه بدي است، چون نه از مهارت هاي کارگردانش در آن نشان مي يابي و نه از درامي جدي که ‏شخصيت ها درگيرش باشند. تنها اتفاق وقوف سه شخصيت اصلي به ارزش رفاقت و جايگاه يکديگر در زندگي هم است ‏که در ميان هياهوي فيلم گم مي شود. و از همه بدتر فيلم داعيه اکشن بودن نيز دارد، در حالي که تا بعد از گذشت يک ‏سوم فيلم و وقوع جنايت ريتم فيلم به شدت کسل کننده است و بعد از آن نيز به زنجيره اي از حوادث ابلهانه تبديل مي ‏شود. فقط کافي است بوسه پليس مونث و رئيس قاچاقچيان را در صحنه درگيري نهايي ببيند تا به عمق پوچي پاين اپل ‏اکسپرس پي ببريد. ‏
اين فيلم ادامه گرايش هاليوود به ساخت فيل هاي نوجوان پسند با حضور هر هنرپيشه تازه کاري است که موفق به پول ‏در آوردن در اولين فيلمش شده باشد. نمونه اش همين جناب ست روگن که فيلمنامه نويس فيلم نيز هست و مدتي پيش ‏خيلي بد را روي پرده داشت. اما نمي شود از بدي فيلم گفت و از تاثير تهيه کننده اش جاد آپتاو که نويسنده قصه فيلم نيز ‏هست و علاقه مفرطي به داستان هاي دوستي ميان مردها دارد، سخن نگفت. باعث تاسف است که گرين با اين افراد هم ‏جرم شده است، جرمي که فروش خوب فيلم نيز لکه آن را از کارنامه اش پاک نخواهد کرد!‏
فيلم در يک جمله تقديس بي بند و باري، لذت طلبي، و گريز از عرف رايج و اخلاقيات متعارف و پسنديده است.‏
چنين فيلم هايي به نظر من تماشاگر را دچار آشفتگي روحي و اغتشاش فکري کند. تصويري که فيلم از زندگي جوانان ‏پسندانه ارائه مي کند فريبکارانه و غير واقعي است. البته شايد براي بسياري اين سوال پيش آيد که چرا چنين فيلم هاي ‏دروغيني در گيشه پاسخ خوبي مي گيرند؟ پاسخ ساده است: چنين آثاري وجوهي کاملاً هرج و مرج طلبانه دارند که با ‏روحيات پرخاشجويانه و لذت طلبانه جوان غربي امروز مطابقت دارد!‏
ژانر: کمدي، جنايي، مهيج. ‏

نسخه آمریكایی حضرت یوسف به کارگرداني «راجر يانگ» (کارگردان آمریکایی برنده جایزه امی) و با بازی «بن کینزلی» ،بازیگر برنده اسکار، «مارتین لندو»، بازیگر برنده اسکار و «لسلی آن وارن»، بازیگر برنده امی و نامزده جایزه اسکار، «پل مرکریو» و «مونیکا بلوچی» ساخته شده است.
در این فیلم «بن کینزلی» در نقش عزیز مصر، «لسلی آن وارن» در نقش زلیخا، «پل مرکریو» در نقش حضرت یوسف و بازيگر مشهور ايتاليايي «مونیکا بلوچی» در نقش زن آمنهوتب بازی کرده‌اند.
لازم به ذکر است داستان اين فيلم بر اساس کتاب مقدس (Bible) ساخته شده و مدت زمان کل اين فيلم سينمايي حدود 3 ساعت مي باشد.

خاطرات مردگان‎‏‎


Diary of the Dead

The Weinstein Company's George A. Romero's Diary of the Dead

نويسنده و کارگردان: جورج اي. رومرو. موسيقي: نورمن اورنشتاين. مدير فيلمبرداري: آدام سويکا. تدوين: مايکل ‏داهرتي. طراح صحنه: روپرت لازاروس. بازيگران: شاون رابرتز[توني راولو]، جاشوا کلوز[جيسون کريد]، ميشله ‏مورگان[دبرا]، جو دينيکول[اليوت استون]، اسکات ونتورث[اندرو مکسول]، جورج بازا[بايکر]، امي کيوپاک ‏لالوند[تريسي ترومن]، تاتيانا ماسلني[مري]، مگان پارک[فرانسيس شين]، آلن ون اسپرنگ[کلنل]، لورا د ‏کارتريت[بري]، کريس وايولت[گوردو]، تاد ويليامز[برادي]، نيک الاچيوتيس[فرد]، جورج رومرو[رئيس پليس]. 95 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏George A. Romero's Diary of the Dead‏. برنده جايزه منتقدان ‏جشنواره ‏Gérardmer‏. ‏
جيسون کريد دانشجوي وسواسي فيلمسازي که به همراه استادش و تعدادي از دانشجويان دختر و پسر ديگر براي ساخت ‏فيلمي ترسناک به جنگل پنسيلوانيا رفته اند، از راديو خبرهاييي مبني بر بروز بحراني بزرگ و استيلاي زامبي ها بر ‏شهرها مي شنوند. رايدلي، بازيگر اصلي فيلم که از پيشرفت کار ناراضي است، سوار اتومبيل گران قيمت خود شده و ‏آنجا را ترک مي کند. جيسون و باقيمانده گروه-دبرا، توني، تريسي، اليوت- و استاد کلبي مسلک والکلي شان مکسول نيز ‏سوار کاروان خود شده، و به سوي خانه هاي شان به راه مي افتند. اما به زودي مجبور به جنگيدن با زامبي ها شده و در ‏نهايت سر از خانه اشرافي و بزرگ رايدلي درمي آوردند. اما غافل از اينکه....‏

چرا بايد ديد؟
جورج اندرو رومرو متولد 1940 نيويورک است. در دانگاه پيتزبورگ درس خوانده و بعد از فارغ التحصيلي شروع به ‏ساختن فيلم هاي کوتاه و تبليغاتي کرده است. او و دوستانش در دهه 1960 با تاسيس يک شرکت و ساختن فيلم هاي ‏ارزان قيمت موجي از فيلم هاي عامه پسند ترسناک به راه انداختند که تا امروز ادامه يافته است. اين واقعه باعث شده تا ‏رومرو را به عنوان يکي از ستايش شده ترين فيلمسازان اين ژانر در چهار گوشه دنيا به رسميت بشناسند، اما او هرگز ‏فيلمسازي هاليوودي نشده و يا بهتر است بگوييم به هاليوود دعوت نشده است. شهرت با فيلم شب مردگان زنده در 1968 ‏به سراغ وي آمد. فيلمي سياه و سفيد با بودجه اي 100 هزار دلاري که بعدها با فيلم هايي چون سحرگاه مردگان[1978) ‏ادامه يافت. اما در پايان دهه 1980 سقوطي فاحش در کارنامه وي ظاهر شد. روز مردگان(1985) از سوي منتقدان ‏استهزا شد و در گيشه نيز موفقيت چنداني به دست نياورد. فيلم هاي بعدي او مانند اقتباس اش از داستان استيون کينگ ‏به نام نيمه تاريک(1993)، گردن گلفت(2000) و حتي بازسازي شب مردگان زنده(2000) نيز شکست هاي تجاري ‏فاحشي بيش نبودند. تا اينکه سرانجام در سال 2005 با فيلم سرزمين مردگان توانست به اندازه هاي روزهاي اوج خويش ‏بازگشته و شروعي تازه را تجربه کند. ‏
خاطرات مردگان که قرار است ادامه آن در سال 2009 به نمايش در آيد، به سبک و سياق استاد فقط با دو ميليون دلار ‏توليد شده و رفقا و ستايش کنندگانش از جمله تارنتينو، وس کريون، دل تورو، سايمون پگ و استيون کينگ صداي شان ‏را در نقش گويندگان اخبار راديويي زينت بخش لحظاتي از فيلم کرده اند. خود استاد هم در نقش رئيس پليس ظاهر شده و ‏در متداد فيلم هاي قبلي آن را پر از صحنه هاي خبري کرده است. البته مانند فيلم هاي اخير مانند پروژه جادوگر بلر يا ‏کلاورفيلد که همه چيز را از وراي فيلم هاي گرفته شده توسط شخصيت هاي داستان روايت مي کردند، استاد ترفندي به ‏کار بسته و آن را با نام ‏‎"The Death of Death"‎‏ و دست پخت جيسون کريد فيلمساز بعد از اين [يعني يک فيلم خانگي ‏ترسناک و در عين حال بامزه]به خورد خلق الله مي دهد. ترفندي نه چندان تازه و نه در خور نام ايشان، که شخصاً از ‏درک لحظات خنده دار آن عاجزم و نمي توانم بفهمم چگ.نه ممکن است انسان هاي عادي با ديدن اين صحنه هاي خوني ‏زير خنده بزنند!‏
مي ماند تعابير فرامتني همکاران درباره کابوسي که مي تواند قرن تازه را تهديد کند و غيره... که ترجيح مي دهم در ‏قالبي فيلمي جدي تر و حتي از نظر خلق هيجان موفق تر آنها را تماشا کنم. خاطرات مردگان براي من در جا زدن ‏فيلمسازي است که 40 سال قبل در اوج بود و حالا بايد نوه هاي با استعادادش جاي اين پدربزرگ آشنا و دل داده به ‏کليشه ها را بگيرند!‏
ژانر: فانتزي، ترسناک، مهيج.

ترانه هاي عاشقانه‏‎

 Chansons d'amour, Les

نويسنده و کارگردان: کريستف اونوره. موسيقي: الکس بيوپن. مدير فيلمبرداري: رمي شورين. تدوين: شانتال هيمان. ‏طراح صحنه: ساموئل دشور. بازيگران: لويي گارل[اسماعيل بنوليل]، لودوين سانيه[ژولي پومري]، کيارا ‏ماستروياني[ژان]، کلوتيلد هسمه[آليس]، گرگوار لوپرينس ريگو[اروان]، بريژيت روئن[مادر ژولي]. 100 دقيقه. ‏محصول 2007 فرانسه. نام ديگر: ‏Love Songs‏. برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره فيلم هاي عاشقانه ‏شربورگ، نامزد نخل طلا از جشنواره کن، برنده جايزه بهترين موسيقي و نامزد جوايز بهترين صدابرداري، بهترين ‏بازيگر تازه کار/گرگوار لوپرينس ريگو و کلوتيلد هسمه از مراسم سزار، برنده جايزه ويژه داوران از جشنواره تورينو، ‏برنده جايزه بهترين موسيقي از مراسم ستاره طلايي/‏‎ Étoiles d'Or‏. ‏
اسماعيل با ژولي زندگي مي کند. تا اينکه آن دو تصميم مي گيرند آليس، همکار اسماعيل، را نيز به رختخواب شان راه ‏دهند. تا اينکه يک شب، در پي حادثه اي که منجر به فوت ژولي مي شود، اسماعيل مجبور به اقامت در آپارتمان يک ‏دوست و آشنايي با برادر نوجوان وي به نام اروان مي شود. اروان به زودي ميل به زندگي را در اسماعيل نوميد و درهم ‏شکسته زنده کرده و رابطه اي عاشقانه ميان شان شکل مي گيرد. ‏

چرا بايد ديد؟
کريستف اُنوره متولد 1970 بريتاني، رمان نويس، نمايشنامه نويس و مولف کتاب هاي کودکان، استاد دانشکده ملي ‏سينمايي فرانسه[ فميس] است. قبل از اينکه فيلمساز شود، در کايه دو سينما نقد فيلم مي نوشت. کتابش همه عليه ‏لئو[منتشر شده در 1995 که در سال 2002 توسط خودش به فيلم برگردانده شد] يکي از پر سر و صداترين کتاب هاي ‏فرانسه است که به ايدز را به شکلي واضح براي کودکان توضيح مي دهد. او يکي از ميراث داران موج نو و سينماي ‏مولف است که با فيلم قبلي خود "در پاريس" تحسين تمامي منتقدان هموطن اش را برانگيخت. او اولين فيلم بلندش 17 ‏بار سسيل کاسار در سال 2002 ساخته، بعد از همه عليه لئو نامش با اقتباس از کتاب مادرم نوشته ژرژ باتاي [يک ‏مطالعه بي نظير درباره عقده اديپ] بر سر زبان ها افتاد. چهارمين فيلم بلندش در پاريس حال و هوايي فلسفي داشت و ‏اينک پنجمين فيلم بلندش که يکي از شخصيت هاي آن- ژولي پومري- بر اساس زندگي و مرگ دوست خود اُتوره نوشته ‏شده، و به نوعي از نظر برخورد جشنواره ها و منتقدان يکي از بهترين فيلم هاي کارنامه وي به شمار مي رود. ‏
بسياري از فيلم هاي کريستف اُنوره به همجنس گرايان زن و مرد و روابط آنها مي پردازد و ترانه هاي عاشقانه نيز از ‏اين قاعده مستثني نيست. اگر فيلم هاي موزيکال فرانسوي مثل چترها شربورگ و اصولا کارهاي ژاک دمي را ديده ‏باشيد، اين گونه فيلم ها برايتان آشناست. فيلم هايي که با سينماي موزيکال آمريکايي و صحنه مجلل رقص و آوازش هيچ ‏سنخيتي ندارند. فيلم ها در مکان هاي معمولي مي گذرند و اُنوره نيز داستانش را با آوازهايي اندک و اشعاري بسيار ‏شبيه به مکالمات روزمره روايت کند. فيلم از ديدگاه يک پاريسي درباره اين شهر، آدم هايش، روابط خانوادگي، روابط ‏جنسي و عشق به زندگي و ديگري ساخته شده است. طبيعي است يافتن فيلم هايي با تم رابطه سه نفره در سينماي فرانسه ‏عادي است، چيزي که در سينماي کشورهاي ديگر هنوز تابو محسوب مي شود. اما اُنوره در انتهاي نيمه اول فيلم با ‏حذف اين مثلث، رابطه همجنس گرايانه ميان مردها را جايگزين آن مي کند و شوکي ديگر به تماشاگر وارد مي سازد. ‏البته پيرنگ هاي ديگري چون حضور خواهر ژولي که قصد دارد پا به رختخواب اسماعيل بگذارد، در فيلم وجود دارد ‏و بر پيچيدگي درام مي افزايد. ‏
فيلم با بودجه اي اندک حدود 2 ميليون دلار توليد شده، اما واجد همه ويژگي هاي يک فيلم با ارزش با حال و هواي صد ‏در صد پاريسي است. اگر مي خواهيد ببينيد پاريسي ها چگونه آوازخوانان از بستري به بستري ديگر پا مي گذارند، ‏ترانه هاي عاشقانه را ببينيد. اما به دوستدارن شانسون هاي فرانسوي توصيه مي کنم گوش هايشان را موقع تماشاي فيلم ‏بگيرند!‏
ژانر: درام، موزيکال. ‏

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

جنگ سالاران


The Warlords


 

کارگردان: پيتر چان. فيلمنامه: تين نام چون، جونلي گيوو، جيپينگ هه، جينژين هوآنگ، يو يو يئوت چون هويي، لن ‏ژو، جيمز يئون. موسيقي: کوانگ وينگ چان، پيتر کام، لئون کو. مدير فيلمبرداري: آرتور وانگ. تدوين: کريس بلوندن، ‏وندرس لي. طراح صحنه: چونگ مان يئه. بازيگران: جت لي[ژنرال پنگ]، اندي لائو[ار-هو]، تاکشي کانه ‏شيرو[جيانگ وويانگ]، جينگلئي ژو[ليان]. 126 دقيقه. محصول 2007 چين، هنگ کنگ. نام ديگر: ‏Ci ma، ‏The ‎Warlords، ‏Warlords‏. برنده جايزه بهترين جلوه هاي ويژه تصويري و نامدز جايزه بهترين بازيگر/جت لي-بهترين ‏فيلمبرداريبهترين تدوين و بهترين فيمل از مراسم فيلم هاي آسيايي، برنده جايزه بهترين جلوه هاي ويژه تثيري از ‏جشنواره دانشجويي پکن، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني و بهترين فيلم از مراسم فيلم هاي هنگ ‏کنگي. ‏
ژنرال پنگ که بعد از نبردي خونين و از دست دادن تمامي سپاهيانش زنده مانده، توسط زني ناشناس نجات داده شده و ‏اميد به زندگي را دوباره به دست مي آورد. سپس به گروهي از راهزنان به سرکردگي جيانگ وويانگ مي پيوند. کساني ‏که براي سير کردن شکم خود و اهاليدهکده شان دست به دزدي و غارت مي زنند. جيانگ وويانگ بعد از نجات جانش ‏توسط پنگ در يک نبرد، او را به ديدار برادر بزرگ ترش ار-هو مي برد. در آنجا پنگ درمي يابد که زن ناشناس ليان ‏نام داشته و همسر ار-هو است. پنگ بعد از حمله اي نافرجام به کاروان آذوقه، از ار-هو و جيانگ وويانگ مي خواهد ‏تا دست از راهزني برداشته و سپاهيگري پيشه کنند. آن سه سوگند برادري ياد کرده و به ارتش امپراطوري مي پيوندند. ‏به زودي موفقيت هاي بزرگي کسب کرده و به شهر تايپينگ حمله مي کنند. اما زماني که شهر را بعد از محاصره اي ‏طولاني فتح مي کنند، پنگ دستور کشتار سربازان اسير شده را مي دهد. در حالي که ار-هو به فرمانده آنها قبل از تسليم ‏شدن، قول داده بود تا چشم زخمي به سربازان و اهالي بي گناه شهر وارد نشود. اين کار باعث ايجاد اختلاف ميان ار-هو ‏و پنگ مي شود، اما جيانگ وويانگ تصميم پنگ را با وجود غير انساني بودنش درست مي داند. اما جيانگ وويانگ ‏نيز بعدها با اطلاع از رابطه ليان و پنگ بر وي مي شورد. پنگ که ار-هو را در پي دسيسه اي به قتل رسانده، مجبور ‏مي شود با جيانگ وويانگ نبرد کند. اما غافل از اينکه امپراطريس هرگز به وي اعتماد نکرده و مشاوران او نيز دسيسه ‏قتل وي را چيده اند. ژنرال پنگ به دست جيانگ وويانگ کشته مي شود و مدتي بعد قاتل نيز اعدام مي شود. ‏

چرا بايد ديد؟
پيتر چان متولد 1962 هنگ کنگ است. والدينش چيني و تايلندي بودند و پيتر نيز کودکي را بانکوک گذراند، بعدها به ‏آمريکا رفت و در آنجا درس خواند و موفق شد تا وارد دانشگاه ‏UCLA‏ شود. وقتي در 1983 به هنگ کنگ بازگشت، ‏وارد صنعت سينما شد و بعد از مدتي دستيار کارگرداني و تهيه کنندگي و همکاري با کساني چون جکي چان و جان وو ‏در 1991 با فيلم آلن و اريک: ميان سلام و خداحافظي به کارگرداني رو آورد. در 1996 با فيلم رفقا: يک داستان ‏تقريباً عاشقانه به شهرت رسيد و جوايزي نيز از جشنوراه هاي آسيايي به دست آورد. دومين برگ برنده کارنامه اش ‏اپيزود رفتن به خانه در قسمت دوم فيلم سه خارج از سري بود که در سال 2002 به نمايش در آمد. فيلم قبلي اش شايد ‏عشق (2005) نيز نظر منتقدان و داوران جشنواره ها را جلب کرد، اما جنگ سالاران با هر مقياسي سنجيده شود، ‏بزرگ ترين فيلم کارنامه اوست. ‏
جنگ سالاران با بودجه اي 40 ميليون دلاري و صحنه هاي نبردي که با 8 دوربين فيلمبرداري شده اند، به جرات يکي ‏از بزرگ ترين پروژه هاي سينمايي چيني/هنگ کنگي است. يک فيلم تاريخي که قرار است در کنار يادآوري عظمت و ‏شکوه آن دوران، واقعه اي که جايگاهي چون جنگ هاي داخلي آمريکا يا درگيري هاي فرانسه و پروس در تاريخ اين ‏منطقه را دارد، بازگو کند. اما با تاکيد بر اين نکته که قهرمان ها هستند که تاريخ را مي سازند و در چين زمانه اي جان ‏بيگناهان ارزشي ندارد. چون همين قهرمان ها نيز براي غلبه بر آشفتگي پيرامون بايد معصوميت خود را زير پا ‏بگذارند. چيزي که در صحنه کشتار اسيران با نمايش قطرات اشک ژنرال پنگ يا جيانگ وويانگ بسيار روي آن تاکيد ‏مي شود. اما فيلم در کنار نمايش صحنه هاي چشمگير نبرد، داستان عاشقانه اي را نيز روايت مي کند که به خوبي در ‏دل حوادث فيلم جا افتاده است. ‏
ميانه قرن نوزدهم، تاريک ترين دوران تاريخ چين است و طبعاً بهترين موقعيت براي شکل گيري درامي درباره ‏دوستي، برادري، جاه طلبي و خيانت است. البته فيلم واجد تمي نيهيليستي و ضد جنگ نيز هست که با نوشته هايي در ‏آغاز و پايان فيلم بر آن تاکيد مي شود. با اين حال تماشاگر غربي آن را به عنوان فيلمي از جت لي ارزيابي خواهد کرد و ‏به عنوان نمونه اي عظيم از گونه فيلم هاي رزمي به تماشاي آن خواهد رفت. البته دست خالي نيز از سالن بيرون نخواهد ‏آمد، چون صحنه هاي نبرد به راستي شکوه و جلال خاصي دارند که بازي سه هنرپيشه اصلي، مخصوصاً اندي لائو، به ‏زيبايي آنها مي افزايد. جنگ سالاران در مقايسه با نمونه هاي ديگر اين سينما، يک محصول آبرومند و شايسته جايگاهي ‏بهتر است که يقيناً آن را به دست خواهد آورد!‏
ژانر: اکشن، درام، تاريخي، جنگي. ‏‏
ژانر: درام. ‏

‎‎سه پادشاهي: تجديد حيات اژدها

‎‎‏ ‎‎‏‎‎‏‎‎‏ ‎‎‏
Three Kingdoms: Resurrection of the Dragon


 

کارگردان: دانيل لي. فيلمنامه: هو ليونگ لائو، دانيل لي بر اساس داستان"ماجراي عاشقانه سه پادشاه" اثر گوانژوانگ ‏ليو. موسيقي: هنري لاي. مدير فيلمبرداري: توني چئونگ. تدوين: چئونگ کاي فه، تانگ مان تو. طراح صحنه: دانيل ‏لي. بازيگران: اندي لائو[ژائو زيلونگ]، مگي کيو[کائو ينگ]، سامو هانگ[لو پينگ آن]، ونيسا وو[گوآن زينگ]، اندي ‏اُن[دنگ ژيي]، تي لونگ[گوآن يو]، ديمين لائو[کائو کائو]، رونگوانگ يو[هان ده]، کوانزين پو[ژوگه ليانگ]، هوا ‏يئوه[ليو بي]، چن ژي هويي[ژانگ فه ي]، تيمي هانگ[پسر هان ده]. 102 و 97 دقيقه. محصول 2008 چين، کره ‏جنوبي، هنگ کنگ.
بعد از سقوط امپراطوري هان، چين ميان سه پادشاه تقسيم و کشور دستخوش جنگ داخلي شده است. قلمرو پادشاه وي ‏در شمال که توسط کائو کائوي خبيث اداره مي شود، قلمرو پادشاهي وو در شرق که سردار سان کوآن در راس آن قرار ‏دارد و ضعيف ترين قلمرو که شو ناميده شده و در غرب قرار دارد. اين قلمرو زير امر سردار ليو بي وارث خاندان هان ‏قرار دارد. ژائو زيلونگ که براي ازادسازي زادگاهش چانگ شان به ارتش ليو بي پيوسته، خيلي زود به خاطر رشادتش ‏از يک سرباز پياده به مقام ژنرالي مي رسد. همين امر راه او را از دوست و هم رزمش لو پينگ آن-با وجود حضور در ‏جبهه اي واحد- را از هم دور مي کند. سال ها مي گذرد و چهار ژنرال ارشد ارتش ليو بي توسط کائو کائو کشته مي ‏شوند. اينک تنها زيلونگ از پنج ژنرال ببرگونه ارتش ليو بي باقي مانده است. زيلونگ که يک بار در نبرد با کائو کائو ‏از چنگ وي گريخته، اينک مجبور مي شود با نوه اش کائو ينگ رو در رو شود. جنگي نابرابر که فرجام آن چيزي جز ‏مرگ زيلونگ نخواهد بود...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
سه پادشاهي قصه اي واقعي با اندک رگه هايي از خيال و در حکم تاريخي ساختگي براي چيني ها است. يک محصول ‏عظيم 25 ميلون دلاري براي سينماي چين که قرار است قسمت دومي هم به زودي توسط جان وو براي آن ساخته شود تا ‏مقطهي از تاريخ اين کشور را بازگو کند. البته هدف از ساخت چنين محصولات پرخرجي بسيار واضح است و آن ‏دستيابي به بازارهاي بين المللي براي سينماي کشوري است که تا مدتي پيش چيزي جز فيلم هاي مستقل و کم خرج و ‏لاجرم فاقد سود تجاري عرضه نمي کرد. ‏
خط اصلي قصه خيالي است، اما وقايع پس از فروپاشي امپراطوري هان تا مقطع اتحاد مجدد کشور و در واقع تجديد ‏حيات اژدها توسط خاندان جي کم و بيش واقعي است. فيلم حالتي دوپاره دارد و از نظر روايي مي لنگد. مقاطعي مياني ‏زندگي ژنرال زيلونگ حذف شده و تماشاگر بعد از پيروزي اوليه او بر کائو کائو ناگهان با زيلونگ پا به سن گذاشته ‏روبرو مي شود که بايد به آخرين نبرد زندگيش بشتابد. ‏
برخي شخصيت ها از جمله همسر زيلونگ و دلبستگي زيلونگ به زادگاهش در ميانه قصه فراموش و گاه دوباره در ‏فيلم ظاهر نمي شوند. تم حسادت پينگ آن نيز چنان کمرنگ است که در دقايق پاياني فيلم زماني که اعتراف به راهنمايي ‏سپاه کائو ينگ به معبد قديمي مي کند، تماشاگر نيز مانند زيلونگ هم باور ندارد و هم به راحتي او را مي بخشد. در ‏حالي که اين تم قرار بوده دليل اصلي روايت قصه از سوي او به عنوان راوي و داناي کل و يکي از گره هاي دراماتيک ‏فيلم باشد. ‏
فيلم بر اساس داستاني پر فروش و همان طور که از نامش برمي آيد عاشقانه ساخته شده، اما اثري از رمانس در فيلم پيدا ‏نمي کنيد. و برعکس آنچه بيشتر از همه به چشم مي خورد صحنه نبرد و رويارويي دو سپاه است که توسط يکي از کهنه ‏کاران اين نوع، يعني سامو هانگ بازيگر نقش پينگ آن [که همراه با جکي چان در شکل گرفتن اين نوع سينما در هنگ ‏کنگ نقشي بزرگ داشته] طراحي و کارگرداني شده است. ‏
دانيل لي يا لي يان کونگ از نويسندگان و کارگردان هاي مشهور سينماي بدنه چين است. و بديهي است که تخصص اش ‏ساخت فيلم هايي رزمي يا حماسي خاص اين منطقه باشد. او که کارش را در 1988 با طراحي صحنه فيلم امشب ‏ستارگان بسيار باشکوه اند آغاز کرده، با دومين فيلمش نقاب سياه[با شرکت جت لي] براي ايراني ها نامي آشناست. فيلم ‏قبلي او نيز با نام جوخه اژدها يکي از فيلم هاي پر فروش گونه خود بود، اما نهمين فيلم او سه پادشاه از هر جهت با آثار ‏پيشين او تفاوت دارد و قادر به حفظ وجهه او نزد تماشاگر خوکرده به اين نوع فيلم ها نيست. توصيه مي کنم فيلم جنگ ‏سالارها [2007] ساخته پيتر چان، واي مان ييپ يا قهرمان[جت لي] را دوباره ببينيد!‏
ژانر: اکشن، درام، تاريخي، جنگي.

هم ريخته/آنامورف‎‎‏‎‎‏

‎‎‏
Anamorph

IFC Films' Anamorph

کارگردان: هنري ميلر. فيلمنامه: هنري ميلر، تام فلن. موسيقي: رينهولد هيل، جاني کليمک. مدير فيلمبرداري: فرد ‏مورفي. تدوين: جراود بريسون. طراح صحنه: جکسون د گوويا. بازيگران: ويلم دافو[استن]، اسکات اسپيدمن[کارل ‏اوفنر]، پيتر استورمر[بلر کولت]، سليا دووال[سندي استريکلند]، جيمز ربهورن[لولين برينارد]، ايمي ‏کارلسن[الکساندرا فردريکس]، يول وازکز[خورخه روئيز]، دان هاروي[قاتل]. 103 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏
کارآگاه استن اوبري که پنج سال است فکر به دام انداختن قاتلي سريالي مشهور به عمو ادي او را گرفتار کرده، اکنون ‏جرم شناسي تدريس مي کند. اما يافته شدن جسدي که به شکلي غريب در يک اتاق تاريک[‏Camera obscura‏] قرار ‏داده شده، بار ديپر او را به صحنه بازمي گرداند. چون قاتل کار خود را به مثابه يک تابلو و اثر هنري ارزيابي و به ‏شکلي بيمارگونه با دقت در جزئيات آنها را طراحي و اجرا مي کند. به زودي سرنخ هايي که استن يافته او را به سوي ‏کسي که علاقه به آثار فرانسيس بيکن دارد و در تقليد از او دست به جنايت مي زند، رهنمون مي سازد. اين سرنخ ها بار ‏ديگر او را به پرونده عمو ادي و دختري به نام سندي-يکي از هدف هاي گذشته عمو ادي که نجات يافته- مي رساند. ‏استن بعد از کشف معماي آنامورفيک داخل صحنه جنايت/تابلوهاي قاتل مي پندارد سرانجام قبل از اين که يک بار ديگر ‏دست ب جنايت بزند، موفق به دستگيري وي خواهد شد. اما...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
لطفاً گول پيرنگ اصلي قصه را که به نظر آشنا مي آيد[کارآگاهي که در حسرت يافتن قاتلي سريالي مي سوزد و خود را ‏در الکل غرق کرده] نخوريد. آنامورف يک تريلر مستقل، خوش ساخت و بسيار متفاوت تر از آني است که مي پنداريد. ‏اين تفاوت را مديون پس زمينه اي است که انتخاب کرده و شما را وادار مي کند تا نقاشي و هنرهاي تجسمي را يک بار ‏ديگر و اين بار با نگاهي دقيق تر کشف کنيد. ‏
هنري اس. ميلر را-جدا از شباهت اسمي اش- تا اين لحظه نمي شناختم. در منابع موجود نيز غير از چيز جز نام چهار ‏فيلم در کارنامه اش چيز ديگري ديده نمي شود. اولين آنها فيلم بلند کمدي ‏Late Watch‏ و دو ديگر فيلم هاي کوتاه آدم ‏هاي جابزن/‏Quitters‏ و حالا تو را به ياد مي آورم... هستند. همه اين فيلم ها کم و بيش موفق به جلب توجه منتقدان و ‏داوران جشنواره هاي محلي شده اند و آنامورف دومين فيلم بلند کارنامه اوست. اگر مبناي قضاوت را همين فيلم فعلي ‏بدانيم، بايد به خاطر نوشتن چنين فيلمنامه و کارگرداني دقيق آن به وي تبريک بگوييم.‏
البته اگر سريال بررسي محل جنايت/‏‎ CSI‎‏ و قهرمان اصلي آن گريسام[با بازي ويليام پيترسون] را ديده باشيد، با چنين ‏جزئياتي در فيلمنامه و قاتلين سريالي نابغه آن آشنايي داريد و پيرنگ اين فيلم نيز شايد برايتان چيز تازه اي نباشد. اما ‏باورکنيد دقت ميلر و همکارش در استفاده از تاريخ هنرهاي تجسمي و اثار فرانسيس بيکن به حد وسواس شايسته تحسين ‏است. او کوشيده تا از وراي روانشناسي قاتل و کارآگاه روح زمانه را دريابد. آنامورف يک تريلر روانشناختي است و ‏مي کوشد تا حقيقت را چيزي پيچيده و بسته به زاويه ديد هر کس تعريف کند. از اين رو فضايي که او اطراف قهرمانش ‏خلق مي کند کابوس گونه و حال و هوايي چون آثار ديويد لينچ يا فيلم جان مک ناوت[هنري: تصوير يک قاتل سريالي] ‏دارد. پس لطفاً آن را با زودياک که برخي آن را حرف آخر در تريلرهاي جنايي مي دانند، يا فيلم هاي داريو آرجنتو ‏مقايسه نکنيد. شايد پس زمينه حوادث فيلم واقعي نباشد، اما محصول خيال ميلر نيز ارزش تماشايش را دارد. ‏
ژانر: مهيج.

‎‎جنايات آکسفورد‎‎‏ ‎‎‏


The Oxford Murders

کارگردان: الکس د لا ايگلسيا. فيلمنامه: خورخه گوئريکائچه واريا، الکس د لا ايگلسيا بر اساس داستاني از گيلرمو ‏مارتينز. موسيقي: روکه بانيوس. مدير فيلمبرداري: کيکو د لا ريکا. تدوين: آلخاندرو لازارو، کريستينا پاستور. طراح ‏صحنه: کريستينا کاسالي. بازيگران: اليجا وود[مارتين]، جان هارت[آرتور سلدوم]، لئونور واتلينگ[لورنا]، جولي ‏کاکس[بث]، برن گورمن[پادوروف]، آنا مسي[خانم ايگلتون]، جيم کارتر[بازرس پترسون]، آلن ديويد[آقاي هيگينز]، ‏دومينيک پينون[فرانک]. 107 دقيقه. محصول 2008 اسپانيا، فرانسه. نام ديگر: ‏Crimes à Oxford، ‏Oxford ‎Crimes‏. ‏
سال 1993. مارتين دانشجويي آمريکايي وارد دانشگاه آکسفورد مي شود. او قصد دارد تا در پروفسور سلدوم را به ‏عنوان استاد راهنماي تز خود انتخاب کند. کسي که به خاطر دلبستگي بلندپروازانه اش به نظريات ويتگنشتاين درباره ‏حقيقت شهرتي فراوان دارد. مارتين در يک جلسه سخنراني سلدوم درباره کتاب رساله منطقي فلسفي ويتگنشتاين شرکت ‏مي کند. در اين جلسه سلدوم مي کوشد با استناد به نظريات ويتگنشتاين ثابت کند که امکان دسترسي به حقيقت ممکن ‏نيست. مارتين در اعتراض به او مي گويد که ايمان دارد حقايق رياضي وجود دارند و همين باعث شکرآب شدن رابطه ‏شکل نگرفته او و سلدوم مي شود. مدتي کوتاه بعد، سلدوم که به ملاقات صاحبخانه مارتين[خانم ايگلتون که به همراه‎ ‎دختر نوازده اش بث زندگي مي کند] رفته، او را مرده مي يابد. مارتين و سلدوم که همزمان در صحنه جنايت حضور ‏يافته اند، توسط بازرس پترسون مورد بازجويي قرار مي گيرند. سلدوم به پليس مي گويد کاغذي دريافت کرده که در ‏کنار نام دوست قديميش خانم ايگلتون جمله اولين نفر از يک سري نوشته شده بود. اما همين امر باعث مي شود تا خود به ‏عنوان مظنوني که با استفاده از هوش سرشارش به قتل دست زده، شناخته شود. اما سلدوم قصد دارد تا با حدس زدن ‏جنايت بعدي، خود را تبرئه کند. همزمان مارتين و دوست دخترش-‏‎ ‎پرستاري به نام لورنا- نيز شروع به تحقيق در اين ‏رابطه مي کند. راه اين سه نفر خيلي زود به هم پيوند مي خورد، اما...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
الکس[آلخاندرو] د لا ايگلسيا[مندوزا] متولد 1965 بيلبائو، اسپانيا است. کارگردان محبوبي است که کارهايش سبک و ‏سياق فيلم هاي گيلرمو دل تورو را دارند، البته با کمي طنز که متاسفانه هنوز در پخش آمريکا يا جهاني به اقبالي مانند ‏دل تورو دست نيافته اند. اما اين اتفاق از ارزش کار او نمي کاهد. اولين فيلم کوتاهش ‏Mirindas asesinas‏ در 1991 ‏جوايز متعددي از جشنواره ها گرفت و اولين فيلم بلندش کمدي علم تخيلي عمل جهش يافتن/‏‎ Acción mutante‎‏ سه ‏جايزه گويا را به چنگ آورد. شهرت بين المللي با دومين فيلمش روز هيولا در 1995 به سراغش آمد. يک کمدي ‏سورئاليستي و هراس آور که بيش از 15 جايزه نصيب او کرد. فيلم هاي بعدي او پرديتا دورانگو، مردن از خنده و ‏ذخاير ملي نيز همگي رگه هاي برجسته از کمدي داشتند و موقعيت او را در سينماي کشورش به اوج رساندند. دومين ‏موفقيت بين الملي او با هجويه اش بر سينماي وسترن به نام 800 گلوله در سال 2002 شکل گرفت. د لا ايگليسيا بعد از ‏ساختن ‏‎'Crimen perfecto'‎‏ در ايتاليا و کسب ستايش منتقدان به خاطر طنز سياهش به سراغ داستاني کاملاً جدي رفته ‏است. ‏
جنايات آکسفورد بر اساس داستاني ساخته شده که جوايز معتبري به دست آورده که رياضي دان آرژانتيني گيلرمو ‏مارتينز آن را نوشته است. بنابر اين وجود ارجاع هاي فلسفي و رياضي در داستان مانند نظريات ويتگنشتاين يا تئوري ‏فيبوناچي اتفاقي نيست. و همان طور که مارتينز کوشيده بود با روايت داستاني ظاهراً جنايي بحث قطعيت را پيش بکشد، ‏د لا ايگلسيا نيز سعي کرده يک تريلر جنايي فلسفي/رياضي بسازد. د لا ايگلسيا با وجود بهره مند بودن از بودجه اي ‏اندک در حدود 10 ميليون دلار و بعد از انصراف مايکل کين و جرمي آيرونز براي بازي در نقش سلدوم، بهترين فرد ‏را برگزيده است. جان هارت شايد در سال هاي اخير کمتر در چنين اندازه هايي ظاهر شده بود و به جرات مي شود گفت ‏که چکيده همه تجارب تئاتري و سينمايي خود را به شکلي خيره کننده-مخصوصاً در جلسه سخنراني اش درباره کتاب ‏ويتگنشتاين- به نمايش مي گذارد. ‏
جرات مي کنم و مي گويم ترکيب رياضيات و جنايت به فرجامي خيره کننده انجاميده که دکوپاژ حيرت انگيز د لا ايگلسيا ‏با پلان هاي طولاني آن را زينت داده است. او به کمال روح اثر و همچنين تنها کتابي که لودويگ يوزف يوهان ‏ويتگنشتاين در زمان حيات خود[به سال 1921] منتشر کرده بود را دريافته و آن را به فيلم انتقال داده است. مردي که ‏باب هاي زيادي از جمله فلسفه رياضي، فلسفه زبان، فلسفه ذهن را در فلسفه گشود و کتاب رساله منطقي-‏فلسفي[‏Tractatus Logico-Philosophicus‏] او حاوي نظرياتش درباره دنيا، حقيقت، علم، اخلاق، دين، فلسفه، ‏عرفان، زيان و تفکر است. ‏
جنايات آکسفورد در يک کلام باز کننده در تازه اي در ساخت تريلرهاي جنايي است که آن را مديون منبع ارجاع خود و ‏کار دقيق د لا ايگلسيا است. يک فيلم جنايي واقعاً بالغ به معناي دقيق کلمه که فيلم هاي بزرگ اين ژانر مانند هفت را نيز ‏حقير جلوه مي دهد! دستاورد د لا ايگلسيا را مي ستايم و به احترامش از جا برمي خيزم. او لايق جايگاه رفيع تر از دل ‏تورو در سينماي کشورش و دنياست و فيلمش ارزش نوشتن حتي يک تک نگاري مفصل را دارد. ‏
ژانر: جنايي، مهيج.

‎وقايع نامه نارنيا: شاهزاده کاسپين‎‎‏ ‎‎‏


The Chronicles of Narnia: Prince Caspian

DVD box art for the 3-disc collector's edition of Walt Disney Pictures' The Chronicles of Narnia: Prince Caspian

کارگردان: اندرو آدامسون. فيلمنامه: اندرو ادامسون، کريستوفر مارکوس، استفن مک فيلي بر اساس کتابي از سي. اس. ‏لويس. موسيقي: هري گرگسون ويليامز. مدير فيلمبرداري: کارل والتر ليندنلاب. تدوين: سيم اوان جونز. طراح صحنه: ‏راجر فورد. بازيگران: ويليام مازلي[پيتر پونيس]، آنا پاپلول[سوزان پونيس]، اسکندر کينس[ادموند پونيس]، جورجي ‏هنلي[لوسي پونيس]، بن بارنز[شاهزاده کاسپين]، سرجيو کاستليتو[شاه ميراز]، ديمين آلکازار[لرد سوپسپين]، وينسنت ‏گراس[دکتر کورنليوس]، آليسيا بوراچرو[ملکه پروناپريسميا]، ليان نيست[صداي اصلان]، پيتر دينکليج[ترامپکين]، پي ‏ير فرانچسکو فاوينو[ژنرال گلوزل]. 147 و 144 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا. نامزد جايزه بهترين فيلم ‏تابستان از مراسم ‏MTV‏.‏
پيتر، سوزان، ادموند و لوسي يک سال بعد از اولين ماجرايشان در نارنيا، هنگام رفتن به مدرسه در ايستگاه متروي ‏زيرزميني بار ديگر سر از نارنيا در مي آورند، چون يک نفر شيپور شاخي را به صدا در آورده است. اين فرد کسي ‏نيست جز شاهزاده کاسپين جوان و وارث حقيقي تاج و تخت پدرش که بعد از مرگ وي، برادرش ميراز-عموي کاسپين- ‏به جاي وي نشسته است. شاه ميراز خونخوار، بعد از تولد فرزند پسرش ديگر جايي براي کاسپين در قصر نمي بيند، از ‏اين رو نقشه قتل وي را طرح و اجرا مي کند. اما دکتر کورنليوس، معلم شاهزاده، او را به موقع خبردار و سبب فرارش ‏از قصر مي شود. کاسپين هنگام فرار با کوتوله ها برخورد کرده و ناچار شيپور را به صدا در مي آورد. حال بايد پيتر، ‏سوزان، ادموند و لوسي ابتدا او را يافته و سپس براي بازپس گرفتن ميراث وي کوشش کنند. اما اين کار نياز به داشتن ‏افراد و جنگ افزار دارد، چون ميراز با سپاه تا بن دندان مسلح خود قصد دارد تا بر آنها بتازد...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
شاهزاده کاسپين از نظر کرونولوژيک چهارمين کتاب از مجموعه هفت جلدي وقايع نامه نارنيا نوشته کلايو استاپلس ‏لويس(١٨٩٨-١٩٦٣) است که در دهه ١٩٥٠ منتشر شده و تا امروز به بيش از ٢٩ زبان زنده دنيا ترجمه و متجاوز از ‏‏١٠٠ ميليون نسخه به فروش رفته است. تا اين لحظه جلد اول اين مجموعه چهار بار و دو جلد ديگر به نام هاي صندلي ‏نقره اي و شاهزاده کاسپين نيز هر کدام يک بار به صورت فيلم هاي تلويزيوني و سينمايي ساخته شده اند. شاهزاده ‏کاسپين ساخته آدامسون دومين برگردان سينمايي اين قصه است که از نظر زماني حدود 100 سال بعد از ماجراهاي فيلم ‏اول رخ مي دهد، در حالي که براي چهار عضو خانواده پونيس تنها يک سال گذشته است. ‏
اندرو آدامسون با شرک وارد زندگي ما شد. در حالي که سال ها قبل با کار در زمينه جلوه هاي ويژه و دستيار ‏فيلمبرداري شروع به تجربه اندوختن در سينما کرده بود. او متولد 1966 اوکلند، نيوزيلند است. بعد از کارگرداني دو ‏قسمت از ماجراهاي شرک که توفيق تجاري و هنري عظيمي[دو بار نامزدي نخل طلا!!!] به دنبال داشتند، سه سال قبل ‏اولين قسمت از مجموعه – جلدي وقايع نامه نارنيا را با نام شير، جادوگر و کمد کارگرداني کرد. تجربه موفق او در فيلم ‏پيشين باعث شد تا دومين قسمت را با بودجه اي 200 ميلون دلاري امسال روانه بازار کند. ‏
وقايع نامه نارنيا هم چون سه گانه تالکين- ارباب حلقه ها- زماني نوشته شده که يال و کوپال شير پير بريتانيا ريخته بود. ‏آثاري که براي باز گرداندن شور سلطنت طلبي به مردم بريتانيا نوشته شده بودند و قرار بود تا درس شجاعت و جسارت ‏و حمايت از ديگر اعضاي خانواده و کيان سلطنت را به کودکان بياموزند. از چنين ديدگاهي کتاب و فيلم اثري ارتجاعي ‏و واپس گرايانه به شمار مي روند، اما هدف اصلي سازندگان فيلم فعلي تنها خلق دنيايي فانتزي و پريوار براي نوجوان ‏ها به قصد کسب سود است!‏
فيلمي که يادآور روزهاي خوش در اوج کمپاني ديزني-زماني که بي رقيب مي تاخت- است و با دو صحنه آتش بازي در ‏بالاي قصر ميراز تماشاگر مسن تر را بي اختيار به ياد عنوان بندي سريال دهه هفتادي دنياي شگفت انگيز والت ديزني ‏مي اندازد و با همين قصد نيز ساخته شده است. آدامسون کوشيده تا فيلم را باشکوه تر از فيلم قبلي- با بيش از 1500 ‏جلوه ويژه بصري- و حتي کتاب مورد اقتباس اش بسازد. البته کوشش هاي او بيشتر صرف ساخت فيلمي تيره تر از ‏قسمت اول و حتي پسرانه تر شده که مي تواند بعضي تماشاگران را فراري دهد. البته فيلم در هفته اول نمايش خود 55 ‏ميليون دلار به دست آورده که رقم خوبي محسوب مي شود و مژده بخش عايدي سه رقمي قابل توجهي است. ‏
منتقدان برخورد خوبي با فيلم داشته اند و آن را واجد پيام هاي قابل قبول و مناسب براي بچه ها ارزيابي کرده اند. شما ‏هم مي توانيد براي کشف صحت و سقم ادعاهاي آنان به همراه فرزندان خود سري به يکي از سالن هاي نمايش دهنده ‏فيلم بزنيد!‏
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي.   تصاویری از فیلم

 

کمپاني جنگ

‎‎‏
War, Inc.

First Look Pictures' War, Inc.

کارگردان: جاشوا سفتل. فيلمنامه: مارک لينر، جرمي پيکسر، جان کيوزاک. موسيقي: ديويد رابينز. مدير فيلمبرداري: ‏زوران پوپوويچ. تدوين: مايکل برنبائوم. طراح صحنه: ميليين کرکا کالياکوويچ. بازيگران: جان کيوزاک[برند هاوزر]، ‏جوآن کيوزاک[مارشا ديلون]، ماريزا تومي[ناتالي هگلهوزن]، هيلاري داف[يونيکا بيبي يا]، بن کينگزلي[واکن]، دان ‏آيکرويد[معاون رئيس جمهور]، ند بلامي[زوبله/اوک يو في تاکنوفميني]، وليزار بينف[تاجر آلماني]، شيرلي ‏برنر[همسر هاوزر]، بن کراس[مدوزا هير]، سرگئي تريفونويچ[اوک مي في تاکنوفميني]، داگ ديرث[جئوف]، ‏ليوبومير نيکوف[عمر شريف]. 107 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Brand Hauser: Stuff Happens‏. ‏
برند هاوزر مامور سابق سيا و آدم کش حرفه اي فعلي پس از انجام ماموريتي موفق آميز توسط معاون سابق رئيس ‏جمهور و مديريت شرکتي بزرگ در حال حاضر، براي کشتن عمر شريف-مردي که در جريان انتقال نفت به آمريکا ‏دخالت کرده- به تراکستان فرستاده مي شود. برند هاوزر که در پوشش مسئول برگزاري يک نمايشگاه تجاري بين المللي ‏وارد تراکستان شده به زودي خود را در معرکه غريبي مي بيند. ابتدا با خبرنگاري دست چپي به نام ناتالي هگلهوزن ‏آشنا و خود را شيفته وي مي يابد و از سوي ديگر به توصيه معاونش مارشا ديلون بايد براي رونق نمايشگاه ترتيب ‏ازدواج يونيکا بيبي يا ستاره مشهور پاپ تراکستان در روز افتتاح بدهد. هاوزر که پول هنگفتي براي کشتن عمر شريف ‏دريافت کرده، براي اولين بار در زندگيش دچار لرزش دست شده و قادر به انجام ماموريت نيست. اين وضعيت با ‏يادآوري روزهاي تلخ گذشته و ماجراي کشته شدن همسر و ناپديد شدن دخترش تشديد مي شود. اما همه چيز با درک اين ‏که چه کسي در پشت پرده همه اين ماجراها قرار دارد، پيچيده تر خواهد شود. چون سرنخ ها در دست واکن مربي ‏سابقش در سيا است، کسي که او مي پنداشت سال ها قبل او را به خاطر انتقام خانواده اش به قتل رسانده است...‏

چرا بايد ديد؟
جاشوا سفتل نيويورکي و 40 ساله است. در بسياري از کشورهاي اروپايي و آمريکا فيلم ساخته، در 22 سالگي اولين ‏جايزه امي خود را براي مستند گمشده و پيدا شده-درباره کودکان يتيم رومانيايي- نامزد شده که آن را با 2000 دلار ‏ساخته بود. اما نمايش آن هزاران دلار اعانه براي يتيم هاي روماني فراهم کرد و بسياري از آنان خانواده هايي تازه ‏يافتند. فيلم هاي بعدي او مانند جنگجوي پير و ‏Taking on the Kennedys‏ از سوي مجله تايم به عنوان بهترين فيلم ‏هاي سال انتخاب شدند. اولين فيلم داستاني اش ‏Breaking the Mold: The Kee Malesky Story‏ را براي ‏تلويزيون ساخته و کمپاني جنگ اولين فيلم بلند سينماي اوست که مانند فيلم پيشين در ژانر کمدي قرار دارد. ‏
البته اين بار يک کمدي سياسي واقعاً سياه که به نقد رفتار و سياست خارجي دولت آمريکا مي پردازد. سفتل دولت را در ‏قالب شرکتي بزرگ تصوير کرده که توسط آدم هايي سودجو اداره مي شود که هيچ هدفي غير از کسب پول ندارند. حتي ‏جنگ نيز براي آنها يک تجارت و راهي براي دست يافتن به انحصار است. اما سفتل به اينها قانع نيست، او با ژانر و ‏خرده فرهنگ عاميانه و موسيقي پاپ کشورش نيز شوخي مي کند. از ايده گفت و گوي هاي هاوزر با روبات داخل ‏وسايل نقليه اش که جدا از راهنمايي هاي فني يا يافتن نشاني ها حکم روان درمانگر او را نيز دارد يا هيلاري داف که ‏آوازهايي به شدت ابلهانه را در هيبت يک ستاره پاپ[تصويري که مطابق رفتار صحنه اي خود اوست] اجرا مي کند يا ‏شوخي با ژانر که بايد همين ستاره پاپ دختر گمشده هاوزر از کار دربيايد و چيزهاي ديگر مانند نوشيدن سس تند به ‏جاي مشروب توسط هاوزر و....‏
و از همه جالب تر اينکه تراکستاني که تصوير مي شود با وقايع عراق و افغانستان بي شباهت نيست و فيلمنامه بر اساس ‏مقاله "بغداد سال صفر" نائومي کلاين نوشته شده است. اينکه چگونه مي شود از يک مقاله تحقيقي يک کمدي سياه در ‏آورد، بهتر است آن راخودتان با تماشاي فيلم کشف کنيد!‏
فيلم با بودجه اي 10 ميليون دلاري ساخته شده و به نظر نمي رسد که باعث سرشکستگي توليد کنندگان خود شود، هر ‏چند آمريکايي ها اين نوع نگاه به خود را چندان هم نمي پسندند!‏
ژانر: اکشن، کمدي، جنايي، درام، مهيج.

پيشخدمت‎‎‏


Waitress

Keri Russell stars in Fox Searchlight's Waitress

نويسنده و کارگردان: آدرين شلي. موسيقي: اندرو هولاندر. مدير فيلمبرداري: متيو ايروينگ. تدوين: آنت ديوي. طراح ‏صحنه: رمزي ايوري. بازيگران: کري راسل[جنا]، ناتان فيلون[دکتر پوماتر]، چريل هينز[بکي]، آدرين شلي[داون]، لو ‏تمپل[کال]، ادي جميسون[اوگي]، جرمي سيستو[ارل]، اندي گريفيث[جو]. 108 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده ‏جايزه بهترين گروه بازيگري و نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن.ادرين شلي از مراسم ‏Chlotrudis، نامزد ‏جايزه انسانيت، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه تماشاگران و بهترين بازيگر ‏مرد/ناتان فيلون از جشنواره نيوپورت بيچ، برنده جايزه بهترين فيلم داستاني از جشنواره ساراسوتا، برنده جايزه وايات ‏از مراسم انجمن منتقدان ساوت وسترن. ‏
جنا در يک کافه به کار پيشخدمتي و پختن شيريني اشتغال دارد. او از زندگي با ارل راضي نيست و زماني که مي فهمد ‏حامله شده، اين نارضايتي بيشتر اوج مي گيرد. او خواهان حفظ کودک است، اما قادر به ادامه زندگي با ارل نيست. ‏چون رفتار ارل روز به روز خشن تر و عاري از ظرافت مي شود. جنا براي کنترل دوران بارداري خود به سراغ دکتر ‏هميشگي خود مي رود، اما در آنجا با مرد جوان و خوش سيمايي که خود را دکتر پوماتر مي نامند، روبرو مي شود. ‏پذيرش يک دکتر مرد ابتدا اندکي سخت است، اما خيلي زود به وي عادت کرده و هر دو نفر شيفته هم مي شوند. اما ‏مشکل ديگري نيز وجود دارد و آن متاهل بودن دکتر پوماتر نيز هست. اين عشق ناممکن به زودي دامنه دار شده و با ‏بزرگ تر شدن شکم جنا آن دو نزديک تر مي شوند. چون پوماتر بر خلاف ارل رفتاري بسيار صميمي و محبت آميز با ‏جنا دارد. سرانجام روز زايمان فرا مي رسد. جنا کودکش را به دنيا مي آورد و اين واقعه به او قدرت مي دهد تا ارل و ‏دکتر پوماتر را ترک کرده و به سراغ زندگي و شغل محبوبش برود...‏

چرا بايد ديد؟
تلخ است سخن گفتن از آخرين ساخته فيلمساز مستعدي که مدتي پيش به قتل رسيد. آدرين شلي متولد 1966 که در پي ‏سرقت از آپارتمانش در اول نوامبر 2006 کشته شد. بازيگر، نويسنده و کارگرداني است که کامل ترين اثرش بعد از ‏مرگ وي اکران شد. آدرين تباري روس و يهودي داشت. نام اصلي اش آدرين لوين و زاده کوئينز نيويورک بود. از 10 ‏سالگي وارد دنياي نمايش شد و خيلي زود توانست جايي براي خود دست و پا کند. بعدها در دانشگاه بوستون به تحصيل ‏در رشته تهيه کنندگي پرداخت، اما آن را نيمه کاره رها کرد. با بازي در نقش هاي کوچک در فيلم هاي هال ‏هارتلي[حقيقت باورنکردني و اعتماد] شروع به بازيگري نمود. در فيلم ها و سريال هاي متعددي بازي کرد و از 1994 ‏با ساختن فيلم کوتاه اسطوره محلي کارگرداني و نويسندگي را نيز آغاز نمود. اولين فيلم بلندش را با نام ‏Sudden ‎Manhattan‏ در 1997 ساخت. يک کمدي که خود نقش اصلي آن را ايفا مي کرد. فيلم با موفقيت نسبي روبرو شد، اما ‏من ترا آنجا خواهم برد در 1999 اولين جوايز را نصيب او کرد. اين فيلم نيز يک کمدي عاشقانه بود و با وجود توفيق ‏در اين رشته ميان اين فيلم و سومين و آخرين فيلمش فاصله زماني 8 ساله اي پديد آمد. ‏
پيشخدمت فيلمي کاملاً زنانه است. به معناي خوب آن البته، که توسط يک زن ساخته شده و حول محور روابط ناموفق ‏زناشويي مي چرخد. جنا از زندگي خود با ارل خسته شده، رفتار ارل را تحمل مي کند و اتفاق هايي بزرگ و کوچک ‏سبب مي شود تا شهامت لازم را براي ترک او به دست آورد. در واقع تولد کودک، زايش دوباره جنا نيز هست. او با به ‏دست آوردن حس و قدرت مادري به روياي خود نيز-راه انداختن کسب و کاري براي خود بر اساس توانايي کم نظيرش ‏در پختن شيريني-جامه عمل مي پوشاند. البته در پايان به هر دو مرد زندگيش نه مي گويد و در آخرين پلان هاي فيلم او ‏را مي بينيد که دست در دست دختر کوچکش شاد و سرخوش در جاده اي دور مي شوند[يعني تاييد ضمني نوعي زندگي ‏بدون مردها که اين روزها در حال رواج يافتن است و خانم ها بچه دار شدن بدون زندگي در کنار پدر بچه را ترجيح مي ‏دهند!]. ‏
جدا از ديدگاه افراطي پاياني فيلم، تماشاي ديدن اين کمدي عاشقانه را درباره زندگي آدم هاي طبقه متوسط آمريکايي- که ‏از روياپردازي خاص آن نيز عاري نيست- در قالب بلوغ روحي يک زن را توصيه مي کنم. يک مثل آب براي شکلات ‏آمريکايي در ستايش لذت پختن شيريني و آشپزخانه به عنوان مکاني رهايي بخش!‏
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه. ‏

در وگاس چه اتفاقي افتاد

‏‎‎‏
What Happens in Vegas

Cameron Diaz and Ashton Kutcher star in 20th Century Fox's What Happens in Vegas

کارگردان: تام وون. فيلمنامه: دنا فاکس. موسيقي: کريستف بک. مدير فيلمبرداري: متيو اف. لئونتي. تدوين: مت ‏فرايدمن. طراح صحنه: استوارت ورتزل. بازيگران: کامرون دياز[جوي مک نالي]، اشتون کاچر[جک فول]، کوئين ‏لطيفه[دکترتويچل]، راب کوردري[جفري "هيتر" لويس]، ليک بل[توني "تيپر" ساکسون]، تريت ويليامز[جک فولر ‏پدر]، ميشله کروسيک[چانگ]، دنيس ميلر[قاضي ووپر]، دنيس فارينا[ريچارد بنگر]، جيسون سوديکيس[ميسون]، ‏زيک گاليفياناکيس[ديو]. 99 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏What Happens in Vegas‏. ‏
جوي مک نالي کارگزار موفق بورس در شبي که قصد برگزاري جشن تولد دوستش را دارد، از سوي او ترک ‏مي شود. همزمان جک فول جوان نيز که در کارگاه نجاري پدرش کار مي کند، به خاطر تنبلي و از زير کار در رفتن ‏اخراج مي شود. اين دو نفر براي رهايي از دست ناراحتي به دامان الکل پناه مي برند. آنها بعد از آشنايي تصادفي در ‏يک بار، براي فراموش کردن همه چيز به سوي لاس وگاس به راه مي افتند. اما فرداي آن روز که از خواب بيدار مي ‏شوند، خود را زن و شوهر مي يابند. با اين تفاوت که شب گذشته، در بازي با ماشين جک پات برنده 3 ميليون دلار شده ‏اند. بديهي اين زوج ناجور نمي توانند با هم کنار بياند و بلافاصله به فکر طلاق مي افتند. اما ازبد حادثه قاضي دادگاه که ‏مردي معتقد به اصول و از جوانان سر به هواي امروزي متنفر است، تنها راه تصاحب اين پول را شش ماه زندگي اين ‏زوج با يکديگر اعلام مي کند. در طول اين شش ماه نيز بايد مرتباً با دکتر تويچل در تماس باشند و اگر در ملاقات هاي ‏خود کوتاهي کنند، پولي در کار نخواهد بود. ‏
جوي که ناچار به آپارتمان جک نقل مکان کرده، خيلي زود رفتار سبکسرانه او را آزارنده يافته و در صدد يافتن راهي ‏براي خلاصي از دست او و تصاحب همه 3 ميليون دلار برمي آيد. جک نيز که قادر به تحمل شش ماه زندگي با جوي ‏منظم و تميز نيست، در فکر راه حلي مشابه است.... ‏

چرا بايد ديد؟‏
دومين فيلم هفته که در وگاس مي گذرد، بر خلاف فيلم قبلي و بر خلاف داستان کليشه اي اش مي تواند لحظاتي خنده ‏گذرا را بر لب هاي شما بنشاند. دو بازيگر جوان پسند هاليوود در کنار هم قرار گرفته اند تا جنگ ابدي ميان مردها و ‏زن ها را بار ديگر روي پرده نمايش دهند. مطابق معمول هم مرد شلخته و بي سر و سامان و زن منظم و موفق و مدير ‏است. پاداش اين دو نفر در اين مسابقه يک جايزه 3 ميليون دلاري است، اما در پايان مثل يک قصه پريان دوست ‏داشتني، دختر و پسر همديگر را و عشق ر اکشف مي کنند. دختر واقع بين تر مي شود و مرد سر و ساماني به زندگي ‏خود مي دهد و مسئوليت پذير مي شود. يک کهن الگوي هنوز موفق و محبوب که 20 ميليون دلاري نصيب سرمايه ‏گذران روي دومين فيلم بلند تام وون کرده است. ‏
تام وون اسکاتلندي تبار که با ساخت فيلم هاي کوتاه و سپس تلويزيوني وارد دنياي فيلمسازي شده، پس از کارگرداني ‏قسمت هايي از سريال موفق ‏Cold Feet‏ اولين فيلم بلند خود را با نام ‏Starter for 10‎‏ در سال 2006 ساخت. يک ‏کمدي عاشقانه که توانست موفقيت تجاري و هنري معقولي کسب کند. اما اين بار، وون که از دانشگاه بريستول در رشته ‏نمايش فارغ التحصيل شده و تجربه اي قابل اعتنا در شبکه 1 بي بي سي دارد، نتوانسته از آزمون منتقدان سخت گير ‏راحت بيرون بيايد. اکثراً آن را تقليدي و خالي از بداعت ارزيابي کرده اند که فقط طرفداران دياز و کاچر را به تماشاي ‏خود فرا خواهد خواند. ‏
غم انگيز است ديدن به هچل افتادن وون بعد از ‏Starter for 10‎‏ در يک کمدي عاشقانه معمولي هاليوودي که تنها لحظه ‏واقعاً کميکش-براي من- شنيدن ديالوگ هاي قاضي ووپر است. که آن هم به پاي ديالوگ هاي قاضي در فيلم تازه چه ‏خبر دکتر جون؟ نمي رسد!‏
ژانر: کمدي، عاشقانه.

 

21

Sony Pictures' 21

کارگردان: رابرت لوکتيچ. فيلمنامه: پيتر استينفيلد، آلن لوب بر اساس کتاب ‏‎"Bringing Down the House: The ‎Inside Story of Six M.I.T. Students Who Took Vegas for Millions"‎‏ از بن مزريچ. موسيقي: ديويد ‏ساردي. مدير فيلمبرداري: راسل کارپنتر. تدوين: اليوت گراهام. طراح صحنه: ميسي استوارت. بازيگران: جيم ‏استرجس[بن کمپبل]، کوين اسپيسي[پروفسور ميکي روزا]، کيت بازورث[جيل تيلور]، ارون يو\چوي]، ليزا ‏لاپيرا[کيانا]، جيکاب پيتز[جيمي فيشر]، لارنس فيشبرن[کول ويليامز]، جک مک جي[تري]، جاش گد[مايلز کانولي]، ‏سام گلزاري[کم]، هلن کري[الن کمپبل]. 123 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏‎21 - The Movie‎‏. برنده ‏جايزه ويژه بهترين گروه بازيگري از مراسم شو وست.‏
بن کمپبل دانشجوي بسيار باهوش ‏M.I.T.‎‏ بوستون تلاش مي کند تا وارد هاروارد شده و در رشته طب تحصيل کند. او ‏براي اين کار نياز به 300 هزار دلار دارد تا از پس مخارج چهار يا پنج سال تحصيل خود برآيد. اما قادر به تهيه اين ‏مبلغ نيست، چون به خانواده اي فقير از طبقه کارگر تعلق دارد. اما يک روز، آشنايي با ميکي رزا پروفسور رياضي ‏نامتعارف، همه چيز را عوض مي کند. رزا که از استعداد خارق العاده بن در زمينه اعداد آگاه شده، او را به گروهي ‏مخفي و چهار نفره-جيل، چوي، کيانا و جيمي- متشکل از ديگر دانشجويان معرفي مي کند. اين گروه توسط رزا در حال ‏آموزش ديدن هستند تا رموز متکي بر رياضي بازي 21 را ياد گرفته و از بازي در قمارخانه پولي کلان به دست آورند. ‏بن که در آرزوي رفتن به هاروارد است، براي به دست آوردن پول وارد اين گروه مي شود. بعد از ياد گرفتن رموز ‏بازي و زبان اشاره خاص گروه، راهي لاس وگاس شده و در قمارخانه هاي مختلف بازي مي کنند. آنها صدها هزار ‏دلار به دست مي آورند. بن در ابتدا فقط مي خواهد تا هزينه لازم براي ورود به هاروارد را فراهم کند. اما همانگونه که ‏همبازي اش جيل پيش بيني کرده بود، به زودي اسير حرص و تکبر شده و مي بازد. اين واقعه رزا را به خشم مي آورد ‏و از او مي خواهد تا پولي را که باخته، به وي بازگرداند. اما مشکل اصلي جاي ديگري است. چون کول ويليامز رئيس ‏محافظان قمارخانه ها، که کينه اي شخصي از رزا دارد و سال هاست که در پي او مي گردد، به رفتار بن شک کرده...‏

چرا بايد ديد؟
رابرت لوکتيچ متولد 1973 سيدني است. مادرش ايتاليايي و پدرش صرب بودند. از کالج هنري معتبر ويکتوريا در ‏ملبورن فارغ التحصيل شده است. از کودکي به فيلمسازي علاقه داشت و در 15 سالگي از جشنواره ‏ATOM Film‏ ‏جايزه اي دريافت کرد. پس از نمايش اولين فيلم کوتاهش با نام ‏Titsiana Booberini‏ در جشنواره هاي مختلف، توجه ‏هاليوود به وي جلب شد. حاصل اين اتفاق ساخته شدن ‏Legally Blonde‏ در سال 2001 بود که بيش از 100 ميليون ‏دلار در گيشه-در کنار دو نامزدي در مراسم گولدن گلاب- به دست آورد. ‏
فيلم دوم او يک قرار ملاقات با تد هميلتون برنده شويد! نام داشت که کيت بازورث نقش اصلي آن را ايفا کرده بود. اما ‏تماشاگران او را با فيلم سومش مادر زن هيولا با شرکت جنيفر لوپز و جين فاندا در سال 2005 بيشتر به ياد دارند. اما ‏‏21 آنها را شگفت زده خواهد کرد، چون با هر سه فيلم قبلي تفاوت هاي عمده دارد. اولاً در ژانري غير از کمدي و ‏عاشقانه است و دوم اينکه بر اساس داستان واقعي زندگي جف ما ساخته شده است. جنجال هاي پيراموني نيز کم نداشته، ‏از جمله اينکه ‏MIT‏ اجازه فيلمبرداري در محل واقعي را نداده و لوکتيج از دانشگاه بوستون استفاده کرده است. ‏
‏21 با بودجه اي 35 ميليون دلاري ساخته شده و تا اين لحظه دو برابر اين مبلغ را به راحتي در گيشه آمريکا به دست ‏آورده است. منتقدان نيز تقريباً برخوردي خوب با فيلم داشته اند، اما نمي توان منکر شد که لوکتيج با وجود در اختيار ‏داشتن بازيگري چون اسپيسي که در نقش هاي منفي نيز خوب مي درخشد، نتوانسته ريتم مناسبي به درام خود بدهد. ‏کمتر تماشاگري است که نداند قمارخانه ها هرگز اجازه نمي دهند مشريان شان هميشه برنده شوند، آن هم مبالغ کلان و ‏در واقع برنده واقعي همواره صاحبان کازينوها هسند. طبيعي است اين آدم ها هر لحظه با مسلح کردن محل کسب خود ‏به افراد خبره يا دستگاه هاي مدرن براي پاييدن مشتريان در صدد حراست از منافع خود هستند، و مشخص است بر سر ‏کسي که بخواهد به مصاف شان برود چه خواهد آمد. با اين حال 21 فيلمي در حد و اندازه هاي سه گانه اوشن نيست و ‏نمي تواند حتي به فيلم هاي قديمي اين ژانر مانند قمارباز سين سيناتي هم نزديک شود.‏
از طرف ديگر رابطه عاشقانه ميان بن و جيل نيز چندان بسط داده نمي شود تا رنگي از هيجان به فيلم افزوده شود. ‏لوکتيج هيجان را با نمايش شگردهاي قماربازان گروه خلق مي کند که به دليل پيچيده نبودن شان خيلي زود از تک و تا ‏مي افتند. و در پايان فيلم عملاً به نمايش انتقام کول ويليامز و ميکي روزا تبديل مي شود و تماشاگر مانند بن چيزي ‏گيرش نمي آيد. در يک کلام برگردان وارفته لوکتيج از کتابي پر فروش درباره وقايع سودوم جديد بهترين وسيله براي ‏منصرف کردن شما براي سفر به لاس وگاس است!‏
ژانر: درام. ‏

‎‎يک تماس ناموفق‎‎‏


One Missed Call

Warner Bros. Pictures' One Missed Call

کارگردان: اريک والت. فيلمنامه: اندرو کلاون بر اساس داستان ياسوشي آکيموتو و فيلمنامه ميناکو دايرا. موسيقي: گلن ‏رينولد هيل، جاني کليمک. مدير فيلمبرداري: گل نمک فرسون. تدوين: استيو ميرکوويچ. طراح صحنه: لارنس بنت. ‏بازيگران: شانين سوسامون[بث ريموند]، ادوارد برنز[جک اندروز]، آنا کلوديا تالانکون[تيلر آنتوني]، ري وايز[تد ‏سامرز]، ازورا اسکاي[لينا کول]، جاني لوئيس[برايان سوسا]، جيسون بگ[ري پروايس]، مارگرت چو[ميکي لي]، ‏مگان گود[شلي بائوم]، رادا گريفيس[مري ليتون]. 87 دقيقه. محصول 2008 ژاپن، آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Don't ‎Pick Up the Cell Phone!‎‏. ‏
بتاني ريموند شاهد مرگ سه نفر از دوستان خود مي شود. همه اين آدم ها قبل از مرگ خود پيامي توسط موبايل خود ‏دريافت کرده اند که متعلق به خودشان، اما از آينده و لحظه مرگ شان است. همزمان جک اندروز که خواهرش نيز در ‏ميان قربانيان قرار دارد، شروع به تحقيق در اين باره مي کند. همه قربانيان در دو موضوع اشتراک دارند: اول اينکه ‏پيغام هايي مشابه توسط موبايل شان دريافت کرده اند و دوم بعد از مرگ شان آب نباتي در دهان هر کدام يافت مي شود. ‏بعد از مراجعه بتاني به پليس و توضيح وقايع، جک با او صحبت کرده و نظر او را براي همکاري جهت کشف حقيقت ‏طلب مي کند. اما به زودي بتاني نيز پيامي مبني بر مرگ خود دريافت کرده و هر دو نفر براي پيشگيري از به حقيقت ‏پيوستن آن دست به تلاشي همه جانبه مي زنند. آنها به اين نتيجه رسيده اند که روحي مادري خشن مرتکب اين قتل ها مي ‏شود، اما بتاني و جک به زودي درمي يابند که مادر نيز خود قرباني بيش نبوده است....‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
يک تماس ناموفق بازسازي هاليوودي فيلم موفق ژاپني به همين نام[‏Chakushin ari‏] ساخته تاکاشي مييکه است که ‏دنباله هايي نيز توسط رنپئي تسوکاموتو و مانابو آسو در سال هاي 2005 و 2006 بر آن ساخته شده است. فيلم که قرار ‏بود در سال 2005 توليد شود، سرانجام بعد از رد کردن پروژه توسط گيلرمو دل تورو به اريک والت سپرده شد. البته ‏جناب والت خود قبل از ساختن اين فيلم نسخه اصلي را نديده و از بازيگران هم خواسته بود تا آن را تماشا نکنند، نتيجه ‏هم روشن است يک بزسازي تقريباً کم جان، بي فايده[تجاري مخصوصاً چون بيش از 26 ميليون دلار در گيشه آمريکا ‏به دست نياورده] و مي شود بي معني که بازيگري چون ادوارد برنز را نيز به هدر داده است. ‏
اريک والت متولد 1967 تولوز فرانسه است و يک تماس ناموفق اولين فيلم هاليوودي او به شمار مي رود. او با ساختن ‏فيلم کوتاه شنبه، يکشنبه و همين طور دوشنبه در 1999 موفق به دريافت سه جايزه از جشنواره هاي معتبر شده و اسم و ‏رسمي به هم زد. با اولين فيلمش ‏Maléfique‏ در 2002 در ژانر فانتزي و ترسناک درباره چهار زنداني که دست ‏نوشته اي قديمي با موضوع جادوي سياه پيدا مي کنند، توانست در ميان دوستداران اين ژانر محبوبيتي گسترده کسب کند ‏و سرانجام به هاليوود راه يابد. اما بازسازي يک تماس ناموفق نتوانسته امتيازي بر کارنامه وي بيفزايد. نه از رمز و ‏راز فيلم منبع اقتباس اثري بر جاي مانده و نه از مهارت سازنده ‏Maléfique‏..... ‏
اگر مي خواهيد بدانيد يک قصه واقعاً ترسناک که شما را وادار به دور انداختن موبايل تان مي کند، چگونه تبديل به يک ‏قصه لولوخورخوره شده است، به ديدن اين فيلم برويد!‏
ژانر: ترسناک، رازآميز، مهيج.

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

شواليه سياه


The Dark Knight

Heath Ledger stars as the Joker in Warner Bros. Pictures' The Dark Knight

کارگردان: کريستوفر نولان. فيلمنامه: جاناتان نولان، کريستوفر نولان بر اساس داستاني از کريستوفر نولان و ديويد ‏اس. گوير و شخصيت هاي خلق شده توسط باب کين. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد، هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: والي ‏فيستر. تدوين: لي اسميت. طراح صحنه: ناتات کراولي. بازيگران: کريستين بيل[بروس وين/بتمن]، هيث لجر[جوکر]، ‏آرون اکهارت[هاروي دنت/دو چهره]، مايکل کين[آلفرد پني ورث]، مگي جايلنهال[ريچل ديوز]، گري اولدمن[ستوان ‏جيمز گوردون]، مورگان فريمن[لوشيوس فاکس]، مونيک کورنن[کارآگاه راميرز]، ران دين[کارآگاه وورتز]، کيليان ‏مورفي[مترسک]، چين هان[لائو]، اريک رابرتز[سالواتوره ماروني]. 152 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Batman Begins 2 ‎، ‏Batman: The Dark Knight، ‏Rory's First Kiss، ‏The Dark Knight: The ‎IMAX Experience ‎، ‏Untitled Batman Begins Sequel ‎، ‏Winter Green ‎‏. ‏
تبهکاري به نام جوکر بانکي را سرقت کرده و پس از قتل همدستانش با پول هاي مسروقه فرار مي کند. همزمان اربابان ‏جنايت در گاتام ستي گرد هم مي آيند تا در برابر حملات بتمن و نقشه هاي ستوان جيم گوردون چاره اي بينديشند، چون ‏دادستان شهر هاروي دنت نيز تصميم به مقابله سرسختانه با تبهکاران گرفته و اين سه نفر قصد دارند فساد و جنايت را ‏براي هميشه از شهر بزدايند. تبهکاران از طريق حسابدار چيني شان لائو خبردار مي شوند که پليس قصد حمله به ذخيره ‏مالي شان دارد و تصميم به خروج آن از کشور مي گيرند. در اين هنگام جوکر سر رسيده و به آنان پيشنهاد مي دهد در ‏ازاي دريافت نيمي از کل پول ها به آنان کمک کند و اين کمک چيزي نيست جز کشتن بيتمن! تبهکاران ابتدا او را جدي ‏نمي گيرند، اما بعدها با ربوده و بازگردانده شدن لو به گاتام سيتي توسط بتمن پيشنهاد وي مي پذيرند. جوکر اعلام مي ‏کند اگر بتمن خود را تسليم پليس نکند، هر روز تعدادي از مردم بيگناه را خواهد کشت و زماني که شروع به اين کار ‏مي کند، بروس تصميم به تسليم خود مي گيرد. اما قبل از اين کار دنت اعلام مي کند که بتمن اوست تا جوکر را از ‏سوراخ خود بيرون بکشد. جوکر براي کشتن وي اقدام مي کند، اما گوردون و بتمن قبل از اين کار او را دستگير مي ‏کنند. بعد از بازجويي از جوکر مشخص مي شود که جوکر براي کشتن دنت و ريچل ديوز که اينک محبوب دنت شده، ‏تله گذاشته است. تلاش بتمن و گوردون براي نجات هر دو نفر بي نتيجه مي ماند. ريچل کشته مي شود و نيي از صورت ‏دنت نيز در انفجار به شدت مي سوزد. جوکر نيز از بازداشت گريخته و دنت/دو چهره را که از مرگ ريچل به خشم ‏آمده، تحريک مي کند تا از پليس، تبهکاران، گوردون و بتمن انتقام بگيرد. با اين کار و کشته شدن همزمان بعضي ‏تبهکاران توسط جوکر و بمب گذاري هاي متعدد در شهر مشخص مي شود که وي قصد دارد تا کنترل تمامي گاتام سيتي ‏ر را در دست بگيرد. اينک بتمن نه فقط با جوکر بلکه با دنت نيز که خانواده گوردون را گروگان گرفته، مقابله کند... ‏

چرا بايد ديد؟
اولين بار در ماه مه 1939 بود که موجودي به نام بتمن توسط باب کين و بيل فينگر در قالب داستاني مصور به ‏خوانندگان آمريکايي معرفي شد. و خيلي زود يعني چهار سال بعد در برابر دوربين توسط لوئيس ويلسون تجسد يافت. بنا ‏به سنت آن دوره اين اقتباس سينمايي شکل سريالي 15 قسمتي را داشت که در 1946 با سريال 15 قسمتي ديگري دنبال ‏شد. اين بار رابرت لاوري نقش بتمن/مرد خفاش را بازي مي کرد. اولين فيلم سينمايي در 1966 با شرکت آدام وست به ‏نمايش در امد و سپس به توليد انيميشن يا انتشار داستان هاي تازه بسنده شد. در پايان دهه 1980 و آغاز رونق گرفتن ‏انتقال قهرمانان مصور به روي پرده سينما در قالب فيلم هاي پرخرج و پرفروش، تيم برتون نسخه اي تازه و پيچيده با ‏بازي مايکل کيتون ارائه کرد. بازگشت بتمن با ظهور بزرگ ترين دشمنش روي پرده-جوکر- همراه بود که جک ‏نيکلسون نقش وي را ايفا مي کرد. بازيگري شايسته براي ايفاي نقشي اهريمي که توانست ادامه حضور قهرمان را روي ‏پرده تضمين کند. سه سال بعد، تيم برتون يکي از بهترين دنباله سازي هاي تاريخ سينما را با نام بتمن بازمي گردد ‏کارگرداني کرد که در آن دني دوويتو در نقش پنگوئن شرير به جنگ بتمن مي رفت. استقبال از اين فيلم باعث شد تا دو ‏انيميشن بلند در سال آتي به نمايش در آيد. اما تيم برتون ديگر حاضر به ساخت قسمت ديگري نبود. سکان به دست جوئل ‏شوماکر داده شد و وال کيلمر جاي مايکل کيتون را در هميشه بتمن گرفت. در 1997 دنباله ديگري با نام بتمن و رابين ‏با شرکت جورج کلوني توسط شوماکر عرضه شد و سپس به مدت 8 سال اين پروسه به بايگاني رفت. وقتي در سال ‏‏2005 کريستوفر نولان براي زدودن گر و خاک از لباس هاي سياه بتمن برگزيده شد، به راحتي قابل حدس بود که ‏انتخاب وي از سر ضرورت تزريق خون تاه اي در رگ هاي اين پروژه پولساز است. نولان نه فقط بازيگري تازه و ‏مناسب چون کريستين بيل را براي نقش اصلي فيلم برگزيد، بلکه قصه قهرمان تنهايش را از نو تعريف کرد و زواياي ‏تاريک روح او را نيز روي پرده برد. استقبال منتقدان از بازيافت هنرمندانه اين پديده آن قدر مثبت بود که تهيه کنندگان ‏را براي خرج 180 ميليون دلار جهت ساخت دنباله اي تازه با حضور بزرگ ترين دشمن وي-جوکر- ترغيب کند. ‏حاصل اين سرمايه گذاري اينک روي پرده سينماهاي دنياست و فقط در امريکاي شمالي بيش از 300 ميليون دلار در ‏گيشه به چنگ آورده است. برخورد منتقدان نيز همان طور که تصورش مي رفت، بسيار خوب بوده و مرگ نابهنگام ‏هيث لجر بازيگر نقش جوکر نيز به خودي خود تبديل به تبليغي براي فيلم شده است. ‏
کريستوفر جاناتان جيمز نولان متولد 1970 لندن از اميدهاي امروز سينما از هفت سالگي با دوربين سوپر هشت پدرش ‏شروع به فيلمسازي کرده، در رشته زبان و ادبيات انگليسي درس خوانده و اولين فيلم کوتاه اش به نام سرقت در 1996 ‏ساخته که به همراه دو فيلم کوتاه و سورئاليستي ديگرش به نام هاي ‏tarantella‏ و ‏doodlebug‏ در جشنواره فيلم ‏کمبريج به نمايش در آمده است. اولين فيلم بلندش تعقيب را در 1998 به طريقه سياه و سفيد ساخت ، اما دو سال بعد با ‏يادگاري بود که همه دنيا کشف اش کردند. فيلمي که روايتي پر پيچ و خم همچون ذهن شخصيت اولش داشت که حافظه ‏کوتاه مدت خود را بر اثر ضربه اي از دست داده و با اين حال در صدد شکار قاتل همسرش بود. بي خوابي در 2002 ‏با شرکت آل پاچينو پذيرش همه جانبه او در هاليوود بود که به ساختن فيلمي استوديوي مانند بتمن آغاز مي کند در ‏‏2005 با بودجه اي هنگفت انجاميد. فيلم بعدي او اعتبار/پرستيژ با حضور دو هنرپيشه اصلي فيلم بتمن[بيل و کين]از ‏ديدگاه سبکي چيزي ميان بتمن و يادگاري بود و مانند بسياري از توليدات هاليوود امروز قصه اي محلي با تم هاي جهاني ‏را روايت مي کرد. اما بازگشت شواليه سياه چيز ديگري است. فيلمي نه در سبک و سياق بي خوابي و يادگاري است و ‏نه حال و هواي رازآلود تعقيب را دارد. شواليه سياه برگرداني تيره از قصه اي مصور است که بايد قهرمان آن منجي ‏مردم باشد و به جاي پليس ناتوان از برقراري نظم در برابر جنايتکاران از آنها محافظت کند. اما او خود نيز مشکلات و ‏دلبستگي هايي دارد، حتي اگر يک ميليونر زاده باشد. بروس وين ميليونر و بتمن دو روي يک سکه اند، ولي همين ‏دوگانگي و تضاد چيزي است که جوکر روي آن انگشت مي گذارد. او به بتمن مي گويد تو شبيه مني و مرا کامل مي ‏کني!‏
اين همان چيزي است که در فلسفه شرق يين و يانگ ناميده مي شود. سياهي و سفيدي که دايره حيات را به دو قسمت ‏مساوي تقسيم کرده اند و بدون يکي ديگري بي معني است. اگر جوکر شيفته واقعي هرج و مرج است، بتمن نظم و ‏ترتيب را دوست دارد و بايد اين بازي ميان آنها برنده واقعي و هميشگي نداشته باشد. در کنار اين تم وقتي با مضمون ‏وجدان اجتماعي و فرديت روبرو مي شويد، اهميت دو چهره بودن شخصيت هاي اصلي قصه را بيشتر و از نظر ‏روانشناختي و جامعه شناختي بيشتر درمي يابيد. دنت، وين و جوک يک مثلث متشاوي الساقين هستند و در خور يکديگر ‏و نمايندگان ارکاني که وجودشان حيات اجتماعي را مي تواند شکلي ديگر و نه لاجرم تازه ببخشد. اگر جوکر و ساديسم ‏دروني او را نماينده شر مطلق بگيريم اشتباه کرده ايم. چه کسي از کودکي وي خبر دارد؟ چه کسي انگيزه هاي او را ‏مانند بتمن و دنت درک مي کند؟ اين همان چيزي است که نولان با کمي خساست از ما پنهان مي کند تا تعادلي به ‏وضعيت قصه اش بدهد. در عوض موجودات ديگري مانند بتمن هاي قلابي ابتداي فيلم يا حضور کوتاه مدت مترسک به ‏قصه اضافه مي کند تا بر وضعيت قهرمان اصلي فيلم نوري بيشتر بيفکند. اگر بتمن زاده دوران منع مشروبات الکلي و ‏اوج گرفتن دسته جات تبهکاري و گانگستري در آمريکا بود، بتمن فعلي از دنياي پيچيده تري مي آيد. ماشين روز قيامت ‏او بايد در خورد مقابله با تبهکاران قرن جديد باشد. کساني که به گاتام سيتي قانع نيستند و دايره فعاليت هايشان از ‏مرزهاي آمريکا هم بيرون مي رود. بنابر اين بتمن نيز به دوستاني نياز دارد، کساني چون فاکس که به خوبي در دل ‏قصه جا افتاده اند. همين باعث مي شود تا فيلم از يک قصه پليسي معمولي دور شده و در قالب فيلمي مربوط به ‏ماجراهاي بتمن به خوبي جا بيفتد. فضاي سرد و خاکستري کل فيلم هيچ نشاني از گرمي و نجات کامل به بيننده عرضه ‏نمي کند، هر چند صحنه هاي اکشن نفس گيرش که آدرنالين خالص توليد مي کنند براي لحظه اي دلش را خنک خواهد ‏کرد. ‏
کريستوفر نولان فيلمساز باهوش و با استعدادي است. حاصل کارش درون سيستم تجاري سينماي آمريکا نيز قابل ‏سرزنش نبوده و بعيد است دچار لغزش شود. شکستن رکوردهاي گيشه نيز حاکي از تيزبيني و موقعيت سنجي اش دارد، ‏اما با وجود لذت بردن از شواليه سياه به عنوان يک فيلم سرگرم کننده صرف و ماهرانه، ترجيح مي دهم يک فيلم کم ‏خرج تر از او مانند تعقيب را دوباره ببينم. البته خيلي عظيمي از تماشاگران شواليه سياه که به دليل پيچيدگي قصه و ‏طولاني بودنش حاضر به تماشاي دوباره و چندباره آن هستند، با من موافق نخواهند بود. شما چطور؟ ‏
ژانر: اکشن، جنايي، درام، رازآميز، مهيج.

 

هالک شگفت انگيز

‎‎‏
The Incredible Hulk

The Incredible Hulk

کارگردان: لوئيس لتريه. فيلمنامه: زيک پن. موسيقي: کريگ آرمسترانگ. مدير فيلمبرداري: پيتر منزيس جونيور. ‏تدوين: ريک شين، وينسنت تابيلون، جان رايت. طراح صحنه: کرک ام. پتروچلي. بازيگران: ادوارد نورتون[بروس ‏بنر]، ليو تيلر[بتي راس]، تيم راث[اميل بلونسکي]، ويليام هارت[ژنرال تاديوس راس]، تيم بليک نلسون[ساموئل ‏اشترنز]، تاي بورل[دکتر لئونارد سامسون]، کريستينا کيبات[سرگرد کاتلين اسپار]، پيتر منساه[ژنرال جو گرلر]. 114 ‏دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Hulk 2‎‏. ‏
ژنرال تاديوس راس، دکتر بروس بنر متخصص انرژي تابشي را براي تحقيقاتي ويژه استخدام مي کند. بنر خود را در ‏معرض تشعشعات گاما قرار داده و در نتيجه تبديل به غولي(هالک) سبز رنگ مي شود. بنر تحت مراقبت بتي دختر ‏ژنرال راس و همکار و محبوبش قرار مي گيرد. اما بعدها براي اينکه نتايج کارش مورد سواستفاده ارتش آمريکا قرار ‏نگيرد، مي گريزد و پنهان مي شود. ‏
پنج سال بعد، بنر در يک کارخانه نوشابه سازي در برزيل کار مي کند و به دنبال يافتن درماني براي خويش است تابه ‏هنگام خشم و بالا رفتن ضربان قلبش تبديل به هالک نشود. او از راه اينترنت با مردي که خود را آقاي بلو مي نامند در ‏ارتباط است. تا اينکه بر اثر حادثه اي مخفيگاه وي توسط راس کشف مي شود. راس گروهي به سرکردگي افسري ‏بريتانيايي/روسي تبار به نام اميل بلانسکي را براي دستگيري وي مي فرستد. بنر مي گريزد، و بلانسکي که شديداً ‏زخمي شده توسط افراد راس تحت مداوا و در واقع تزريق آمپولي ويژه قرار مي گيرد. نتيجه مداوا بهبود شگفت انگيز ‏او و در نتيجه تبديلش به يک ماشين کشتار ديگر است. بنر به آمريکا بازمي گردد تا با آقاي بلو ملاقات کند. اما راس بار ‏ديگر محل وي را يافته و بلانسکي را براي دستگيري وي اعزام مي کند. بنر به همراه بتي مي گريزد و با هم زد بلو مي ‏روند. بنر و بتي به سراغ بلو-دکتر ساموئل اشترن- مي روند. ولي راه حلي که وي يافته بسيار مخاطره برانگيزاست. بنر ‏خطرات را به جان مي خرد، ولي درمان بي فايده است. از سوي ديگر بنر کشف مي کند که دکتر اشترن از نمونه خون ‏وي براي نحقيقاتي مخرب استفاده کرده است. بنر تصميم به نابودي آزمايشگاه وي مي گيرد، اما در همين زمان ‏بلانسکي سر مي رسد....‏

چرا بايد ديد؟
باز يک موجود فراطبيعي بيرون کشيده شده از دل قصه هاي مصور!‏
قصه هاي مصور جزو خاطرات کودکي من و شما نيست. چون تا بياييم به خودمان بجنبيم و مزه تن تن ها و آستريکس و ‏اوبليکس را زير دندان بچشيم، توفاني بر کشورمان وزيدن گرفت و همه اين موجودات تبديل به نشانه هاي هجوم فرهنگ ‏غرب به اسلام عزيز شناخته شدند و جلوي حضورشان در بازار نشر گرفته شد. البته سال هاي اوليه دهه 1360 با ‏وجود تيراژهاي آنچناني کتاب هاي جلد سفيد چپ و بعد راست اصولاً خود ناشران را نيز از عرضه کتاب هاي کودک و ‏نوجوان باز مي داشت. اما دوستداران سينما بايد نمايش هالک شکست ناپذير را در همين سال ها به ياد داشته باشند که ‏کم و بيش رونقي به بازار آشفته سينماها داده بود. ‏
هالک يا غول سبز رنگي مخلوق استن لي و جک کيرباي اولين بار در داستاني به نام هالک شکست ناپذير به سال ‏‏1962 به خوانندگان معرفي شد. انتشار ماجراهاي هالک تا امروز ادامه پيدا کرده و جدا از اقبال جهاني تبديل به يکي از ‏شمايل هاي خرده فرهنگ پاپ آمريکايي شده است. چيزي در حد کاپيتان آمريکا يا سوپرمن و بتمن که قرار است آبي بر ‏اتش دل آمريکايي هاي دلزده از کندي قانون وطن شان بريزند و همه چيز را به يک چشم بر هم زدن با اتکا به قدرت ‏فراطبيعي خود و البته خشونت حل کنند. يک شيوه خداپسندانه آمريکايي و صد در صد مبلغ عمل گرايي! چيزي که باب ‏طبع دل نظامي ها و سياستمدارهاي طرفدار اقدام سريع هم هست. ‏
هالک مانند همگنان خود خيلي سريع به سينما راه پيدا کرد. در سال 1966 پل سولس براي اولين بار نقش او را در ‏برابر دوربين ايفا نمود. يازده سال بعد سه فيلم تلويزيوني که بر اساس اين شخصيت ساخته شد د تا قلب بسياري از ‏نوجوان هاي دنيا را تسخير کرد و بازيگرش بيل بيکسبي را نيز به شهرتي فراگير رساند. دهه 1980 با توليد سريال ‏هالک با شرکت بيکسبي همراه بود که به ايران نرسيد و ما از دريچه يکي از همان 3 فيلم تلويزيوني که به سينما راه ‏يافته بود، با اين غول سبز رنگ خشمگين آشنا شديم. آن زمان مجالي براي فکر کردن درباره اين نوع مخلوقات نبود. ‏شايد حالا هم زمان را براي صحبت هاي جدي تر صرف کرد. اما وظيفه کسي که درباره محصولات فرهنگي مي ‏نويسد، غير از اين است. ‏
بيل بيکسبي اين نقش را تا اول دهه 1990 در سريال هاي متعددد بازي کرد و سپس جاي خود را به لو فريگنو و ران ‏پرلمن(همين بازيگر درشت هيکل هل بوي فعلي) داد. تا سال 2003 که اولين نسخه پر خرج و سينمايي هالک با شرکت ‏اريک بانا به روي پرده بيايد، يلم هاي ويديويي و تلويزيوني متعددي بر اساس اين شخصيت ساخته شد و تا امروز هم ‏ادامه پيدا کرده است. اما سخن بر سر نسخه فعلي است که ادوراد نورتن ريزنقش و به ظاهر آسيب پذير جاي اريک بانا ‏درشت اندام را گرفته است. نسخه سينمايي قبلي به کارگرداني آنگ لي و بودجه اي 137 ميليون دلاري يک فيلم به ‏ظاهر ضد ميليتاريستي و ضد استفاده غير انساني از علم بود و فيلم فعلي نيز قرار است اين ادعا را با صرف 150 ‏ميليون دلار پاسداري کند. اما در واقع هر دو فيلم فقط به قصد کسب سود ساخته شده اند و تامين خوراک براي اکران ‏تابستاني که سال هاست تعيين کننده سرنوشت سينماي آمريکا شده است. ‏
سازنده هالک اخير مانند آنگ لي يک غير آمريکايي است. لوئي لتريه متولد 1973 پاريس است و رفيق لوک بسون. در ‏دانشگاه نيويورک سينما خوانده و بديهي است که تربيت و نگاه آمريکايي به رسانه بر وي غالب بوده، چيزي که بسون ‏هم شيفته آن است. لتريه از 1998 با دستياري ژان پل سالومه در فيلم ‏Restons groupés‏ شروع به تجربه اندوزي ‏کرد و بعدها با آستريکس و اوبليکس: ماموريت کلئوپاترا، معشوق و مامور انتقال ادامه داد. توانايي هايش چشم بسون را ‏گرفت و باعث کارگرداني دني سگه و سپس مامور انتقال 2 را به وي بسپارد. مهارت لتريه در سرهم بندي فيلمنامه ‏آبکي مامور انتقال 2 آن چنان چشمگير بود که به عنوان کارگرداني قابل اطمينان براي گونه اکشن و مخصوصاً نوع ‏پرخرج آن در هاليوود انتخاب شود. حاصل اين اتفاق توليد هالک شگفت انگيز به سکانداري اوست که تجربه آنگ لي را ‏در کار با دستمايه اش را-برگردان هنرمندانه قصه مصور به فيلم- ناديده گرفته و نسخه اي به شدت کليشه اي تر ارائه ‏مي کند. حتي از ارجاع هاي معمول به فيلم قبلي نيز –به جز روايت فشرده آنچه گذشت در ابتداي فيلم- پرهيز مي کند تا ‏غول سبز رنگش را با اتکا به قصه جديد و توانايي خود روي پايش بايستاند. ولي چندان موفق نمي شود. ‏
بزرگ ترين ايراد شايد انتخاب نورتون باشد که نمي تواند همدلي تماشاگر را جلب کند. هر چند فيلم در مقايسه با قبلي پر ‏خرج تر، پر ماجراتر و حتي هالک اش نيز بزرگ تر است. فيلم به روال همه اين مجموعه ها اين بار يک شخصيت ‏منفي تازه در کنار ژنرال راس به تماشاگر معرفي کرده و او را مقابل هالک قرار مي دهد. بديهي است که سرانجام اين ‏موجود مهيب نيز شکست خورده و بقاي هالک و ادامه مجموعه را تضمين خواهد کرد. بدمن بعدي قصه نيز از هم ‏اکنون مشخص است و در مصاحبه هاي مطبوعاتي نيز بر اين موضوع صحه گذاشته شده است: جناب دکتر اشترنز که ‏بليک نلسون نقش وي را بازي مي کند!‏
ناگفته نماند که لتريه را در پرداخت صحنه هاي اکشن-و گاه غير واقعي- فردي ماهر مي دانم، ولي کار با موجودات ‏رايانه اي چيز ديگري است و هر چند بهترين گزينه براي تهيه کنندگان جوياي خلق اکشن بيشتر بوده، اما قافيه را اندکي ‏باخته است. شاهد اين امر فروش 131 ميليون دلاري فيلم طي يک ماه و اندي بوده و اين که جاي خود را روي پرده در ‏حالي به ديگر فيلم ها داد که موفق به بازگراندن سرمايه اوليه اش نيز نشده بود. ‏
نکته طنزآميز پاياني فيلم حضور توني استارک-مرد آهنين/آيرون من قهرمان قصه هاي مصور مارول با بازي رابرت ‏داوني جونيور است که از نمايش برگردان سينمايي ماجراي او با حضور همين بازيگر چند ماهي بيشتر نمي گذرد و به ‏ژنرال راس پيشنهاد کمک براي حل مشکل هالک را مي دهد!‏
ژانر: اکشن، فانتزي، علمي تخيلي، مهيج.

 

موميايي ۳ : مقبره امپراطور اژدها‎‎‏


The Mummy: Tomb of the Dragon Emperor

Universal Pictures' The Mummy: Tomb of the Dragon Emperor

کارگردان: راب کوهن. فيلمنامه: آلفرد گاف، مايلز ميلر بر اساس فيلمنامه هاي 1932 جانال. بالدرستون و 2001 ‏استيون سامرز. موسيقي: رندي ادلمن. مدير فيلمبرداري: سايمون دوگان. تدوين: کلي ماتسوموتو، جوئل نگرون. طراح ‏صحنه:نايجل فلپس. بازيگران: برندان فريزر[ريک اُکانل]، جت لي[امپراطور هان]، ماريا بلو[اولين اُکانل]، جان ‏هانا[جاناتان کارناهان]، ميشله يئوه[زي يوآن]، لوک فورد[الکس اُکانل]، ايزابلا لئونگ[لين]، آنتوني وونگ ‏چائوسانگ[ژنرال يانگ]، راسل وونگ[مينگ گوئو]، ليام کانينگهام[مد داگ مگوآير]، ديويد کالدر[راجر ويلسون]. ‏‏112 دقيقه. محصول 2008 آلمان، کانادا، آمريکا. نام ديگر: ‏The Mummy 3‎، ‏La Momie - La tombe de ‎l'empereur dragon، ‏Die Mumie - Das Grabmal des Drachenkaisers‎‏. ‏
امپراطور هان ملقب به اژدها بر تمامي دشمنان خود پيروز مي شود و بسياري از آنها را پاي ديوار چين دفن مي کند. ‏ولي او که توانسته بر پنج عنصر تسلط يابد، قادر به شکست مرگ نيست. از اين رو دست به دامان زي يوآن مي شود. ‏زن ساحره اي که راز جاودانگي را مي داند. هان به ژنرال مينگ، فرمانده سپاهيان خود دستور مي دهد تا از زي ‏مراقبت کند. اما آن دو عاشق يکديگر مي شوند. زماني که زي طلسم جاودانگي را بر هان آشکار مي کند، هان ژنرال ‏مينگ را در برابر چشمان وي به قتل مي رساند. سپس قصد جان زي را مي کند ،اما زي که زخمي شده هان و سپاهش ‏را نفرين و تبديل به سنگ کرده و مي گريزد. ‏
قرن ها بعد، در سال 1947 الکس اُکانل که پا جاي پاي پدر گذاشته، با حمايت مالي راجر ويلسون مقبره امپراطور هان ‏را کشف مي کند. او هنگام حمل کالسکه هان به شانگهاي مورد حمله دختري مرموز قرار مي گيرد، ولي موفق مي شود ‏محموله خود را به مقصد برساند. همزمان دولت بريتانيا از ريک اُکانل و همسرش ائولين که خود را بازنشسته کرده ‏اند، مي خواهد تا تخم مرغي باستاني مشهور به چشم شانگري لا را براي ابراز حسن نيا دولت انگلستان به چين ‏برگردانند. آن دو بعد از رسيدن به شانگهاي و ملاقات با جاناتان که اينک کاباره ايم هوتپ را اداره مي کند، با پسرشان ‏الکس به ديدار از يافته هاي او مي روند. کالسکه و مجسمه امپراطور در محلي قرار دارد که توسط راجر ويلسون و ‏گروهي از اعضاي پارلمان-از جمله ژنرال يانگ و معاونش چويي- اداره مي شود. آنها بعد از دريافت چشم شانگري لا ‏قصد دارند طلسم را شکسته و امپراطور به زندگي بازگردانند. آنها موفق مي شوند، اما زن جوان مرموز دوباره پيدا شده ‏و با خنجر طلسم شده توسط ژي يوان قصد جان امپراطور را مي کند، ولي موفق نمي شود. الکس، ريک و اولين که ‏درگير ماجرا شده اند درمي ياند که دختر لين نام دارد و محافظ مقبره هان است. او وظيفه دارد تا از بازگشت هان به ‏زندگي و طبعاً قدرت جلوگيري کند. الکس که شيفته او شده تصميم به کمک مي گيرد و والدينش نيز به همراه دايي ‏ماجراجويش با وي همراه مي شوند...‏

چرا بايد ديد؟
کمتر کسي فکر مي کرد مخلوق 1932 جان ال. بالدرستون معروف به خالق هيولاها بتواند تا هزاره جديد دوام بياورد. ‏فيلمنامه اي که او در دهه 1930 براي کمپاني يونيورسال نوشت و کارل فروند آن را با شرکت بوريس کارلوف ساخت ‏خيلي زود در ميان فيلم هاي ترسناک آن زمان صاحب مقام و موقعيت شد. به نظر مي رسيد 5 دنباله اي که بر اين فيلم تا ‏‏1955 ساخته شد[آبوت و کاستلو با موميايي ملاقات مي کنند را نمي شود ناديده گرفت] شيره جان اين سوژه را کشيده ‏باشد، ولي کمپاني همر در 1959 برگردان خود را از اين فيلم کلاسيک با شرکت پيتر کاشينگ و کريستوفر لي ارائه ‏کرد و بعدها سه دنباله ديگر نيز توليد نمود. آخرين قسمت که در 1971 و مستقيماً بر اساس کتاب جواهر هفت ستاره اثر ‏برام استوکر ساخته شده بود موميايي مونثي را در مرکز داستان خود داشت. بعد از آن بود که پروژه موميايي تا 28 سال ‏بعد روانه انبار شد و در پايان دهه 1990 بنا به سنت بازيافت آثار قديم با اتکا به تکنيک هاي بصري نو براي فتح گيشه ‏ها از بايگاني خارج شد. نسخه 1999 استيون سامرز که قصه اش در 1921 مي گذشت قهرماني شوخ، زن پسند و کمي ‏سربه هوا را به تماشاگران معرفي کرد که بيشتر واجد خصلت هاي پايان هزاره قبل بود تا آغاز قرن بيست!‏
فرمول تازه و جلوه هاي ويژه آن در کنار شيمي دو بازيگر اصلي مجموعه در گيشه توفيقي حيرت انگيز کسب کرد و ‏سامرز به همراه سه بازيگر اصلي اش بلافاصله براي توليد دومين قسمت از ماجراهاي اُکانل دورخيز کرد. پي آيند جديد ‏در سال 2001 موفق شد توفيق قلبي را در ابعاد بزرگ تر تکرار کند و حتي بعدها سبب ساخت فيلمي بر اساس ‏شخصيت منفي-شاه عقرب- داستانش شود. کمپاني يونيورسال نيز در همين سال مجموعه کارتوني بر اساس ماجراهيا ‏اُکانل و موميايي روانه تلويزيون کرد و آن را در دو فصل تا سال 2003 ادامه داد. اينک سومين قسمت از ماجراهاي ‏اُکانل به نمايش درآمده، اما همان اتفاقي براي آن افتاده که بر سر اغلب دنباله سازي هاي کم رمق نازل مي شود. اول ‏نبود ريچل وايس بازيگر نقش اولين اُکانل و انتخاب کسي که با وجود داشتن چهره اي زيبا و استعداد بازيگري فاقد شيمي ‏وايس است و از همه مهم تر نيمه بازنشسته کردن قهرمان هاي اصلي و گماردن اُکانلي جوان تر در راس قصه که مانند ‏پدرش عاشق پيشه هم هست. اما هنوز نيازمند کمک ديگران و مخصوصاً پدر و مادر کارکشته خويش و گاهي هم دايي ‏جان پول پرست و هيزش است. براي پر کردن جاي خالي همه اينها قصه اي کم و بيش جذاب با ارجاعات تاريخي جعلي ‏فراهم شده و بودجه اي دست و دل بازانه[145 ميليون دلار] و جت لي را در اختيار راب کوهن گذاشته اند تا توفيق ‏مالي قبلي را تکرار کند. بياييد اول نگاهي به کارنامه جناب شان بيندازيم:‏
راب کوهن متولد 1949 کورنوال، نيويورک و فارغ التحصيل هاروارد است. از 1980 با فيلم جمع کوچک دوستان ‏شروع به کارگرداني کرده و بعدها تهيه کنندگي[در اين زمينه کارهاي بهتري ارائه کرده مانند ساحره هاي ايست ويک] ‏را نيز به مشاغل خود افزوده است. ابتدا در تلويزيون متمرکز بود و از نيمه دهه 1990 با ساختن قلب اژدها در زمينه ‏ساخت فيلم هاي سينمايي پرهزينه و اغلب اکشن و پرماجرا متمرکز شد. نوجوان ها خيلي خوب او را با روشنايي ‏روز(1996) با استالونه، جمجمه ها(2000)، سريع و خشمگين(2001) و ‏xXx‏ (2002) به جا مي آورند. فيلم قبلي او ‏نيز با نام هواپيماي رادار گريز قرار بود توفيق مالي سريع و خشمگين و ‏xXx‏ را تکرار کند و طرفداران شعار" اکشن ‏باشه، کوفت باشه" را سير کند، که چندان کامياب نبود. ‏
خوب با چنين پس زمينه اي نبايد توقع شاهکار از يک کارگردان وردار و ورمال داشت و فقط قرار است مکاني براي ‏عرضه هنرنمايي گروه جلوه هاي ويژه کامپيوتري فيلم فراهم کند. و اگر شما از شيفتگان دو قسمت قبلي باشيد امکان ‏اينکه از تماشاي دست پخت او سرخورده شويد، بسيار است. حتي اگر جت لي و ميشله يئوه هم در کادر بازيگري فيلم ‏حضور داشته باشند که در سال هاي اخير سرقفلي توليدات مشترک بسياري شده اند و براي تامين روزهاي پيري خود ‏سخت سرگرم پارو کردن دلار هستند. قابل توجه دوستداران اين دو نفر و به خصوص جت لي و صحنه هاي نبردش که ‏در اين فيلم نشاني از آنها نيست و دوستدارانش را به شدت مايوس خواهد کرد!‏
با اين حال سومين قسمت موميايي قرار بوده تا طرفدارانش را با ارائه همه چيزهايي که در دو قسمت پيشين بوده، ‏راضي و خشنود از سالن بيرون بفرستد. و البته همه چيز را دارد، منتها راب کوهن فاقد آن زيرکي سامرز براي تلفيق و ‏يا بهتر بگويم به کارگيري درست فرمول امتحان پس داده پيشين است. ‏
ولي نا اميد نشويد، خيلي ها با ديدن قسمت سومي که چندان هم انتظارش را نمي کشيد بلافاصله به ياد فيلم هاي رده ‏B‏ ‏آمريکايي دهه 1930 خواهند افتاد و از هيولاهايش به افسوس ياد خواهند کرد. چون فيلم فقط و فقط به قصد کسب ‏دلارهاي توجيبي نوجوانان در تابستان ساخته شده و عنصر اصلي چنين فيلم هايي-يعني اکشن- را براي اين کار دارد. ‏نويسندگان فيلمنامه کوشيده اند تا همچون دو قسمت قبلي پس زمينه اي عاشقانه در هر دو جبهه به فراخور آدم هاي قصه ‏تدارک ببينند و در اين راه تلاشي براي بخشيدن ابعادي منطقي به خط داستاني خود نکرده اند. چيزي که هنگام استفاده از ‏تمامي عناصر ايجاد هيجان مثل آتش و يخ و ... منطق جغرافيايي و زماني کاملاً به بوته فراموشي سپرده شده است. در ‏حالي که همين عامل جغرافيا اين بار نقش مهمي در قصه ايفا مي کند و بر خلاف دو قسمت پيشين ماجراهايش در مصر ‏نمي گذرد. با اين دوستدارن اکشن هاي بي منطق و نسل مصرف کننده بازي هاي کامپيوتري و نسخه هاي سينمايي آنها ‏از اين يکي هم استقبال خواهد کرد و حتما دنباله هاي ديگري نيز ساخته خواهد شد. چون در خبرهاي آمده بود که ماريا ‏بلو براي دنباله ديگري قرار داده بسته و لوک فورد نيز قراردادي براي بازي در سه موميايي امضا کرده است. حال ‏تصميم با شماست!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، فانتزي، مهيج.

 

پسر جهنمي 2: ارتش طلايي‎‎‏


Hellboy II: The Golden Army

Universal Pictures' Hellboy II: The Golden Army

کارگردان: گيلرمو دل تورو. فيلمنامه: گيلرمو دل تورو بر اساس داستاني از خودش و مايک ميگنولا و قصه مصور ‏ميگنولا. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: گيلرمو ناوارو. تدوين: برنات ويلاپلانا. طراح صحنه: استفن اسکات. ‏بازيگران: ران پرلمن[هل بوي/پسر جهنمي]، سلما بلير[ليز شرمن]، داگ جونز[ايب ساپين/فرشته مرگ/پيشکار]، جيمز ‏داد[جان کراس]، جان الکساندر[جان کراس]، ست مک فارلين[جان کراس-فقط صدا]، لوک گاس[شاهزاده نوادا]، انا ‏والتون[شاهزاده نوآلا]، جفري تمبور[تام منينگ]، جان هارت[پرفسور تره ور بروتنهولم]. 120 دقيقه. محصول 2008 ‏آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Hellboy 2‎، ‏Hellboy 2 - Die goldene Armee‎‏.‏
در کريسمس سال 1955، هل بوي نوجوان قصه اي از پدرخوانده اش پرفسور تره ور بروتنهولم درباره نبردي باستاني ‏ميان انسان ها و موجوادت اساطيري مي شنود. در اين قصه جني براي بالور پادشاه الوس ارتشي طلايي بالغ بر 4900 ‏سرباز شکست ناپذير مي سازد که توسط تاجي مخصوص کنترل مي شوند. اين ارتش فقط مي تواند در اختيار کساني ‏قرار بگيرد که خون خانواده پادشاهي در رگ هايشان جاري باشد. وقتي بالور شاه مي فهمد که اين ارتش قادر به نابودي ‏بي ترحم تمامي انسان هاست، تصميم به کنار گذاشتن شان مي گيرد. پسرش شاهزاده نوادا اين تصميم را قبول ندارد و به ‏تبعيدي خودخواسته تن مي دهد. تاج مخصوص نيز 3 قطعه شده و يک قطعه آن در اختيار انسان ها گذاشته مي شود. دو ‏قطعه ديگر نيز نزد بالور مي ماند تا ارتش طلايي هرگز به کار نيفتد. ‏
زمان حال. نوادا تصميم به جنگ عليه انسان ها گرفته و با به دست آوردن يکي از قطعات تاج تصميم به احياي ارتش ‏طلايي مي گيرد. اما پدرش با اين کار مخالف است و او را نزد خود مي خواند. نوادا با کشتن پدر و به دست آوردن يکي ‏ديگر از قطعات تاج خود را به اجراي نقشه اش نزديک تر مي بيند. ولي خواهر دوقلويش شاهزاده نوآلا با سومين قطعه ‏مي گريزد. همزمان هل بوي که سرانجام دل ليز را به دست آورده با سازمان خود دچار بر سر نگهداري راز وجود خود ‏دچار مشکل مي شود. در طي يک ماموريت تازه هل بوي که عصبي شده وجود خود را در مصاحبه اي براي تمام دنيا ‏آشکار مي کند. آنها در اين ماموريت قطعه سوم تاج را به دست مي آورند و ايب ساپين نيز کشف مي کند ه ليز آبستن ‏است. مافوق هاي آنان که از رفتار هل بوي به خشم آمده اند، ماموري به نام کراس را براي کنترل گروه به آنجا مي ‏فرستند. کراس نيز موجودي غير طبيعي است و پذيرش وي در گروه براي هل بوي و ديگران کار ساده اي به نظر نمي ‏آيد. آنها در تعقيب سرنخ هاي موجود به نقشه اي دست مي يابند که محل اختفاي ارتش طلايي در آن مشخص شده است. ‏ايب در طول مراقبت از شاهزاده نوآلا شيفته او مي شود، اما شاهزاده نوادا رد خواهرش را در قرارگاه هل بوي و ‏دوستانش يافته و به آنجا مي رود تا سومين قطعه و نقشه را به چنگ آورد. نوآلا نقشه را سوزانده و آخرين قطعه را ميان ‏يکي از کتاب هاي ايب مخفي مي کند. نوادا وي را ربوده و پس از وارد کردن زخمي مرگبار به هل بوي مي گريزد. اين ‏واقعه سبب مي شود تا ايب به همراه هل بوي، ليز و کراس براي يافتن آن دو وارد عمل شوند...‏

چرا بايد ديد؟
هل بوي/پسر جهنمي از قهرمانان نسل جديد قصه هاي مصور است که اولين بار در سال 1993 به خواننده ها معرفي ‏شد. هل بوي مخلق مايک ميگنولا است و مانند مجموعه پرونده هاي مجهول قهرمان هايش در دفتر تحقيقات فراطبيعي و ‏دفاع که اختصاراً ‏B.P.R.D. ‎‏ يا ‏‎ BPRD‎ناميده مي شود، سرگرم فعاليت هستند. البته بر خلاف مالدر و اسکالي کساني ‏که در اين دفتر کار مي کنند نيز خود اکثراً موجوداتي غير طبيعي هستند. از جمله هل بوي که در سال هاي پاياني جنگ ‏جهاني دوم توسط پروفسور تره ور بروتنهولم يافته و به فرزندي پذيرفته مي شود. در کنار هل بوي ايب ساپين دو ‏زيستي و ليز شرمن هم وجود دارند و در حل بعضي معماها به يکديگر کمک مي کنند. اما مافوق هايشان اصرار دارند ‏که وجود چنين دفتر و افراد را انکار کنند. ‏
وجود پيشينه موفقيت آميز قصه او داشتن طرفداراني بالقوه که مي توانند تماشاگران بالفعل برگردان هاي سينمايي اين ‏گونه قصه ها باشند و اصولا شبيه فيلمنامه هاي آماده به نظر مي رسند، در کنار نياز بازار و در واقع تماشاگر پاپ ‏خورن نوجوان به دو ساعت تفريح خالص و بي نياز به تفکر خيلي زود پاي هل بوي را نيز به سينما باز کرد. اولين ‏نسخه سينمايي هل بوي 4 سال قبل (بعد از بازي ويديويي، ورق هاي بازي و ... آن) توسط دل تورو ساخته شد. کسي که ‏مي توان او را يکي از از پديده هاي سينماي اسپانيولي زبان امروز دانست. ‏
دل تورو متولد 1964 گوادالاخاراي مکزيک است. در نوجواني علاقه خود به فيلمسازي را کشف کرد و بعدها زير ‏نظر ديک اسميت[چهره پرداز جن گير] گريم و جلوه هاي ويژه را آموخت و اولين فيلم کوتاه خود را ساخت. ده سالي را ‏به عنوان سرپرست چهره پردازي کار کرد و کمپاني شخصي خودش نکروپا را در اواسط دهه 1980 تاسيس نمود. ‏همزمان به تهيه و ساخت فيلم و سريال در تلويزيون مکزيک پرداخت. اولين فيلم بلندش کرونوس نه جايزه آريل[ اسکار ‏مکزيکي] را به همراه جايزه منتقدان جشنواره کن و 8 جايزه بين الملي ديگر به دست آورد. با اين فيلم تماشاگران و ‏منتقدان سراسر جهان با دل تورو و دنياي سرشار از راز و خيال وي آشنا شدند. دنياي همچون آثار ادگار آلن پو که ‏حشرات، مجسمه ها و سمبل هاي مسيحي[مخصوصاً از نوع کاتوليکي اش] در آن حضور داشتند. چهار سال بعد از ‏کرونوس به هاليوود رفت و ميميک را با شرکت ميرا سوروينو کارگرداني نمود. هر چند اين فيلم موفقيت تجاري قابل ‏توجهي به دست آورد، اما به نظر مي رسيد جايگاهي در کارنامه وي ندارد. سال 2001 و بازگشت به محيط آشنا و ‏ساخت ستون فقرات شيطان در کمپاني تازه تاسيس خود به نام تکيلا نقطه اوج ديگري براي کارنامه دل تورو رقم زد و ‏براي بازيگر اصلي فيلم ادواردو نوريه گا نيز شهرت بين المللي به ارمغان آورد. ستون فقرات شيطان که جنگ داخلي ‏اسپانيا را براي پس زمينه قصه خود انتخاب کرده بود، جايزه بهترين فيلم فانتزي اروپايي جشنواره آمستردام دريافت کرد ‏و در جشنواره متعددي خوش درخشيد. پس از اين فيلم دل تورو دوباره به هاليوود بازگشت و اين بار با دقت و وسواس ‏بيشتري شروع به کار نمود. بليد 2 [‏Blade‏] و سپس پسر جهنمي[‏Hellboy‏] موفقيت هاي مالي قابل توجهي براي دل ‏تورو کسب کردند. دو سال قبل بازگشت به دوران جنگ داخلي اسپانيا بزرگ ترين نقطه اوج کارنامه فيلمسازي وي را ‏رقم زد. نمايش افتتاحيه هزار توي پان - سفر يا بهتر بگوييم گريز دخترکي خيال پرست از دنياي پر از خشونت ‏پيرامونش به دنياي افسانه ها- با تشويق 22 دقيقه اي تماشاگران در جشنواره کن پايان يافت و در کنار کسب جوايز گويا ‏و بافتا در مراسم اسکار نيز سه جايزه را نصيب گروه سازنده اش کرد. فيلمي که در قالب يک قصه پريان طبع آزمايي ‏دل تورو در زمينه شناخت اتوريته، فاشيسم و جنايت بود و نگاهي غمخوارانه به سرنوشت تلخ آزادي خواهان کشته شده ‏به دست افسران فرانکو داشت. ‏
هل بوي فاقد جديت هزارتوي پان است و گويا زنگ تفريح يا دورخيزي براي کار بزرگ بعدي باشد. اما دل تورو با ‏وسواس تمام و دلبستگي آن را کارگرداني است. نبرد ميان انسان ها و موجودات اساطيري سوژه اي بسيار ناب براي ‏کارگرداني چون اوست و طبعاً برخي ها بتوانند تعابير فرامتني نيز از دل آن بيرون بکشند. اما بياييد فارغ از اين تعابير ‏و در قالب يک قصه مهيج با آن روبرو شويم. هل بوي نيز فرمولي مشخص دارد از نجات دنيا توسط ماموري زبده، ‏يعني يک کهن الگو که قهرمان اصلي آن واجد قدرت هايي فراطبيعي است. مگر جيمزباند يا امثال او نبودند و نيستند؟
هل بوي نيز از تمامي سنت هاي چنين فيلم هايي پيروي مي کند. از جمله طراحي صحنه چشمگير و سکانس پر زرق و ‏برق درگيري نهايي که بايد در مکاني عجيب و غريب صورت بگيرد. دل تورو تمامي اين فرمول را با دنياي خود و ‏ميگنولا به خوبي ممزوج کرده و حاصل کار فيلمي مسنجم است که بيننده اش را دچار سرگيجه نمي کند. در عوض آنچه ‏به وي ارزاني مي دارد، دو ساعت تفريح خالص همراه با ارضاي خاطر است. چون دل تورو به خوبي رگ خواب ‏تماشاگر کم حوصله امروزي را دريافته و نياز او به رگباري از تصاوير و فانتزي براي درک انسانيت(باعث تاسف ‏است!) خيلي خوب حس مي کند. مي شود روي خستگي تاريخي بشر و نياز وي به گريز از تعقل صفحه ها سياه کرد و ‏هل بوي را شاهد مثالي درجه يک آن دانست، ولي اين مکان جاي چنين بحثي نيست. پس خلاصه کنيم که هل بوي 2 نيز ‏با به دست آوردن نيمي از بودجه 72 ميليون دلاريش در هفته اول نمايش خود و رسيدن به همين مبلغ در دومين هفته به ‏صف پرفروش ها پيوسته و اين رقم در هفته هاي آخر تابستان بيشتر و بيشتر هم خواهد شد. چون در مقايسه با خيلي ها ‏از جمله راب کوهن يا کريس کارتر، اصولا گيلرمو دل تورو دنياي ذهني پيچيده تر و خلاقانه تري دارد و به مديوم نيز ‏مسلط تر است. ضمناً دل تورو مژده ساخته شدن قسمت سومي را در مصاحبه اخير خود به دوستداران هل بوي داده ‏است!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، درام، فانتزي، علمي تخيلي. ‏

 

پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم‏‎‎‏


The X Files: I Want to Believe

DVD box art for the Ultimate X-Phile Edition of 20th Century Fox's The X-Files: I Want to Believe

کارگردان: کريس کارتر. فيلمنامه: فرانک اسپوتنيتز، کريس کارتر بر اساس سريال پرونده هاي مجهول. موسيقي: ‏مارک اسنو. مدير فيلمبرداري: بيل رو. تدوين: ريچارد اي. هريس. طراح صحنه: مارک اس. فريبورن. بازيگران: ‏ديويد داکاوني[فاکس مالدر]، جيليان آرمسترانگ[دانا اسکالي]، آماندا پيت[داکوتا ويتني]، بيل کانلي[پدر جوزف ‏کريسمن]، آلوين "اگزبيت" جوينر[مامور مازلي درامي]، ميچل پيلجي[والتر اسکينر]، کالوم کيت رني[جنک داکيشين]. ‏‏105 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، کانادا. نام ديگر: ‏The X Files 2‎‏ ، ‏The X Files: Done One‏.‏
شش سال بعد از وقايع پاياني سريال و فرار مالدر، زني جوان در غزب ويرجينيا ربوده مي شود. مدتي بعد مامورين با ‏کمک کشيشي که ازقدرت فراطبيعي برخوردار است، دست بريده اي را که زير برف ها دفن شده مي يابند. اين تنها ‏سرنخ موجود با حادثه ناپديد شده زن جوان مي باشد، که بعدها مشخص مي شود مامور پليس است. سرکار مازلي درامي ‏از دانا اسکالي نيز که از خدمت در ‏FBI‏ خارج و در يک بيمارستان به عنوان پزشک مشغول به کار شده، براي سافتن ‏مالدر کمک مي خواهد. او يقين دارد تنها کسي که مي تواند اين پرونده را حل کند کسي نيست جز فاکس مالدر. اسکالي ‏به سراغ مالدر رفته و به وي مي گويد که در ازاي کمک به حل اين پرونده ‏FBI‏ حاضر است وي را عفو کند. اما مالدر ‏ايتدا باور ندارد و همه اينها را نقشه اي براي به دام انداختن خود ارزيابي مي کند. آن دو به واشنگتن رفته و با مسئول ‏پرونده داکوتا ويتني ملاقات مي کنندو سپس به سراغ پدر جوزف فيتزپاتريک کريسمن مي روند که در يافتن دست بريده ‏به پليس کمک کرده بود. مالدر مي خواهد حرف ها او را مبني بر دريافت الهام از سوي خدا براي کشف جنايت باور ‏کند، اما اسکالي پيشينه او را گوشزد کرده و حرف هاي او را رد مي کند. ‏
وقتي زن دوم نيز ربوده مي شود، ويتني و درامي به همراه مالدر و کريسمن به محل حادثه مي روند. در آنجا چشمان ‏کريسمن شروع به خون ريزي کرده و مالدر را بيش از پيش به صحت گفته هاي وي وادار مي کند. فرداي آن روز او به ‏ديدن ويتني مي رود تا روي پرونده ربوده شدن زن دوم کار کنند. کريسمن نيز که به آنها پيوسته، مامورين را به محلي ‏دفن اعضاي بدن انسان در منطقه اي يخ زده راهنمايي مي کند. بررسي اعضاي به دست آمده مامورين را به يک ‏موسسه انتقال عضو و شخصي به اسم داکيشين که در کودکي مورد تعرض پدر کريسمن قرار گرفته، رهنمون مي سازد. ‏داکيشين مي گريزد و در کيفي که از به جاي مي گذارد، سري يافت مي شود. مالدر و ويتني به تعقيب داکيشين مي ‏پردازند و طي اين کار ويتني کشته مي شود. اسکالي نيز که به ديدن کريسمن رفته با بيهوش شدن وي و انتقالش به ‏بيمارستان درمي يابد که او مبتلا به سرطان پيشرفته است. مالدر که اتومبيل اسکالي را قرض گرفته در شهرک نزديک ‏ربوده شدن زدن دوم، رد داکيشين را پيدا مي کند. اما داکيشين که به تعقيب شدنش توسط مالدر پي برده، اتومبيل او را ‏در جاده اي دور افتاده سرنگون مي کند. اسکالي که تماسش با مالدر قطع شده، زماني که از گرفتن کمک از ‏FBI‏ نا اميد ‏مي شود شخصاً به محل مي رود. اما مالدر که از سانحه نجات يافته، قبل از او به مخفيگاه داکيشين رسيده و با حقايق ‏هولناکي روبرو شده است...‏

چرا بايد ديد؟
کريستوفر کارل کارتر متولد 1956 بلفلاور، کاليفرنيا و فارغ التحصيل رشته روزنامه نگاري از دانشگاه ايالتي ‏کاليفرنيا در لانگ بيچ است. روزنامه نگار آزاد و مدتي سردبير مجله موج سواري بوده و از 1985 با نوشتن فيلمنامه ‏در استوديوهاي ديزني شروع به کار در زمينه فيلم کرده است. در 1992 به شبکه تلويزيوني فاکس قرن بيستم پيوست و ‏سريال پرونده هاي مجهول را خلق کرد که پخش آن از سال 1993 آغاز و تا 2002 ادامه پيدا کرد. اين مجموعه براي ‏او و همکارانش جوايز معتبر فراواني از جمله گولدن گلاب و امي به ارمغان آورد و تبديل به يک پديده محبوب شد. ‏کارتر تاکنون سريال هاي ديگري مانند هزاره(1996) و ‏Harsh Realm‏(1999) نيز نوشته و گاه قسمت هايي از آنها ‏را تهيه و کارگرداني نيز کرده است. تقريباً تمامي اين سريال موفق بوده و توانسته اند جايگاه مناسبي در ميان تماشاگران ‏همه کشورهاي دنيا پيدا کنند. اما پرونده هاي مجهول بدون شک مهم ترين کار او و موفق ترين آنهاست. پرونده هاي ‏مجهول که در 201 قسمت توليد و پخش شد، کارگردان هاي متعددي به خود ديد. کريس کارتر نيز اولين تجربه هاي ‏فيلمسازي خود را با ساختن 10 اپيزود آن به دست آورد. اما وقتي در 1998 قرار شد نسخه سينمايي پرونده هاي ‏مجهول با نام دوم ‏Fight the Future‏ توليد شود، راب بومن که قسمت هاي زيادي از مجموعه را ساخته بود، روي ‏صندلي کارگرداني آن قرار گرفت. اما حاصل کار از نظر تجاري و هنري به اندازه سريال موفق نبود و به زحمت ‏توانست هزينه هاي توليد خود را بازگرداند. و اينک يک دهه بعد از اولين فيلم سينمايي و شش سال پس از اتمام سريال ‏خود کريس کارتر پشت دوربين قرار گرفته تا دومين قسمت سينمايي ماجراهاي مالدر و اسکالي را با نام فرعي مي ‏خواهم باور کنم کارگرداني کند. ‏
پرونده هاي مجهول يکي از پديده هاي مهم و قابل مطالعه جدي تاريخ تلويزيون-بيشتر- و حالا سينماست-کمتر- که سهم ‏اصلي را در نضج گرفتن ساخت سريال ها و فيلم هايي با تم ماورالطبيعه دارد. يک معجون قوي يا بهتر بگوييم فرمولي ‏ترکيبي از گونه هاي تريلر، رازآميز، ماجرايي، جنايي و کارآگاهي که قهرمان هايش بيش از آن که با شواهد و مستندات ‏فيزيکي سر و کار داشته باشند، با حوادث و شواهد غير طبيعي و فراطبيعي دست و پنجه نرم مي کنند. البته همه اينها با ‏اتکا به دو شخصيت اصلي- مالدر باورمند به فراطبيعت و حوادث غير قابل توضيح از نظر علمي مانند اجسام ناشناخته ‏پرنده و بيگانه و ديگري اسکالي که هيچ چيز بدون توضيح و دليل علمي در قاموس و تفکرش معنايي ندارد- با پيرنگ ‏اصلي تلاش دولت يا دولتي درون دولت آمريکا براي تماس با ديگر ساکنان هوشمند کهکهشان و سعي در انکار اين ‏پروژه و پديده ها در انظار عمومي که شخصاً با علاقه تمام و صرفاً به دليل جذابيت همين موضوع تئوري توطئه و ‏بشقاب پرنده ها کل 201 قسمت آن را تماشا کردم. ولي با نسخه سينمايي اش نتوانستم ارتباط چنداني برقرار کنم و ‏فرمولي که در کادر بسته تلويزيون توانسته بود ميليون ها نفر و مرا جلب خود کند، روي پرده نقره اي نتوانست به اندازه ‏کافي مهيج و گيرا باشد. اما افزايش روز افزون طرفداران اين سريال و اشتياق دائمي تهيه کنندگان هاليوودي به کشيدن ‏شيره تمام سوژه هاي امتحان پس داده و موفق باعث تا بار ديگر در سايه آن شهرت و محبوبيت فيلم سينمايي تازه اي ‏ساخته شده و قهرمانان پرونده هاي مجهول را به سر وقت معماي تازه اي بفرستند. براي افزودن رمز و راز و تشويق ‏تماشاگران به تماشاي اين يکي نيز کوشيده شد تا خط داستاني آن و مراحل توليدش به شدت مخفي بماند. البته براي پرهيز ‏از هرگونه مخاطره احتمالي بيش از 30 ميليون دلار بودجه برايش در نظر گرفته نشد و به نظر نمي رسد در بازگشت ‏سرمايه دچار مشکل جدي شود، هر چند رقبايي بسيار سرسخت روي پرده دارد. ‏
نام فرعي اين قسمت از جمله اي گرفته اي شده که از همان قسمت آغازين سريال مالدر با نصب پوستر بشقاب پرنده اي ‏در دفترش با همين نوشته سعي داشت آن را به اسکالي و تماشاگران بقبولاند. اعتراف مي کنم در ميان دوستداران واقعي ‏علم مثل خود من که شيفته پديده هاي توضيح ناپذير هم هستند، توانست موفق شود. اما تماشاي دومين نسخه سينمايي ‏ماجراهاي مالدر و اسکالي نيز مانند اولي نتوانست به اندازه سريال اصلي برايم هيجان انگيز باشد. مشکل در فقدان همان ‏پيرنگ اصلي سريال است که قصه فعلي را در مقايسه با آن کمرنگ و فاقد قدرت مي نماياند. ابته شخصاً آرزو مي کنم ‏توفيق در گيشه يارش باشد چون کارتر در مصاحبه اي با مجله ‏Entertainment Weekly‏ ساخته قسمت سومي در ‏‏2012 با پيرنگ اصلي سريال را منوط به سودآور بودن قسمت فعلي دانسته است. ‏
پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم در شکل فعلي و مستقل ان يک فيلم پليسي جنايي متوسط است که مايه هاي ‏ماورالطبيعه کمک زيادي در حل قصه آن نمي کند. بلکه تحقيقات مالدر و ديگران است که به يافته شدن رد ربايندگان و ‏دزدان اعضاي بدن منجر مي شود و شکل و شمايل يک فيلم کارآگاهي معمول را بيشتر دارد. منتها روي طناب موفقيت ‏سريال و محبوبيت دو بازيگر اصلي آن راه مي رود و موفق مي شود تعادلش را براي رسيدن به پايان خط حفظ کند. هر ‏چند چهره جيليان آرمسترانگ در مقايسه با ديويد داکاوني بيشتر شکسته شده باشد و يقيناً براي حضور در قسمت سوم ‏بايد متحمل گريمي بسيار سنگين تر شود. ‏
نويسنده و کارگردان فيلم کوشيده تا از فضاي لوکيشن انتخاب شده و اشاره به حوادث روز-مانند کودک آزار بودن پدر ‏کريسمن يا تصوير جورج بوش در دفتر ‏FBI‏ که در بازگشت مالدر و اسکالي به محل کار سابق شان که با شليک خنده ‏تماشاگران روبرو مي شود- رنگي امروزي تر به فيلم خود بدهد و موفق هم مي شود. اما فيلم هنوز بسيار کار دارد تا ‏اثري معاصر به معناي واقعي آن قلمداد شود. بهتر است آن را در قالب يک فيلم جنايي کمي تا قسمتي پيچيده ببينيد و نه ‏بيشتر! شخصاً اگر وقت اضافه داشته باشم، دي وي دي کل سريال را يک بار ديگر پشت سر هم تماشا مي کنم و منتظر ‏ساخته شدن سومين و احتمالاً سومين نسخه سينمايي آن مي مانم. ولي شما بهتر است با رفتن به سينما و خريد بليط ‏موجبات ساخته شدن آن را فراهم کنيد!‏
ژانر: رازآميز، علمي تخيلي. ‏

 

تحت تعقيب


Wanted

More Photos

کارگردان: تيمور بکمامبتوف. فيلمنامه: مايکل براندت، درک هاس، کريس مورگان بر اساس داستاني از براتدت، هاس ‏و داستان مصور مارک ميلر و ج. جي. جونز. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: ميچل آموندسن. تدوين: ديويد ‏برنر. طراح صحنه: جان مايهر. بازيگران: جيمز مک آوي[وسلي گيبسون]، مورگان فريمن[اسلوآن]، آنجلينا ‏جولي[فاکس]، ترنس استمپ[پکوارسکي]، تامس کرچمن[کراس]، کامون[اسلحه ساز]، کنستانتين خابنسکي[‏The ‎Exterminator‏]. 110 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

وسلي گيبسون حسابدار 25 ساله عصبي در يک شرکت کوچک کار مي کند. رئيس هر روز با اعصاب وي بازي مي ‏کند و دوست دخترش با يکي از همکارانش مشغول خيانت به وي است. زندگي براي گيبسون کسالت آور و گاه آزارنده ‏است تا اينکه يک روز در فروشگاهي با زني زيبا و جذاب روبرو مي شود که خود را فاکس مي نامند. فاکس به او مي ‏گويد که پدرش- که گيبسون هرگز او را نديده- روز قبل کشته شده و قاتل- کراس- به دنبال اوست تا وي را نيز از ميان ‏بردارد. گيبسون حرف هاي فاکس را باور نمي کند، اما با پيدا شدن سر و کله کراس نبردي ميان او و فاکس بر سر ‏گيبسون درمي گيرد. فاکس گيبسون را نجات داده و به او مي گويد که پدرش مانند وي آدم کشي حرفه اي و عضو انجمن ‏برادري بوده است. اين انجمن که از هزار سال پيش موجوديت يافته، وظيفه دارد با از ميان بردن آدم هايي که سرنوشت ‏مقدر کرده به زندگي ديگران کمک کند. فاکس گيبسون را نزد رئيس خود اسلوآن برده و او نيز از گيبسون مي خواهد تا ‏به انجمن برادري بپيوندد. گيبسون اين پيشنهاد را رد کرده و آن دو را ترک مي کند. اما با پيش آمدن حادثه اي ديگر، با ‏پاي خود به نزدشان رفته و از آنها مي خواند تا او را تعليم دهند. تعليم سخت و طاقت فرساست و گيبسون ابتدا از تصميم ‏خود پشيمان است. اما با يافتن اندکي اعتماد به نفس و پس از ترک دوست دختر خيانتکارش به هواي فاکس زيبا به ‏تمرين هاي ادامه مي دهد. اولين ماموريت را با ترديد ولي موفقيت آميز انجام مي دهد و سپس ماموريت هاي بعدي و ‏بعدي... سرانجام دستوري مبني بر يافتن کراس دريافت مي کند. تنها سرنخ موجود گلوله اي خاص است که اسلحه سازي ‏مشهور آن را مي سازد. گيبسون به سراغ اسلحه ساز مي رود و سرنخ ها او را به به صومعه اي قديمي و محل تولد ‏انجمن برادري هدايت مي کند. در آنجا با مردي به نام پکوارسکي روبرو مي شود که تنها فرد مورد اطمينان کراس ‏محسوب مي شود. اما برخورد با کراس حقايق تازه و پيچيده اي را بر گيبسون آشکار مي کند...‏

چرا بايد ديد؟
تيمور بکمامبتوف متولد 1961 گوري يف، شوروي سابق[قزاقستان فعلي] است و اکنون هر سينما دوستي او را به ‏خاطر دو فيلم نگهبان شب و نگهبان روز مي شناسد. دو فيلمي که ماتريکس روسيه لقب گرفتند و آغازکننده انقلاب ‏تکنيکي و تجاري تازه اي در سينماي روسيه بودند. بکمامبتوف کارگردان شناخته شده فيلم هاي تبليغاتي بود و در سال ‏‏1994 با ساختن والس پيشاور وارد عالم سينما شد که توانست جايزه بهترين کارگرداني جشنواره کارلووي واري را ‏براي وي به ارمغان بياورد. اما توفيق نگهبان روز و شب باعث شد تا خيلي زود کمپاني فوکس او را به آمريکا احضار ‏کند و تحت تعقيب اولين فيلم آمريکايي اوست که در دو هفته اول نمايش خود به رقم 100 ميليون دلار دست يافته است.‏
تحت تعقيب از روي داستان مصور فرانک ميلر به همين نام که در سال 2003 منتشر شد، و با صرف 75 ميليون دلار ‏ساخته شده است. اما خود را چندان به منبع اقتباس اش وفادار نمي داند و حتي نقش هايي از جمله فاکس بعدها به آن ‏افزوده شده است. ‏
تحت تعقيب که با برخورد خوب منتقدان نيز روبرو شده، اما فيلم دو پهلويي است. يقين دارم که سازندگانش نيز به ‏مضمون اصلي فيلم يعني رسيدن به خودباوري در نسل فعلي و کشتن براي هدفي خوب(نجات هزاران با کشتن يکي) ‏وقوف کامل دارند و آن را با وقايع پيراموني به وحدتي شگرف رسانده اند. قهرمان جوان فيلم که مي تواند نماينده نسل ‏جديد امريکايي و سرباز جديد اين دولت باشد، فردي خجالتي و ظاهراً ضعيف است. پيوسته پوزش مي خواهد و حتي در ‏اولين ماموريت هايش اين عذرخواهي را براي قربانيان خود نيز ابراز مي کند. اما خيلي زود به هدف عالي و غايي خود ‏ايمان پيدا کرده و خود را سرباز سرنوشت اعلام مي کند. يعني چيزي که دولت و ملت آمريکا آشکار ونهان به آن ايمان ‏و اعتقاد دارند و حضور خود را در هر جايي از کره زمين و توسل به زور را با اتکا به اين هدف ستايش شده مشروع ‏نشان مي دهند. جوان آمريکايي امروز نبايد چون گيبسون اسير مشاغل حقير باشد، او براي جنگيدن و عشق ورزيدن ‏ساخته شده است. به همين خاطر فيلم نيز تخت گاز پيش مي رود و هرگز از نفس نمي افتد. ‏
کارگردان روس تبار با چنين فيلمي کارنامه عظيم براي خود در هاليوود تدارک ديده و در آينده فيلم هاي بزرگ تري نيز ‏خواهد ساخت. البته اين امر لاجرم به معني جدي تر بودن شان نخواهد بود. ‏
دوستداران دنياي بکمامبتوف دو نفر از بازيگران فيلم هاي او را در تحت تعقيب خواهند يافت: کنستانتين خابنسکي ‏قهرمان اصلي نگهبان روز و شب که در نقش مامور دفع جانوران موذي ظاهر شده و داتو باختادزه که نقش قصاب و ‏استاد کار با چاقو را بازي مي کند. خود جناب بکمامبتوف نيز در حال حاضر سرگرم به پايان رساندن قسمت سوم ‏نگهبان روز با نام نگهبان شفق است که در سال ‏‎2009‎‏ به روي پرده خواهد رفت.‏
ژانر: اکشن، درام، مهيج.

 

 

هنکاک


Hancock

Will Smith stars in Sony Pictures' Hancock

کارگردان: پيتر برگ. فيلمنامه: وينست نگو، وينس گيليگن. موسيقي: جان پاول. مدير فيلمبرداري: توبياس اي. ‏اسکلايسلر. تدوين: کولبي پارکر جونيور، پل ريوبل. طراح صحنه: نيل اسپايسک. بازيگران: ويل اسميت[جان هنکاک]، ‏چارليز ترون[مري امبري]، جيسون بيتمن[ري امبري]، جي هيد[آرون امبري]، ادي مارسن[رد]، ديويد ماتي، ‏ميتريکس فيتن[ماتريکس]، تامس لنون[مايک]، جاني گالکي[جرمي]. 92 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏John Hancock، ‏Tonight, He Comes‏. نامزد جايزه بهترين آنونس از مراسم گولدن تريلر. ‏
جان هنکاک ابرقهرماني غير عادي است. او به دليلي نامعلوم افسرده و الکلي است و هر قدمي که براي تاديب خلاف ‏کاران و افراد شرور برمي دارد هزينه زيادي براي شهر لس آنجلس به دنبال دارد. چون اعمال او باعث وارد شدن ‏خسارت به ساختمان ها، اتومبيل ها و اموال عمومي مي شود. آخرين بار که او براي متوقف کردن چند تبهکار اقدام ‏کرد، مبلغي نزديک به 9 ميليون دلار براي شهر آب خورد. از اين رو افکار عمومي و رسانه ها مرتباً از مسئولين مي ‏خواهند تا جلوي دخالت هاي او را بگيرند. تا اينکه يک روز، هنکاک جان ري امبري را نجات مي دهد. امبري ‏متخصص روابط عمومي است و دوست دارد در ازاي نجات جانش راهي براي بهبود وضعيت هنکاک و در نتيجه از ‏بين بردن سوء شهرت او بردارد. ري او را به خانه برده و با همسر و پسرش آشنا مي کند. مري همسري ري عقيده دارد ‏هنکاک اصلاح ناپذير است. اما ري از هنکاک مي خواهد تا خود را تسليم کرده و در يک دوره بازپروري شرکت کند تا ‏مردم در غياب او پي به ارزش وجودش ببرند.‏‎ ‎هنکاک مي پذيرد، و يک روز مري به همراه پسر کوچکش به ديدار او ‏آمده و از وي مي خواهد تا ري را نا اميد نکند. به دنبال اين ماجرا رئيس پليس از هنکاک براي دستگيري گروهي سارق ‏به رهبري رد که تعدادي انسان بيگناه را به گروگان گرفته اند، کمک مي خواهد. هنکاک اين بار دقت و احتياط ‏تبهکاران را دستگير و بار ديگر شهرت نيک خود را به دست مي آورد. در ميهماني که ري به افتخار اين موضوع داد، ‏هنکاک مي گويد که حافظه اش را از دست داده و از گذشته هيچ به ياد ندارد. همان شب هنکاک کشف مي کند که مري ‏نيز داراي قدرت هاي غير عادي است و به نظر مي رسد که از گذشته او با خبر است...‏

چرا بايد ديد؟‏‎
چهار سال قبل که انيميشن شگفت انگيزها ب نمايش در آمد، تماشاگران خود را با ابرقهرماناني روبرو ديدند که جامعه ‏آنها را طرد کرده و خود را بي نياز از خدمات شان مي ديد. بنابراين شگفت انگيزها به زندگي عادي رو آورده و تقريباً ‏دچار افسردگي هم شده بودند. حال نسخه سينمايي روزآمدتر و زنده آن ابرقهرمان ها روي پرده ظاهر شده و اين يکي بر ‏خلاف آنها مشکلي با گذشته خود دارد و الکلي و افسرده است. هيچ کس به او احترام نمي گذارد، عوضي خطابش مي ‏کنند و خدماتش مايه دردسر شهر و اهالي آن است. ‏
البته اين ظاهر قصه است و زماني که به کارنامه سازنده آن نگاه کنيد که فيلم پر سر و صداي قلمرو را سال گذشته روي ‏پرده داشته، به بطن ماجرا توليد اين يکي هم پي خواهيد برد. فيلمنامه هنکاک که ابتدا "امشب، او مي آيد" نام داشت، ‏نزديک به يک دهه در هاليوود سرگردان بود و کسي حاضر به ساخت آن نبود. پس چرا پيتر برگ حالا به ساختن آن ‏علاقمنده شده است؟ و حتي نمايش افتتاحيه آن را در پايگاه ارتش آمريکا در خاورميانه و پيش از آمريکا و به صورت ‏رايگان برگزار مي کند؟‏
پيتر وينکلر برگ متولد 1964 بازيگر آشناي نقش هاي فرعي و حالا کارگرداني شناخته شده است. برگ از 1994 با ‏ساختن قسمت هايي از سريال "‏Chicago Hope‏" شروع به کارگرداني نيز کرد و بعدها نويسندگي و تهيه کنندگي را ‏نيز آزمود. اولين فيلم بلندش اعمال بسيار وحشيانه را در 1998 کارگرداني کرد که در چند جشنواره مورد توجه قرار ‏گرفت. دو فيلم بعدي اش در همين حد نيز موفق نبود، اما آشنايي با مايکل مان در فيلم وثيقه او را وارد مسيري تازه و ‏متفاوت کرد. حاصل اين تغيير فيلم 80 ميليون دلاري قلمرو بود که در زمان درست توليد شد و با توجه به موضوع ‏حساس خود در بسياري از کشورها مورد توجه قرار گرفت. چکيده مطلب و جان کلام فيلم اين بود: نفت با امنيت ملي ‏آمريکا ارتباط دارد.‏
قلمرو تريلري سياسي بود که سبعيت بنيادگرايان مسلمان[القاعده و حزب الله] و حضور گروهي آمريکايي براي ‏بازگرداندن امنيت به منطقه خاورميانه و تلاش براي رسيدن به درک و اعتماد متقابل ميان اعراب صاحب نفت و ‏آمريکايي ها نيازمند ين نفت را نشان مي داد. يک فيلم با داستاني رو، اما هنکاک از جنم ديگري است. پيامش را لابلاي ‏قصه نوجوان پسند خود پنهان مي کند و به سرباز آمريکايي که در نبرد با تروريسم سرخورده شده و مانند هنکاک ‏استعداد افسردگي و الکلي شدن را دارد مي آموزد که قهرمان است و بايد مانند قهرمان نيز رفتار کند. حتي اگر اين ‏رفتار زماني خسارت هايي سنگين نيز به دنبال داشته، اين امر از قهرمانانه بودن کار وي چندان نمي کاهد. ‏
او بايد ياد بگيرد گذشته خود را به ياد بياورد و با آن زندگي کند. کاري که آمريکايي جوان نيز بايد ياد بگيرد. او بايد به ‏ياد بياورد که کساني مانند وودرو ويلسون و روزولت در تاريخ کشورش بوده اند و دولت شان را صاحب رسالتي عظيم ‏در قبال همه دنيا مي دانسته اند. پس بايد دست از خود ويرانگري برداشته و حتي عشق پر رنج خود را به فراموشي ‏بسپرد. او زاده شده تا قهرمان باشد و قهرماني کند. هميشه جوان بماند و يک مدير روابط عمومي خوب هم براي خودش ‏دست و پا کند!‏
هنکاک تبليغ براي نياز به قهرمان و ابرقهرمان ها در زمانه ماست. چه کسي بود گفت بدبخت کسي که به قهرمان نياز ‏دارد؟ چون قهرمان امروز که ريشه در قرن بيستم دارد دولت/ملت است نه فرد!‏
اما در کنار همه اينها، فيلم پر از شوخي هاي جذاب، جلوه هاي ويژه گران قيمت و ويل اسميت و چارليز ترون دوست ‏داشتني است که مي توانند دلارهاي هر تماشاگر بي اعتقادي را نيز از جيبش خارج کنند. هنکاک تا لحظه تنظيم اين ‏مطلب بيش از 60 ميليون دلار در گيشه آمريکا به دست آورده و به نظر مي رسد که سرسخت ترين رقيب فيلم هاي ‏ديگر است. ‏
ژانر: اکشن، کمدي، درام، فانتزي. ‏ ‏

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

ماما ميا!‏‎


Mamma Mia

Amanda Seyfried stars in Universal Pictures' Mamma Mia!

کارگردان: فيليدا لويد. فيلمنامه: کاترين جانسون بر اساس کتابي از خودش. موسيقي: بني اندرسون. مدير فيلمبرداري: ‏هريس زامبرلوکوس. تدوين: لزلي واکر. طراح صحنه: ماريا ديورکوويچ. بازيگران: آماندا سيفريد[سوفي شريدان]، ‏استلان اسکارسگارد[بيل اندرسون]، پيرس برازنان[سام کارمايکل]، نانسي بالدوين[دستيار سام]، کالين فيرث[هري ‏برايت]، هيتر امانويل[خدمتکار هري]، کالين ديويس[راننده هري]، ريچل مکداول[ليزا]، اشلي ليلي[الي]، مريل ‏استريپ[دانا شريدان]، جولي والترز[رزي]، کريستين برانسکي[تانيا]. ١٠٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٨ انگلستان، آمريکا، ‏آلمان. نام ديگر:‏‎ Mamma Mia! The Movie‏.‏
سوفي شريدان ٢٠ ساله سرگرم تدارک جشن ازدواج خود با دوست پسرش اسکاي است. اين واقعه در هتل مادرش دانا ‏در جزيره يوناني رخ خواهد داد، اما سوفي يک چيز براي برگزاري اين جشن کم دارد: يک پدر.‏
سوفي که دفتر خاطرات مادرش را يافته، بعد از مطالعه قسمت هايي که مربوط به ٢٠ سال قبل مي شود، درمي يابد که ‏دانا در آن مقطع با سه مرد دوست بوده است. او که شک دارد کدام يک از مردها پدر واقعي اش باشند، پس نامه هايي به ‏هر سه نفر نوشته و آنها را به جزيره دعوت مي کند تا قبل از به صدا در آمدن ناقوس عروسي هويت پدر واقعي خود را ‏کشف کند. سام کارمايکل، بيل اندرسون و هري برايت همزمان به جزيره مي رسند، اما دانا از ديدار آنها و مخصوصاً ‏سام به هيچ وجه خشنود نيست. تلاش هاي سوفي براي کشف حقيقت نيز راه به جايي نمي برد تا جايي که هر سه نفر ‏خود را پدر واقعي او مي پندارند. زمان ازدواج سر مي رسد و سوفي که قصد دارد نام پدر واقعي اش را در عروسي ‏اعلام کند ناگهان با حوادثي غير مترقبه روبرو مي شود...‏

چرا بايد ديد؟
آيا کسي هست که فيلم شب بخير، خانم کمپبل!(١٩٦٨) ملوين فرانک را به ياد بياورد؟ ماجراي زني ايتاليايي(جينا ‏لولوبريجيدا) که سه سرباز متفقين مي پنداشتند پدر تنها دختر وي هستند!‏
خوب، اگر يادتان نمي آيد هم جاي نگراني نيست. چون همين يکي دو خط بالا چکيده همه قصه ماما ميا! هم هست و ‏کاترين جانسون با الهام از اين فيلم يکي از مشهورترين نمايش هاي موزيکال دهه ١٩٧٠ را تصنيف کرده است. نمايشي ‏که در صحنه هاي نيويورک و برادوي خوش درخشيده و البته اين درخشش و اشتهار بيشتر از آواز هاي گروه ‏ABBA‏ ‏ناشي مي شود که اگر ترانه ها را به ياد نياوريد، به محض شنيدن شان در فيلم خاطرات قديمي براي تان زنده خواهد شد. ‏ماما ميا! نقطه اوجي براي استفاده از موسيقي عامه پسند موسوم به ‏jukebox‏ ي در سينماست و در مقايسه با منبع ‏اقتباس- شب بخير، خانم کمپبل!- خود فيلمي جدي تر، خوش ساخت تر و مفرح تر است که مضمون خودشناسي را به ‏کشف هويت صاحب بچه ارجحيت داده است. اتفاقي که هم براي سوفي و هم براي سام و در نهايت دانا رخ مي دهد. اما ‏آنچه در اين فيلم موزيکال اهميت دارد، گنجاندن اين مضمون لا به لاي آوازها، رقص ها و حرکات موزوني است که ‏بايد مايه مسرت خاطر بيننده شوند و مي شوند. ‏
اعتراف مي کنم که شخصاً پس از سال ها از ديدن يک موزيکال غير جدي اين همه لذت بردم. شنيدن اين اعتراف از ‏سوي کسي که تنها فيلم هاي موزيکال محبوبش لني، کاباره و همه آن جازها-هر سه متعلق به باب فاسي-( و با کمي ‏تخفيف آواز در باران) است، حتماً مايه تعجب دوستان و همکارانش خواهد شد. ولي بياييد منصف باشيم، ماما ميا! يک ‏سرگرمي خالص و خاطره برانگيز است که دوستداران مريل استريپ و پيرس برازنان را به شدت مشعوف خواهد کرد. ‏بياييد قالب ملودرام آن را جدي نگيريم و از نشانه هاي روز اغراق آميز آن مانند همجنس گرا بودن يکي از پدرها که به ‏سبک و سياق فيلم هاي هم روزگارمان انگليسي تبار هم هست، به راحتي بگذريم. اگر قائل به وجود پيامي در پشت اين ‏فيلم باشيم، چيزي نيست جز اينکه قدر لحظات زندگي را بدانيد و لذت آن را تا مغز استخوان بچشيد. چون فقط يک بار ‏زندگي مي کنيد!‏
تماشاي ماما ميا! مخصوصاً در سينما و به همراه جمعيتي که آوازها را همراهي مي کنند و از ته دل مي خندند، در ‏زمانه فعلي که خارج از سالن هيچ چيز جز رنج و عذاب انتظارمان را نمي کشد، يک زنگ تفريح با ارزش است و بايد ‏به خاطر فراهم آوردن اين فرصت از سازنده اش فيلديا کريستين لويد ممنون باشيم.‏
فيلديا کريستين لويد کارگردان ٥١ ساله و مشهور تئاتر و اپراي انگلستان که هشت سال قبل براي ساختن فيلم تلويزيوني ‏گلوريانا مورد تحسين قرار گرفت، پاي اولين فيلم سينمايي خود امضاء انداخته است. اما اين امر بدان معنا نيست که وي ‏در فيلمسازي تجربه اي ندارد، بلکه سال ها ممارست و تجربه اندوزي در بي بي سي او را صاحب پيشينه اي قابل اتکا ‏و اطمينان مي کند تا نمايشي را که نزديک به يک دهه قبل با موفقيت روي صحنه برده بوده، به فيلمي ٥٢ ميليون دلاري ‏تبديل کند. اثري که تا اين لحظه نتوانسته بيش از ١٢٠ ميليون دلار نصيب سازندگانش کند. آرزو مي کنم اين رقم افزايش ‏يابد، چون در غير اين صورت نتيجه خواهم کرد نسل ما رو به انقراض است. نسلي که ترانه هاي گروه پاپ سوئدي ‏ABBA‏ (مخصوصاً ‏‎"Money، Money، Money"‎‏) برايش لطفي ديگر داشت!‏
ژانر: کمدي، موزيکال، عاشقانه. ‏

ابريشم‎‎‏


Silk

Picturehouse's Silk

کارگردان: فرانسوا ژيرار. فيلمنامه: فرانسوا ژيرار، مايکل گولدينگ بر اساس رماني از آلساندرو باريکو. موسيقي: ريوايچي ساکاموتو. مدير فيلمبرداري: آلن دوستيه. تدوين: پيا دي چياولا. طراح صحنه: فرانسوا سگوين. بازيگران: مايکل پيت[هروه ژونکور]، کايرا نايتلي[هلنه ژونکور]، کوجي ياکوشو[هارا جوبي]، آلفرد مولينا[بالدابيو]، ميکي ناکاتاني[مادام بلانش]، مارک رندال[لودويچ]، سئي اشينا[دختر]، کنت ولش[شهردار ژونکور]، جون کونيمورا[اومون]. 107 و 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا، فرانسه، ايتاليا، انگلستان، ژاپن. نام ديگر: Seta، Soie. برنده جايزه بهترين طراحي لباس و نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري-موسيقي- صدابرداري و طراحي صحنه از مراسم جتي، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-طراحي صحنه- طراحي لباس و صدابرداري از مراسم Jutra.
قرن نوزدهم، فرانسه. هروه ژونکور پس از بازگشت به شهر کوچک زادگاه خود از سوي بالدابيو براي آوردن کرم ابريشم از کشورهاي ديگر اجير مي شود. هدف بالدابيو توليد ابريشم مرغوب و دستيابي به ثروت و رونق دادن شهر است. سفر اول هروه با توفيقي اندک همراه است. از اين رو بالدابيو وي را براي سفري طولاني و سخت روانه مي کند. اين بار مقصد ژاپن و محل اصلي پرورش کرم ابريشم است که راه يافتن به آنجا کاري پر مخاطره است. هروه بعد از طي مسيري سخت و دراز وارد دهکده اي مي شود که محل اصلي پرورش کرم ابريشم است. در آنجا با دختري زيبا آشنا مي شود که محبوب ارباب محلي است و کم کم شيفته او مي گردد. آندو بدون اين که قارد به تکلم به زبان يکديگر باشند، سعي مي کند تا با يکديگر ارتباط برقرار کنند. اين در حالي است که همسر جوان و زيباي هروه که به تازگي با وي ازدواج کرده، در شهر زادگاهش انتظار او را مي کشد. هروه با باري پر ارزش به شهر خود بازمي گردد و بالدابيو را خشنود مي کند. اما خود در صدد بازگشت به دهکده ژاپني و يافتن محبوبي است که بيم مرگ او مي رود.

چرا بايد ديد؟
فرانسوا ژيرار متولد 1963 سن فليسين، کبک کانادا است. با ساختن ويديو آرت از دهه 1980 شروع به کار کرد و بعد از تاسيس شرکت زون پروداکشنز تعدادي فيلم کوتاه تجربي نيز ساخت.از 1989 تمام نيروي خود را براي اسخت فيلم بلند متمرکز کرد. ابتدا فيلم محموله و در سال 1993 فيلم 32 فيلم کوتاه درباره گلن گولد را ساخت که هفت جايزه بين المللي از جمله جوايز اصلي جشنواره هاي تورنتو سائوپولو را به دست آورد. در فاصله سال هاي 1993 تا 1998 فقط سه فيلم مستند تلويزيوني با محوريت موسيقي ساخت. در 1998 با فيلم ويولن قرمز جايزه اسکار بهترين موسيقي و 19 جايزه بين المللي معتبر را به دست آورد و شهرتي جهاني کسب کرد. ابريشم سومين فيلم اوست که با فاصله اي نزديک به يک دهه فترت آن را کارگرداني کرده و در طول اين مدت هيچ ردي از او در منابع مکتوب يا اينترنتي به چشم نمي خورد.
آلساندرو باريکو متولد 1958 تورينو، داستان‌نويس مشهور ايتاليايي است که خواننده فارسي زبان نيز او را از وراي ترجمه مشهورترين کتابش-ابريشم- و نمايشنامه نووچنتوکه بر اساس آن جوزپه تورناتوره فيلم افسانهٔ 1900 را ساخته مي شناسند. باريکو داستان ابريشم را بر اساس زندگي واقعي فيليپ کارلسن قاچاقچي فرانسوي کرم ابريشم نوشته که همسري در زادگاه و محبوبي در انتهاي دنيا داشته است. تا اينکه همسرش به او شک مي کند و ارباب محبوبه نيز...
بديهي است پايان چنين قصه اي درباره عشق، حسادت و خيانت بايد تلخ باشد که در اينجا به مرگ همسر ناکام و شايد محبوبه؟ منتهي مي شود. هروه نيز با پرداختن به باغ همسر متوفايش روزگار را سر مي کند. انتخاب چنين داستاني از سوي ژيرار پس از توقفي چند ساله چه علتي مي تواند باشد. به او همه فيلم هايش ربطي به دنياي موسيقي و مردان و زنان اين دنيا داشتند، چه ارتباطي دارد. کجا رفته است آن شور و حرارتي که از هر فريم ويولن قرمز ساطع بود؟
ابريشمي که او از کتاب باريکو با صرف 20ميليون دلار بافته، فقط به درد چرت زدن مي خورد. اقتباسي فاقد انرژي و بداعت، بي روح و کسل کننده که جز درخشش کوتاه آلفرد مولينا هيچ ندارد. از اين روست که تماشاگر اشنا با او و باريکو پاسخي دندان شکن در گيشه به تهيه کننده داده و با ريختن تنها يک ميليون دلار به پاي اين فيلم، جايگاه و ارزش نقادانه آن را نيز به زبان بي زباني اعلام کرده اند. کتاب باريکو که شهرت و ارزشي همپاي جاناتان ليونگستن مرغ دريايي براي دوستداران ادبيات دارد، تبديل به فيلمي پيش پا افتاده شده که فوج هنرپيشگان بي المللي و خوش سيمايش نيز قادر به افزودن اندکي جذابيت به آن نيستند. راست گفته اند: هنر را بايد در اوج رها کرد. شايد بهتر بود ژيرار هرگز از لاک خود خارج نمي شد!
ژانر: درام، عاشقانه.

سلاطين خيابان‎‎‏

 

Street Kings

Fox Searchlight Pictures' Street Kings

کارگردان: ديويد آير. فيلمنامه: جيمز الروي، کرت ويمر، جمي ماس بر اساس داستاني از جيمز الروي. موسيقي: گريم ‏ريول. مدير فيلمبرداري: گابريل بريستين. تدوين: جفري فورد. طراح صحنه: الک هموند. بازيگران: کيانو ‏ريوز[کارآگاه تام لادلو]، فارست ويتاکر[سروان جک وندر]، کامون[کوتيس]، مارتا هيگاره دا[گريس گارسيا]، سدريک ‏د اينترتينر[اسکرايبل]، کريس اوانز[کارآگاه پل ديسکانت]، نوئل گاگليمي[کوئيکس]، کوين بنتون[ستوان ون بورن]، هيو ‏لوري[سروان جيمز بيگز]، نائومي هريس[ليندا واشنتگتن]، جي موهر[گروهبان مايک کليدي]، جان کوربت[کارآگاه ‏دانته دميل]، آمائوري نولاسکو[کارآگاه کازمو سانتوس]، تري کروز[کارآگاه ترنس واشنگتن]. 109 دقيقه. محصول ‏‏2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Night Watch، ‏The Night Watchman‏. ‏
کارآگاه تام لادلو، پليس کهنه کار لس آنجلسي پس از مرگ زنش زندگي توام با افسردگي، تيره و تار و مرگباري را مي ‏گذراند. بعد از حمله به گروهي تبهکار و کشتن جملگي آنها، تبديل به قهرمان مي شود. اما همکار سابق او کارآگاه ‏واشنگتن به ماجرا مشکوک است و از طريق امور داخلي پيگير موضوع مي شود. با پيدا شدن سر و کله سروان جيمز ‏بيگز از امور داخلي در اطراف لادلو، فرمانده وي سروان جک وندر به حمايت از تام برمي خيزد. وندر از لادلو مي ‏خواهد تا از نزديک شدن به واشنگتن نيز پرهيز کند، اما لادلو خشمگين به سراغ همکار سابق خود مي رود. اين کار ‏همزمان به حمله دو تبهکار به واشنگتن در يک سوپرمارکت شده و بعد از اصابت گلوله اي به واشنگتن که اشتباهاً از ‏سلاح لادلو خارج شده، تبهکاران وي را به قتل مي رسانند. سروان وندر بار ديگر در صحنه جنايت حاضر شده و ‏ماجرا را لاپوشاني مي کند. اما بيگز که دريافته از سه نوع اسلحه به واشنگتن شليک شده، به سراغ تام مي رود. سپس ‏کارآگاه جواني به نام ديسکانت نيز مامور پيگيري پرونده و يافتن دو قاتل مي شود. لادلو اينک در مضان اتهام است، اما ‏با کشف فاسد بودن واشنگتن توسط ديسکانت همه چيز عوض مي شود. لادلو و ديسکانت با نقشه اي ماهرانه در صدد ‏يافتن دو قاتل برمي آيند، اما بعد از نفوذ به مامن آنها در پي تيراندازي دو طرف ديسکانت کشته مي شود. لادلو مي ‏گريزد و به خانه گريس مي رود. در آنجا همکارانش به سراغ وي آمده و به اتهام قتل دو مامور مخفي پليس او را ‏دستگير مي کنند. اما در طول راه به جاي بردن وي به اداره پليس، سر از خارج شهر در مي آورند. به زودي مشخص ‏مي شود که اکثريت اعضاي گروه فاسد بوده و قصد جان لادلو را کرده اند. لادلو بعد از کشتن آنها به سراغ کسي مي ‏رود که سرنخ همه اين بازي ها را در دست دارد. نزديک ترين دوست و حامي اش سروان وندر...‏

چرا بايد ديد؟
نوشتن درباره اين فيلم بدون معرفي الروي کار شايسته اي نيست. لي ارل[جيمز] الروي متولد 1948 لس آنجلس از ‏پليسي نويساني است که خيلي دير به شهرت رسيد و پايش به سينما باز شد. امروز کمتر کسي است که اولين اقتباس از ‏داستان هاي او به نام پليس را در 1988 به ياد بياورد. اما نيمه دوم دهه 1990 و ساخته شدن محرمانه: لس آنجلس ‏توسط کرتيس هنسون همه چيز را يک شبه عوض کرد. تا امروز شش اثر ديگر از وي به فيلم برگردانده شده که ‏معروف ترين شان کوکب سياه [براين دپالما] سال گذشته به نمايش در آمد و قرار است يکي از مشهورترين کتاب هاي ‏وي به نام ‏White Jazz‏ نيز در سال آينده ميهمان سالن هاي سينما شود. فضاي داستان هاي الروي که اغلب در لس ‏آنجلس رخ مي دهد، اداره پليس-نه کارآگاه هاي خصوصي- و زندگي مامورين پليس است که اغلب به دو دسته بد و بدتر ‏تقسيم مي شوند. چيزي به نام پليس خوب در داستان هاي الروي وجود خارجي ندارد. بسياري از داستان هايش ريشه در ‏واقعيت ها دارند از جمله کوکب سياه[اولين کتاب ازسري چهارگانه لس آنجلس. سه کتاب باقيمانده محرمانه : لس آنجلس، ‏White Jazz‏ و ‏The Big Nowhere‏ نام دارند] که بر اساس پرونده قتل اليزابت شورت در 1947 نوشته شده بود يا ‏My Dark Places‏ که براي نوشتن آن از قتل مادر خود-جين الروي- در 1958 الهام گرفته است. با اين از بزرگ ‏ترين حاميان اداره پليس اين شهر است و دوستاني بسيار نزديک نيز در نيروي پليس دارد. ابتدا سعي کرد با نوشتن ‏فيلمنامه از جمله برگردان تازه اي از التهاب[رائول والش] وارد سينما شود، اما موفق نبود. اما اکنون به خاطر نوشتن ‏داستان هايي در سبک ‏hardboiled‏ شهرتي جهاني دارد و فيلم هاي موفقي نيز از روي آثارش ساخته شده اند. او خالق ‏قهرماني به نام لويد هاپکينز است که در 4 قصه ظاهر شده و جداي چهارگانه لس آنجلسي، يک سه گانه درباره دنياي ‏تبهکاران آمريکا نيز دارد. الروي فيلمنامه سلاطين خيابان را در ميانه دهه 1990 با الهام از محاکمه او. جي. سيمپسون ‏نوشت. در سال هاي گذشته کارگردان هاي زيادي از جمله اسپايک لي، ديويد فينچر و اليور استون در صدد ساخت آن ‏برآمدند، اما بالاخره قرعه به نام همشهري الروي افتاد. ‏
ديويد آير متولد 1968 با نوشتن فيلمنامه ‏U-571 ‎‏ شروع به کار کرد. نوشتن فيلمنامه هاي سريع و خشمگين، روز ‏تمرين، آبي تيره و‎ S.W.A.T. ‎در طول فقط پنج سال باعث شد تا آير هر آن چه را که يک فيلمنامه نويس با سابقه مي ‏توانست به آنها دست يابد، يک جا صاحب شود. سرانجام وسوسه ساختن نوشته هاي خودش باعث شد تا در سال 2005 ‏پشت دوربين نيز قرار گرفته و کارگرداني را نيز با ساختن زمانه بي رحم تجربه کند. او نيز بزرگ شده لس آنجلس است ‏و براي اولين کارش شهري را برگزيده که از دوران نوجواني با آن و با سويه تاريک اش به خوبي آشنا بود. زمانه بي ‏رحم به پديده ماموران خود گمارده قانون مي پرداخت و ساطين خيابان-دومين فيلم- آير هم به پليسي مي پردازد که ‏اعتقادي به سيستم نداشته و قانون را خود اجرا مي کند. چيزي در مايه همان مامورين خود گمارده که اين بار نشان و ‏سلاح پليس را نيز در اختيار دارد، اما واجد فرق ماهوي نيست. ‏
اگر هاليوود چيزي درباره پليس هاي لس آنجلسي به ما ياد داده باشد، چيزي نيست جز اينکه اين افراد يکي از يکي ‏وحشي تر، مردسالار تر و قاتليني بد اخلاق هستند. آدم هايي غرق در فساد، جنايت و هر تبهکاري که فکرش را بکنيد. ‏روز تمرين، امور داخلي و آبي تيره[ران شلتون] نمونه هاي بارز اين ادعا درباه پليس هاي شهر فرشتگان هستند، که ‏شما جرات پرسيدن راه تان را هم از آنها پيدا نمي کنيد. ديويد آير فيلمنامه نويس روز تمرين و آبي تيره است، بنابراين ‏اگر تشکيلات پليس لس آنجلس خواهان تصحيح تصوير خود روي پرده است، دو راه پيش پيش رو ندارد يا سرمايه اي ‏هنگفت براي آير جهت ساخت يک کمدي عاشقانه تامين کند و يا اگر آير فيلم بعدي خود را به پليس هاي لس آنجلسي ‏اختصاص داد، او را در يک تصادف ساختگي از سر راه خود بردارد! ‏
ولي از شوخي گذشته، سلاطين خيابان هر چقدر هم که حال و هواي آکنده از تستوسترون روز تمرين و آبي تيره را با ‏نمايش عضلات مردانه و گلوله هايي که مرتب شليک مي شوند يادآوري مي کند، اما در اولين نگاه هم بسيار پيچيده تر، ‏طويل تر و اندکي کليشه اي تر است. از قهرمان اصلي فيلم که با گذشته و همسر متوفاي خود نمي تواند کنار بيايد و به ‏الکل پناه برده بگيريد تا رويارويي نهايي با نزديک ترين رفيق و حامي اش…‏
روايت آير نيز از فيلمنامه پيچيده اش فاقد هيجان کافي است و بيشتر به فيلم هاي پر هنرپيشه تلويزيوني مي ماند. بازي ‏ها نيز چنگي به دل نمي زد. از فارست ويتاکر که سال گذشته اسکار گرفت و فقط با سبيلي که اين بار برايش تدارک ‏ديده اند در ياد مي ماند تا کيانو ريوز که نتوانسته تعادلي ميان احساسات و رفتارهاي لادلو برقرار کند و زير سرماي ‏نقش گرفتار آمده است. اما با اين حال سلاطين خيابان يکي از فيلم هاي قابل تماشاي امسال است که مي تواند شما را تا ‏پايان با خود همراه کرده و علاقمندان تازه اين ژانر را مجذوب خود کند. با اين حال توصيه من به کتاب خوان ها، ‏خواندن آثار الروي است!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

مبارزه طلبيدن  مرگ


Death Defying Acts

کارگردان: جيليان آرمسترانگ. فيلمنامه: توني گريزوني، برايان وارد. موسيقي: سزاري اسکوبيزوسکي. مدير فيلمبرداري: هريس زامبارلوکوس. تدوين: نيکلاس بيومان. طراح صحنه: جما جکسون. بازيگران: کاترين زتا جونز[مري مک گاروي]، گاي پيرس[هري هوديني]، تيمتي اسپال[شوگرمن]، سائويريس رونان[بنجي مک گاروي]. 97 دقيقه. محصول 2007 استراليا، انگلستان.
سال 1926. هري هوديني شعبده باز، بازيگر و متخصص فرار به همراه مدير برنامه هايش آقاي شوگرمن وارد ادينبورو مي شود. او در آخرين حرکت نمايشي خود مديوم ها و احضارکنندگان ارواح را به مبارزه طلبيده و مبلغ 10 هزار دلار جايزه براي کسي تعيين کرده که بتواند آخرين جملات مادرش را که 13 سال قبل مرده، به وي بگويد. مري مک گاروي نمايشگر زيباي کاباره ها که به همراه دختر نوجوانش بنجي نمايش هايي کوچک اجرا مي کند، تصميم مي گيرد تا به هر نحوي شده اين پول را به دست آورده و آينده اي براي فرزندش تدارک ببيند. او به هوديني مي گويد داراي قدرت فرارواني و قادر به يافتن جملات مادر مرحوم اوست. مري به همراه دخترش سعي مي کنند راز هوديني را کشف و برنده اين رقابت شوند. اما هوديني با وجود کشف فريبکاري آن دو نمي تواند آنان را رها کند، چون عاشق مري شده است. در روز موعود مري در برابر دوربين ها خود را از دايره رقابت بيرون مي کشد، اما ناگهان بنجي دچار حالتي غريب شده و از زبان مادر هري شروع به سخن گفتن با او مي کند. مري و بنجي پول را به دست مي آورند، اما هري در شهر بعدي بر اثر ضربه نابهنگامي که دريافت مي کند، جان مي سپارد.

چرا بايد ديد؟
جيليان مري آرمسترانگ متولد 1950 ملبورن از سرشناس ترين کارگردان هاي مونث سينماي استراليا محسوب مي شود و شهرتي تقريبا همپاي جين کمپيون دارد. اما نزد تماشاگر ايراني به اندازه وي شناخته شده نيست. آرمسترانگ در کالج فني سوين بورن در زمينه طراحي لباس براي تئاتر و سينما درس خوانده و در سال 1972 نيز از مدرسه فيلم و سينماي استراليا فارغ التحصيل شده است. 3 سال با ساختن دو فيلم کوتاه آوازخوان و رقصنده و Smokes and Lollies شروع به کارگرداني کرده است. در 1979 اولين فيلم بلند خود را با نام کارنامه درخشان من بر اساس داستاني از مايلز فرانکلين ساخته که اولين فيلم استراليايي ساخته شده توسط يک کارگردان زن[به مدت 46 سال] محسوب مي شود. او شش جايزه ارزنده از جمله بهترين کارگرداني را از مراسم فيلم استراليايي دريافت کرد و نامزد اسکار بهترين طراحي لباس شد. از آن روز تاکنون، آرمسترانگ درام هاي تاريخي متعددي –از جمله زنان کوچک که در هاليوود ساخت- يا فيلم هايي با محوريت زنان از جمله اسکار و لوسيندا و شارلوت گري را کارگرداني کرده و طعم شيرين موفقيت هنري و تجاري را چشيده است. او در کنار مل گيبسون، جودي ديويس و کارگردان هايي مانند جورج ميلر و پيتر وير از اعضاي موثر موج نوي سينماي استرالياست که در اوايل دهه 1980 شکل گرفت.
زندگي هري هوديني (1926-1868) با نام اصلي اريک وايز، شعبده باز مجارستاني/آمريکايي جدا از فيلم هايي که خود در فاصله از 1901 تا قبل از مرگش بازي کرد، تا امروز دستمايه توليد چند فيلم سينمايي و تلويزيوني بوده است. ابتدا توني کرتيس نقش او را در فيلم هوديني[1953] بازي کرد و سپس پل مايکل گليزر، جفري دمون، آرتي جانسون، هاروي کايتل، جاناتان اسکيچ و بالاخره گاي پيرس در فيلم اخير سيماي او بر پرده بازسازي کردند. بديهي است زندگي جنجالي چنين فردي در اوايل قرن که جهان شيفته حوادث خارق العاده و مرداني با قدرت هاي غير عادي بود، مي تواند به خودي خود دستمايه جذابي براي يک اثر نمايشي باشد. مخصوصاً در زمانه ما که پيروان خلف او مانند ديويد کاپرفيلد طرفداران سينه چاکي براي خود دارند. اما سخن بر سر فيلم خانم آرمسترانگ است که با استفاده از بازيگراني بين المللي و قدرتمند قرار است تا سويه ديگري از زندگي هوديني کبير را به نمايش بگذارد. سويه ناشاد زندگي او که با عشق رنگي تازه به خود مي گيرد. اما مرگ محتوم در راه است.
به مبارزه طلبيدن مرگ يک درام عاشقانه با مايه هاي ماوراء الطبيعه است که مي تواند ادامه موج فيلم هايي درباره شعبده بازها-مانند شعبده باز يا پرستيژ- شمرده شود. اما بر خلاف فيلم نولان اين بار جدال دو شعبده باز در کار نيست، آنچه به مدد بودجه اي 20 ميليون دلاري روي آن تمرکز مي شود قصه اي عاشقانه است که صحت و سقم آن محل ترديد است. خانم آرمسترانگ کوشيده تا مانند فيلم هاي پيشين خود به قصه مانند يک درام دوره اي[فيلم تاريخي] نزديک شود، ام آنچه را فراموش کرده ايجاد تعليق-يعني عنصر لازمه يک فيلم مهيج- است. هوديني براي آن زمان و حتي اکنون نيز يک پديده محسوب مي شود، پس براي نزديک شدن به او اندکي راز و خيال نيز لازم است. اما کارگردان و فيلمنامه نويس تنها کوشيده اند به روانکاوي شخصيت او بپردازند. رابطه او و مادرش تبديل به محور اصلي فيلم شده و ماجراي عاشقانه ميان هوديني و مک گاروي به پس زمينه رانده مي شود. صحنه هاي عشق بزي نيز لاجرم از شور و حرارت تهي مي شوند و همه چيز مانند حرف هاي شوگرمن که هر کس را دروغگو شياد مي داند، ساختگي از آب در مي آيد و در نهايت شکل يک نبش قبر مسرفانه را به خود مي گيرد! تماشاي چنين فيلمي با توجه به سابقه خوب خانم آرمسترانگ اندکي دور از انتظار بود. توصيه مي کنم فيلم هاي قديمي تر او را -در صورت دسترسي- دوباره تماشا کنيد!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج.

‎‎يک تماس ناموفق‎‎‏


One Missed Call

Warner Bros. Pictures' One Missed Call

کارگردان: اريک والت. فيلمنامه: اندرو کلاون بر اساس داستان ياسوشي آکيموتو و فيلمنامه ميناکو دايرا. موسيقي: گلن ‏رينولد هيل، جاني کليمک. مدير فيلمبرداري: گل نمک فرسون. تدوين: استيو ميرکوويچ. طراح صحنه: لارنس بنت. ‏بازيگران: شانين سوسامون[بث ريموند]، ادوارد برنز[جک اندروز]، آنا کلوديا تالانکون[تيلر آنتوني]، ري وايز[تد ‏سامرز]، ازورا اسکاي[لينا کول]، جاني لوئيس[برايان سوسا]، جيسون بگ[ري پروايس]، مارگرت چو[ميکي لي]، ‏مگان گود[شلي بائوم]، رادا گريفيس[مري ليتون]. 87 دقيقه. محصول 2008 ژاپن، آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Don't ‎Pick Up the Cell Phone!‎‏. ‏
بتاني ريموند شاهد مرگ سه نفر از دوستان خود مي شود. همه اين آدم ها قبل از مرگ خود پيامي توسط موبايل خود ‏دريافت کرده اند که متعلق به خودشان، اما از آينده و لحظه مرگ شان است. همزمان جک اندروز که خواهرش نيز در ‏ميان قربانيان قرار دارد، شروع به تحقيق در اين باره مي کند. همه قربانيان در دو موضوع اشتراک دارند: اول اينکه ‏پيغام هايي مشابه توسط موبايل شان دريافت کرده اند و دوم بعد از مرگ شان آب نباتي در دهان هر کدام يافت مي شود. ‏بعد از مراجعه بتاني به پليس و توضيح وقايع، جک با او صحبت کرده و نظر او را براي همکاري جهت کشف حقيقت ‏طلب مي کند. اما به زودي بتاني نيز پيامي مبني بر مرگ خود دريافت کرده و هر دو نفر براي پيشگيري از به حقيقت ‏پيوستن آن دست به تلاشي همه جانبه مي زنند. آنها به اين نتيجه رسيده اند که روحي مادري خشن مرتکب اين قتل ها مي ‏شود، اما بتاني و جک به زودي درمي يابند که مادر نيز خود قرباني بيش نبوده است....‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
يک تماس ناموفق بازسازي هاليوودي فيلم موفق ژاپني به همين نام[‏Chakushin ari‏] ساخته تاکاشي مييکه است که ‏دنباله هايي نيز توسط رنپئي تسوکاموتو و مانابو آسو در سال هاي 2005 و 2006 بر آن ساخته شده است. فيلم که قرار ‏بود در سال 2005 توليد شود، سرانجام بعد از رد کردن پروژه توسط گيلرمو دل تورو به اريک والت سپرده شد. البته ‏جناب والت خود قبل از ساختن اين فيلم نسخه اصلي را نديده و از بازيگران هم خواسته بود تا آن را تماشا نکنند، نتيجه ‏هم روشن است يک بزسازي تقريباً کم جان، بي فايده[تجاري مخصوصاً چون بيش از 26 ميليون دلار در گيشه آمريکا ‏به دست نياورده] و مي شود بي معني که بازيگري چون ادوارد برنز را نيز به هدر داده است. ‏
اريک والت متولد 1967 تولوز فرانسه است و يک تماس ناموفق اولين فيلم هاليوودي او به شمار مي رود. او با ساختن ‏فيلم کوتاه شنبه، يکشنبه و همين طور دوشنبه در 1999 موفق به دريافت سه جايزه از جشنواره هاي معتبر شده و اسم و ‏رسمي به هم زد. با اولين فيلمش ‏Maléfique‏ در 2002 در ژانر فانتزي و ترسناک درباره چهار زنداني که دست ‏نوشته اي قديمي با موضوع جادوي سياه پيدا مي کنند، توانست در ميان دوستداران اين ژانر محبوبيتي گسترده کسب کند ‏و سرانجام به هاليوود راه يابد. اما بازسازي يک تماس ناموفق نتوانسته امتيازي بر کارنامه وي بيفزايد. نه از رمز و ‏راز فيلم منبع اقتباس اثري بر جاي مانده و نه از مهارت سازنده ‏Maléfique‏..... ‏
اگر مي خواهيد بدانيد يک قصه واقعاً ترسناک که شما را وادار به دور انداختن موبايل تان مي کند، چگونه تبديل به يک ‏قصه لولوخورخوره شده است، به ديدن اين فيلم برويد!‏
ژانر: ترسناک، رازآميز، مهيج. ‏

 

مرد آهني


Iron Man

 

کارگردان: جان فوريو. فيلمنامه: مارک فرگوس، هاوک اوستباي، آرت مارکام، مت هالووي بر اساس شخصيت هاي ‏خلق شده توسط استن لي، دن هک، لري ليبر و جک کيرباي. موسيقي: رامين جوادي. مدير فيلمبرداري: متيو ليباتيک. ‏تدوين: دن لبنتال. طراح صحنه: جي. مايکل ريوا. بازيگران: رابرت داوني جونيور[توني استارک/مرد آهني]، ترنس ‏هاوارد[جيم رودس]، جف بريجز[اوباديا استن/ ‏Iron Monger‏]، گوينت پالترو[پپر پاتز]، لسلي بيب[کريستين ‏اورهارت]، شاون توب[ينسن]. 126 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Ironman‏. ‏
در سفري به افغانستان براي معرفي محصول جديد صنايع استارک به نام موشک جريکو، کاروان نظامي همراه توني ‏استارک مورد حمله قرار گرفته و توني زخمي مي شود. تروريست ها بدن نيمه جان وي را به مخفي گاه خود برده و در ‏آنجا توني توسط اسير ديگري به نام دکتر ينسن مورد مداوا قرار مي گيرد. اما بايد باطري بزرگي را براي جلوگيري از ‏رسيدن ترکش ها به قلب اش با خود به اين طرف و آن طرف بکشد. تروريست ها از توني مي خواهند تا برايشان ‏موشک هاي جريکو بسازد. اما توني به همراه دکتر ينسن به موازات اين کار زرهي بسيار مقاوم و مکانيکي توليد مي ‏کند و موفق به فرار از چنگ تروريست ها مي شود. در بازگشت به آمريکا، توني رآکتور کوچکي براي بدن خود ساخته ‏و سپس اعلام مي کند از اين پس صنايع استارک در زمينه اسلحه سازي فعاليت نخواهد کرد. اما اوباديا استن شريک وي ‏از اين تصميم راضي نيست. توني نيز در آزمايشگاه مجهز خود دست به کار تکميل زره ابداعي خود مي شود. هدف او ‏حفاظت از مردم و تامين صلح است، و به زودي شهرتي فراگير در ميان مردم با عنوان مرد آهني پيدا مي کند. ولي ‏همزمان با اعلام هويت واقعي مرد آهني توسط توني، خبر مي رسد که تروريست ها با سلاح هاي ساخت صنايع ‏استارک و به ويژه موشک جريکو مجهز شده اند. توني خيلي زود کشف مي کند که استن به هر دو طرف جنگ، يعني ‏ارتش آمريکا و تروريست هاي بنيادگراي مسلمان اسلحه مي فروشد. مجهز شدن تروريست ها به موشک جريکو سبب ‏مي شود تا توني مجهز به زره آهنين تازه- که قدرت پرواز نيز به آن اضافه شده- به افغانستان بازگردد. توني در ‏بازگشت به آمريکا دستيارش پپر پاتز را براي يافتن مدارک ارسال اسلحه به تروريست به دفتر استن مي فرستد. استن ‏که مخفيانه سرگرم کار روي زرهي مشابه است، بعد از اطلاع يافتن از ماجرا تصميم به نبرد با توني و نابودي او مي ‏گيرد. ‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎
جاناتان کوليا فوريو متولد 1966 نيويورک است. در 1988 تحصيل در کالج کوئينز را نيمه تمام گذاشت و به شيکاگو ‏رفت تا کمدين شود. در تئاترهاي بداهه تجربه اندوخت و در 1993 اولين نقش کوچک خود را در فيلم رودي به دست ‏آورد. سال بعد وارد تلويزيون شد و سپس به لس آنجلس مهاجرت کرد. در آنجا موفق شد تا به عنوان بازيگر-فيلمنامه ‏نويس با فيلم ‏Swingers‏ شهرتي به هم بزند. در فيلم هاي سينمايي و تلويزيوني متعددي ظاهر شد و تهيه کنندگي را نيز ‏آزمود. در سال 2003 اولين فيلم بلند سينمايي خود را به نام الف ساخت. فيلم با موفقيت تجاري روبرو شد و راه براي ‏تامين سرمايه فيلم گران قيمت زاتورا باز کرد. مرد آهني سومين فيلم بلند فوريو است و با توجه به سه فيلمي که تاکنون ‏ساخته مي توان او را کارگرداني مناسب براي فيلم هاي خانوادگي و نوجوان پسند ارزيابي کرد. چيزي که خود نيز به آن ‏مي بالد. ‏
با اين اوصاف بديهي است که مي تواند بهترين گزينه براي توليد اولين فيلمي باشد که استوديوي مارول نقش صاحب اثر ‏و سرمايه گذار را بازي مي کند. فيلمي با بودجه اي 186 ميليون دلاري که فوريو خود آن را نوعي فيلم مستقل ‏جاسوسي-مهيج که گويا رابرت آلتمن آن را با تاثيراتي از سوپرمن، داستان هاي تام کلنسي، فيلم هاي جيمز باند و پليس ‏آهنين و بتمن بازمي گردد کارگرداني کرده باشد. توصيف خوبي است و نبايد فراموش کرد که آلتمن نيز فيلمي چون ‏پاپاي]همان ملوان زبل خودمان!] را در کارنامه دارد. با اين تفاوت که مرد آهني به گفته خالقانش بر اساس شخصيتي ‏واقعي چون هاوارد هيوز ساخته شده که عاشق هوانوردي، فيلمسازي، اختراع و ... بود. ‏
بنا به اقتضاي روز داستان کمي تغيير يافته و به روز شده است. در قصه اصلي استارک در جنگ ويتنام زخمي مي شد ‏و سپس در جنگ خليج شرکت مي کرد، اما در فيلم محل وقوع داستان به افغانستان تغيير يافته است. البته اين موضوع ‏سبب نشده تا فيلم حال و هوايي واقعگرايانه پيدا کند. ‏
مرد آهني شايد مهم ترين و مورد پسندترين قصه مصور مارول نباشد، اما به دليل داشتن مابه ازاي بيروني[هاوارد ‏هيوز] با الگوهاي قهرماني در قرن بيستم بيشتر همخواني دارد. طبيعي است چنين ابرقهرماني بايد خيلي زودتر از اينها ‏روي پرده سينما ظاهر مي شد. او بر خلاف اسپايدرمن/مرد عنکبوتي توسط يک حيوان گزيده نمي شود، يا مانند ‏سوپرمن مادرزاد داراي نيروهاي خارق العاده نيست. بلکه او مردي متعلق به زمانه ماست که تنها توانايي اش ساختن و ‏ابداع ابزار است. يک مغز متفکر که سرانجام به قدرت تخريبي اختراعات پي مي برد، يعني زماني که روي خود ‏حضرت شان امتحان مي شود. اما راه حل نهايي آن قدرها هم مسالمت آميز نيست و ته رنگي از تصور آمريکايي هاي ‏امروز براي دست يافتن به صلح دارد: استفاده از زور يعني جنگ براي صلح. به همين خاطر قهرمان ما هم بعد از ‏اعلام توقف خط توليد موشک هاي جريکو[به خاطر اينکه سربازان آمريکايي هم با سلاح هاي ساخت کارخانه خود او ‏لت و پار مي شوند!] چاره اي نمي بيند تا زره خارق العاده خود را توليد کند و به جنگ تروريست ها و حاميان ‏آنها[صاحبان کارخانجات اسلحه سازي] برود!‏
رابرت داوني جونيور که براي رسيدن به قالب فيزيکي نقش بسيار تلاش کرده، در ترسيم چهره پر تناقض اين قهرمان ‏کمي تا قسمتي عياش و اصولاً يک بچه بد موفق است. مي ماند حضور کم رنگ بانو پالترو، که مدتي است از ‏دوستداران خود را فيض ديدارش محروم کرده بود، در نقشي کوچک و بدون چالش که انتظارات را بر باد مي دهد. ‏بريجز نيز در نقش آدم بد قصه با سري طاس و انگيزه هايي پذيرفتني خوش درخشيده است. مي ماند حضور دو ايراني-‏رامين جوادي و شاون توب- در دو نقش پر اهميت که مي تواند انگيزه قوي براي تماشاي فيلم از سوي ايراني ها باشد. ‏کارگردان فيلم اعلام کرده که مرد آهني اولين فيلم از يک سه گانه است و قرار است که قسمت دوم آن در سال 2010 ‏اکران شود. ولي تا آن زمان سه سال بايد صبر کنيد. پس دم را غنيمت شمرده و به تماشاي همين يکي برويد!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، علمي تخيلي، مهيج. ‏


 

داستان هاي ساوت لند‎‎‏


Southland Tales

Samuel Goldwyn Films' Southland Tales

نويسنده و کارگردان: ريچارد کلي. موسيقي: Moby. مدير فيلمبرداري: استيون بي. پاستر. تدوين: سام بائر. طراح صحنه: الک هموند. بازيگران: دواين جانسون[باکسر سانتاروس/جريکو کين]، شون ويليام اسکات[رولند تاورنر/رونالد تاورنر]، سارا ميشله گلار[کريستا ناو/کريستا کاپاوسکي]، مندي مور[مدلين فارست سانتاروس]، جاستين تيمبرليک[سرباز ابلين]، نورا دان[سيندي پينزيکي]، چري اوتري[زورا کارمايکلز]، هولمز آزبورن[سناتور بابي فراست]، ميرندا ريچاردسون[نانا مي فراست]، والاس شاون[بارون فون وستفالن]، کوين اسميت[سايمون تئوري]، کريستوفر لمبرت[والتر مانگ]. 145 و 160 دقيقه. محصول 2007 آلمان، آمريکا، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
در سال 2005 حمله اي اتمي به تگزاس و نابودي بخش هايي از آن ايالت، سبب مي شود تا در سال هاي بعد دولت آمريکا خود را در آستانه فاجعه اي زيست محيطي، اقتصادي، اجتماعي بيابد. از اين رو براي پيشگيري و کنترل امور، زندگي تمام انسان ها تحت نظر گرفته مي شود. يکي از بحران هاي اصلي آمريکا در پي اعلان جنگ به محورهاي شرارت-عراق، ايران، افغانستان و کره- و بسته شدن تنگه هرمز نبودن سوخت براي ماشين جنگي آمريکا است. شرکتي آلماني راهي براي توليد نيرو با استفاده از آب دريا يافته، اما فشارهايي در کار است تا جلوي جايگزيني اين منبع نيرو شود. گروهي از نو مارکسيست ها که در ساحل غربي سکونت دارند، تصميم گرفته اند تا دولت فدرال را از طريق انقلابي خونين سرنگون کنند. جايي که لانه قاچاقچيان مواد مخدر به رهبري سربازي کهنه کار به نام ابلين است.همزمان باکسر سانتاروس هنرپيشه و داماد سناتور بابي فراست ناپديد شده و توسط کريستا ناو-هنرپيشه فيلم هاي پورنو-در يمانه صحرا پيدا شده و به خانه او برده مي شود. قرار است با استفاده از فيلم هايي که از کريستا و باکسر- که حافظه اش را از دست داده-گرفته شده، روسايي بزرگي براي سناتور فراهم کرده و مانع از تصويب ماده قانون 69 شوند. و به نظر مي رسد که همه اين حوادث و حتي آنهايي که در چند روز آخر بايد اتفاق بيفتد، همگي در سناريوي فيلم بعدي باکسر به نام قدرت از قبل نوشته شده است...

چرا بايد ديد؟
جيمز ريچارد کلي متولد 1975 نيوپورت نيوز، ويرجينا است. در دانشکده سينما-تلويزيون USC جنوب کاليفرنيا درس خوانده، با ساختن دو فيلم کوتاه The Goodbye Place و موضوع غريزي در 1996 شروع به فيلمسازي کرده و با اولين فيلم بلندش داني دارکو به شهرت و موفقيت دست يافته است. داني دارکو که توانست 11 جايزه معتبر را از آن سازنده جوانش کند، قصه اي جوان پسند داشت که تلفيقي ماهرانه در چند ژانر ترسناک، علمي تخيلي و جنايي بود. با وجود محبوبيت اين فيلم ريچارد کلي در طول 6 سال گذشته فقط در نوشتن فيلمنامه دومينو همکاري کرد و عملاً داستان هاي ساوت لند دومين فيلم بلند او محسوب مي شود. داستان هاي ساوت لند که اولين بار در جشنواره کن به نمايش در آمد، در آخرين ماه هاي سال 2007 اکران شد و قرار است امسال سومين فيلم بلند کلي به نام جعبه که بر اساس داستان کوتاه مشهور دکمه، دکمه نوشته ريچارد متيسون ساخته شده، به نمايش در آيد.
ريچارد کلي جزو جوانان جوياي نام و کمي تا قسمتي نابغه هاليوود محسوب مي شود که قرار است آينده سينماي اين منطقه دنيا روي شاخ سبيل شان بچرخد. داستان هاي ساوت لند که قرار است به شکلي پيشگويانه فرجام آمريکا را تصوير کند، کاري که سريال ها امروز آمريکايي مانند جريکو کمر همت به اين کار بسته اند. اما ريچارد کلي با افزودن هر پيرنگ دم دستي فيلم خود را به ملغمه اي پيچيده و سرگيجه آور تبديل کرده است. سکانس آغازين فيلم بي اختيار تماشاگر را به ياد سريال قهرمانان و داستان هاي مصور مي اندازد. چيزي که کلي نيز از نزديک شدن فيلم خود به آن ابا ندارد، اما همه چيزهاي جدي تر اين نوع مانند منجي هاي پست مدرن! را از قلم هم نمي اندازد. دو برادر دوقلو که قدرتي شگرف دارند و سرنوشت همه در دست هاي آنان قرار گرفته يا خود باکسر و حتي ظهور مجدد مارکسيست ها که مايه شرمساري هر طرفدار اردوگاه چپ هستند و خلاصه همه چيز....
يک بازي کامپيوتري شلوغ که فقط مي تواند دوستداران داني دارکو را براي کشاندن به سالن ها فريب دهد. با اين حال فيلم در لايه هاي زيرين خود حرف هايي جدي نيز دارد. از جمله همين موضوع محور شرارت که گويا آمريکايي ها و حتي رئيس جمهورشان به آن مانند يک بازي رايانه اي مي نگرند!
فيلم با صرف بودجه اي 12 ميليون دلاري ساخته شده و تصور مي کنم رکوردهاي کتاب گينز را براي تصاحب بزرگ ترين شکست تجاري سينمايي جابجا کرده و به جاي دروازه بهشت مايکل چيمينو بنشيند. چون تا اين لحظه کمتر از 300 هزار دلار در آمد داشته و از ميزان فروش آن روي دي وي دي نيز اطلاع صحيحي در دست نيست. يقين دارم اگر چنين سوژه اي در دستان فرد باهوش تري مانند اسپيلبرگ قرار مي گرفت، با اندکي دست کاري يک گزارش اقليت ديگر از آن مي ساخت، اما دريغ از مردي و سنگي!

توصيه ايمني:
1- به نامزدي فيلم در جشنواره کن اعتنا نکنيد!
2- توجه تان را به جمله سرنوشت ساز ريچارد روپر و مايکل فيليپس ميهمانان برنامه راجر ابرت درباره فيلم جلب مي کنم: "Two hours and Twenty four minutes of abstract crap".
ژانر: کمدي، درام، علمي تخيلي، مهيج.


 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

نبرد در سياتل


Battle in Seattle

Redwood Palms Pictures' Battle in Seattle

نويسنده و کارگردان: استوارت تاونزند. موسيقي: نيل داويدج. مدير فيلمبرداري: بري آکرويد. تدوين: فرناندو ويله نا. ‏طراح صحنه: کريس آگست. بازيگران: مارتين هندرسون[جي]، ميشله رودريگز[لو]، چارليز ترون[الا]، وودي ‏هارلسون[ديل]، آندره بنجامين[جنگو]، کاني نيلسون[جين]، ري ليوتا[شهردار جيم توبين]، چانينگ تاتوم[جانسون]، ‏جنيفر کارپنتر[سام] ايوانا ميليشيه ويچ[کارلا]، جاشوا جکسون[رندال]، راده سربدژيا[دکتر ماريچ]. 100 و 98 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا، آلمان، کانادا. نامزد جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم سينما و تلويزيون ايرلند، نامزد جايزه ‏بهترين طراحي لباس، بهترين فيلم، بهترين طراحي صحنه از مراسم لئو. ‏
سال 1999. هزاران فعال اجتماعي در سياتل گرد آمده اند تا در برابر ساختمان محل تشکيل کنفرانس پنج روزه وزرايي ‏کشورهاي عضو سازمان تجارت جهاني دست به تظاهرات بزنند. در ميان آنها جنگو، سام، لو و جي قرار دارند که از ‏سازمان دهندگان اصلي اين تظاهرات به شمار مي روند. هر کدام از آنها مشکلات شخصي خودشان را نيز دارند و بايد ‏با آن دست و پنجه نرم کنند. ولي تظاهرات مسالمت جويانه آنها به خشونت کشيده و تبديل به يک شورش تمام عيار مي ‏شود. اين کار سبب مي شود تا شهردار بر خلاف ميل خود اعلام وضعيت اضطراري کرده و از گارد ملي بر برقراري ‏نظم کمک بگيرد. تمام نيروهاي پليس به خيابان ها فرستاده مي شوند و در ميان آنها ديل به چشم مي خورد که همسرش ‏باردارش الا در اولين روز تظاهرات بر اثر ضربه باتوم يکي از همکارانش فرزندشان را سقط کرده است. با وجود به ‏خشونت کشيده شدن تظاهرات، پيام معترضين به داخل کنفرانس راه يافته و در درون و بيرون موافقاني پيدا مي کند. از ‏جمله دکتر ماريج که نگران سرنوشت انسان هاي کشور فقير است و جين، گزارشگر تلويزيون که با وجود مخالفت و ‏روش هاي ناپسند اربابان رسانه اي خود را صميمانه مجبور به همراهي با تظاهر کنندگان مي بيند...‏

چرا بايد ديد؟
استوارت تاونزند چهره اي شناخته شده دارد. ايرلندي تبار است و خوش چهره، متولد دوبلين است و 36 ساله که ‏بازيگري را به شکل غيرحرفه اي از دوران تحصيل آغاز کرده و از 1994 توانسته جايگاهي به عنوان بازيگر خوش ‏آتيه براي خويش تدارک ببيند. ابتدا در فيلم هاي کوتاه ايرلندي ظاهر شده و اولين نقش بلند خود را در‎ Trojan Eddie‎‏ ‏‏(1996) بازي کرده و تنها دو سال بعد با ‏Resurrection Man‏ شاه نقش بازيگري خود را خلق کرده است. نقشي که ‏جايزه بهترين بازيگر فانتافستيوال و نامزد همين جايزه به همراه جايزه تماشاگران جشنواره فيلم هاي ايرلندي را براي ‏وي به دنبال داشته است. تاونزند در اين فيلم نقش جوان پروتستان ايرلندي را بازي مي کرد که در دهه 1970 به دليل ‏نفرتش از کاتوليک ها دست به کشتن آنها مي زد. توفيق تاونزند در تماشاخانه هاي لندن با بازي در نمايشي از تنسي ‏ويليامز و همکاري با سينماگراني چون وينترباتم يا ميشل بلان دنبال شد، اما سفر وي به هاليوود چندان حاصل جالب ‏دربرنداشت. ملکه نفرين شده (2002) نه براي او و نه براي ديگر عواملش خوش يمن نبود. بازي در کنار چارليز ترون ‏در به دام افتاده(و بعدها زندگي در عالم واقعي با وي) يا فيلم هاي ‏Shade‏ و ‏The League of Extraordinary ‎Gentlemen‏-به نقش دوريان گري- نتوانست بر اعتبار وي بيفزايد. آخرين تجربه اش به عنوان بازيگر در سال گذشته ‏تئوري آشوب بود که در مقايسه با فيلم هاي پيشين او قابل اعتنا و محصولي جدي محسوب مي شد. اما ورود وي به ‏حيطه کارگرداني نشان از زايش يک فيلمساز کاملاً جدي و حتي مي شود گفت منتقد سياسي اجتماعي دارد. ورودي ‏خوش و نامنتظره و به مثابه تولدي ديگر و اين بار در پشت دوربين که اگر امتداد يابد مي تواند تاونزند را صاحب ‏جايگاهي معتبر کند[ کار او را مي شود با نان و گل هاي رز کن لوچ مقايسه کرد که هر دو از حوادث و شخصيت هايي ‏واقعي مدد گرفته بودند، البته کن لوچ نه فقط انديشه سياسي شکل گرفته اي دارد، بلکه سبک سينمايي اش نيز قوام يافته و ‏منحصر به خود اوست].‏
تاونزند براي روايت قصه اش نقطه ديد ثابتي اختيار نکرده، لحن جانبدارانه اش نيز بسيار کلي و انسان دوستانه است. ‏هيچ کدام از شخصيت ها سياه و سفيد نيستند، مانند پليسي-ديل- که بعدها براي عذرخواهي از جي مي آيد. حتي شهردار ‏نيز در برابر اعلام وضعيت اضطراري و مقابله خشونت بار با مردم مقاومت مي کند. اما هيچ کدام از اين نگاه هاي ‏مثبت و همراه مانع از ان نمي شود تا تاونزند ديد انتقادي خود را نسبت به سازمان تجارت جهاني که مدتي بعد از واقعه ‏نماد آن-ساختمان هاي دوقلويش- ويران شد، پنهان کند. از ديد او و دکتر ماريج و بسياري از تظاهر کنندگان اين سازمان ‏کشورهاي فقير را فقيرتر مي کند و چيزي جز تقسيم گرسنگي و فقر نخواهد کرد، مگر زماني که اصول انساني را فارغ ‏از سياست هاي دولتي مد نظر داشته باشد. ‏
بديهي است چنين فيلمي مانند رفتار همان تظاهر کنندگان در سينماي آمريکا جايي نداشته باشد، حتي اگر هنرپيشگان ‏مشهوري چون ترون يا هارلسون در آن نقش داشته باشند. هاليوود شايد ياغي ها را بپسندد، اما ياغي هاي با هدف مانند ‏کمونيست ها هميشه به چشم بيگانه نگريسته شده اند. نتيجه نيز رانده شدن نبرد در سياتل به 8 سينما حاشيه اي و در ‏نتيجه شکست مالي فيلمي 8 ميليون دلاري است که استفاده از سالن هاي بيشتر و تبليغات مناسب مي توانست سرمايه آن ‏را به سرعت بازگرداند. ‏‎ ‎
نبرد در سياتل به عنوان اثر هنري که حادثه اي واقعي و تلخ را داستاني کرده، يک فيلم خوب و ديدني است و نقدهاي ‏بسيار مثبتي نيز دريافت کرده است. اما موفق نشده تا مخاطبان خود را لااقل در سينماها بيابد. شايد اين اتفاق به مدد دي ‏وي دي و روي پرده کوچک بيفتد. ساخته شدن چنين فيلمي نشان دهنده زنده بودن تفکرات انسان دوستانه و مصلحانه و ‏بلوغ سياسي يک کارگردان است. يقين دارم کارگردان جوان آن در آينده-اگر از اين راه منحرف نشود- فيلم هاي بهتري ‏ساخت. به احترام اين جوان کلاه از سر برمي گيرم و مي گويم تولد مبارک آقاي تاونزند!‏
ژانر: اکشن، درام.

موسيقي درون


Music Within

Melissa George , Michael Sheen and Ron Livingston star in MGM's Music Within

کارگردان: استيون سواليچ. فيلمنامه: برت مک کيني، مارک اندرو، کلي کنمر. موسيقي: جيمز تي. سيل. مدير فيلمبرداري: ايرک هارتوويچ. تدوين: تيموتي آلورسون. طراح صحنه: کريگ استيمز. بازيگران: ران ليوينگستون[ريچارد پيمنتل]، مليسا جورج[کريستين]، مايکل شين[آرت هانيمن]، يول وازکز[مايک اشتولتز]، دبکا دمورني[مادر ريچارد]، هکتور اليزاندو[بن پادرو]، لزلي نيلسن[بيل استين]، کلينت يونگ[پدر ريچارد]، پل مايکل[جو]، جان ليونگستون[آقاي پارکز]. 94 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده جايزه تماشاگران جشنواره دالاس.
ريچارد پيمنتل جواني صاحب استعداد سخنوري براي جمع است. اما سرمشق او در اين کار دکتر بن پادرو به او مي گويد که تنها داشتن استعداد سخنوري کافي نيست. بايد صاحب انگيزه و ديدگاهي باشي تا سخنانت معني و ارزش داشته باشد. ريچارد که سرخورده شده، در ارتش ثبت نام کرده و به ويتنام مي رود. مدتي بعد در اثر انفجار خمپاره، شنوايي خود را تا حدود زيادي از دست داده و به وطن بازمي گردد. او اينک يک معلول به حساب مي آيد و به همين خاطر اولياي دانشگاه از پذيرش او شانه خالي مي کنند. ريچارد به زودي با معلول هاي ديگري از جمله آرت آشنا شده و درمي يابد که انسان ها و مخصوصاً مسئولان دولتي رفتاري غلط با معلولين دارند. کساني که اغلب با وجود داشتن معلوليت هايي جزئي، صاحب توانايي ها و استعدادهايي هستند که ناديده گرفته مي شوند. ريچارد سرانجام درمي يابد که آهنگ درون خود را يافته و تلاش مي کند تا از قدرت خود براي قانع کردن مسئولين جهت اعتماد به معلولان و پذيرش آنها در جامعه استفاده کند. او با آرت که مشکل گفتاري دارد، دوستي عميقي برقرار مي کندو همزمان با کريستين زيبا نيز آشنا و عاشق مي مي شود. به زودي کارهاي پيمنتل ثمر مي دهد. در سينمارهاي متعددي شرکت مي کند و کتابي نيز منتشر مي کند. سرانجام در دهه 1990 با انتخاب جورج بوش پدر حقوق معلولان به تمامي در جامعه به رسميت شناخته مي شود. واقعه اي که پيمنتل سهمي به سزا در وقوع آن دارد...

چرا بايد ديد؟
داستان واقعي زندگي ريچارد پيمنتل که يکي از درخشان ترين کوشندگان اجتماعي روزگار ماست، بر خلاف ظاهر آن يک کمدي درام بسيار جذاب با حاشيه صوتي خاطره برانگيز است. تم و مضمون اصلي فيلم نبرد يک جمع کوچک به رهبري يک مرد براي رسيدن به حقوق انساني خويش است. مهم نيست که ريچارد و دوستانش در جنگ ويتنام معلول شده اند يا مادرزاد صاحب نقص عضو هستند، آنچه مهم است برخورد همشهريان ساده انديش با آنهاست که توانايي هايشان را دست کم گرفته و در حق شان تحقير و توهين روا مي دارند. از طرف ديگر فيلم تلاشي براي القاي اين موضوع مهم است که بايد هدف و ديدگاهي مشخص در زندگي اختيار کنيد، چيزي که در اينجا موسيقي درون نام گرفته و نام ديگر نبوغ ذاتي فرد يا استعداد است. اگر اين موسيقي را کشف کنيد و جهتي درست را اختيار کنيد، به هر جا که بخواهيد مي رسيد. کارگردان با اين فيلم قراردادهاي اجتماعي، فردي و اخلاقي-مانند رفتار سبکسرانه کريستين در امور جنسي، برخوردهاي عموم با معلولين- را در کنار هم به چالش کشيده است. البته پيرنگ فرعي عاشقانه فيلم را نيز نبايد فراموش کرد. ديالوگ هاي سنجيده و به ياد ماندني، بازي خوب سه شخصيت اصلي، مخصوصاً بازي مارتين شين در نقش آرت درخشان و به ياد ماندني و از نقاط قوت فيلم است. شخصاً از تماشاي آن لذت بردم و بر خلاف منتقدان آمريکايي ارزش کاري که پيمنتل کرده را قابل قياس با رفتار ارين براکوويچ[شخصيت اصلي فيلمي به همين نام ساخته استيون سادربرگ] قابل مقايسه هم نمي دانم. چون ارين با مسموم شدن مردم توسط شرکت ها مي جنگيد و پيمنتل زهري را که در روان هر فرد وجود دارد[نفرت از معلولين]، نشانه گرفته است.
استيون ساواليچ متولد 1977 کاربونديل، ايلينويز است. در سال 2000 با ساختن فيلم کوتاه يکشنبه در پارک به همراه جورج و فيل آغاز کرده و موسيقي درون اولين فيلم بلند او در مقام تهيه کننده و کارگردان است.
ژانر: درام، کمدي.

وقايع نامه اسپايدرويک


The Spiderwick Chronicles

Paramount Pictures and Nickelodeon Movies' The Spiderwick Chronicles

کارگردان: مارک واترز. فيلمنامه: کاري کيرک پاتريک، ديويد برنبائوم، جان سيلز بر اساس کتابي از توني دي ترليزي و هالي بليک. موسيقي: جيمز هورنر. مدير فيلمبرداري: کاليب دشانل. تدوين: مايکل کان. طراح صحنه: جيمز دي. بيزل. بازيگران: فردي هايمور[جرد/سايمون]، مري لوئيز پارکر[هلن]، نيک نولتي[مولگارت]، سارا بالجر[مالوري]، اندرو مک کارتي[ريچارد]، جوآن پلورايت[عمه لوسيندا]، ديويد استراتيرن[آرتور اسپايدرويک]، هاگسکوئل[ست روگن]، تيمبلتاک[مارتين شورت]. 107 و 97 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: The Spiderwick Chronicles: The IMAX Experience.
هلن گريس که به تازگي از شوهرش جدا شده، به همراه پسران دوقلويش جرد و سايمون و دختر بزرگش مالوري به خانه اي قديمي در املاک اسپايدرويک- متعلق به عمه لوسيندا- اثاث کشي مي کنند. در شب اول اقامت شان در خانه جديد، مالوري پشت ديواري کاذب يک آسانسور کوچک و يک کليد عجيب پيدا مي کند. جرد با استفاده از آسانسور و کلي به اتاقي مخفي راه پيدا مي کند که متعلق به صاحب قديمي خانه آرتور اسپايدرويک است. جرد با استفاده از کليد صندوقي را باز کرده و نوشته هاي آسپايدرويک را مي يابد. کتابچه اي که حاوي اسرار سرزمين پريان است و اسپايدرويک طي ياداشتي از يابنده خواسته تا محتويات خطرناک کتاب را نخواند. اما جرد اخطار را ناديده گرفته و مهر از کتاب برمي گيرد. مدتي بعد جرد با موجود کوتوله اي به نام تيمبلتاک برخورد مي کند که از موجوداتي کوچک و معمولاً نامرئي با وي سخن مي گويد و اينکه موجودي پليد به نام مولگارت در صدد دستيابي به کتابچه اسپايدرويک است تا بر تمامي سرزمين پريان حکمراني کند. اسپايدرويک سال ها قبل ناپديد شده، اما قبل از رفتن حصاري جادويي پيرامون خانه براي حفاظت از دخترش تعبيه کرده است. جرد موضوع را با برادر و خواهرش در ميان مي گذارد، اما آنها حرف هاي جرد را جدي نمي گيرند. تا اينکه سيمون توسط گابلين هاي شرور مولگارت دزديده و به اسارت گرفته مي شود. همزمان جرد با گابليني خوش قلب و دشمن مولگارت به نام هاگسکوئل آشنا مي شنود. مولگارت سايمون را رها م يکند تا کتابچه را براي وي بياورد. اما جرد و مالوري او را از کار برحذر مي کنند و در نتيجه با حمله گسترده گابلين ها به خانه روبرو مي شوند. به نظر مي رسد تنها کسي که مي تواند به آنها کمک کند وارث خانه، يعني لوسيندا دختر سالخورده اسپايدرويک است. اما عمه لوسيندا به آنها مي گويد تنها راه نجات آنها يافتن آرتور اسپايدرويک است...

چرا بايد ديد؟
مارک استفن واترز متولد 1964 کليولند، اوهايو آمريکاست. از سال 1997 با نوشتن و کارگرداني فيلم خانه تفاهم شروع به کار کرد. خانه تفاهم در جشنواره سندنس با نامزدي جايزه داوران و بعدها در جشنواره هاي شيکاگو و ديوويل خوش درخشيد. اما دو فيلم بعدي او کمدي درام هاي معمولي بودند که توجه کسي را جلب نکردند. تا اينکه در سال 2004 واترز با ساختن دختران شرور توانست آب رفته را به جوي بازگرداند و اولين جوايزش را نيز دريافت کند. دختران شرور نيز يک کمدي درام به شدت زنانه بود که هفت جايزه از جشنواره هاي آمريکايي مانند انتخاب نوجوان ها و MTV Movie Awards به دست آورد و موقعيت او را در ميان تهيه کنندگان تثبيت کرد. فيلم بعدي وي که در همين صفحات معرفي شد همچون بهشت نام داشت که يک کمدي عاشقانه ٥٨ ميليون دلاري با مايه هاي ماوراء الطبيعه و شباهت هاي فراوان با روح- ديويد زوکر- بود. فيلم جدا از فروش معقول توانست ستايش منتقدان را به خاطر بازي هنرپيشگانش، مخصوصاً مارک روفالو، کسب کند. وقايع نامه اسپايدرويک ششمين فيلم بلند واترز است که با بودجه اي سنگين در حدود 90 ميليون دلار ساخته شده و در طول مدت کوتاهي که از نمايش آن مي گذرد 70 ميليون دلار در سينماهاي آمريکا به دست آورده است.
فيلم بر اساس مجموعه پنج جلدي کتاب هاي محبوب نوجوان به همين نام نوشته توني دي ترليزي و هالي بليک ساخته شده است. اولين جلد اين مجموعه در سال 2003 منتشر شد و چهار جلد ديگر در همين سال و سال بعد راهي بازار شدند. در سال 2007 و 2008 نيز دو جلد تازه تحت عنوان فراسوي روزنگار اسپايدرويک به چاپ رسيد. فيلم هر چند تفاوت هايي اندک با اين مجموعه دارد و بيشتر روي حوادث جلد چهارم آن متمرکز شده، تا امروز نقد هاي خوبي از سوي منتقدان آمريکايي دريافت کرده است.
با اين حال فيلم از سه گانه ارباب حلقه ها يا قطب نماي زرين و حال و هواي حماسي آنها-حتي هري پاتر- دور است و در نتيجه بر خلاف آنها چندان جايي در ذهن ها اشغال نخواهد کرد. با اين واترز ماجراهايي قابل حدس را به شيوه اي هوشمندانه پشت سر هم روايت کرده و تماشاگر را مجذوب فيلم يم سازد. شخصاً فيلم را يک سرگرمي زيبا و آبرومندانه براي نوجوانان ارزيابي مي کنم که جلوه هاي ويژه رايانه اي قابل قبولي نيز دارد، اما جادوي آن مقداري اندک است. ستاره اصلي فيلم بي تعارف فردي هايمور است که قبلاً او را در فيلم هاي چارلي و کارخانه شکلات سازي و آرتور و آدم کوچولوها ديده بوديم. بازي او در نقش دو برادر دوقلو بسيار باور پذير است. فيلم تا اين لحظه فروش جهاني 150 ميليون دلار را نيز پشت سر گذاشته و بدون شک يکي از موفق ترين فيلم هاي نوجوان در سال 2008 خواهد بود.
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي، مهيج.

تصاویری از فیلم

روز قيامت


Doomsday

Rogue Pictures' Doomsday

نويسنده و کارگردان: نيل مارشال. موسيقي: تايلر بيتس. مدير فيلمبرداري: سام مک کوردي. تدوين: اندرو مک ريچي، نيل مارشال. طراح صحنه: سايمون باولز. بازيگران: رونا ميترا[ادن سينکلر]، باب هاسکينز[بيل نلسون]، آدرين لستر[نورتون]، الکساندر سيديگ[جان هچر]، ديويد اوهارا[مايکل کاناريس]، ملکوم مکداول[کين]، کريگ کانوي[سول]. 105 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا، آفريقاي جنوبي.
ويروسي مرگبار در بريتانيا شيوع پيدا کرده و جان ميليون ها انسان را مي گيرد. دولتمردان براي جلوگيري از گسترش بيشتر ويروس، با اتخاذ سياستي غير انساني بخش جنوبي کشور-اسکاتلند- را قرنطينه افراد آلوده اعلام کرده و پس از کشيدن ديواري فلزي در سراسر شبه جزيره در قسمت شمالي آن ساکن مي شوند. سي سال بعد، ويروس کشنده بار ديگر در شهرهاي بزرگ ظاهر مي شود. تنها راه اعزام گروهي از مامورين زبده به آنسوي ديوار فلزي و داخل قرنطينه است. چون اطلاعات موثقي در باب نجات برخي انسان ها در آن قرنطينه به دست آمده است. سرپرستي اين گروه به عهده ادن سينکلر است که سي سال قبل هنگام شيوع ويروس مرگبار، مادرش را از دست داده و اينک قاتلي بي رحم در خدمت سيستم است. گروه از ديوار عبور کرده و در اولين توقف شان در گلاسکو با گروهي از اوباش آدم خوار به رهبري سول برخورد کرده و تعدادي از نفرات کشته مي شوند. سينکلر به همراه تني چند و دختري به نام کالي که يکي از نجات يافتگان ويروس به شمار مي رود، بعد از کشتن دوست دختر سول از آنجا مي گريزد. اما مدتي بعد همگي به دام کسي مي افتند که گفته مي شود واکسن ضد ويروس را کشف کرده است: دکتر کين، کسي که سينکلر و افرادش براي يافتن او پا در راه اين ماموريت نهاده بودند. اما کين با افرادش که همگي زره هاي فلزي قديمي بر تن دارند، در يک قلعه زندگي مي کند. و از همه مهم تر کين به زندگي کساني که آن سوي ديوار زندگي مي کنند هم اهميتي قائل نيست. همزمان در آن سوي ديوار، نخست وزير هچر نيز آلوده شده و خودکشي مي کند. معاون وي کاناريس جاي او را مي گيرد، اما جنگ قدرت ميان او و رئيس سينکلر به نام بيل نلسون نيز شکل گرفته است. سينکلر موفق مي شود از چنگ کين و افرادش گريخته و بعد از رويارويي مجدد با سول، دختر نجات يافته را تحويل کاناريس بدهد.

چرا بايد ديد؟
يک فيلم پسا آخرزماني ديگر و اين بار با طعم اسکاتلندي!
روز قيامت يک فيلم علمي تخيلي و آينده نگرانه است. چيزي در سبک و سياق اهريمن مقيم که در آينده اي نزديک رخ مي دخد. بار ديگر پس از 28 روز و 28 هفته، انگلستان صحنه شيوع ويروسي کشنده شده و شکل هاي قديمي زندگي جمعي نيز در آن ظاهر مي شود. مانند زندگي فئودالي کين دانشمند سابق که شخصيتي شاه لير گونه هم دارد و به گفته کارگردانش از روي شخصيت کورتز در رمان دل تاريکي جوزف کنراد گرفته شده است. مارشال دوست داشت اين نقش را کانري بازي کند، اما ظاهراً کانري نپذيرفته، ولي در عوض سازمان گردشگري اسکاتلند با آغوش باز مقداري از هزينه فيلم را تقبل کرده است.
مارشل مدتي قبل گفته بود که دليل رو آوردنش به ترسناک سازي علاقه سرمايه گذاران به اين ژانر است، چون راهي مطمئن براي پول در آوردن محسوب مي شود. به همين خاطر اين بار بودجه اي متناسب با داستان فيلم در اختيار وي گذاشته شده تا اداي ديني به فيلم هاي دوران نوجواني اش بنمايد. فيلم هايي مانند مکس ديوانه و فرار از نيويورک، اما به نظر مي رسد اين بار بر خلاف دو فيلم پيشين بخت چندان با مارشال يار نبوده است.
بازيگر اصلي فيلم کوشيده تا پا جاي پاي کساني چون سيگورني ويور، آنجلينا جولي، کيت بکينسل و ميلا يوويچ بگذارد، اما سرماي چهره اش اجازه همذات پنداري که سهل است، حتي همراهي با وي را نمي دهد. فيلمنامه نيز با وجود تلاش هاي مارشال در سکانس مربوط به قلعه کين اندکي باسمه اي و ناهمرنگ با ديگر قسمت هاي فيلم ديده مي شود. پانک هاي گلاسکويي که قسمت عمده اي از زد و خوردهاي قهرمان مونث فيلم به آنها اختصاص داده شده، چهره هايي پذيرفتني تر و آخر زماني تر دارند و مخوف تر هم ديده مي شود. کساني که به آدمخواري روي آورده اند.
روز قيامت بر خلاف دو فيلم پيشين مارشال چندان از قالب ژانر رها نشده و نکته بديعي ندارد. اين فيلم مي توانست در دهه 1980 ساخته باشد و با حضور قهرمان مذکر تا کابوس هاي پس از جنگ اتمي ميان دو ابرقدرت شرق و غرب را رنگي تازه ببخشد. فيلم کمي نوميد کننده و ديرهنگام است، اما دوستداران آثار مارشال دلايل کافي براي تماشاي آن خواهند يافت. شخصاً حضور دو بازيگر کار کشته چون مکداول و هاسيکنز مرا جذب فيلم کرد، شما هم دلايل خودتان را جست و جو کنيد!
ژانر: اکشن، درام، علمي تخيلي، مهيج.

تصاویری از فیلم

کارامل‎‎‏


Caramel

Roadside Attractions' Caramel

کارگردان: نادين لبکي. فيلمنامه: نادين لبكي، راندي الحداد، جهاد هوجيلي. موسيقي: خالد مزنر. مدير فيلمبرداري: إيو ‏سحنوي. تدوين: لور گاردت. طراح صحنه: سينتيا زهر. بازيگران: نادين لبكي[ليال]، عادل كرم[پليس]، ياسمين ‏المصري[نسرين]، جوانا مكرزل[ريما]، جيزيل عواد[جماله]، سهام حداد[رز]، إسماعيل قنطار[بسام]، عزيزة سمعان[لي ‏لي]، فاديا ستيلا[کريستين]، فاطمة صفا[سيهان]، ديميتري استانکوفسکي[شارل]. 96 دقيقه. محصول 2007 لبنان، ‏فرانسه. نام ديگر: ‏Caramel‏. فيلم منتخب دو هفته کارگردان ها، برنده جايزه جوانان و جايزه تماشاگران ازجشنواره سن ‏سباستين، جايزه مرواريد سياه ابوظبي براي بهترين بازيگر زن/نادين لبکي/ياسمين المصري/ جوانا مكرزل/جيزيل ‏عواد/سهام حداد از جشنواره بين المللي فيلم هاي خاورميانه، نامزد جايزه بهترين فيلم-بهترين کارگرداني و گروه ‏بازيگران از جشنواره آسيا اقيانوسيه. ‏
ليال به همراه نسرين و ريما در يک سالن آرايش و زيبايي در بيروت کار مي کند. هر کدام مشکلاتي دارند: ليال درگير ‏رابطه اي نافرجام با مردي متاهل است، نسرين در آستانه ازدواج با مسلم است. جماله هنرپيشه اي دست چندم و يکي از مشتريان هميشگي آنها نيز حکم دوست اين سه زن را دارد، ‏مرتب در انتخاب بازيگر شرکت مي کند و سخت نگران پير شدن است. پيرزني به نام رز نيز که در همسايگي سالن ‏آرايش مغازه خياطي دارد، زندگي اش را وقف مراقبت از خواهر شيرين عقل خود لي لي کرده است. تا اينکه براي ‏اولين بار مردي در زندگيش پيدا مي شود. مردي سالخورده به نام شارل که به بهانه تعمير کت و شلوارش چند بار به ‏مغازه وي مي آيد و سرانجام از وي مي خواهد تا در ملاقاتي با هم داشته باشند. ‏

چرا بايد ديد؟‎ ‎
نادين لبکي بازيگر و کارگردان لبناني است که عمده شهرت خود را مديون ساخت ويديوکليپ هاي نانسي عجرم است. ‏کارامل اولين فيلم بلند سينمايي محسوب مي شود که با اقبال تجاري و هنري روبرو شده است. لبکي متولد 1974 در ‏شهر بعبدات لبنان[22 کيليومتري بيروت] است. از سال هاي آغازين دهه 1990 وارد تلويزيون شده و شروع به ساختن ‏ويدئوکليپ کرد. اولين ويديوکليپ اش را با شرکت باسكال مشعلاني ساخت و بعدها با نورا رحال و کاتيا حرب همکاري ‏کرد. اما شهرت با ساختن کليپ "اخصمک آه/آره مسخره ات مي کنم" با نانسي عجرم به سراغش آمد. اين همکاري در ‏کليپ هاي يا سلام، انت ايه و لاون عيونک ادامه يافت. اين سه کليپ جدا از استقبال گسترده مردمي، موفق به کسب ‏جوايزي هم شد. ‏
يقين دارم شما هم مانند من با ديدن اين کمدي عاشقانه از زندگي پنج زن مسيحي لبناني شگفت زده شده خواهيد شد. چون ‏نه از تير و تفنگ در آن خبري هست و نه از گروههاي چريکي نشاني در فيلم يا خيابان هاي بيروت به چشم مي خورد. همه ‏چيز ساکت و آرام و حتي اندکي ساکن است. پس چه چيز آن باعث شده تا کارامل[ماده اصلي نزد آرايشگران لبناني براي ‏زدودن موهاي اضافي به قول اهل بخيه اپيلاسيون] در لبنان و خاورميانه به فروشي دور از انتظار[10 ميليون دلار] ‏دست يابد؟
شايد دليل اصلي آن اشاره لبکي به مشکلات روزمره زندگي پنج شخصيت خود باشد که جهان شمول تر و عمومي تر ‏است تا ناآرامي هاي لبنان يا مشکلات سياسي که مردم کشورهاي ديگر از شنيدن مداوم آنها در اخبار خسته شده اند. ‏
کارامل حکايت تلخ و شيرين و زنانه عشق هاي ممنوعه، رسوم دست و پاگير، جنسيت سرکوب شده و حتي مقاومت در ‏برابر امري طبيعي چون سال خوردگي و هوس است. و لبکي چنين داستاني را در محله اي زيبا از بيروت بازگو مي ‏کند که گويي مي تواند نماينده همه جهان و دست کم ما آسيايي ها باشد. کارامل که از ترکيب شکر، آب و آب ليمو ‏ساخته مي شود نامي پر معنا براي اين فيلم است که ترش و شيرين را يک جا در خود جاي داده است. اگر بخواهم فيلم ‏را در يک جمله خلاصه کنم آن را اثري در ستايش خواهري و اصلاح مو نام مي دهم. چون کمتر چيزي مانند يک ‏اصلاح خوب مي تواند شما را شاداب کند. ‏
لبکي فيلم خود را فقط در 9 روز با بودجه اي نزديک به يک ميليون و 300 هزار يورو ساخته است. جدا از بازي هاي ‏فوق العاده خوب همه بازيگران آن چه تماشاگر را تکان مي دهد موسيقي تصنيف شده توسط خالد مزنر-همسر لبکي- ‏است[اعتراف مي کنم که بعد از مدت ها حاصل کار خالد مزنر مرا با موسيقي عربي آشتي داد]. فيلم نماينده سينماي ‏لبنان در مراسم اسکار امسال بود. آرزو مي کنم شانس ديدار از کارامل را که در 40 کشور جهان پخش شده و لقب ‏موفق ترين فيلم لبناني تا به امروز را به دست آورده، داشته باشيد!‏
ژانر: کمدي، درام. ‏

تصاویری ازفیلم

تولد اختاپوس ها‎‎‏


Water Lilies

Water Lilies (2008) Poster

نويسنده و کارگردان: سلين شياما. موسيقي: ژان باپتيست د لوبيه. مدير فيلمبرداري: کريستال فورنيه. تدوين: ژولين ‏لاشري. طراح صحنه: گونديل بسکون. بازيگران: پولن آکوار[ماري]، لوئيز بلاشر[آن]، آدل هينل[فلوريان]، وارن ‏ژاکن[فرانسوا]، باربارا رنار[ناتاشا]، ماري ژيلي-پي ير[صندوق دار]، استر سيرونيو[فروشنده]، ژروم ‏استيب[ماساژور]، ايوون ويه ماري[همسايه]. 85 دقيقه. محصول 2007 فرانسه. نام ديگر:‏‎ Les Pieuvres، ‏Water ‎Lilies‏. برنده جايزه جوانان از جشنواره فيلم هاي عاشقانه شربورگ، نامزد سزار بهترين کار اول، برنده جايزه لويي ‏دلوک بهترين فيلم. ‏
ماري اغلب اوقات خود را در استخر و سالن هاي شنا مي گذراند، اما عضو تيم نيست و فقط با تماشاي ديگران وقت ‏خود را پر مي کند. دوست نزديک او آن که عضو تيم است، دختري اندکي چاق و بر خلاف ماري بزرگ تر از سن خود ‏ديده مي شود. او شيفته پسر شناگري به نام فرانسوا است، اما فرانسوا حتي حاضر به حرف زدن با وي نيست. فرانسوا ‏مرتباً در اطراف فلوريان –ملکه نمايش هاي آبي- و دختري زيباست. ماري کم کم خود را به فلوريان نزديک مي کند و ‏موفق مي شود تا از طريق وي مرتب در سالن شنا حضور داشته باشد. اما به زودي مي فهمد که فلوريان با پسرهاي ‏زيادي ارتباط دارد. چيزي که به زودي مشخص مي شود شايعه اي بيش نيست...

چرا بايد ديد؟‎ ‎
سلين شياما متولد 1980 پونوآز، فرانسه است. در رشته ادبيات فرانسه درس خوانده و سپس در فميس[ايدک سابق] دوره ‏فيلمنامه نويسي گذرانده است. دو فيلمنامه اش توسط ديگران به فيلم برگردانده شده اند و تولد اختاپوس ها اولين فيلم او در ‏مقام کارگرداني است. ‏
تولد اختاپوس ها يا هشت پاها يک مطالعه درخشان روانشناسانه از دوران بلوغ در ميان دخترهاست. سه دختر که ‏زندگي شان با سالن ها و استخرهاي شنا گره خورده و در طول فيلم تقريباً اثري از اعضاي خانواده آنان و در نتيجه ‏اتوريته بزرگسالان به چشم نمي خورد. فيلم که با نام نيلوفر آبي پخش جهاني يافته، اولين بار در بخش نوعي نگاه ‏جشنواره کن به نمايش در آمد و مورد تحسين قرار گرفت.
شخصاً فيلم را تماشاي نوعي شطرنج احساسي ميان سه دختر ارزيابي مي کنم، که هدف شان بازي بي وقفه براي به ‏دست آوردن تجربه هاي آميخته با هوس و کشف تن است. نام فيلم از رقص پاهاي دختران شناگر در زير آب گرفته شده ‏است. تماشاي فيلم به دليل موضوع مهم و تازه آن، همچنين ساختار سنجيده آن براي يک کار اول، و نمونه اي از سينماي ‏جديد فرانسه توصيه مي شود.‏
ژانر: درام.‏

طلاي احمق ها‏‎‎‏‎‎‏‎‎‏‏‎


Fool's Gold
‎‏

Kate Hudson and Matthew McConaughey stars in Warner Bors. Pictures' Fool's Gold

کارگردان: اندي تنانت. فيلمنامه: جان کالفلين، دانيل زلمن، اندي تنانت بر اساس داستاني از جان کالفلين و دانيل زلمن. ‏موسيقي: جورج فنتون. مدير فيلمبرداري: دان برجس. تدوين: تروي تاکاکي، تريسي ويدمور-اسميت. طراح صحنه: ‏چارلز وود. بازيگران: ماتيو مک کاناهي[بنجامين فينگان]، کيت هادسن[تس فينگان]، دانلد ساترلند[نايجل هانيکات]، ‏الکسيس زينا[جما هانيکات]، ايون برمنر[آلفونز]، ري وينستون[مو فيچ]، کوين هارت[بيگ باني]، ملکوم جمال ‏وارنر[کوردل]، ديويد رابرتز[سايروس]، مايکل مالهرن[ادي]، آدام له فور[گري]، روهان نيکول[استفان]. 113 دقيقه. ‏محصول 2008 آمريکا. ‏
بن فينگان يک جوينده گنج هاي دريايي است. مردي جوان و خوش قيافه که در آستانه جدايي از همسرش تس قرار دارد. ‏بن سرانجام موفق مي وشد تا ردي از يک کشتي غرق شده قرن هجدهمي حاوي 40 صندوق طلا و جواهر بيابد. اما ‏همزمان با اين اتفاق کشتي و تمامي وسايل خود را از دست مي دهد. تس بعد از طلاق شروع به کار نزد ميلياردي به نام ‏هانيکات مي کند تا زندگي تازه اي براي خود دست و پا کند. بن نيز در صدد يافتن راهي براي تامين کشتي و ملزومات ‏براي خارج کردن گنج از زير درياست. اما يک مشکل بزرگ ديگر نيز سر راه وي قرار دارد. منطقه اي که گنج در آن ‏يافته شده، در نزديکي ساحل جزيره اي متعلق به تبهکاري سياه پوست مشهور به بيگ باني است که از ماجرا بو برده و ‏قصد دارد تا گنج را تصاحب کند. همزمان دختر هانيکات به نام جما براي گذراندن دو هفته به کشتي پدرش پا مي گذراد ‏و در پي حادثه اي بن با وي آشنا مي شود. با کشف رابطه بن و تس توسط هانيکات ها و شنيدن ماجراي گنج از زبان ‏وي، بر اثر اصرارهاي جما که به دنبال حادثه و هيجان است، پدرش سرمايه لازم را در اختيار وي مي گذارد. اما بن ‏بايد با رسيدن به محل گنج، رقيبي قديمي به نام مو فيچ نيز سرگرم کاوش در آنجا مي بيند....‏

چرا بايد ديد؟‎ ‎
اندي تنانت متولد 1955 شيکاگو است. در دانشگاه جنوب کاليفرنيا زير نظر جان هاوسمن درس خوانده، ابتدا رقصنده و ‏سپس نويسندگي را پيشه کرده و حالا کارگردان و گاه بازيگر و تهيه کننده است. با ساختن فيلم هاي تلويزيوني از آغاز ‏دهه 1990 آغاز و در 1995 با فيلم ‏It Takes Two‏ وارد سينما شده است. فيلم هاي قبلي اش عموماً کمدي هاي ‏عاشقانه سبکي چون ‏Ever After، آنا و سلطان، آلاباما خانه عزيزم و موفق ترين فيلم او هيچ[‏Hitch‏] بودند. ‏
طلاي احمق ها يا به اعتبار فرهنگ هاي لغت طلاي حمقا که نامي براي پيريت يا سنگ نور است، آخرين فيلم تنانت نيز ‏به روال کارهاي پيشين وي در همين ژانر مي گنجد، اما بار ماجرايي آن پر رنگ تر است و جلوه اي ايندياناجونزي ‏دارد که در سايه حضور ماتيو مک کاناهي که قبلاً در فيلم صحرا[برک ايزنر، 2005] نقشي مشابه را بازي کرده، پر ‏رنگ تر از حواشي عاشقانه فيلم شده است. طلاي احمق ها که با سرمايه اي 70ميليون دلاري توليد شده، تاکنون همين ‏مقدار-نه بيشتر- نصيب سازندگان خود کرده که رقم درخشاني براي چنين فيلمي محسوب نمي شود. مشکل عمده فيلم از ‏داستان کم و بيش کليشه اي آن آغاز مي شود که جاي چنداني براي مانور ندارد. از لحظه آغاز فيلم مي دانيم که در پايان ‏بن و تس آشتي خواهند و پدر و دختر کوچولوي ثروتمند هم بيشتر همديگر را خواهند شناخت. مي ماند جنبه ماجرايي ‏فيلم که به روال فيلم هاي متاخري چون گنجينه ملي بايد زنجيره اي از حوادث با منطق و بي منطق را پشت سر هم قطار ‏کند. البته طنز نيز فراموش نشده تا تماشاگر شاد و شنگول از سالن بيرون رود. و ‏همين!‏
اگر کسي در ميان خوانندگان فيلم اعماق را ديده باشد، شايد طلاي احمق ها را نسخه کميک آن-البته بدون کمدي- فرض ‏کند. چون نه کيت هادسن از شيطنت جبلي و ارثي خود[او دختر گولدي هاون است] چيزي به معرض نمايش گذاشته و ‏نه دانلد ساترلند کهنه کار براي ايفاي نقش يک ميلياردر سالخورده مناسب است. تصور مي کنم بهترين صفت براي ‏ناميدن طلاي احمق ها نام خود فيلم باشد که از قديم گفته اند نام ها از آسمان نازل مي شوند. البته منتقدين فرنگي در ‏شوخي با فيلم گنجينه ملي/ ‏National Treasure‏ صفت گنجينه نامعقول/‏‎ Irrational Treasure‎را برايش ساخته اند!‏
ژانر: ماجرايي، کمدي، عاشقانه، مهيج.

‎‎‏‎‎جزيره نيم‎‎‏‎‎‏‏‎


Nim's Island
‎‏

Fox Walden's Nim's Island

کارگردان: جنييفر فلکت، مارک لوين. فيلمنامه: جوزف کوانگ، پائولا ميزور، مارک لوين، جنيفر فلکت بر اساس ‏داستاني از وندي اُر. موسيقي: پاتريک دويل. مدير فيلمبرداري: استورات دراي برو. تدوين: استوارت لوي. طراح ‏صحنه: بري رابيسون. بازيگران: ابيگيل برسلين[نيم روسو]، جودي فاستر[الکساندرا روور]، جرارد باتلر[جک ‏روسو/الکس روور].96 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏
دختر کوچکي به نام نيم بعد از ناپديد شدن مادرش در دريا، به همراه پدرش جک روسو- محقق و اقيانوس شناس- در ‏يک جزيره زندگي مي کند. او روزها را اغلب با پدرش، حيوانات دست آموزش- مامورلکي به نام فرد، پليکاني به نام ‏گاليله و يک فک به اسم سلکي- يا خواندن کتاب ماجراهاي الکس روور مي گذراند. نيم علاقه شديدي به الکس روور ‏دارد و او را مردي شبيه به پدرش تصور مي کند. اما نويسنده واقعي ماجراهاي خوش رنگ و لعاب الکس روور کسي ‏نيست جز زني به نام الکساندرا روور که بر خلاف قهرمانش حتي ار خانه نيز خارج نمي شود. الکساندرا که در صدد ‏نوشتن مجلد تازه اي از ماجراهاي روور است ايميل به روسو نوشته و از او مي خواهد تا اطلاعاتي در زمينه آتش فشان ‏و اقيانوس در اختيار او بگذارد. ايميل توسط نيم دريافت مي شود، چون پدرش جک اين بار به تنهايي براي يافتن نمونه ‏هاي از پلانکتون ها به دريا رفته است. توفان آغاز مي شود جک به دام آن افتاده و قايقش تخريب مي شود. همزمان نيم ‏که خود را با قهرمان روياهايش در تماس مي بيند، سعي مي کند تا اطلاعات لازم را براي الکساندرا تهيه کند. اما اين ‏عمل وي منجر به زخمي شدن پايش شده و ماجرا را براي الکساندرا مي نويسد. الکساندرا بعد از فهميدن سن و موقعيت ‏نيم، راهي نمي بيند جز اينکه براي کمک به دختر کوچک راهي آن سوي دنيا شده و به جزيره نيم برود. اما اين کار ‏اصلاً راحت نيست، چون بر خلاف تصور نيم الکس[اندرا] روور يک زن و مبتلا به ترس از هواي باز است...‏

چرا بايد ديد؟‎ ‎
جنيفر فلکت و مارک لوين زن و شوهر فيلمسازي هستند که بازيگري، تهيه کنندگي، نويسندگي و کارگرداني را در ‏کارنامه خود دارند. اشناترين تجربه اين دو در فيلمنامه نويسي فيلم هاي مدلين و ويمبلدون است که آثاري متوسط ‏محسوب مي شوند. لوين قبلاً يک فيلم ديگر به نام منهتن کوچ را به تنهايي کارگرداني کرده، اما جزيره نيم اولين تجربه ‏جنيفر و اولين تجربه مشترک کارگرداني اين زن و شوهر است. يک فيلم خانوادگي تقريباً جمع و جور با سرمايه اي 37 ‏ميليون دلاري که تا امروز نزديک به همين مبلغ را در گيشه به دست آورده است. ‏
جزيره نيم يک فيلم خانوادگي و بيشتر براي نوجوانان است تا بتوانند مرز ميان تخيل و رويا را نزد خود بهتر تشخيص ‏دهند. البته با توجه به گسترش وسايل ارتباط جمعي و بالا رفتن سطح آموزش در کشورهاي غربي چنين اتفاقي تقريباً ‏کمتر روي مي دهد. اما براي محکم کاري و کسب درآمد حلال سوژه قابل اعتماد است. جزيره نيم در يک نگاه داستان ‏باورنکردني جواهر دوران ما براي نوجوان هاست. يک فيلم صميمي، بي ضرر و حتي کمي تا قسمتي مفيد تا حيوانات و ‏طبيعت را دوست داشته باشند و کيان خانواده را نيز محترم بشمارند. ‏
با اين حال سازندگان فيلم از ارجاعات فرامتني مانند پارک ژوراسيک يا ايندياناجونز و تنها در خانه غافل نيستند و با ‏توسل به همين آشنا پنداري ها شوخي هاي کوچک و خانوادگي خود را تعريف مي کنند. زوج سازنده فيلم واقعاً يک فيلم ‏خانوادگي به معني کامل کلمه ساخته اند. همه چيز پاک، بي آلايش و مودبانه است. به همين خاطر تماشاي جزيره نيم نه ‏فقط براي نوجوان ها بلکه براي بزرگ ترهايي نيز که اسير توهمات يا مشکلات برآمده از دل زندگي مدرن-مثل بانو ‏روور و بيماري هراس از فضاي بازش- هستند، تجربه اي پالايش دهنده است. طعم طبيعت همان گونه که او مي چشد، ‏شايد ابتدا چغر و غريب اما بعدها دلچسب به نظر بيايد. نقطه قوت فيلم بازي ابيگيل برسلين ستاره ‏Little Miss ‎Sunshine‏ و جرارد باتلر است که کوشيده در دو نقش[يا سه نقش چون تصوير ذهني نويسنده و نيم با هم تفاوت هايي ‏دارند] متفاوت تعادلي ظريف برقرار کند. جودي فاستر کهنه کار نيز چيزي فراتر از اتاق امن يا نقشه پرواز نيست. ‏ظاهراً خود نيز پذيرفته تا براي مدتي طولاني در نقش زنان داراي مشکلات روحي يا حامي فرزندان به خصوص دختر ‏ظاهر شود!‏
ژانر: ماجرايي، کمدي، خانوادگي.


 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

‎‎‏27 پيراهن زنانه

‎‎‏‏‎
‏‎27 Dresses‎‏

کارگردان: آن فلچر. فيلمنامه: الين براش مک کنا. موسيقي: رندي ادلمن. مدير فيلمبرداري: پيتر جيمز. تدوين: پريسيلا ‏ند-فريندلي. طراح صحنه: شفرد فرانکل. بازيگران: کاترين هيگل[جين نيکولز]، جيمز مارسدن[کوين دويل]، مالين ‏آکرمن[تس نيکولز]، جودي گرير[کيسي]، ادوارد برنز[جورج]، ملورا هاردين[مورين]، برايان کروين[هال نيکولز]، ‏ماوليک پنچولي[ترنت]. 107 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏
جين نيکولز، تاکنون 27 بار ساقدوش مراسم عروسي دوستانش بوده و در آرزوي ازدواج با مرد روياهاي خويش است. ‏اين مرد کسي نيست جز جورج- رئيس او- که از عشق جين نسبت به خودش خبر ندارد. يک شب از حضور در مراسم ‏عقد چند نفر از دوستانش با مردي جوان برخورد مي کند که خواستار آشنايي با اوست. اما جين به او روي خوش نشان ‏نمي دهد. مرد جوان که کوين دويل و خبرنگاري مشهور است، از رو نرفته و به بهانه يافتن سررسيد جين به خانه او مي ‏رود. کوين که با خواندن سررسيد از حضور او در مراسم ازدواج دوستانش و آرزوي ازدواج باخبر شده، تصميم مي ‏گيرد به هر طريقي شده راهي در دل او بيايد. اما جين چشم بسته عاشق جورج است، تا اينکه نس خواهر جين از راه مي ‏رسد و در اولين نگاه جورج را شيفته خود مي کند. همه به سرعت برق و باد پيش مي رود و جورج و تس تصميم به ‏ازدواج مي گيرند. طبيعي است ساقدوش تس کسي نيست جز جين که انگار قرار است ساقدوش ابدي شود. او با وجود ‏ناراحتي از دست خواهرش که معشوق را از چنگش به در آورده، شروع به تنظيم برنامه جشن عروسي و مقدمات آن ‏مي کند. اما خواهرش که با گفتن چند دروغ خود را نزد جورج عزيز کرده، راه و روش هاي ديگري براي عروسي ‏خود دارد. از جمله دستکاري در لباس عروس موروثي مادرشان که به نظر وي از مد افتاده است. همين کار باعث ‏شکرآب شدن ميانه دو خواهر شده و جين در مراسم با نمايش اسلايدهايي از چهره واقعي تس باعث مي شود تا عروسي ‏لغو شود. همزمان شرح 27 دست لباس ساقدوشي او در روزنامه چاپ شده و باعث دلخوري شديد جين از دست کوين ‏مي شود. اما اعتراف به عشق کهنه نزد جورج نيز عاقبت خوشي ندارد و به نظر مي رسد تنها راه پذيرش عشق کوين ‏است که سرسختانه به دنبال ازدواج با اوست....‏

چرا بايد ديد؟
آن فلچر متولد 1966 ديترويت ملقب به مامان سابقه اي طولاني در صنعت سينماي آمريکا دارد. از ابتداي دهه 1990 ‏با مشاغل مختلفي چون رقصنده و طراح رقص وارد هاليوود شده و شهرتي به سزا درکار خود دارد. او بعدها بازيگري، ‏تهيه کنندگي و دو سال قبل کارگرداني را نيز به مشاغل خود افزود و با ساخت پا بالا/با من برقص در زمينه تخصصي ‏خود ورودي موفق به حيطه فيلمسازي را تجربه کرد. 27 دست لباس زنانه يا پيراهن زنانه دومين فيلم اوست که با ‏فروشي 76 ميليون دلاري از فيلم هاي موفق امسال محسوب مي شود. ‏
‏27 پيراهن زنانه بک قصه پريان است. يک کمدي رمانتيک که در صدد القاي تفکري واپسگرايانه است که بر اساس آن ‏زن تنها براي ازدواج خلق شده و دختران جوان نيز کاري جز شکار شوهر ندارند. تفکري که به نظر مي رسد در ديناي ‏غرب چندان طرفداري نداشته باشد، اما فراموش نکنيد که سازنده فيلم خود يک زن است و به هر حال از من و جنابعالي ‏مذکر بيشتر نسبت به طايفه نسوان آگاهي دارد. چنين شخصيت هايي از دهه 1930 دستمايه توليد فيلم هاي زيادي در ‏هاليوود شده اند. عشق به مدير يا رئيس از طرف کارمند و منشي زن - جدا از عاقبت خوش يا ناخوش آن -‏‎ ‎چيز تازه اي ‏نيست. نمونه هاي قابل اعتناي آن را در فيلم هاي نوآر يا کارآگاهي ديده ايم. اما 27 پيراهن مديون فرانک کاپرا و ‏الگوهايي است که شکل داده و تثيبت کرده است. در يک شب اتفاق افتاد آغازگر موج کمدي هايي بود که ‏screwball ‎‏ ‏نام گرفت و ماندگار شد. نمونه هاي امروزي و متاخر آن عروس فراري يا چگونه يک مرد را در 10 از دست بدهيد؟ ‏وارثان همين سبک کمدي عجيب غريب هستند و 27 پيراهن با فيلمنامه آلين براش مک کنا[نويسنده شيطان پرادا مي ‏پوشد] آخرين شان نخواهد بود. او براي روايت قصه خود دهه 1980 را برگزيده که از نظر تاريخي دوراني سرنوشت ‏ساز براي آمريکا بوده و پذيرش چنين داستاني و چنان شخصيتي محتمل تر...‏
اما همه چنين کمدي هايي پر از کليشه هاي اين نوع هستند و 27 پيراهن نيز فارغ از آن کليشه ها نيست. از طرف ديگر ‏معرفي يک معتاد به عروسي به عنوان زن ايده آل زمانه ما نيز چندان پذيرفتني نيست. بگذريم از شوخي هاي کمرنگ ‏فيلم که نمي تواند سويه کمدي آن را غني کند. انتخاب جيمز مارسدن نيز به عنوان جفت کاترين هيگل خوش بر و رو و ‏حاجي پسند نيز اشتباهي نابخشودني است[من هم به جاي جين بودم، به راحتي او را ناديده مي گرفتم]. با اين حال هر دو ‏نفر تمام سعي خود را کرده اند تا به صحنه هاي کليشه اي و شوخي هاي تکراري فيلم رنگي تازه بدهند. اما تنها عناصر ‏غافلگير کننده متوسط آن متعلق به طراح صحنه و لباس است که فيلم را به يک نمايش پر زرق و برق صحنه اي نزديک ‏تر کرده است. البته اين منفي بافي هاي ما باعث نمي شود که دختران دم بخت از تماشاي فيلم چشم ببپوشند يا در در صدد ‏توسعه و غني سازي کمد لباس خود برنيايند!‏
ژانر: کمدي، عاشقانه. ‏

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

بي نقص

 
Flawless

Magnolia Pictures' Flawless


کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. ‏تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ‏ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس ‏جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن ‏رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏
دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند ‏روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد ‏معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. ‏کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي ‏زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد ‏که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري ‏کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس ‏است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار ‏بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده ‏از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن ‏روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر ‏مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...‏

چرا بايد ديد؟
مايکل رادفورد متولد 1946 دهلي نو است. در دانشگاه آکسفورد درس خوانده و مدتي نيز به عنوان معلم کار کرده ‏است. بعدها در مدرسه ملي سينما و تلويزيون انگلستان تحصيل کرده و با ساختن فيلم هاي مستند به فيلمسازي روي ‏آورده است. در 1983 براي اولين منتقدان با فيلم مکاني ديگر، زماني ديگر نامش را شنيدند. يک سال بعد با فيلم 1984 ‏که بر اساس کتاب جورج اورول ساخته بود، موفق به دريافت جايزه لاله طلايي جشنواره استانبول و جايزه بهترين فيلم ‏از مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش فيلم شد. شهرت جهاني يک دهه بعد با فيلم پستچي[درباره داستان عاشقانه يک ‏پستچي ايتاليايي که از زبان پابلوي نرودا شاعر تبعيدي روايت مي شد] نصيب وي شد. اما در طول يک دهه و خرده اي ‏که از آن فيلم مي گذرد، هنوز اثر قابل ديگري به کارنامه اش افزوده نشده است. آخرين فيلم به نمايش در آمده از وي ‏اقتباسي متوسط از تاجر ونيزي[با شرکت آل پاچينو و جرمي ايرونز] ويليام شکسپير سه سال قبل اکران شد.‏
اما فيلم 20 ميليون دلاري بي نقص که هر چند از نظر ساختار-مخصوصاً سکانس سرقت- واقعاً بي عيب و نقص است، ‏اما تماشاگر آشنا با فيلم هاي اين ژانر را بلافاصله به ياد فيلم هاي دهه 1970 مي اندازد. و اين يعني شکست!‏
بي نقص براي رادفورد يک گام بزرگ به پس است. فيلم متعلق به زمانه ما نيست و فقط پيرنگ هاي کم رنگي چون ‏تلاش کويين براي رسيدن به مقام اولين مدير زن از افاضات فمينيستي روز ريشه گرفته يا اقدامات خيرخواهانه اش ‏براي ريشه کني سرطان و غيره... در کنار اينها فيلم هيچ ندارد. هر چند مايکل کين کوشيده تا تقش خود را با دقت و ‏وسواسي چشمگير ايفا کرده و شاه بيت موضوع يعني هدفش از سرقت الماس ها[گرفتن انتقام همسر متوفايش از شرکت ‏بيمه] را تا دقايق پاياني مخفي و جذاب نگاه دارد، اما به قول آمريکايي ها فيلم در زمان و مکان اشتباهي ساخته است. ‏فيلمنامه حاوي پيرنگ هاي ديگري از جمله تمايل فينچ به کوئين نيز هست که هرگز سرانجامي شايسته پيدا نمي کند، که ‏اگر چنين مي شد بر شور و هيجان فيلم مي افزود و توان لامبرت ويلسون را نيز بيشتر به کار مي گرفت. فيلم در شکل ‏فعلي اش کهنه نما و ساخت آن غير لازم به نظر مي ايد. کاش رادفورد براي خلق شاه بيت ديگري در کارنامه اش تا دير ‏نشده، اقدامي جدي صورت دهد! ‏
ژانر: درام، جنايي.

 تصاویری از فیلم

 ‏ ‏ ‏تجارت

 
Trade

Roadside Attractions' Trade


کارگردان: مارکو کروزپينتر. فيلمنامه: خوزه ريورا. موسيقي: لئوناردو هيبلوم، جيکاب ليبرمن. مدير فيلمبرداري: دانيل ‏گاتشاک. تدوين: هنسيورگ ويبريش. طراح صحنه: برنت آمادئوس کاپرا. بازيگران: کوين کلاين[ري شريدان]، آليسيا ‏باکلدا کروز[ورونيکا]، پائولينا گايتان[آدريانا]، کاتلين گاتي[ايرينا سيلايه وا]، پاول ليچنيکوف[واديم يوچنکو]، آنتوني ‏کريوللو[کارآگاه هندرسون]، ليندا اموند[پتي شريدان]، زيک وارد[الکس گرين]، کيت دل کاستيلو[لورا]، سزار ‏راموس[خورخه]، مارکو پرز[مانوئلو]، تام ريد[هنک]. 119 دقيقه. محصول 2007 آلمان، آمريکا. نام ديگر: ‏The ‎Girls Next Door، ‏Trade - Willkommen in Amerika‎، . ‏Welcome to America‏. برنده جايزه برنهارد ‏ويکي و سينه مريت از جشنواره مونيخ. ‏
دختري 13 ساله به نام آدريانا در مکزيکو سيتي توسط قاچاق چيان انسان به قصد فروش براي بهره وري جنسي در ‏آمريکا، ربوده مي شود. اين اتفاق برادر 17 ساله او خورخه را که وادار مي کند تا جستجويي ديوانه وار براي يافتن ‏آدريانا را آغاز کند. قاچاق چيان انسان که همزمان دو دختر اهل اروپاي شرقي را نيز در پوشش يک شرکت فريب داده ‏اند، در پي حادثه اي در فرودگاه مکزيکوسيتي يکي از آنها را از دست مي دهند. ورونيکا-دختر لهستاني بازمانده از اين ‏ماجرا- آدريانا را در طول سفر مشقت بارشان زير پر و بال خود مي گيرد. خورخه نيز که با تعقيب قاچاق چيان به ‏مخفي گاه آنان دست يافته، متوجه مي شود که خواهرش را به قصد فروش روانه نيوجرسي کرده اند. خورخه که در اين ‏خانه متروک با ري، پليسي تگزاسي برخورد کرده، با مخفي شدن در صندوق عقب اتومبيل وي از مرز رد مي شود. اما ‏ري پس از درک موضوع تصميم مي گيرد تا خورخه را به پليس اداره مهاجرت تحويل دهد. اما خورخه با گفتن ماجرا ‏و اين که هدفش تنها يافتن و بازگرداندن خواهرش است، نظر مثبت ري را جلب مي کند. آن دو با تعقيب رد پاهايي که ‏يافته اند، به وب سايتي مي رسند که دختران جوان را همچون بردگان جنسي به معرض فروش گذاشته است. اقدام ري ‏براي جلب همکاري مامورين فدرال جهت دستگيري مظنونين به جايي نمي رسد، از اين رو تصميم مي گيرد به عنوان ‏خريدار وارد معامله با قاچاق چيان شده و خواهر خورخه را در ازاي پرداخت پولي گزاف از چنگ شان خارج کند....‏

چرا بايد ديد؟
‏ مارکو کروزپينتر متولد 1977 روزنهايم، آلمان است. در رشته تاريخ تحصيل کرده و فيلمنامه نويسي و کارگرداني را ‏با ساختن ويديو کليپ و فيلم هاي تبليغاتي نزد خود آموخته است. بعدها دستيار پيتر ليلنتال و ادگار رايتز شده و در ‏‏1999 دستيار کوبريک براي نظارت روي دوبله آلماني چشمان کاملاً بسته بوده. اولين فيلم کوتاه خود را در همين سال ‏ساخته و در جشنواره ها مطرح شده است. در 2003 اولين فيلم بلند خود ‏Ganz und gar‏ را کارگرداني کرد که نامزد ‏جايزه مکس افولس شد. دومين فيلمش به نام طوفان تابستاني- درباره زندگي جواني همجنس گرا که بر اساس خاطرات ‏خودش شکل گرفته بود- جايزه بهترين کارگرداني از مراسم چهره جديد[‏New Faces Awards‏] را دريافت کرد. ‏تجارت سومين فيلم بلند اوست که بر اساس مقاله اي از پيتر لندزمن[منتشره در مجله نيويورک تايمز به تاريخ ژانويه ‏‏2004] درباره بردگان جنسي شکل گرفته است. ابتدا قرار بوده تا رولند امريش فيلم را با شرکت ميلا يووويچ ‏کارگرداني کرد که بايد بابت به تحقق نپيوستن اين امر شکرگزار بود. چون نتيجه به هر حال فيلمي پر هيجان تر، اما ‏تجاري تر مي بود. ‏
کروزپينتر که تجارت را با صرف 12 ميليون دلار ساخته، کوشيده تا ساختاري مستندگونه به فيلم خود ببخشد، اما از ‏خلق هيجان نيز غافل نبوده و از کليشه هاي ريج نيز سود برده است[مانند وجود آمريکايي خوش قلبي که خود دخترش ‏را سال ها قبل از دست داده و هنوز به دنبال يافتن ردي از اوست]. ‏
خوزه ريورا نمايشنامه نويس و فيلمنامه نويس با استعدادي است و کوشيده تا درامي منطقي خلق کند، اما حاصل کار-‏مخصوصاً در صحنه هاي پاياني- اندکي کليشه اي شده و از قدرت و سهمناکي آن کاسته است. برخي حوادث و ‏رفتارهاي شخصيت ها چندان منطقي نيست[مانند يافتن رد تصادفي قاچاق چيان توسط خورخه در شهري 20 ميليوني و ‏تعقيب بي دردسر آنها تا شهر مرزي خوآرز]، با اين وجود دقايق و کاراکترهايي نيز وجود دارند که لرزه بر اندام ‏تماشاگر مي افکنند. ‏
فيلم در آن واحد دو پايان دارد، يکي خوش که با يافتن آدريانا و برگشتن او به نزد خانواده اش همراه است و ديگري تلخ ‏که با کشته شدن يوچنکو به دست خورخه و سرگرداني فرزند وي در کوچه و بالاي جسد پدرش تمام مي شود و تصوير ‏ثابت شده از چهره بهت زده و خشمگين خورخه... اما پايان فيلم به ما مي گويد که حکايت همچنان باقي است. تحقيقات ‏CIA‏ نشان مي دهد که نزديک به 100 هزار زن و دختر به عنوان بردگان جنسي به شکل غير قانوني وارد آمريکا شده ‏اند. و اين که بيش از يک ميليون نفر تاکنون در سراسر دنيا ربوده شده و بر خلاف ميل خود وادار به همخوابگي با ‏ديگران شده اند و تلخ تر از همه اين که هيچ کس به فکر قربانيان نيست. مردان قانون نيز فقط به تعقيب تبهکارن دل ‏خوشند!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

 تصاویری از فیلم

نيترو/خداحافظ مکس

 
Nitro


کارگردان: آلن دس روشر. فيلمنامه: آلن دس روشر، بنوآ گيشار. موسيقي: ‏FM Le Sieur‏. مدير فيلمبرداري: بروس ‏شون. تدوين: اريک دروين. طراح صحنه: دومينيک دس روشر. بازيگران: گيوم لمي تيورژ[مکس]، لوسي ‏لوريه[مورگان]، مارتن ماته[وکيل]، ريمون بوشار[مگ]، ميريام تالار[آليس]، آنتوان دس روشر[تئو]، مارتين ديويد ‏پيترز[دامپزشک]، گاستون لپاژ[جراح اليس]، توني کنته[جينو]، رئال بوسه[هماهنگ کننده انتقال عضو]، جف ‏استيني[ويني]. 90 دقيقه. محصول 2007 کانادا. نام ديگر: ‏Adieu Max ‎‏. ‏
مکس زندگي خوبي با همسرش آليس و پسرشان تئو مي گذراند. تا اينکه بيماري کهنه آليس عود مي کند و اگر عمل ‏انتقال قلب روي وي انجام نشود، خواهد مرد. مکس که از اين وضعيت به سختي پريشان شده، به تئو قول مي دهد تا ‏آليس را نجات دهد. اما قلبي که بتوان آن را جايگزين قلب بيمار آليس کرد، در دسترس نيست. زمان به سرعت سپري ‏مي شود و مکس که سابقاً يک راننده حرفه اي بوده، در اوج نوميدي براي تامين پولي که بتواند هماهنگ کننده انتقال ‏عضو را وادار به همکاري کند، به سراغ پدرش مي رود. بعد از گرفتن اتومبيلي پر سرعت راهي محلي مي شود که ‏جايگاه جوانان عشق سرعت و مسابقات آنهاست و شرط بندي هاي کلاني نيز در آنجا صورت مي گيرد. مکس موفق مي ‏شود تا مقداري پولي تهيه کند، اما اين مبلغ کافي نيست. ناچار به سراغ کسي مي رود که در گذشته با وي برخوردي ‏خشونت بار داشته است. مردي معروف به وکيل که در پوشش اداره يک سکس کلاب دست به هر کاري مي زند، حتي ‏فروش اعضاي بدن انسان... اما وکيل مدت ها قبل مکس را تهديد کرده که در صورت ملاقات مجددشان، وي را خواهد ‏کشت....‏

چرا بايد ديد؟‏
آلن دس روشر در دهه 1980 از دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه مونترال در رشته سينما فارغ التحصيل شده و با ‏ساختن ويديو کليپ براي هنرمندان کاناديي چون ميشل ريوار و ميتسو به دنياي فيلمسازي راه يافته است. اولين فيلم ‏کوتاهش را در سال 1990 با نام در ستايش از سينما ساخت که نامزد دريافت خرس طلايي بهترين فيلم کوتاه از ‏جشنواره برلين شد. شش سال بعد با کمدي کوتاه ‏L'Oreille de Joé‏ سينماي داستاني را آزمود. سال بعد اولين فيلم ‏بلندش را به نام بطري کارگرداني کرد که در مراسم جني نامزد دريافت جايزه بهترين کارگراني شد، اما در طول هفت ‏سال گذشته ترجيح داد تا با ساختن سريال هاي تلويزيوني روزگار بگذارند. نيترو دومين فيلم بلند اوست که موفق شده ‏تمامي رکوردهاي فروش در تاريخ سينماي کانادا را بشکند!‏
يک اکشن تمام عيار کانادايي که توانسته پشت حريفان قدري چون فيلم هاي اکشن بروس ويليس يا انيميشن هاي پيکسار ‏را در اکران داخلي به خاک برساند. با اين حال فيلم داستان آشنايي دارد و اندکي کليشه اي است. مردي که گذشته سياه ‏خود را فراموش کرده و اين بار براي نجات جان عزيزي مجبور به رجعت به سوي آن و انجام آخرين سرقت مي شود. ‏
آلن دس روشر به خوبي از دستمايه عاطفي خود استفاده کرده و سکانس هاي زيبايي در قالب فلاش بک براي مکس و ‏همسرش تدارک ديده است. از طرف ديگر رابطه پدر مکس با او و نوه اش يا مورگان-دختري که در گذشته محبوب وي ‏بوده و هنوز از دنياي خلافکارن خارج نشده- نيز به عنوان پيرنگ هاي عاطفي قوي به نيترو افزوده شده اند. اما بدون ‏شک دلبستگي مورگان به مکس که هنوز پس از گذشت سالياني دراز حاضر به فداکاري براي اوست، پر رنگ ترين ‏پيرنگ عاطفي فيلم است. پيرنگي که بازي لوسي لوريه در نقش مورگان[ در روزنامه هاي کبک به شدت مورد ستايش ‏قرار گرفته] به آن جذابيتي دو چندان بخشيده است. ‏
به نظر مي رسد سينماي کانادا در طول چند سال گذشته با الگوبرداري از فيلم هاي اکشن آمريکايي و توليد نمونه هاي با ‏کيفيت و گران قيمت آنها در قالب آثاري چون پليس خوب، پليس بد و اينک نيترو در صدد يافتن راهي براي خرروج از ‏بن بست مالي است. ترفندي که ظاهراً در زماني خوب انديشيده و به کار بسته شده است! در اهميت اين فيلم همين بس ‏که روزنامه معتبر ‏Globe and Mail‏ نيز مقاله اي درباره آن و اين گونه توليدات چاپ کرده است. نيترو به عنوان يک ‏محصول ملي براي سينماي تجاري کانادا توليدي قابل افتخار و براي مشتاقان فيلم اکشن خوراکي بي همتاست. هنگام ‏تماشاي فيلم مراقب فشار خون باشيد!‏
ژانر: اکشن.

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

شب هاي بلوبري من


My Blueberry Nights

The Weinstein Company's My Blueberry Nights

کارگردان: وونگ کار واي. فيلمنامه: وونگ کار واي، لارنس بلاک بر اساس داستاني از کار واي. موسيقي: شيگرو ‏اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: داريوش خنجي. تدوين: ويليام چانگ. طراح صحنه: ويليام چانگ. بازيگران: نورا ‏جونز[اليزابت]، جاد لا[جرمي]، ديويد استراتين[آرني]، ناتالي پورتمن[لسلي]، هکتور اي. لگوئيلوف[آشپز کافه]، ريچل ‏وايس[سو لاين]، چان مارشال[کاتيا]. 111 دقيقه. محصول 2007 هنگ کنگ، چين، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره ‏کن. ‏
اليزابت پس از يک جدايي دردناک از محبوبش، تصميم گيرد تا براي پشت سر گذاشتن زندگي و خاطرات تلخ گذشته اش ‏در داخل آمريکا سفر کند. وي همزمان با کافه دار جواني به نام جرمي آشنا مي شود و براي درآوردن خرج سفر شروع ‏به پيشخدمتي مي کند. اليزابت در محل کار خود با مشتريان مختلفي-‏‎ ‎که آرزوهايشان بزرگ از خودشان است- آشنا مي ‏شود، از جمله يک افسر پليس غمگين و همسرش که او را به خاطر مردي ديگر ترک کرده و هنرپيشه اي که مرتباً ‏بدشانسي مي آورد و سعي دارد تا نظمي به کار خود بدهد. او پس از برخورد با اين افراد تنهايي عميق، خلاء و استرس ‏را شناخته و درمي يابد که سفر را بايد از اعماق روح خود آغاز کند...‏

چرا بايد ديد؟
شب هاي بلوبري من اولين فيلم انگليسي زبان وونگ کار واي است که با هزينه اي معادل 10 ميليون دلار توليد و اولين ‏بار در جشنواره کن سال گذشته به نمايش در آمد.‏
وونگ کار واي متولد 1956 شانگهاي است. اما در 5 سالگي برادر و خواهرس را ترک و به هنگ کنگ مهاجرت ‏کرده است. تا 13 سالگي قادر نبود به لهجه اهالي هنگ کنگ[کانتوني] سخن بگويد. هرگز به دانشکده سينمايي نرفته و ‏فقط در يک دوره آموزش فيلمنامه نويسي شرکت کرده است. خودش مي گويد که شيوه روايت غير خطي اش را از ‏نويسنده آرژانتيني مانوئل پوئيگ و داستان ماجراي بوئنوس آيرس وي گرفته است. وي اولين فيلمساز چيني است که ‏چهار بار نامزد نخل طلا و برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشواره کن شده است. بديهي است با چنين پيشينه اي رفتن ‏به سراغ آخرين کار توسط تماشاگري که تاکنون فيلمي از او نديده باشد، دشوار به نظر مي رسد. ‏
اما بايد بگويم هراس به خود راه ندهيد، چون اين داگلاس سيرک هنگ کنگي در اولين فيلم بين المللي خود داستاني سر ‏راست را براي روايت برگزيده است. فيلمي شرح يک سفر روحي و جسمي است. داستان زني که با خود و زندگيش ‏مشکل دارد و براي رويارويي با آنها و يافتن پاسخ تصميم به سفر مي گيرد. او در طول سفر با افرادي مختلف برخورد ‏و پاسخ هايي براي سوال هايش درباره عشق و زندگي مي يابد. يک فيلم ساده، صميمي و خوش ساخت که مي تواند در ‏هر گوشه دنيا قابل درک و دريافت باشد. ‏
شب هاي بلوبري من فيلمي است درباره قلبي زخمي و شروعي تازه، شرح يک سفري دراماتيک و اولين تجربه ‏بازيگري نورا جونز آوازخوان که شايد به قدرت فيلم هاي پيشين کار واي نباشد، اما بدون شک شما هم بايد سهم خود را ‏از کيک بلوبري او دريافت کنيد!‏
Berry‏ در زبان انگليسي به ميوه هاي توت مانندي گفته مي شود که رنگ هاي مختلفي دارد و با آن مربا يا کيک مي ‏پزند. اما فرهنگ هاي دم دست و موجود ‏Blueberry‏ را ميوه قره قاط نام داده اند که براي عنوان فيلم بسيار دور از ‏ذهن است. بنابراين از ترجمه نام فيلم صرف نظر مي کنم و مي گويم که دليل نام گذاري فيلم کيک بلوبري است که در ‏اولين سکانس فيلم جرمي به اليزابت تعارف مي کندو مي گويد که تقريباً کمتر کسي از مشتريان او کيک بلوبري سفارش ‏مي دهند. ‏
اليزابت: خوب مگه کيک بلوبري چشه؟‏
جرمي: کيک بلوبري مشکلي نداره، فقط مردم نوع ديگه اي را انتخاب مي کنند. اين را نمي شود گردن بلوبري ‏انداخت...‏‎ ‎فقط هيچ کس اونو نمي خواد.‏
اليزابت: صبر کن! من يه تيکه مي خوام.‏
ژانر: درام، عاشقانه. ‏‏

 تصاویری از فیلم

 ‏

اليزابت: عصر طلايي


Elizabeth: The Golden Age

Cate Blanchett stars as Queen Elizabeth I in Universal Pictures' Elizabeth: The Golden Age

کارگردان: شکار کاپور. فيلمنامه: ويليام نيکلسون، مايکل هيرست. موسيقي: کرگ آرمسترانگ، اي. آر. رحمان. مدير ‏فيلمبرداري: رمي آده فاراسيان. تدوين: جيل بيلکوک. طراح صحنه: گاي دياس. بازيگران: کيت بلانشت[ملکه اليزابت ‏اول]، جفري راش[سر فرانسيس والسينگهم]، کلايو اوئن[سر والتر رالي]، رايس ايفانس[رابرت رستون]، خوردي ‏مولا[فيليپ دوم شاه اسپانيا]، ابي کورنيش[بس تراکمورتون]، تام هولاندر[سر امياس پوله]، سامانتا مورتون[مري ‏استورات]، آنتوني کاريک[کاردينال اسپانيا]، ديويد ترلفال[دکتر جان دي]، ادي ردماين[تامس بابينگتون]. 114 دقيقه. ‏محصول 2007 انگلستان، فرانسه، آلمان. نام ديگر: ‏The Golden Age، ‏Elizabeth - L'âge d'or، ‏Elizabeth - ‎Das goldene Königreich‏. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد گولدن گلاب ‏بهترين بازيگر زن، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مارسم ‏اتحاديه بازيگران سينما. ‏‎ ‎‏ ‏
داستان مقطعي طوفاني از زندگي اليزابت اول، يکي از بزرگ ترين ملکه هاي تاريخ که در فاصله سال هاي ‏‎1558-‎‎1603‎‏ قريب به 45 سال بر تخت سلطنت انگلستان تکيه زد. دوره اي که در آن مري، ملکه اسکاتلند و خويشاوند او با ‏فيليپ پادشاه انگلستان همداستان شده و براي از ميان برداشتن او توطئه چيني کردند. اما حضور مشاوري قدرتمند چون ‏والسينگهام در کنار اليزابت و اراده نيرومند ملکه سبب شد تا توطئه ها کشف و بي اثر شود. اما اليزابت مجبور بود ‏همزمان با يکي از بزرگ ترين ماجراهاي شخصي زندگي خود نيز دست و پنجه نرم کند: دل بستن به دريانورد جسور و ‏خوش قيافه اي به نام والتر رالي که به افتخار او بخشي از قاره تازه کشف شده آمريکا را به افتخار وي، ويرجينيا ‏نامگذاري کرده بود. مردي که دل به گرو عشق نديمه ملکه داده و پنهاني با وي ازدواج کرده است....‏

چرا بايد ديد؟
شکار کاپور متولد 1945 لاهور، پنجاب بازيگر، تهيه کننده و کارگرداني است که با اولين فيلمش معصوم در 1983 به ‏موفقيت و شهرت عظيمي در سينماي هند دست يافت. فيلم هاي بعدي وي نيز در محدوده سينماي هند بسيار موفق بودند ‏و چندين جايزه از مراسم ‏Filmfare‏ نصيبش کردند، اما پخش جهاني ملکه راهزن که بر اساس سرگذشت واقعي فولان ‏ديوي ساخته بود او را به همه منتقدان و سينما دوستان جهان شناساند. ملکه راهزن از سينماي رايج هند فاصله بسيار ‏داشت، فيلمي خشن، بدون رقص و آواز و بدون هنرپيشه هاي مشهور باليوود...‏
اما شهرت جهاني 4 سال بعد با اليزابت در انتظارش بود. فيلمي که هم او و هم بازيگر نخست فيلمش -کيت بلانشت- را ‏شهره عالم کرد. با اليزابت بود که به جايزه بافتا و گولدن گلاب نزديک شد، اما فيلم بعديش-چهار پر- با وجود بهره مند ‏بودن از بودجه اي 80 ميليون دلاري و ستارگاني شناخته شده، يک شکست کامل و همه جانبه به دنبال داشت. شايد از ‏اين روست که بار ديگر به دنبال سکه شانس خود برگشته و بعد از وقفه اي 5 ساله بازگشته و ادامه اي بر فيلم موفق ده ‏سال پيش خود ساخته است.‏
فيلم به رغم تکيه بر داستاين واقعي مانند اغلب دنباله بر خط موفقيت فيلم پيشين گام برمي دارد. اليزابت بار ديگر بايد ‏آزموني سخت را همزمان در زندگي سياسي و شخصي خويش از سر بگذراند. البته اين بار سهمگين تر، چون پادشاه ‏اسپانيا به تاج و تخت وي نظر دارد و با ناوگان مجهز خود به سوي انگلستان به راه افتاده است. اليزابت بر خلاف فيلم ‏قبلي اين بار در سني است که بريدن از دل بستگي عاطفي اش به يک مرد کار چندان راحتي به نظر نمي آيد و همين امر ‏بر مهابت واقعه مي افزايد. اليزابت هر چند بار ديگر موفق مي شود تا با چشم پوشي از عشق به يک مرد و وقف خود ‏در راه خدمت به ميهن اش-که منجر به پيدايش دوران طلايي صلح و آرامش در انگلستان مي شود- تعادلي به زندگي ‏خويش ببخشد، اما قلب مجروحش و لقب ملکه باکره او را آزار خواهد داد. او باقيمانده معصوميت خود را در اين آزمون ‏با پذيرش اکراه آميز گردن زدن مري از کف مي دهد، عشق را به بوته فراموشي مي سپارد و تصميم مي گيرد همچون ‏يک مرد در جمع مردان ظاهر شود. ‏
فيلم با صحنه هايي همچون رقص والتر رالي با نديمه زينت يافته که تماشاگر را به ياد قسمت پيشين خواهد انداخت، اما ‏از رئاليسم خشن فيلم پيشين دور است. بيشتر به فيلمي حماسي/تاريخي شباهت دارد که بايد به عنوان درسي از تاريخ-در ‏زمانه اي که کمتر کسي حوصله کتب قطور تاريخ را دارد- آن را ديد و با ياد قسمت پيشين دل خوش کرد. هر چند تمامي ‏عوامل موفقيت فيلم قبلي-مانند بازيگران اصلي اش، بلانشت و راش- را در خود داشته باشد!‏
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ. ‏

 تصاویری از فیلم

شب متعلق به ماست


We Own the Night

Columbia Pictures' We Own the Night


نويسنده و کارگردان: جيمز گري. موسيقي: وويچک کيلار. مدير فيلمبرداري: خواکين باکا-آساي. تدوين: جان اکسلراد. ‏طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[رابرت"بابي" گرين]، اوا مندز[آمادا خوارز]، مارک ‏والبرگ[سروان جوزف"جو" گروسينسکي]، رابرت دووال[معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي]، الکس ‏ويدوف[واديم نژينسکي]، دومينيک کولون[فردي]، دني هاچ[جامبو فالستي]، اولگ تاکتاروف[پاول لوبيارسکي]، موني ‏موشونوف[مارات بوژايف]، توني موسانته[سروان جک شاپيرو]. 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد نخل ‏طلاي جشنواره کن. ‏
نيويورک، سال 1988. يک محموله بزرگ ماده مخدر در شهر پخش شده و با خود موجي از تبهکاري و خشونت بي ‏سابقه به همراه اورده است. نيروي پليس که از فقدان مواد قانوني لازم و از همه مهم تر اسلحه و نفرات رنج مي برد، ‏قادر به جلوگيري از قاچاق چيان مسلح نيست. کار به جايي رسيه که هر ماه حداقل دو پليس کشته مي شود. جنگي که ‏آغاز شده به زودي دامن گنهکار و بيگناه را با هم مي گيرد. تبهکاران که کلوب شبانه اي در برايتون بيچ متلعق به ‏مارات بوژايف را پاتوق خود کرده اند، سعي دارند مدير آنجا-‏‎ ‎رابرت‎ ‎‏"بابي" گرين- را به سوي خود جذب کنند. اما ‏بابي با تمام قوا تلاش مي کند از دنياي تبهکاران فاصله گرفته و خود را درگير کارهاي کثيف نکند. بابي با وجود اين که ‏طرز زندگي دور از عرفي دارد، اما سخت دل بسته دوست دخترش آماداست و تنها رويايش راه انداختن کلوب تازه اي ‏در منهتن است. اما پدر- معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي- و برادرش- سروان جوزف"جو" گروسينسکي- ‏که در خدمت نيروي پليس هستند، از وي مي خواهند تا خود را از اين دنيا بيرون بکشد. بابي مخالفت مي کند و در حمله ‏افراد برادرش به کلوب دستگير مي شود. جو خيلي زود بابي را آزاد مي کند، اما در بازگشت به خانه هدف گلوله ‏تبهکاران قرار مي گيرد. همه چيز عليه بابي است، و همين امر باعث مي شود تا سرانجام بابي طرفي اختيار کند. جو در ‏بيمارستان بستري است و بابي با کمک يکي از همکاران پدرش سعي مي کند تا ردي از پناهگاه قاچاقچيان مواد پيدا کند. ‏محل بسته بندي و توزيع مواد کشف مي شود، اما پليس ناچار مي شود واديم نژينسکي-‏‎ ‎خواهر زاده بوژايف و يکي از ‏خطرناک ترين تبهکاران روس- را پس از دستگيري رها کند. قاچاق چيان روس که خبرچين بودن بابي را دريافته اند، ‏سعي کنند تا او را از ميان بردارند. بابي که به خدمت نيروي پليس در آمده، شاهد کشته شدن پدرش توسط آنها مي شود. ‏اما وقايع هولناک بزرگ تري نيز در راه هستند....‏

چرا بايد ديد؟
جيمز گري متولد 1969 را با اولين فيلمش اودساي کوچک شناختيم. فيلمي که در 24 سالگي آن را کارگرداني کرده ‏بود، اما حاصل کارش فيلمي به غايت خوش ساخت و تيره درباره روابط ميان مافياي روس در آمريکا بود. اودساي ‏کوچک از سوي منتقدان تحسين شد و جايزه شير نقره اي جشنواره ونيز را ربود. همه منتظر بودند تا گري بلافاصله و ‏به پشتوانه اين توفيق دست به کار ساختن فيلم بعدي شود. اما زمان گذشت و درست زماني که همه جيمز گري را ‏فراموش کرده بودند با فيلم محوطه/ياردز [2000]‏‎ ‎بازگشت. ‏
گري در نيويورک[کوئينز] بزرگ شده و در مدرسه سينمايي دانشگاه جنوب کاليفرنيا درس خوانده است. تصميم داشت تا ‏نقاش شود، ولي در نوجواني با فيلم کاپولا آشنا شد و راه خود را عوض کرد. پدر و مادرش از مهاجران روس هستند و ‏هر سه فيلمي که ساخته در محيطي مي گدرند که او به خوبي مي شناسد. [ياردز را در محله اي ساخته که خود در آن ‏بزرگ شده است]. گري تاکنون دو بار براي فيلم هاي ياردز و شب متعلق به ماست نامزد دريافت نخل طلاي جشنواره ‏کن بوده است. او هم اکنون سرگرم کار روي فيلم بعدي خود به نام دو عاشق است که امسال به نمايش در خواهد آمد. ‏
شب از آن ماست که نام خود را از شعار پليس نيويورک در دهه 1980 گرفته[به عنوان قولي به مردم براي کنترل ‏کارهاي غير قانوني که در شب انجام مي گيرد، از جمله تجارت مواد مخدر]است، شايد در مقايسه با قول هاي شرقي ‏ديويد کراننبرگ خشونت زيادي از مافياي روس را به نمايش نمي گذارد. البته هدف گري همچون دو فيلم پيشين خود نيز ‏بيشتر نمايش تراژدي زندگي دو مرد در دو سوي قانون است که در اودساي کوچک از وراي رابطه دو برادر به بهترين ‏وجه روايت کرده بود. محوطه/ياردز نيز آن در رابطه ميان دو دوست تصوير مي کرد و اينک بار ديگر دو برادر که ‏ظاهراً در دو سوي قانون قرار دارند و يکي از آنها بايد وفاداري خود به خانواده اش و درستکاري اش را نيز اثبات کند. ‏خط قصه بعد از تماشاي از دست رفتگان اسکورسيزي که قصه اي مشابه داشت، اندکي تکراري به نظر مي رسد.‏
اما شب متعلق به ماست يک فيلم 21 ميليون دلاري با بازي هاي خوب، فيلمبرداري درخشان و پيرنگ هاي فرعي ‏جذاب-مانند رابطه واقعاً عاشقانه آمادا و بابي- و کار چيره دستانه گري با صدا و تصوير است که سبب مي شود تا فيلم ‏را به عنوان يک کار جنايي بسيار خوش ساخت تا انتها دنبال کنيد. فقط تنها نتيجه اي که شايد بگيريد اين است: نبرد ‏براي کنترل شب بيهوده است!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏

غير قابل انتشار/سانسور شده


Redacted

Magnolia Pictures' Redacted


نويسنده و کارگردان: برايان د پالما. مدير فيلمبرداري: جاناتان کليف. تدوين: بيل پنکاو. طراح صحنه: فيليپ بارکر. ‏بازيگران: پاتريک کارول[رنو فليک]، راب دويني[مک کوي]، ايزي دياز[آنخل سالازار]، مايک فيگه روا[گروهبان ‏جيم واسکز]، تاي جونز[سرگروهبان سوييت]، کل اونيل [گيب بليکس]، دانيل استوارت شرمن [بي. بي. راش]، پل ‏اوبراين[پدر بارتون]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا. نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن ‏تدوينگران صدا آمريکا، برنده جايزه شير نقره اي بهترين کارگرداني و جايزه فيلم بلند ديجيتالي و نامزد شير طلايي ‏جشنواره ونيز. ‏
يک جوخه از سربازان آمريکايي در نزديکي سامرا. آنخل سالازار به شکل تفنني از اعضاي جوخه فيلم مي گيرد. او ‏آرزو دارد تا پس از خروج از ارتش وارد دانشکده سينمايي کاليفرنياي جنوبي شود. از طريق فيلم هاي او با ديگر ‏اعضاي گروه آشنا مي شويم. سرگروهبان سوييت که به افرادش دستور مي دهد تا از معاشرت با بچه هاي عراقي ‏خودداري کنند، چون آنها چشم و گوش شورشي ها محسوب مي شوند. رنو فليک متعصب، بي. بي. راش چاق و چله و ‏مک کوي وکيل که مرتبا در حال خواندن رمان است. پس از حادثه اي در پست بازرسي که منجر به کشته شدن زني ‏عرب و باردار بر اثر تيراندازي دو نفر از سربازان آمريکايي مي شود، افراد محلي تصميم به انتقام مي گيرند. خشونت ‏بالا مي گيرد و دو سرباز نيز بقيه جوخه را وادار مي کنند تا دست به عمليات خصوص و انتقام جويانه اي بزنند. ‏سالازار نيز که دوربين را در کلاه خودش جاسازي کرده از تجاوز آنها به دختر پانزده ساله عراقي و سپس قتل او و ‏خانواده اش فيلم مي گيرد. ‏

چرا بايد ديد؟
برايان راسل د پالماي 68 ساله زاده نيوجرسي از فيلمسازاني است که با فيلم هاي مستقل شروع کرده و حالا از ‏کارگردان هاي مشهور آمريکا به شمار مي رود. از توفيق اوليه اش در 1973 با فيلم خواهران تا سانسور شده راه ‏زيادي پيموده، با فيلمنامه نويسان معتبري چون پل شرايدر، جان فريس و اليور استون کار کرده، يکي از بهترين اقتباس ‏ها را از داستان هاي استون کينگ[کري] کارگرداني کرده و فيلم پر فروشي چون تسخير ناپذيرها را از فيلمنامه ديويد ‏ممت ساخته است. ارادت غريبي به هيچکاک دارد، از ‏Split screen‏ بسيار استفاده مي کند و برداشت هاي بلندش به ‏عنوان نمونه در شيوه کارليتو در تاريخ سينما جايگاهي خاص دارند. اما خودش بارها گفته که "سينما هميشه دروغ مي ‏گويد، آن هم 24 دفعه در ثانيه". بنابراين ديدن فيلمي چون سانسور شده که قصد دارد نگاهي مستندگونه و از زواياي ‏مختلف به حادثه اي واحد را عرضه کند، در حکم نوعي نقيضه است. ‏
شايد همين ويژگي آن باعث شده تا تماشاگر آمريکايي دوستدار فيلم هاي د پالما به آن پشت کند. البته شکست تجاري فيلم ‏کم هزينه چون سانسور شده[تنها 5 ميليون دلار بودجه] نمي تواند لطمه اي به کارنامه استاد وارد کند که جوايزي هم ‏پشت قباله اش دارد. با اين وجود بايد اعتراف کنم که شخصاً ترجيه مي دهم يک مستند واقعي را تماشا کنم تا يک ‏مستندنمايي خسته کننده که بسياري آن را انتقاد آميز نيز خوانده اند. در حالي که د پالما چندان دل نگران عراقي ها ‏نيست. تنها ايده ممکن در نزد او و بسياري فيلمسازان ليبرال آمريکايي نيش زدن به دولت است که مانع پخش اخبار به ‏شکل سانسور نشده هستند. اين يعني اصرار بر اصلاح سيستم و بس! کاري که اليور استون سرآمد آن است. فيلم چندان ‏به عمق حوادث نمي رود. همه چيز چون گزارش هاي خبري يا فيلم هاي خانگي در سطح باقي مي ماند، در حالي که د ‏پالما نيز از دستکاري در حقيقت[مخصوصاً عکس هاي پاياني فيلم] براي تاثير گذاري بيشتر روي گردان نيست. اين هم ‏يک دليل ديگر براي اثبات حرف خود او درباره دروغ گويي سينما و اين که حقيقت اولين تلفات هر جنگي است!‏
ژانر: جنايي، درام، جنگي.

 تصاویری از فیلم

ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو


The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford

Brad Pitt and Casey Affleck star in Warner Bros. Pictures' The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford


کارگردان: اندرو دومينيک. فيلمنامه: اندرو دومينيک بر اساس داستاني از ران هنسن. موسيقي: نيک کيو، وارن اليس. ‏مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: کرتيس کلايتون، ديلن تيچنور. طراح صحنه: پاتريشيا نوريس. بازيگران: براد ‏پيت[جسي جيمز]، مري لوئيز پارکر[زي جيمز]، بروکلين پرولکس[مري جيمز]، داستين بالينجر[تيم جيمز]، کيسي ‏افلک[رابرت فورد]، سام راکول[چارلي فورد]، سم شپرد[فرانک جيمز]، گرت ديلاهانت[اد ميلر]، پل اشنايدر[ديک ‏ليديل]. 160 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏The Assassination of Jesse James‏. نامزد جايزه بهترين ‏بازيگر نقش مکمل مرد/افلک از انجمن منتقدان رسانه ها. برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و نامزد جايزه بهترين ‏موسيقي و بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدين شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم انجمن ‏منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد گولدن بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/افلک، نامزد جايزه بهترين بازيگر/افلک و ‏بهترين فيلم سال از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن ملي منتقدان ‏آمريکا، برنده جايزره بهترين فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و نامزد بهترين طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري و بهترين موسيقي از مراسم ‏ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه بهترين بازيگر و ‏نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز. ‏
سال 1881. جسي جيمز 34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دليجان ها در حال کشيدن نقشه سرقتي ‏تازه و همزمان دور ماندن از تير رس جايزه بگيراني است که در صدد شکار اويند. همکار ثابت اش-برادر بزرگترش ‏فرانک او را ترک کرده تا زندگي آرامي براي خود دست و پا کند. جسي براي سرقت آخر نياز به افرادي تازه دارد، اما ‏نمي داند به چه کسي مي تواند اطمينان کند. تنها افراد در دسترس خلاف کاراني خرده پا به نام برادران فورد هستند، اما ‏اعتماد جيمز به رابرت فورد که خود را شيفته وي اعلام مي کند، به بهاي زندگي جسي جيمز تمام مي شود.‏

چرا بايد ديد؟
يک وسترن زيبا، قوي، حماسي و شاعرانه درباره سرنوشت تراژيک مردي که هنوز بسياري بر سر ياغي يا قهرمان ‏بودن وي اختلاف دارند. مردي که سرنوشتي همچون تراژدي هاي يوناني را زيست و از پشت توسط مردي که به او ‏اطمينان کرده بود، تير خورد. ‏
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يکي از بهترين نمونه ها براي بازيافت ژانري از دست رفته است، آن هم در ‏زمانه اي که به نظر مي آيد همه قصه ها ديگر گفته شده است. پس بايد قصه هاي کهن را با توسل به ابزار روزآمد ‏روايت کرد. اتفاقي که در دهه 1970 براي گونه وسترن افتاد و کساني چون رابرت آلتمن با مک کيب و خانم ميلر، ‏ترنس ماليک با روزهاي بهشت و دروازه بهشت، سام پکين پا با پت گرت و بيل د کيد، کلينت ايستوود با جوزي ولز ‏ياغي، جان ميليوس با جرميا جانسون و... کوشيدند تا خوني تازه در رگ هاي آن جاري کنند. ‏
سينماي آمريکا که هميشه از فقدان پيشينه تاريخي رنج برده، دستمايه لازم براي ساخت فيلم هاي تاريخي و حماسي- و ‏حتي در ابعاد بزرگ تر اسطوره سازي- را در ميان حوادث دويست سال پيش جست و جو کرده است. بديهي است در ‏سينماي کشوري که ژانر وسترن بومي ترين گونه آن محسوب مي شود، قهرماناني غير از مردان قانون و ياغيان وجود ‏ندارند. سينماي آمريکا اما به ياغيان هميشه بيشتر دلبستگي داشته و کوشيده تا چهره اي اسطوره اي از آنان ترسيم کند. ‏افرادي همچون بيلي د کيد قانون شکني که اصولاً شکل گيري اسطوره اش را مديون سينماست، يا بوفالوبيل که شهرت ‏سوئي در از ميان بردن سرخ پوست ها و بوفالوها دارد، بل استار تنها ياغي زن در جمع مردان و از همه مهم تر جسي ‏جيمز که جوانمرگ شد[پديده محبوب اسطوره سازان آمريکايي] و هنوز نزاع بر سر راهزن يا قهرمان بودنش ادامه ‏دارد. همه اين افراد و بسياري ديگر خيلي زود به سينما راه پيدا کردند. شايد بوفالو بيل و جسي جيمز خوش اقبال ترين ‏شان بودند. ويليام فردريک کودي مشهور به بوفالوبيل که خود وارد حرفه سرگرمي سازي شده بود، بعدها نقش خود را ‏در برابر دوربين بازي کرد. چند سال پس از او، تنها فرزند جسي جيمز نيز نقش پدر را در دو فيلم بازآفريني نمود و ‏اينک تعداد فيلم هايي که شخصيت جسي جيمز در آن به نوعي حضور داشته به رقم 71 رسيده است. ‏
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو آخرين آنهاست که بر اساس رمان ران هنسن ساخته شده و قصد دارد تا ‏زندگي خصوصي مشهورترين ياغي آمريکايي به تصوير بکشد. اما بيهوده است اگر بگويم که فيلم به همان اندازه که به ‏جسي جيمز تعلق دارد، متعلق به رابرت فورد نيز هست. داستان دو مرد؛ يکي ترسو که در حسرت افسانه شدن مي ‏سوزد و ديگري که افسانه است، اما مي داند اينها را به قيمت چهره خشونت بارش و خوني که دستانش را سرخ کرده، ‏به دست آورده است. فيلم نمايشگر تلاقي راه اين دو مرد است. نمي خواهم بر قضاوت شما قبل از ديدن فيلم تاثير گذاشته ‏باشم، اما راهي که رابرت فورد ترسو براي به دست آوردن شهرت انتخاب کرد چيز تازه اي نبود. اتفاقي که بعدها در ‏حق خودش تکرار شد تا مردي ديگر لقب"قاتل مردي که جسي جيمز را کشت" به دست آورد!‏
اندرو دومينيک متولد 1967 ولينگتون، نيوزيلند است. اما از دو سالگي در استراليا زندگي کرده و در سال 1988 از ‏مدرسه سينمايي سوينبورن شهر ملبورن فارغ التحصيل شده است. اولين فيلمش قصاب را در سال 2000 بر اساس ‏زندگي مارک براندون تبهکار بدنام استراليايي ساخت که براي او بازيگر اول فيلمش-اريک بانا- شهرتي قابل توجه به ‏ارمغان آورد. ترور جسي جيمز پس از 7 سال وقفه، دومين فيلم او محسوب مي شود. فيلمبرداري ترور جسي جيمز در ‏سال 2005 تمام شد، اما تدوينش دو سال طول کشيد. و زماني به نمايش در آمد که دومينيک سرگرم کار روي سومين ‏فيلمش است. ‏
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يک وسترن 30 ميليون دلاري است که سه نام بزرگ در تهيه آن سهم داشته ‏اند[براد پيت، ريدلي اسکات و توني اسکات]. فيلمي که از نظر سبک تصويري بسيار شبيه به آثار ترنس ماليک از کار ‏در آمده و مي تواند سرآغازي تازه براي ژانر وسترن باشد. پس غفلت از تماشاي آن امري نابخشودني است!‏
ژانر: زندگي نامه، جنايي، درام، وسترن.

 تصاویری از فیلم

يتيم خانه


Orfanato, El

Picturehouse's The Orphanage

کارگردان: خوآن آنتونيو بايونا. فيلمنامه: سرگيو سانچز. موسيقي: فرناندو ولازکز. مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا. ‏تدوين: النا روئيز. طراح صحنه: جوزف روزل. بازيگران: بلن روئه دا[لورا]، فرناندو کايو[کارلوس]، روگر ‏پرنسيپ[سيمون]، ميبل ريورا[پيلار]، مونته سرا کارولا[بنينا]، آندرس گرتروديکس[انريکه]، ادگار ويوار[بالابان]، ‏اسکار کاساس[توماس]، جورجينا آولاندا[ريتا]، کارلا گورديلو آليسيا[مارتين]، آلخاندرو کامپوس[ويکتور]، کارمن ‏لوپز[آليسيا]، اسکار لارا[گيلرمو]، جرالدين چاپلين[آئورورا]. 110 و 100 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، اسپانيا. نام ‏ديگر: ‏The Orphanage‏. برنده جوايز بهترين بازيگر زن/بلن روئه دا، بهترني طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري، ‏بهترين فيلم، بهترين تدوين، بهترين کارگردان تازه کار، بهترين صدا برداري و نامزد موسيقي و بهترين فيلمنامه از ‏مراسم سينمايي بارسلونا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدين رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جوايز بهترين فيلم، بهترين بازيگر زن، بهترين بازيگر مرد/روگر ‏پرنسيپ، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/جرالدين چاپلين از مراسم گويا، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه هئت داوران از جشنواره سن پائولو.‏
لورا پس از خريد يتيم خانه اي که کودکي اش را انجا گذرانده بود، تصميم مي گيرد تا در آنجا ساکن شده و پس از ‏بازسازي بار ديگر پناهگاه کودکان بي سرپرست بنمايد. در اولين روزهاي ورود به يتيم خانه و در گردشي ساحلي، لورا ‏متوجه مي شود که پسرش سيمون دوستي خيالي براي خود يافته است. اين واقعه کم کم راه را براي نگراني لورا باز مي ‏کند، چون وقايعي غير قابل توضيح در آنجا شروع به رخ دادن مي کند. تا اينکه در روز جشن پايان بازسازي، سيمون ‏گم شده و در جستجو براي يافتن وي پاي لورا نيز مي شکند. پس از ناکامي پليس در يافتن ردي از پسر گمشده، لورا ‏گروهي پير‎ ‎روانشناس متخصص تحقيق در امور فوق طبيعي را به يتيم خانه دعوت مي کند. هدف وي يافتن ردي از ‏فرزند گمشده و علت بروز اين حوادث است. پيرروانشناس ها با کمک مديومي به نام آئورورا شروع به کار مي کنند، ‏اما قدم اصلي را بايد خود لورا بردارد. کاري که چندان راحت نيست....‏

چرا بايد ديد؟
خوآن آنتونيو بايونا متولد 1975 بارسلونا، کاتالونياي اسپانيا نام آشنايي نيست. او با ساختن فيلم کوتاه ‏‎ ‎باعث افتخار من ‏است و کسب دو جايزه از جشنواره هاي بارسلونا و تولوز آغاز کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه ديگر به کارگرداني ‏فيلم هاي ويديويي، تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي روي آورد. اسپانيايي ها او را به خاطر کليپ هايي که براي گروه ‏موسيقي ‏‎ OBK‎، ‏Fangoria، ‏Ella Baila Sola‏ ساخته مي شناسند. يتيم خانه اولين فيلم بلند سينمايي اوست که با ‏کمک و تهيه کنندگي گيلرمو دل تورو ساخته که در جشنواره فيلم هاي فانتزي استيگز 1993 با هم آشنا شدند. کسي که ‏در طول دو دهه پيش ثابت کرده که يکي از بهترين روايان قصه هاي راز و خيال است. هزارتوي پان به عنوان کامل ‏ترين اثر وي تا امروز مويد اين نظر است و اين که او مي کوشد تا کساني را که قدرت گذاشتن پا جاي پاي وي دارند را ‏حمايت کنند. نوعي پدرخواندگي که نتيجه آن کسب نمايندگي رسمي اسپانيا توسط يتيم خانه براي حضور در ميان ‏نامزدهاي اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است. ‏
يتيم خانه بر خلاف هزارتوي پان که قصه اي پريوار داشت، يک داستان اشباح است. خانه اي نفرين شده و گذشته اي ‏مرموز که منجر به نابودي پسر بچه مي شود. تا اينجا يتيم خانه مي تواند يک فيلم معمولي در اين ژانر به نظر برسد، اما ‏تاثير دل تورو و سبک وي در اينجا رخ مي نماياند. بازيگران اين درام هراس انگيز راهي در سکانس پاياني فيلم ‏همچون سکانس انتهايي هزارتوي پان راهي يکسان را انتخاب مي کنند: پناه بردن به سرزمين خيال/مرگ...‏
خوشبختانه کارگردان يتيم خانه به سبک و سياق فيلم هاي گونه ترسناک حمامي از خون براي تماشاگر تدارک نديده، اما ‏در رازآميز بودن دست کمي از ديگران[آلخاندرو آمنبار] ندارد. هزارتوي پان يک آليس در سرزمين عجايب بالغ بود، ‏اما نمي توانم بگويم که يتيم خانه يک پيتر پان بزرگسالان است. با اين وجود ديدني است!‏
ژانر: درام، ترسناک، راز آميز، مهيج.

 تصاویری از فیلم

خيلي بد


Superbad

Jonah Hill and Michael Cera star in Columbia Pictures' Superbad


کارگردان: گرگ موتولا. فيلمنامه: ست روگن، اوان گولدبرگ. موسيقي: لايل ورکمن. مدير فيلمبرداري: راس تي. ‏الزبروک. تدوين: ويليام کر. طراح صحنه: کري سال. اسپلمن. بازيگران: جونا هيل[ست]، مايکل سرا[اوان]، کريستوفر ‏مينتز پلس[فوگل]، بيل هدر[سرکار اسليتر]، ست روگن[سرکار مايکلز]، مارتا مک ايزاک[بکا]، اما استونز[جولز]، ‏آويووا[نيکولا]، جو لو تروگيلو[فرانسيس]، کوين کوريگان[مارک]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد ‏بهترين فيلم کمدي و بهترين بازيگر جوان از مراسم منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر خوش آتيه/مايکل سرا ‏از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني از مراسم انتخاب نوجوانان. ‏
ست و اوان دوستاني صميمي هستند که آخرين هفته هاي دوران تحصيل در مدرسه راهنمايي را مي گذراند. ان دو قرار ‏است با آغاز دوره دبيرستان در جاهايي مختلف ادامه تحصيل داده و از هم جدا شوند. بنابر اين بهتر فرصت براي ‏خوشگذراني، يعني جشن فارغ التحصيلي را نبايد از دست بدهند. اما مشکل اينجاست که اين دو موجود در ميان همگنان ‏خود به بازنده هايي بي دست و پا مشهورند و هيچ کس مايل به دعوت آنها به اين مهماني نيست. تا اين ‏که ست در کلاس آشپزي با دختري زيبا آشنا شده و با قبول تهيه مشروب الکلي براي مهماني موفق به ثبت نام خود در ‏ليست مدعوين مي شود. اما مشکل اينجاست که او نوجواني زير 21 سال است و از اين رو قادر به خريد مشروب الکلي ‏نيست. اين دو نفر به همراه دوست اجق وجق شان فوگل هر راهي را براي خريد مشروب امتحان مي کنند، که فرجام آن ‏شبي به ياد ماندني براي اين سه دوست است....‏

چرا بايد ديد؟
بگذاريد حرفي را که بايد در آخر اين مطلب بزنم، همين الان اعتراف کنم. خيلي بد بر خلاف نامش فيلم خيلي بدي ‏نيست! و بر عکس فيلم بامزه و خنده داري است که مي تواند لحظات خوشي را برايتان به ارمغان بياورد. شخصاً از ‏برخي ديالوگ هاي تند و تيز و حتي بي ادبانه اش قهقهه زدم. ‏
خيلي بد يک کمدي نوجوان پسند 20 ميليون دلاري با شرکت بازيگراني اغلب زير 18 سال است که تا لحظه 121 ‏ميليون دلار بازگشت مالي داشته، اين يعني مرغ تخم طلا! و همه کاره آن کسي نيست جز گرگ موتولا متولد 1964 که ‏با اولين فيلم بلندش ‏The Daytrippers‏ به شهرت و موفقيتي عظيم دست يافت. اما بدون شک عامل اصلي توفيق خيلي ‏بد فيلمنامه نويسان آن هستند که بنا به گفته خودشان از 13 سالگي شروع به نوشتن آن کرده اند و نام خود را نيز به ‏شخصيت هاي اصلي آن بخشيده اند. فيلم سرشار از عناصر اتوبيوگرافيک است و مي تواند به عنوان برشي از زندگي ‏نسل جوان اوايل قرن تازه است که تمامي دانسته هاي جنسي خود را از سايت هاي پورنوگرافيک اينترنتي به دست ‏آورده بود.يعني نسلي که شخصيت هاي شيريني آمريکايي نمونه هاي سبک آن بودند. البته شخصيت هاي خيلي بد بيشتر ‏وامدار فيلم هاي دهه هفتادي بالغ تر اين نوع مانند ديوارنوشته هاي آمريکايي و ‏Animal House‏ يا ‏Dazed and ‎Confused‏ ابتداي دهه 1990هستند. شايد بد دهن تر باشند، فاقد اخلاق و حتي فکر و ذکرشان سکس باشد، اما سنگيني ‏و دغدغه هاي دوران بلوغ دست کم به اندازه برادرهاي بزرگ ترشان بر دوش شان سنگيني مي کند. ‏
اگر کمي بتوانيد جلوي خنده خود را بگيريد، خيلي بد به عنوان تلنگري به عقده هاي جنسي مردانه[مانند خود قضيب ‏انگاري] مي تواند بيشتر از آنچه فکر مي کنيد، جدي باشد. بازيگران اصلي فيلم واقعاً درخشان هستند. مخصوصاً سبک ‏کمدي عصبي جونا هيل سخت يادآور کارهاي مرحوم جان بلوشي و ويل فرل يا جل بلک در سبک ‏Frat Pack‏ است. ‏اما بسياري از لحظات قهقهه برانگيز فيلم متعلق به کريستوفر مينتز پلس است. براي گذراندن دو ساعت خنده و هيجان ‏واقعي از شما دعوت مي کنم فرصتي براي تماشاي داستان دو بازنده که در حسرت خلوت کردن با دخترها مي سوزند و ‏مي سازند، فراهم کنيد!‏
ژانر: کمدي.

 تصاویری از فیلم

خاطرات پرستار بچه


The Nanny Diaries

Scarlett Johansson stars in The Weinstein Company's The Nanny Diaries


کارگردان: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني. فيلمنامه: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني بر اساس رماني ‏از اما مک لافلين و نيکول کراوس. موسيقي: مارکو سوزو. مدير فيلمبرداري: تري استيسي. تدوين: رارت پولچيني. ‏طراح صحنه: مارک ريکر. بازيگران: اسکارلت جوهانسون[آني براداک]، لورا ليني[خانم ايکس]، آليسيا کيز[لاينت]، ‏کريس اوانز[هوارد هوتي]، دانا مورفي[جودي براداک]، نيکلاس ريس ارت[گرير]، جوديت رابرتز[ميليسنت]، پل ‏جياماتي[آقاي ايکس]، ناتان کوردري[کالوين]، جان هنري کاکس[دين]، مايک رد[ديود]. 105 دقيقه. محصول 2007 ‏آمريکا. ‏
آني که در نيوجرسي زندگي مي کند، پس از فارغ التحصيل شدن براي يافتن شغل به نيويورک مي رود. شغلي که ‏نصيب اش مي شود مراقبت از کودک يک خانواده مرفه منهتني است. او به زودي با سختي هاي کار و زندگي در ميان ‏طبقه مرفه اين شهر آشنا مي شود. اما زماني که عشق به سراغش مي رود، شرايط بيش از اندازه سخت و در هم ريخته ‏مي شود....‏

چرا بايد ديد؟
شاري اسپرينگر برمن[متولد 1964 نيويورک] و رابرت پولينچي[متولد 1964 نيويورک] زن و شوهر نويسنده، ‏کارگردان، تدوينگري هستند که فيلمسازي را به شکل مشترک با فيلم ‏Off the Menu: The Last Days of ‎Chasen's‏ در سال 1997 اغاز کردند و تاکنون شش فيلم ديگر اعم از داستاني و مستند به کارنامه خود افزوده اند. ‏موفق ترين کار اين زوج فيلم ‏American Splendor‏ با شرکت پل جياماتي است که نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و ‏دريافت 28 جايزه معتبر بين المللي را برايشان به دنبال داشته است. ‏
خاطرات پرستار بچه ثمره آخرين همکاري آنهاست که بر اساس تجارب نويسندگان رمان[اما مک لافلين و نيکول ‏کراوس] از دوراني که پرستار بچه بوده اند، شکل گرفته و نکات جالبي در اين زمينه با خود دارد. فيلم با سکانسي گيرا ‏و طنزآلود آغاز شده و بعد به شکلي موشکافانه به روابط ميان افراد مرفه جامعه و اختلافات طبقاتي مي پردازد. محبوب ‏ترين و شايد عامل اصلي موفقيت فيلم بازيگر ستاره اش اسکارلت جوهانسون است که تا اين لحظه بيش از 25 ميليون ‏دلار براي توليد کنندگان فيلم به دست آورده است. اما نبايد از روايت روان سازندگان فيلم غافل شد که در کنار نقد ‏اجتماعي از خلق هيجان نيز چشم پوشي نکرده اند. اگر به دنبال فيلمي جدي تر هستيد، از تماشاي اين محصول نه چندان ‏واقعگرايانه و روز آمد خودداري کنيد. ولي اگر از کمدي هاي عاشقانه سبک خوش تان مي آيد، خاطرات پرستار بچه ‏همه چيز براي شما دارد و نمونه اي کامل از ژانر خويش است. از دست ندهيد!‏
ژانر:
درام، عاشقانه، کمدي.

 تصاویری از فیلم

دقت، لذت


Se, jie (Lust, Caution)


کارگردان: آنگ لي. فيلمنامه: جيمز شيموش، هويي-لينگ وانگ بر اساس داستاني از ايلين چانگ. موسيقي: الکساندر ‏دسپليت. مدير فيلمبرداري: رودريگو پريتو. تدوين: تيم اسکوايرز. طراح صحنه: لاي پان. بازيگران: توني ليونگ[آقاي ‏يي]، وي تانگ[وونگ چيا چي]، جوآن چن[بانو يي]، لي-هوم وانگ[کوانگ يو مين]، چونگ هو تو[ووي پير]، چي-‏يينگ چو[لاي شو جين]، يينگ-هسين کائو[هوانگ لي]، يوئه-لي کو[هوانگ لي]. 157 و 148 دقيقه. محصول 2007 ‏آمريکا، چين، تايوان، هنگ کنگ. نام ديگر: ‏Lust, Caution‏. نامزد جايزه بهترين موسيقي و بهترين فيلم خارجي از ‏مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي، بهترين موسيقي، بازيگر خوش آتيه/وي تانگ از ‏مراسم انجمن منتقدان شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم گولدن گلاب، برنده جايزه بهترين بازيگر ‏مرد، بهترين بازيگر زن، بهترين کارگرداني، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه، بهترين موسيقي و بهترين چهر پردازي از ‏جشنواره گولدن هورس، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري، بهترين بازيگر زن و بهترين بازيگر مرد از مراسم روحيه ‏مستقل، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي و نامزد جايزه بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از مراسم ساتلايت، برنده ‏شير طلايي و جايزه بهترين فيلمبرداري ازجشنواره ونيز. ‏
در اثناي جنگ جهاني دوم نيروهاي ژاپني شانگهاي را به اشغال خود در آورده اند. وونگ چيا چي دانشجويي جوان و ‏زيبايي که مادرش را در حمله ژاپني ها از دست داده و پدرش نيز به انگلستان گريخته است، با دانشجويي به نام کوانگ ‏يو مين و گروه تئاتري آنها آشنا مي شود. کوانگ يو مين که فعال سياسي است، نقشه اي براي سوءقصد به جان يکي از ‏سياستمداران محلي که با اشغال گران همکاري مي کند، ريخته است. او براي اجراي نقشه اش از وونگ مي خواهد تا به ‏اين فرد نزديک شده و پس از اغواي وي، او را به قتل برساند. اين شخص کسي نيست جز آقاي يي، يکي از مهم ترين ‏سياست پيشگان شانگهاي که از روابط عاشقانه بعد از ازدواج چون بازي سرگرم کننده اي استقبال مي کند. اما عمليات ‏مانند نقشه طراحي شده پيش نمي رود...‏

چرا بايد ديد؟
آنگ لي فعلاً شناخته شده ترين و موفق ترين کارگردان آسيايي[متولد 1954 تايوان] هاليوود است. از 1992باPushing ‎Hands‏ شروع به فيلمسازي کرده و دقت، شهوت يازدهمين کار اوست. دو بار نامزد اسکار بوده و براي کوهستان ‏بروکبک موفق به دريافت اسکار بهترين کارگرداني شده، سه جايزه بافتا، دو خرس طلايي جشنواره برلين، دو جايزه ‏گولدن گلاب و دو شير طلايي ونيز به همراه ده ها جايزه معتبر ديگر در کارنامه اش دارد و نامزدي نخل طلاي کن را ‏نيز تجربه کرده است. دقت، شهوت بازگشت او به آسيا پس از چندين فيلم بزرگ و پر خرج هاليوودي است. جايي که ‏توانسته با 15 ميليون دلار فيلمي اندکي شخصي تر و مستقل تر بسازد. ‏
اگر کوهستان بروکبک درباره عشق ممنوع دو گاوچران در زمانه اي ناجور بود، اين بار آنگ لي به سراغ عشق ميان ‏دو مرد و يک زن در دوراني توفاني تر رفته است. جنگ جهاني دوم که در اثناي آن همه چيز به راه رفتن چون طناب ‏مي ماند و دنياي احساسات نيز از گزند اين فضا بي نصيب نمانده و جنايت، تبديل به تنها راه اثبات عشق دو نفر به ‏يکديگر شده بود. فيلم در قالب يک فلاش بک روايت مي شود و سرانجام در پايان جنگ جهاني دوم خاتمه مي يابد. نيمه ‏اول فيلم هر چند به دقت ساخته شده، اما ريتم کندتري نسبت به نيمه دوم دارد. اتفاقي که مي تواند تماشاگر را بي تاب و ‏از تماشاي فيلم منصرف کند. اما بازي دو هنرپيشه نقش اول فيلم که يکي را از فيلم هاي وونگ کار واي مي شناسيم و ‏ديگري دختري تازه کار است، مي تواند خلاهاي بسياري را پر کند. دقت، شهوت همچون کارهاي پيشين لي درباره ‏عشقي غير ممکن است، با اين وجود اگر تحمل ديدن فيلمي دو ساعت و نيمه را داريد، يقيناً در برابر صبر و تحملي که ‏به خرج داده ايد، پاداشي بيش از تصورتان در انتظار شماست!‏
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج، جنگي. ‏
ژانر:
درام.

 تصاویری از فیلم

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

در دل طبيعت وحشي


Into the Wild

Paramount Vantage's Into the Wild

کارگردان: شون پن. فيلمنامه: شون پن بر اساس کتاب جان کراکائر. موسيقي: مايکل بروک، کاکي کينگ، ادي ودر. ‏مدير فيلمبرداري: اريک گوتيه. تدوين: جي کسيدي. طراح صحنه: درک آر. هيل. بازيگران: اميلي هيرش[کريستوفر ‏مک کندلس]، مارشيا گي هاردن[بيلي مک کندلس]، ويليام هارت[والت مک کندلس]، جنا مالون[کارين مک کندلس]، ‏برايان دايرکر[ريني]، کاترين کينر[جن برز]، وينس ون[وين وستربرگ]، کريستين استوارت[تريسي]، هال ‏هالبروک[رون فرانز]. 140 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين تدوين و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد/هال هالبروک، نامزد جايزه بهترين تدوين ا انجمن تدوينگران سينماي آمريکا، نامزد 7 جايزه اط مراسم ‏انجمن منتقدان رسانه سينما، نامزد جوايز بهترين فيلم-بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن ‏منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين ترکيب صدا از انجمن صدابرداران سينماي آمريکا، نامزد جايزه بهترين ‏طراحي لباس از مراسم اتحاديه طراحان لباس، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي سينماي ‏آمريکا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين آواز/‏‎ Guaranteed‎‏ و نامزد جايزه بهترين موسيقي، برنده جايزه بهترين فيلم و ‏نامزد بهترين بازيگري/هيرش از جشنواره گاتام، نامزد جايزه گرمي بهترين آواز نوشته شده براي فيلم، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر/هيرش از جشنواره ميل ولي، برنده جايزه بهترين بازيگر/هيرش از انجمن ملي منتقدان آمريکا، برنده ‏جايزه بهترين کارگرداني و ستاره در حال طلوع/هيرش از جشنواره پالم اسپرينگز، برنده جايزه هيئت داوران جشنواره ‏رم، نامزد جايزه بهترين آواز/‏‎ Rise‎‏ از مراسم ساتلايت، نامزد 4 جايزه از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه ‏تماشاگران جشنواره سن پائولو، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم اتحاديه نويسندگان آمريکا. ‏
کريستوفر مک کندلس دانشجوي جوان و ورزشکار دانشگاه اموري، پس از فارغ‎ ‎التحصيل شدن در سال 1992 زندگي ‏‏عادي خود را رها کرده و بعد از بخشيدن‎ ‎تمامي پس انداز 24 هزار دلاري خود، پاي پياده به سوي آلاسکا راه مي افتد‎ ‎‏تا در دل طبيعت وحشي زندگي کند. او در طول راه با شخصيت هاي مختلفي‎ ‎برخورد مي کند که زندگي او را تغيير مي ‏‏دهد‎....‎

چرا بايد ديد؟
شون جاستين پن متولد 1960 سانتا مونيکا امروزه نه فقط به عنوان بچه بد هاليوود يا بازيگري با زندگي شخصي ‏جنجالي و يک فعال سياسي محبوب، بلکه به عنوان يک کارگردان نيز شهرتي به سزا کسب کرده است. اولين فيلمش ‏دونده سرخپوست حکم دست گرمي و دورخيز براي ساخت فيم هاي بعدي را داشت. نگهبان چهار راه به منتقدانش ثابت ‏کرد که مي تواند از پس قصه گويي و پرداخت درام هاي معاصر برآيد، اما اقتباس اش از کتاب قول فريدريش دورنمات ‏او را به مقام کارگرداني خوش قريحه ارتقاء داد و تثبيت کرد. پس از حضور در پروژه اپيزوديک 11 سپتامبر و شش ‏سال پس از فيلم قول، اين بار با فيلمي به شدت متفاوت با آثار پيشين خود بازگشته است. در دل طبيعت وحشي سفر اديسه ‏وار پسر جواني است که خود را در طبيعت گم مي کند تا بتواند به شناخت خود و جهان برسد. نوعي سفر اشراقي که ‏خود پن آن را تشويق جوانان براي دست برداشتن از عافيت زندگي مرفه شهري مي داند. او چنين سفرهايي را لازمه ‏خودشناسي و نوعي طي طريق مي داند، اما اين حرف ها به اين معني نيست که چون مک کندلس جوان خود را به خطر ‏انداخته و سرانجام در اثر گرسنگي ريق رحمت را سر بکشيد. چون بهايي که مک کندلس جوان براي کشف و لمس ‏زيبايي و طبيعت ناشناخته و حقيقت پرداخت، بسيار گزاف بود. ‏
مردي که مي خواست نوعي جک لندن دهه هفتادي باشد و با عبور از دشت هاي سرمازده و سفيد از برف آلاسکا زيبايي ‏هاي طبيعت را ببيند، فلسفه رها بودن و زندگي را تجربه کند و آرام بگيرد. پن در ترسيم روحيه ناآرام و زندگي ‏خانوادگي نه چندان شاد مک کندلس ها بسيار زيرکانه عمل مي کند و از کريستوفر جوان يک قديس نمي سازد. اتفاقي ‏که هر کارگردان کم تجربه اي مي توانست گرفتار آن شود. با اين حال در پايان فيلم يقيناً خيلي ها وسوسه خواهند شد تا ‏کوله بارشان را بسته و قدم در دل طبيعت بگذارند. چون بشر ناگزير از درک و پناه بردن به دامان آن است:‏
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
کريستوفر مک کندلسي که پن ترسيم مي کند کودکي بيش نيست، نوع نگاه او به جهان و زندگي هم کودکانه است. ساده و ‏بي آلايش و به همين خاطر است که آرامش را در دل مادر زمين مي جويد. او با انتخاب نام غريب الکساندر سوپر ‏ترمپ[الکساندر ابر ولگرد] سادگي کودکانه خود را به نمايش مي گذارد، اما در پايان همچون عارفي بالغ به مرحله فنا ‏رسيده و در ميان دشت هاي برف پوش آلاسکا جان مي سپارد. ‏
شون پن فيلم را بر اساس کتاب پرفروش کراکائر با استفاده از 15 ميليون دلار بودجه ساخته و نمايش آن در آمريکا ‏چيزي حدود 17 ميليون درآمد به دنبال داشته است. نقطه قوت فيلم بازي اميل هيرش تازه کار و حاشيه صوتي درخشان ‏فيلم است که آوازهاي به ياد ماندني آن را زينت داده اند. ‏
ژانر: ماجرا، زندگي نامه، درام.

 تصاویری از فیلم

روياي کاساندرا


Cassandra's Dream

Ewan McGregor and Colin Farrell star in The Weinstein Company's Cassandra's Dream


نويسنده و کارگردان: وودي آلن. موسيقي: فيليپ گلس. مدير فيلمبرداري: ويلموش زيگموند. تدوين: آليسا لپسلتر. طراح ‏صحنه: ماريا ديورکوويچ. بازيگران: اوان مک گرگور[ايان بلين]، کالين فارل[تري بلين]، هيلي آتول[آنجلا استارک]، ‏سالي هاوکينز[کيت]، تام ويلکينسون[عمو هاوارد]، جان بنفيلد[آقاي بلين]، کلر هيگينز[خانم بلين]، فيل ديويس[مارتين ‏برنز]، جيم کارتر[مدير گاراژ]، ديويد هوروويچ[پدر آنجلا]، کيت فاولر[مادر آنجلا]، تام فيشر[نايجل]. 108 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا، انگلستان. ‏
ايان و تري، دو برادر لندني که از نظر مالي در مضيقه و دربدر به دنبال يافتن راهي براي پيدا کردن پول هستند. هر دو ‏دوست دخترهايي دارند که مخارجي نگهداري از آنان مسلتزم پول است. ايان براي ورود به صنعت هتلداري و رفتن به ‏لس آنجلس به همراه دوست دختر بازيگرش نيازمند پول است، اما نياز تري به پول حالتي ضروري تري دارد چون مبلغ ‏هنگفتي در قمار باخته است. همزمان سر و کله عموي ثروتمندشان هاوارد پيدا مي شود و مي پذيرد به آنها کمک کند. ‏اما عمو هاوارد نيز به سهم خود مشکلاتي دارد و نياز مند کمک برادرزاده هاي جوان خود...‏
ايان و تري بايد شخصي را که قرار است در دادگاه عليه عمو هاوارد شهادت دهند، از سر راه بردارند. چون در غير ‏اين صورت عمو هاوارد امکان دارد تا پايان عمر به زندان برود. و در نتيجه برادرزاده هايش نيز از کمک هاي مادي ‏او بي نصيب بمانند. اين کار چندان ساده نيست، اما ايان و تري که گريزراه ديگري ندارند سرانجام به قتل يک انسان تن ‏مي دهند. اما مدتي بعد در حالي که به نظر مي رسد همه چيز رو به راه شده، تري دچار هراس و کابوس مي شود. تنها ‏راه به پيشنهاد عمو هاوارد، برداشتن وي از سر راه توسط ايان است....‏

چرا بايد ديد؟‏‎
آخرين فيلم آلن مانند فيلم پيشين وي يک کار اروپايي است و بسيار به دور از کمدي هاي هميشگي يا فيلم هاي جدي اش ‏که اداهاي فلسفي در مي آوردند. و شوربختانه ناموفق از فيلم قبلي که به نظر مي رسيد سرآغاز تازه اي براي يک ‏دوران کاري جديد باشد. يک درام جنايي اخلاق گرا و قدري که در پايان آن هر دو برادر به سزاي جنايتي که انجام داده ‏اند، مي رسند و بس!‏
چهل و سومين فيلم وودي آلن 73 ساله که با صرف 13 ميليون دلار و با حضور بازيگراني مشهور توليد شده و حق ‏خود را کسب کمتر از 1 ميليون دلار در اکران آمريکا به دست آورده است. مشکل اينجاست که تماشاگر امروزي در ‏پس اين‎ ‎قصه تراژيک بداعت يا هيجاني که لازمه چنين فيلم هايي است را نمي يابد. از طرف ديگر بسياري از ‏تماشاگران هرگز با فيلم هاي جدي آلن کنار نيامده اند و کمدي هاي سبک او را بيشتر ترجيح مي دهند. چيزي در حد ‏استند آپ کمدي هاي امروزي که آمريکايي جماعت کشته و مرده آن است. روياي کاساندرا سومين فيلمي است که آلن در ‏لندن ساخته، اما نه سرزندگي خبر داغ را دارد و نه قدرت درام جنايي امتياز نهايي و چيزي که نصيب بيننده مي شود ‏يک فيلم جنايي عبوس، کم تحرک با ديالوگ هاي به سرعت فراموش شدني است. تنها امتياز فيلم بازي ويلکينسون ‏است[به خصوص در صحنه پارک که از ايان و تري کمک مي خواهد] اما اين تک مضراب ها نمي تواند روياي ‏کاساندرا[نام قايق تفريحي ايانه و آلن را از غرق شدن نجات دهد! ‏
هرگز دوستدار پر و پا قرص وودي آلن نبوده ام، اما گمان مي کنم تحمل يک تراژدي وودي آلني فقط براي من سخت ‏نيست. پس وودي؛ لطفاً به خانه ات برگرد و باز هم کمدي بساز و دوستدارانت را از نگراني نجات بده! ممکنه؟
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

 تصاویری از فیلم

فهرست آرزوها


The Bucket List

Jack Nicholson and Morgan Freeman star in Warner Bros. Pictures' The Bucket List


کارگردان: راب راينر. فيلمنامه: جاستين زيکهم. موسيقي: مارک شيمن. مدير فيلمبرداري: جان شوارتزمن. تدوين: ‏رابرت ليتون. طراح صحنه: بيل برژسکي. بازيگران: جک نيکلسون[ادوار کول]، مورگان فريمن[کارتر چمبرز]، ‏شوت هيز[تامس]، بورلي تاد[ويرجينيا چمبرز]، آلفونسو فريمن[راجر]، روويتا کينگ[آنجليکا]، راب مارو[دکتر ‏هالينز]. 97 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن تدوينگران صداي ‏آمريکا. ‏‎ ‎
ادوارد کول ميليونر و کارتر چمبرز کارگر مکانيک هيچ نکته مشترکي با هم ندارد جز بيماري علاج ناپذيري که ‏گرفتارش شده اند و مجبور مي شوند اتاقي در بيمارستان را با هم تقسيم کننند. کول که از حضور کارتر در اتاق ‏ناراضي است، کم کم به بودن وي عادت مي کند. اما بعد از آزمايش هاي متعددي که روي هر دوي آنها انجام مي شود، ‏کول و کارتر متوجه مي شوند که مدت زيادي براي استفاده از نعمت هاي زندگي در اختيار ندارند. از اين رو پس از ‏تنظيم ليستي از کارهايي که هميشه دل شان مي خواسته آنها را انجام دهند، از بيمارستان فرار مي کنند. اين سفر مشترک ‏در هوا و زمين باعث مي شود که به همديگر انس گرفته و يکديگر را تسلي دهند، اما مهم تر از دوستي به وجود آمده ‏ميان اين دو مرد درک لذت زندگي توسط آنهاست...‏

چرا بايد ديد؟
راب راينر فيلمساز خوش ذوقي است. متولد 1947 برانکس که تهيه کنندگي، فيلمنامه نويسي و کارگرداني فيلم هايي به ‏ياد ماندني چون چند آدم خوب، ميزري، وقتي هري با سالي ملاقات کرد را مديون او هستيم. به همين خاطر ديدن فيلمي ‏متوسط و بهتر بگويم خيلي دور از اندازه هاي او براي من باور نکردني است. فهرست آرزوها هر چند دو بازيگر قدر ‏دارد که نقش هايي اين چنين در کارنامه خود کم ندارند و به راحتي قابل پذيرش و همدلي هستند. شايد به خاطر حضور ‏آنهاست که فهرست آرزوهاي 45 ميليون دلاري هم موفق شده تا 67 ميليون دلار در گيشه آمريکا به دست آورد. اما فيلم ‏غير از چند ديالوگ نه چندان درخشان چه نشاني از سينماي راب راينر دارد؟
علت را بايد در فيلمنامه آن جست و جو کرد که جناب زيکهم ادعا دارد آن را فقط در طول دو هفته نوشته است و جاي ‏تعجب هم ندارد. چون دقيقاً از روي فيلم آلماني خوب در بهشت را زدن دزديده شده و متاسفانه نتوانسته به درصدي از ‏وقار و زيبايي آن دست يابد. البته آمريکايي کردن ايده اصلي نيز يکي از موارد اتهامي فيلمنامه نويس و کارگران است ‏که از واقع گرايي به شدت دور است. کايل اسميت منتقد نيويورک پست در يک جمله تکليف فيلم را روشن کرده است، ‏بنابر اين با وي همکلام مي شوم: فيلم ساختن درباره مرگ راحت است و كمدي دشوار. اما كمدي‌هايي كه درباره مرگ ‏هستند از همه دشوارترند!‏
ژانر: ماجرا، کمدي، درام.

 تصاویری از فیلم

کلاورفيلد


Cloverfield

Paramount Pictures' Cloverfield


کارگردان: مت ريوز. فيلمنامه: درو گودارد. مدير فيلمبرداري: مايکل بونويلين. تدوين: کوين استيت. طراح صحنه: ‏مارتين وايست. بازيگران: ليزي کاپلان[مارلنا]، جسيکا لوکاس[ليلي]، تي. جي. ميلر[هاد]، مايکل اشتال-ديويد[راب ‏هاوکينز]، مايک وگل[جيسن هاوکينز]، اودت يوستمن[بث مک اينتاير]، مارگوت فارلي[جن]، تئو روسي[آنتونيو]، ‏برايان کلاگمن[چارلي]، کوين يو[کلارک]، ليزا لاپيرا[هيدر]. 85 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Monstrous‏. ‏
پنج دختر و پسر نيويورکي در شب جشن تولد يکي از دوستان شان شاهد حمله هيولايي عظيم الجثه و ناشناخته به شهر ‏خود مي شوند. يکي از آنان با استفاده از دوربين ميني دي وي خود حوادث قبل و هنگام بروز فاجعه را ضبط کرده و ‏اين نوار بعدها تبديل به يکي از اسناد وزارت دفاع ايالات متحده شده است. ما نيز با مشاهده اين نوار شاهد شادي ها، ‏هراس ها، تلاش آنان براي نجات يکي از دوستان خود، روابط عاشقانه ميان دو نفر از آنها و سرانجام از ميان رفتن شان ‏مي شويم...‏

چرا بايد ديد؟‏‎
پروژه جادوگر بلر يادتان هست؟ چند نوجوان دوربين به دست که هنگام جست و جو در جنگل از بين مي روند و ‏تماشاي نوارهاي باقيمانده از آنان وقايع هولناکي را که بر سرشان آمده، فاش مي کند. ‏
کلاورفيلد پس از نزديک به يک دهه همان ايده را با تغيير ژانر از ترسناک به فاجعه و صرف بودجه اي عظيم [30 ‏ميليون دلار]به سبک جري بروکهايمر به نمايش مي گذارد. البته ايده هاي کم مقداري چون استفاده جوانک دوربين به ‏دست از نواري کهنه که باعث مي شود به شکلي گذرا شاهد لحظات خوشي شخصيت ها در گذشته باشيم، نيز وجود ‏دارد. و باز هم خرابي به مقياس عظيم از جمله کنده شدن سر مجسمه آزادي و تعبيرهاي فرامتني پس از 11 سپتامبر که ‏به زور بر تن اين ايده قديمي و به نوعي گودزيلا يا آرماگدون بازيافت شده پوشانيده شده است. تعجب آورتر از همه ‏فروش 70 ميليون دلاري آن است که سبب شده تا منتقدان زبان به ملامت نوجوانان فيلم نشناس باز کنند[شخصاً مقدمه ‏‏18 دقيقه اي فيلم را که قرار است صرف معرفي شخصيت ها و رسيدن به لحظات فاجعه شود، کسالت آور يافتم].‏
متيو جورج ريوز متولد 1966 راکويل سنتر نويسنده، تهيه کننده و کارگردان معروفي نيست. تنها نکته مثبت کارنامه ‏وي همکاري در نگارش فيلمنامه ياردز و تهيه کنندگي آن است. اولين بار که روي صندلي کارگرداني نشست حدود 12 ‏سال قبل بود که حاصل آن فيلم ناموفق ‏The Pallbearer‏ بود و ترجيح داد تا با ساختن قسمت هايي از سريال هاي ‏مختلف تلويزيوني خود را سرگرم کند. کلاورفيلد دومين فيلم او در مقام کارگرداني است و با فروشي که از صدقه سر ‏تماشاگران جوياي تفريح ارزان و بي نياز از تفکر به چنگ آورده، بايد منتظر همکاري آتي او با جري بروکهايمر باشيم. ‏شايد هم کلاورفيلد 2!!! کسي چه مي داند؟‏
ژانر: اکشن، راز آميز، علمي تخيلي، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏  ‏چشم


The Eye

Lionsgate Films' The Eye


کارگردان: ديويد مورو، زاوير پالود. فيلمنامه: سباستين گونيه رز بر اساس فيلمنامه جو جو يئوت-چون هي، اوکسيد و ‏دني پنگ. موسيقي: مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: جف جور. تدوين: پاتريک لوسيه. طراح صحنه: جيمز اچ. ‏اسپنسر. بازيگران: جسيکا آلبا[سيدني ولز]، آلساندرو نيوولا[دکتر پل فاکنر]، پارکر پوزي[هين ولز]، راده ‏سربدژيا[سايمون مک کولاگ]، فرناندو رومرو[آنا کريستينا مارتينز]، ريچل تيکوتين[رزا مارتينز]، اوبا بابتونده[دکتر ‏هاسکينز]. 97 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏
سيدني ويولنيستي جوان و با استعداد که از کودکي نابينا شده، شانس آنها را مي يابد تا پس از عمل پيوند چشم براي اولين ‏بار دنياي اطراف خود را ببيند. در آغاز همه چيز محو و شبح گونه است، اما دکترها به او قول مي دهند به زودي قدرت ‏بينايي يک فرد عادي را به دست خواهد آورد. ولي سيدني که تاکنون به حس شنوايي خود متکي بوده، ابتدا شروع به ‏شنيدن صداهايي هراس آور و سپس ديدن اشباحي خوف انگيز در اطراف خود مي کند. به نظر مي رسد که سيدني به ‏شکلي ناخواسته قادر به ديدن اشباح شده و همين امر سبب ترس روزافزون وي مي شود. ديدن اشباح در مجتمع ‏مسکوني و کابوس هاي مکرر باعث مي شود تا سيدني همه اين حوادث را ناشي از پيوند چشم ارزيابي کرده وبه جست ‏و جوي صاحب قبلي چشم ها برآيد. سيدني به همراه دکترش راهي مکزيک مي شود. در آنجا با رزا مارتينز-‏‎ ‎مادر آنا ‏کريستيناي متوفي- روبرو شده و درمي يابد که دختر متوفي به جادوگر بودن شهرت داشته است. دليل اين امر اطلاع آنا ‏کريستينا از حوادثي مرگبار پيش از وقوع شان بوده است. سيدني پس از رويارويي با شبح آنا کريستينا به سوي آمريکا ‏به راه مي افتد. اما با رسيدن به گذرگاه مرزي مي فهمد که کابوس هايي که تاکنون ديده در حال تحقق يافتن است و بايد ‏براي نجات مردم بيگناهي که در خطر مرگ قرار دارند، بايد کاري بکند. کاري که بار ديگر به قيمت از دست دادن ‏چشم هايش تمام خواهد شد...‏

چرا بايد ديد؟
بازسازي فيلم ترسناک اينک کلاسيک برادران پنگ که گويا براي افزودن شباهت بيشتر توسط دو نفر کارگرداني شده ‏است. آقايان ديويد مورو و زاوير پالود که يکي از يکي ناشناس ترند و جست و جو در منابع مکتوب و دنياي مجازي نيز ‏چيز زيادي در اختيارمان نمي گذارد. تنها ردپاي موجود فيلم ترسناک ديگران/آنان[2006] است که در حد و اندازه ‏سينماي فرانسه اثري قابل اعتنا و ديدني بود و همين!‏
چشم به عنوان دست گرمي و ابراز وجود حضرات در هاليوود فيلم بدي نيست و در هفته اول نمايش خود 12 ميليون ‏دلاري هم به جيب تهيه کننده اش سرازير کرده است. تنها نقطه ضعف فيلم سعي در آمريکايي کردن هر چه بيشتر ‏داستان است که سبب شده تا همذات پنداري با شخصيت ها اندکي دشوار شود[سکانس پاياني فيلم: انفجار نفتکشي عظيم و ‏در نتيجه کوري مجدد سيدني که براي نجات مردم بيگناه خود را به خطر افکنده، نمونه بارز آن است].‏
پذيرش جسيکا آلبا نيز در نقش دختري کور شايد ابتدا سخت به نظر بيايد، اما باور کنيد از انتخاب اول تهيه کننده-رنه ‏زلوگر- بسيار پذيرفتني تر است و تمامي تلاش خود را براي بازي درست انجام مي دهد. استعداد به هدر رفته فيلم پارکر ‏پوزي است که از سينماي هال هارتلي به ميان يک فيلم تجاري صرف پرتاب شده است.‏
چشم به عنوان يک بازسازي کاري متوسط است، مخصوصاً براي کساني که نسخه اصلي و واقعاً هراس انگيز آن را ‏ديده باشند. هرچند فيلمنامه نسخه فعلي بسيار کوشيده تا جوهره فيلم اصلي را حفظ کند، اما ميان وفاداري و خوش ساخت ‏بودن فاصله بسيار است. بعد از ديدن نسخه اصلي تماشاگر دوست داشت چشم به روي دنيا ببندد و با گوش خود ‏پيرامونش را بشنود، اما نسخه فرانسويان مهاجر از روي دست برادران آسيايي قادر به القاي چنين حالتي نيست و تنها ‏تاثير آن ايجاد حالت راضي به رضاي خدا نزد افراد معلول باشد تا با نقص جسمي خود ساخته و -گور باباي علم و ‏پيشرفت دانش پزشکي- دست به ترکيب خلقت خود نزنند!!! اميدوارم شما جزو اين تماشاگران نباشيد!!!‏
ژانر: درام، ترسناک، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏ ‏هشيار‎


Awake

The Weinstein Company's Awake


نويسنده و کارگردان: جابي هارولد. موسيقي: ساموئل سيم. مدير فيلمبرداري: راسل کارپنتر. تدوين: کريگ مک کي. ‏طراح صحنه: دينا گولدمن. بازيگران: هيدن کريستنسن[کلايتن برسفورد جونيور]، جسيکا آلبا[سام لاک وود]، ترنس ‏هاوارد[دکتر جک هارپر]، لنا اولين[ليليث برسفورد]، کريستوفر مکدانلد[دکتر لري لوپين]، سام روباردز[کلايتن ‏برسفورد]، آرليس هاوارد[دکتر جاناتان تير]، فيشر استيونس[دکتر پوتنام]، جورجينا چاپمن[پني کارور]. 84 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا. ‏
کلايتن برسفورد جونيور با وجود ثروتي که از پدر به وي رسيده، خوشبخت نيست. او بنا به توصيه دوستش دکتر جک ‏هارپر بايد هر چه زودتر تحت عمل جراحي قلب باز قرار گرفته و عمل پيوند قلب روي او صورت بگيرد. ولي اين کار ‏چندان هم راحت نيست، چون گروه خون کلايتن ‏O‏ منفي است و يافتن اهدا کننده مناسب مشکل است. کلايتن که از شش ‏ماه پيش با منشي اش سام لاک وود رابطه عاشقانه اي به هم زده، تصميم به ازدواج با او دارد. اما از ترس مادر ‏مقتدرش نمي تواند آن را به زبان بياورد. ولي سرانجام به توصيه دکتر هارپر و اصرار سام در برابر مادر ايستاده و پس ‏از ترک خانه با سام ازدواج مي کند. سحرگاهان با صداي پيجر که خبر از يافته شدن قلبي مناسب براي انجام عمل مي ‏دهد، زوج تازه ازدواج کرده به بيمارستان مي روند. در آنجا کلايتن با مادرش روبرو مي شود که از او مي خواهد تا ‏اجازه دهد دکتر معتمدش جاناتان تير مشهور وي را عمل کند. اما کلايتن که به دوستش دکتر هارپر اعتقاد دارد، اين ‏پيشنهاد را رد مي کند. عمل جراحي آغاز مي شود، اما کلايتن پس از تزريق داروي بيهوشي دچار حالتي نادر مي شود ‏که قادر به شنيدن و دريافت تمامي وقايع پيرامون خويش است. حالتي که از ميان 700 مورد عمل جراحي در سال فقط ‏‏1 نفر گرفتار آن مي شود و اين اتفاق تمام زندگي و آينده کلايتن را تغيير خواهد داد... ‏

چرا بايد ديد؟
جابي هارولد را نمي شناسم. شنيده ام که بريتانيايي است و هشيار اولين فيلمش محسوب مي شود. تنها سابقه اي که از ‏وي در منابع مکتوب به چشم مي خورد، دستيار کارگرداني فيلم کوتاه ‏Bacon Wagon‏[2001] است که دسترسي به ‏آن نيز دشوار است. از طرف ديگر ديدن نام جسيکا آلبا و هيدن کريستنسن در ميان نامزدهاي تمشک طلايي[اسکار ‏بدترين ها] در کنار نقدهاي منفي نوشته بر فيلم کافي است تا دچار پيش فرض هايي شده و با ديدي منفي به سراغ فيلم ‏برويد. يعني کاري که من کردم و نتيجه عکس گرفتم. ‏
بله، باور کنيد که اگر بخواهيد اسير اين پيشداوري ها شويد، در حق اين فيلم جفا کرده ايد. چون جابي هارولد قصه اي را ‏که خود نوشته با پيچ و خم ها و با تعليق هاي درست روايت مي کند. قصه اي که در آغاز به نظر مي رسد چيزي در حد ‏فيلم هاي هندي يا فارسي و عشق دختر فقير و پسر اين بار خيلي پولدار است، خيلي زود با افزودن پيرنگ هايي قابل ‏قبول تماشاگر را دچار هيجاني واقعي مي کند. هر چند پيرنگ اصلي در نوشته هاي ابتداي فيلم به شکلي مستندگونه در ‏اختيار تماشاگر قرار مي گيرد، اما همه چيز به آرامي شکل يک دسيسه از پيش طراحي شده را به خود گرفته و با تحول ‏هاي به جاي شخصيتي-مانند ليليث مادر کلايتن يا دکتر هارپر- تماشاگر را با حفظ عنصر غافلگيري و تعليق با خود ‏همراه مي کند. ‏
بر خلاف داوران مراسم تمشک طلايي هم گمان مي کنم شيمي ميان آلبا و کريستنسن جور است [قرار بود اين نقش ها ‏توسط جرد لتو و کيت بازورث ايفا شود]، بنابر اين اگر خوش داريد يک فيلم با پيرنگي بديع[هر چند کوچک، با 9 ‏ميليون دلار بودجه که موفق شده تا 14 ميليون در گيشه به دست آورد]، ساختاري حساب شده براي يک کار اول در ‏گونه تريلر روانشناختي و به اندازه کافي مهيج را ببينيد، هشيار بهترين انتخاب است. هر چند بسياري را دچار هراس از ‏اتاق عمل خواهد کرد! ‏
ژانر: درام، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏مولير


Molière

Sony Pictures Classics' Moliere


کارگردان: لوران تيرار. فيلمنامه: لوران تيرار، گره گوار وينرون. موسيقي: فردريک تالگوران. مدير فيلمبرداري: ژيل ‏آنري. تدوين: والري دسين. طراح صحنه: فرانسوا دوپرتوا. بازيگران: رومن دوريس[ژان باتيست پوکلن]، فابريس ‏لوچيني[آقاي ژوردان]، لورا مورانته[الميره ژوردان]، ادوار بير[دورانت]، لودوينه سنيه[سليمينه]، فاني والت[هنريت ‏ژوردان]، ملاني دوس سانتيس[لويزون ژوردان کودک]، گيليان پتروفسکي[توما]، سوفي شارلوت هوسون[مادلن بژار]، ‏آري الماله[معلم رقص]، اريک برگر[معلم نقاشي]. 120 دقيقه. محصول 2007 فرانسه. نامزد جوايز سزار بهترين ‏طراحي لباس-بهترين طراحي صحنه-بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/فابريس لوچيني و بهترني فيلمنامه اصيل، برنده ‏جايزه تماشاگران و سنت ژرژ بهترين بازيگر/لوچيني و نامزد جايزه سنت ژرژ طلا از جشنواره مسکو. ‏
سال 1658، ژان باتيست پوکلن نمايشنامه نويس و بازيگر فرانسوي معروف به مولير پس از 13 سال به سفر به همراه ‏گروه نمايشي اش به پاريس بازمي گردد تا در تماشاخانه اي که پادشاه در اختيارش گذاشته، نمايشي بزرگ براي وي ‏اجرا کند. مولير که به عنوان يک کمدي نويس شهرت يافته، اين بار آرزو دارد تا در گونه تراژدي نمايشي نوشته و اجرا ‏کند، اما پادشاه و اطرافيانش فقط انتظار ديدن نمايشي تازه و کميک از او دارند. در کشاکش تصميم گيري براي نوشتن ‏نمايش تازه، نامه اي از بانويي محترم به دست وي مي رسد. نويسنده از او خواسته تا قبل از مرگ به ديدارش برود. اين ‏زن کسي نيست جز الميره ژوردان که مولير 13 سال پيش مجبور به ترک وي شده است. در آن زمان مولير نمايشگري ‏نه چندان موفق و مقروض بود. اما پس از زنداني شدن توسط يکي از طلبکاران، فرشته نجات در قالب پيشکار آقاي ‏ژوردان ثروتمند به سراغ وي آمده و در ازاي کمک به اجراي يک نمايش وي را مي رهاند. مولير بعد از رسيدن به ‏خانه مجلل ژوردان درمي يابد که اين ثروتمند تازه به دوران رسيده با وجود داشتن دختري دم بخت و همسري زيبا، دل ‏در گروي مارکيز جواني به نام سليمينه بسته و قصد دارد تا به وسيله اجراي نمايشي تک نفره در برابر وي دلش را به ‏چنگ آورد. اين کار بايد بسيار مخفيانه انجام شود، از اين موليردر لباس کشيش و تحت نام جعلي تارتوف به اهالي خانه ‏معرفي مي شود. اما اين کشيش قلابي سخت گير به زودي خود را اسير عشق بانوي خانه مي يابد... ‏

چرا بايد ديد؟
‎ ‎لوران تيرار فيلمنامه نويس و کارگردان فرانسوي در دانشگاه نيويورک درس خوانده و از ستايش گران اسپيلبرگ است. ‏کارش را با بررسي فيلمنامه در وارنر آغاز کرده و سپس با کار در مجله استوديو روزنامه نگاري را نيز به کارنامه ‏خود افزوده است. پس از شش سال کار در اين ماهنامه و مصاحبه با سينماگران مختلف که در کتابي تحت عنوان "دوره ‏دکترا براي فيلمسازان: درس هاي خصوصي از مشهورترين کارگردان هاي دنيا" منتشر و با استقبال گسترده اي روبرو ‏شد. از 1997 کار در مطبوعات را رها و شروع به فيلمنامه نويسي کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه در 1999 و ‏‏2000 اولين فيلم بلندش را به نام داستان زندگي ام نوشت و در سال 2004 آن را به فيلم برگرداند. در سال 2005 ‏فيلمنامه چگونه ازدواج کنيد و مجرد بمانيد را براي آلن شابات نوشت که با موفقيت کم نظيري روبرو شد. مولير دومين ‏فيلم بلند اوست که يکي از عظيم ترين و گران ترين محصولات تاريخ سينماي فرانسه تا امروز محسوب مي شود. يک ‏فيلم ملي و زندگي نامه مشهورترين کمدي نويس قرن هجدهم فرانسه در ترکيب با برداشتي آزاد از دو اثر وي به نام ‏تارتوف و ‏Le Bourgeois gentilhomme‏ که با دست و دلبازي هر چه تمام تر و صرف 16 ميليون يورو ساخته شده ‏است. ‏
اما مولير تنها يک داستان عاشقانه پر ماجرا و خوش ساخت نيست. مولير فيلمي در ستايش از هنر بازيگري و ژانر ‏کمدي است. ژانري که هنوز هم در نظر بسياري به هنگام مقايسه با تراژدي و درام در مکاني پايين تر قرار مي گيرد. ‏چيزي که مولير نيز با گفتن "تئاتر واقعي يعني تراژدي" بر آن صحه مي گذارد. اما بعدها با تشويق الميره ژوردان راه ‏هايي براي ارتقاي منزلت اين ژانر ابداع مي کند. ‏
فيلم مولير نيز به خوبي قادر است اشتباه بودن اين نظريه را اثبات کرده و ژان باتيست پوکلن را همسنگ ويليام شکسپير ‏اعلام کند. تنها کافي است به صحنه آموزش ژوردان توسط مولير-جايي که در نقش اسب هاي متفاوت بازي مي کند- ‏نگاه کنيد، تا عمق احترام فرانسوي ها را به هنر بازيگري دريابيد[در زبان فرانسه کمدين به معني بازيگر است]. ‏انتخاب بازيگران و چهره پردازي آنها در کنار فيلمبرداري و طراحي صحنه فخيم فيلم از نقاط قوت اثر است. شباهت ‏ظاهري رومن دوريس با مولير و بازي حيرت انگيز لوچيني در نقش ژوردان ساده لوح و هميشه بازنده تکان دهنده ‏است. شايد از تاثير انتقاد اجتماعي نمايش هاي مولير که در فيلم حکم پس زمينه را يافته اند، در گذر ساليان کاسته شده ‏باشد. اما تا زماني که آدمي بر روي کره زمين وجود دارد و مناسبات طبقاتي و خصلت هاي بشري چون حرص و آز ‏زنده اند، نمايشنامه هاي مولير و اين فيلم زنده خواهند ماند. دوستداران مولير دلايل کافي و متقن براي تماشاي فيلم تيرار ‏دارند، اما کساني که هنوز با اين هنرمند فرانسوي آشنا نيستند نيز بايد در تماشاي اين فيلم شتاب کنند!‏
ژانر: کمدي.‏

 تصاویری از فیلم

رامبو


Rambo

Sylvester Stallone stars in Lionsgate Films' Rambo


کارگردان: سيلوستر استالونه. فيلمنامه: آرت مونتراستللي، سيلوستر استالونه بر اساس شخصيت خلق شده توسط ديويد ‏مورل. موسيقي: برايان تايلر. مدير فيلمبرداري: گلن مک فرسون. تدوين: شون آلبرتسون. طراح صحنه: فرانکو-‏جياکومو کاربونه. بازيگران: سيلوستر استالونه[جان رمبو]، جولي بنز[سارا ميلر]، پل شولزه[برنت]، ماتيو ‏مارسدن[بچه محصل]، گراهام مک تاويش[لويس]، تيم کانگ[ان-جو]، ري کالگوس[دياز]، جک لا بوتز[ريس]، ‏موانگ موانگ خين[تينت]، کن هاوارد[آرتور مارش]، . 91 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏John ‎Rambo، ‏Rambo 4‎، ‏Rambo 4: John Rambo، ‏Rambo IV، ‏Rambo IV: End of Peace، ‏Rambo IV: ‎Holy War، ‏Rambo IV: In the Serpent's Eye، ‏Rambo IV: Pearl of the، ‏Cobra، ‏Rambo: First ‎Blood Part IV ‎، ‏Rambo: To Hell and Back‏.‏
جان رمبو، کهنه سرباز جنگ ويتنام زندگي ساده اي را در يک روستاي مرزي تايلند با گرفتن مار و فروش آنها سپري ‏مي کند. اما از راه رسيدن گروهي از مسيونرهاي مسيحي که داواطلبانه عازم برمه هستند تا به روستائيان کره اي ‏بازمانده از نسل کشي گسترده کمک کنند، همه چيز را بر هم مي ريزد. آنان از رمبو مي خواهند تا وظيفه رساندن و ‏راهنمايي شان را بر عهده بگيرد. هشدارهاي رمبو مبني بر خطرناک بودن منطقه سودي نمي بخشد و سرانجام بر اثر ‏اصرار اعضاي گروه مي پذيرد تا به آنها کمک کند. ولي در طول راه با گشتي ها روبرو مي شوند و رمبو براي نجات ‏جان ميسيونرها و مخصوصاً سارا مجبور به کشتن همه گشتي ها مي شود. با رسيدن به محل اعضاي گروه به طرف ‏دهکده هاي برمه حرکت مي کنند و رمبو نيز به خانه خود برمي گردد. ولي مدتي بعد کشيشي نزد وي آمده و از ‏سرنوشت اعضاي گروه که اسير سرگردي ساديست به نام تينت شده اند، ابراز نگراني مي کند. او از رمبو مي خواهد تا ‏گروهي مزدور را به محل پياده کردن ميسيون مذهبي برساند تا اعضاي گروه را نجات دهند. اما با رسيدن به محل رمبو ‏که از کم تجربگي مزدورها و خودخواهي رئيس شان باخبر شده، تصميم مي گيرد به آنها کمک کند. ‏

چرا بايد ديد؟
سيلوستر گاردنيتزيو استالونه متولد 1946 نيويورک با بازي در نقش هاي کوچک فيلم هاي درجه 2 در ابتداي دهه ‏‏1970 وارد سينما شد. اولين دستمزدي که براي بازي گرفت بيشتر از 200 دلار نبود، اما 6 سال بعد نوشتن فيلمنامه ‏راکي و بازي در نقش اول آن باعث شد تا يک شبه ره ساله را پيموده و شهرتي جهاني نصيب اش شود. اين شهرت با ‏خود دستمزدهاي کلان را نيز به همراه آورد و اينک استالونه از گران قيمت ترين بازيگران هاليوود[براي بازي در‏‎ D-‎Tox‏ 20 ميلون دلار دريافت کرد] به شمار مي رود. استالونه با وجود فقر دانش آکادميک، از هوش سرشاري ‏برخوردار است که در کنار قابليت هاي فيزيکي اش او را تبديل به نماد دوراني از تاريخ معاصر آمريکا کرده. بازي در ‏ادامه هاي راکي و سپس در نيمه دهه 1980 حضور در 3 قسمت از ماجراهاي رمبو او را بدل به شمايل دوران ‏ريگانيسم کرد. او در اين نقش ها به مصاف روس ها و هر چه که نشاني از تهديد آمريکا داشت، رفت و سمبل ‏عملگرايي و عرق نظامي آمريکايي شد. استالونه در کنار آرنولد شوارتزنگر نمادي از دوره اي بود که عضله سالاران ‏بر سينماي حاکم بودند. اما کمتر کسي مي توانست قبول کند که استالونه دو دهه بعد، باز هم به سراغ شخصيت رمبو ‏رفته و بعد از پا کردن گرد و خاک قامتش او را به مصاف يک سرگرد خونخوار کره اي بفرستد و در پايان فيلم رستگار ‏و رها به خانه اش در آمريکا بازگرداند. اين يعني نقطه پايان اسطوره رمبو که پذيرفته بازنشسته شود، اما فيلم به مثابه ‏آخرين حرکت قهرمان با وجود صرف هزينه و نيروي انساني قابل توجه، فيلم قابلي نيست. ‏
رمبو نسخه بازيافت شده سه گانه پيشين است و مانند دو قسمت قبلي از نوشته ديويد مورل جز شخصيت اصلي اش هيچ ‏نشاني ندارد. تد کاچف هنگام برگرداندن کتاب مورل به فيلم با نگاهي انتقادي از تبديل جوانان آمريکايي به ماشين هاي ‏کشتار و ضايعاتي رواني وحشتناکي به آنها تحميل شده بود، سخن مي گفت. اما سازندگان دو قسمت بعدي که از فيلمنامه ‏استالونه بهره مند بودند، تنها به نمايش عمليات محيرالعقول وي و عضلات در هم پيچيده اش بسنده کردند. فيلم فعلي نيز ‏به همان راه مي رود و با استفاده از همان صحنه هاي کليشه اي مانند آهنگري جناب رمبو يا کابوس هايش از ويتنام ‏سعي در رستگاري وي و صحه گذاشتن بر رفتار خشونت بار وي دارد. او با ديگر جانوران درنده جنگل هاي تايلند ‏تفاوتي ندارد، رمبو به اندازه سرگرد تينت خشن است. اما هدف وي عاملين خشونت است [مثل رفتار آقاي جورج بوش ‏در مقابله بااعضاي القاعده!]. ‏
چهارمين قسمت رمبو يا تور نوستالژيک جناب استالونه با بودجه هنگفت 50 ميليون دلاري اميدهاي زيادي خلق کرده، ‏اما فروش يکي دو هفته اول نمايش آن[حدود 20 ميليون دلار] حاکي از غلط از کار در آمدن حساب هاي سازندگان آن ‏دارد. فيلم ظاهراً همه چيز دارد، از لوکيشن هاي قابل توجه، ريتم تند و هيجاني که در همه جاي فيلم تنيده شده، اما فاقد ‏داستاني تازه است. و از همه بدتر ديدن رمبوي پت و پهن شده اي که خيلي هم روي فرم نيست، هر چند ديدن تحرک ‏استالونه 62 ساله که با کمک بدل کارها به اين طرف و آن طرف مي جهد دل پيرمردها را آب خواهد کرد!‏
ژانر: اکشن، مهيج.

 تصاویری از فیلم

به من قول بده


Zavet / Promise Me This‏ 


کارگردان: امير کوستوريتسا. فيلمنامه: امير کوستوريتسا، رانکو بوژيچ بر اساس داستاني از راده مارکوويچ. موسيقي: ‏استريبور کوستوريتسا. مدير فيلمبرداري:ميلوراد گلوسيچا. تدوين: سوتوليچ ميکا ژاييچ. طراح صحنه: بيليانا بلادا، ‏رادووان مارکوويچ، رايا مارکوويچ. بازيگران: ئوروس ميلوانوويچ[سانه]، ماريا پترونيويچ[يسنا]، الکساندر ‏برچک[پدربزرگ زيووين مارکوويچ]، ميکي مانويلويچ[رئيس بايو]، ليليانا بلاگوويچ[بوسا]، ايوان ‏ماکسيموويچ[بازرس]، کوسانکا ديه کيچ[مادر يسنا]، استريبور کوستوريتسا[توپوز]، ولادان ميلويويچ[رونيو]. 137 و ‏‏126 دقيقه. محصول 2007 صربستان، فرانسه. نام ديگر: ‏Promets-moi، ‏Promise Me This‏. نامزد نخل طلاي ‏جشنواره کن. ‏
سانه، پسر نوجواني که در خارج از بلگراد به همراه پدربزرگش زندگي مي کند، مامور مي شود تا سه وصيت وي را ‏قبل از مرگش برآورده کند. او بايد به بلگراد رفته و پس از فروش تنها دارايي شان-يک گاو- سه چيز تهيه کند. يک ‏شمايل مذهبي، يک يادگاري از شهر و مهم تر از همه پيدا کردن يک عروس... چون پدربزرگ بيم دارد که پس از مرگ ‏وي، سانه تنها بماند. سانه راهي شهر مي شود، اما برخورد تصادفي اش با رئيس بايو-از تبهکاران مشهور شهر که ‏روسپي خانه اي بزرگ را اداره مي کند- سبب بروز حوادثي شده و او را ناچار به کمک خواستن از پسران تنها دوست ‏متوفي پدربزرگش مي کند. دو پسر پوست کلفتي که قرار است در شغل جديد بايو-احداث دو برج ساختماني عظيم- به ‏وي کمک کنند. سانه از اين دو مي خواهد تا در نجات دادن يسناي زيبا- که سانه در اولين ديدار عاشق اش شده- از ‏چنگ بايو به وي کمک کنند. همزمان در روستا نيز جنگ ميان پدربزرگ و بازرس اداره آموزش و پرورش بر سر به ‏دست آوردن بوسا، خانم معلم خوشگل روستا ادامه دارد و هر کدام با توسل به توانايي هاي خود در صدد برنده شدن ‏هستند...‏

چرا بايد ديد؟
امير کوستوريتسا پديده سينماي شرق اروپا و يوگسلاوي سابق است. متولد 1954 سارايه وو که در 1978 از دانشگاه ‏FAMU‏ پراگ فارغ التحصيل شده و همزمان با ساختن فيلم هاي کوتاه شروع به کارگرداني کرده است. پس از ساختن ‏تعدادي فيلم تلويزيوني در 1981 به همراه دوست و فيلمنامه نويس اش عبدالله سيدران اولين فيلم بلندش دالي بل را به ياد ‏مي آوري؟ را کارگرداني کرد که شير طلايي ونيز را ربود. از آن روز تاکنون کوستا فيلم هاي زيادي نوشته، ‏کارگرداني و يا بازي کرده و گاه در ساختن موسيقي آنها نقش داشته است. نمايش هر فيلم او هميشه توام با استقبال ‏هموطنانش، منتقدان و سينما دوستان سراسر جهان بوده است. به جرات مي شود گفت که کوستا سبکي تازه و منحصر به ‏فرد در روايت قصه هاي سرزمين اش ابداع کرده، چيزي شبيه رئاليسم جادويي که در ترکيب با کمدي منطقه بالکان ‏معجوني غريب را پديد آورده و هنوز هيچ کدام از مقلدانش به گرد پاي او نرسيده اند. کوستاريتسا تا امروز دو بار نخل ‏طلاي کن[در کنار جايزه بهترين کارگرداني و جايزه فيپرشي] را به دست آورده، خرس طلايي برلين را براي روياي ‏آريزونا تصاحب کرده، سه بار نامزد سزار بوده و چندين جايزه اصلي جشنواره ونيز را دريافت کرده است. در يک ‏کلام پر افتخارترين فيلمساز اروپاي شرقي و بوسني/هرزه گوين است.‏
آخرين فيلمش به من قول بده نيز فقط يک کمدي پيکارسک که خنده بر لب هاي تماشاگر بنشاند، نيست. کوستا در اين فيلم ‏وقايع سورئاليستي پس از فروپاشي يوگسلاوي و ظهور طبقه جديد تکنوکرات ها را به سخره مي گيرد. کساني امثال ‏بايو که هنوز از تجارت سکس دست برنداشته و در صدد پيوستن به طبقه بورژوازي جديد هستند. اما به نظر مي رسد ‏که پس از دو دهه و اندي انبان ايده هاي کوستا ته کشيده و اين آخري نيز به نوعي بازيافت تم هاي چند اثر پيشين است. ‏اتفاقي که داوران کن نيز متوجه آن شده اند و در يک ژست حمايتي تنها به نامزدي نخل طلا قناعت کرده اند. با اين حال ‏فيلم همچون تمامي کمدي هاي اسلپ استيک کوستوريتسا واجد شور و هيجاني است که شما را وادار مي کند تا پايان فيلم ‏با آن همراه شويد. بازي هاي همگي خوب است و ميکي مانويلوويچ در فاصله کوتاهي پس از درخشش در نقش يک ‏پانداز در ايرينا پالم بار ديگر در نقشي ظاهراً مشابه توانايي هاي خود را به نمايش مي گذارد. البته اين بار وجوه کميک ‏نقش بيشتر و بارزتر است، از تمايل انحراف آميزش به حيوانات مانند بوقلمون گرفته تا سبيل هايي دو رنگي که خود ‏مايه خنده هستند. ‏
کوستوريتيسا اين بار نيز ستايش از زن ها و عشق را فراموش نکرده و از زبان شخصيت هايش مي گويد که در دنيا به ‏اندازه کافي عشق وجود ندارد. چيزي که شخصيت هاي کارتوني او در هر مقطع سني نيز نياز به آن و فقدانش را حتي ‏در قالب تمناهاي جنسي به شدت احساس مي کنند. پس هم صدا با آخرين فيلم کوستا و شخصيت هاي فيلمش فرياد بزنيد: ‏جنگ نکنيد، عشق بورزيد! چون زندگي يک معجزه است. ‏
ژانر: درام.

مغول


Mongol

Picturehouse's Mongol

کارگردان: سرگئي بودروف. فيلمنامه: عارف عليف، سرگئي بودروف. موسيقي: توماش کاته لينن. مدير فيلمبرداري: ‏روگيه اشتوفرز، سرگئي تروفيموف. تدوين: والديس اسکارسدوتير، زاخ اشتينبرگ. طراح صحنه: داشي نامداکوف. ‏بازيگران: تادانوبو آسانو[تموچين]، هونگلي سون[جاموکا]، خولان چولون[بورته]، اودنيام اودسورن[تموچين جوان]، ‏آماربولد توينبايار[جاموکاي جوان]، بايارتستسگ اردنبات[بورته جوان]، آمادو مامادکوف[تارگوتاي]، با سن[اسوگي]، ‏بو رن[تايچار]. 120 دقيقه. محصول 2007 آلمان، قزاقستان، روسيه، مغولستان. نام ديگر: ‏Mongol‏. نامزد اسکار ‏بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه عقاب طلايي بهترين طراحي لباس/کارين لوهر و بهترين تدوين صدا/استفان کونکن ‏مراسم آکادمي روسيه. ‏
تموجين فرزند يکي از خان هاي مغول، پس از نامزد کردن دخترکي به نام بورته شاهد قتل پدرش اسوگي و تاراج ثروت ‏وي مي شود. تموچين که به اسارت تارگوتاي در آمده، چند سال بعد موفق به فرار مي شود و تصميم مي گيرد تا با ‏دشمنان خود جنگيده و مقام خاني را به چنگ آورد. او که بورته را نيز فراموش نکرده، به سراغ وي مي رود. پس از ‏بازگشت به همراه بورته، بار ديگر دشمنان بر او تاخته و اين بار بورته را نيز از چنگ وي خارج مي کنند.‏‎ ‎تموچين ‏ناچار به سراغ تنها دوستش جاموکا مي رود تا با کمک وي بورته را نجات دهد. جاموکاي و افرادش به تموچين در ‏رهانيدن بورته از دست مرکيت ها کمک مي کنند. اما رفتار سخاوتمندانه تموچين در تقسيم غنايم با افراد، سبب مي شود ‏تا آنها جاموکاي را رها و با تموچين همراه شوند. مدتي بعد تموچين بار ديگر اسير و زنداني مي شود. اين بار بورته که ‏توسط راهبي پير از محل وي آگاه شده، براي رهانيدن وي عازم مي شود.‏‎ ‎تموچين با کمک بورته از زندان مي گريزد، ‏و اين بار تنها نقشه اي که در سر دارد متحد کردن قوم مغول و دستيابي به کشورهاي بسيار است...‏

چرا بايد ديد؟
فيلم با ضرب المثلي مغولي آغاز مي شود: هرگز از يک توله متنفر نباش، چون ممکن است بچه يک ببر باشد. ‏
جان کلام سازندگان مغول يا آخرين نسخه سينماي زندگي نامه چنگيزخان نيز گويا همين ضرب المثل بوده و تصميم به ‏ساخت فيلم حماسي و باشکوه از زندگي اين مرد داشته اند. فراموش نکنيم که طولاني قصه درباره اين شخصيت ‏خونخوار تاريخي نيز در دوره استيلاي استالين توسط واسيلي يان روسي نوشته شده - چنگيزخان[1939]، باتو[1941] ‏و به سوي آخرين دريا[1954]- که قرار بوده همچون چنگيزخان دنيا را فتح کند. بي شباهت هم نبودند چون هر دو بر ‏اساس ياساي خويش هر کاري را فقط با مرگ پاداش مي دادند!‏
از دو نسخه سينمايي زندگي نامه چنگيز[تا جايي که من به ياد دارم] با شرکت جان وين!!! و عمر شريف!! مي گذرم که ‏هر دو جزو بدترين فيلم هاي سازندگانشان هستند. متاسفانه فيلم 1998 ساي فو و ليسي ماي-محصول چين و مغولستان، ‏برنده 8 جايزه معتبر- را هم نديده ام. تنها فيلم نزديک به واقعيت، سريالي دهه هشتادي بود که از تلويزيون ايران هم به ‏نمايش در آمد و مانند همين يکي مي خواست چنگيزخان را به چنگيزجان تبديل کند. خان زاده بخت برگشته اي که پدر و ‏محبوب را از دست داده و براي باز پس گرفتن همسر و سروري پدر تصمي به جنگيدن مي گيرد. سرنوشتي پر از ‏نامردي و خيانت و بدبختي که مي تواند با کمک حس همذات پنداري از اين شخصيت، خونخواري نازنين و محق بسازد. ‏تنها تفاوت مجموعه قبلي و فيلم فعلي در ابعاد آنهاست. مغول با سرمايه اي 20 ميليون دلاري ساخته شده و قرار است ‏اولين بخش از يک سه گانه باشد. فيلمي که از سوي قزاقستان[چرا مغولستان نه ؟!] به آکادمي ارائه شده و هر چند در از ‏شانس زيادي برخوار نيست، اما محصولي عطيم است که مي تواند براي سينماي آن کشور اعتبار به همراه آورد. ‏
بايد اعتراف کنم که چنگيزخان بر خلاف تصور ما که تاريخ کشورمان مملو از روايت هاي خونريزي مغولان است، از ‏سوي مردم بسياري کشورها و حتي مورخين شان يک فاتح و مردي بزرگ قلمداد مي شود. شخصيتي کاريزماتيک مانند ‏هيتلر که هنوز دوستداران بسيار دارد. بديهي است زندگي نامه او به عنوان قصه اي که به دفعات روايت نشده و هنوز ‏تازگي خود را حفظ کرده، مورد توجه فيلمسازان قرار گيرد. سرگئي بودروف در اولين بخش از تريلوژي خود تنها به ‏دوره جواني و آغاز شکل گيري امپراطوري مغول پرداخته است. فيلم در قزاقستان و چين فيلمبرداري شده و پر از ‏صحنه هاي چشمگير نبرد است و از تموچين قهرماني منصف و همسر نواز تصوير مي کند. او اولين مغولي است که به ‏خاطر يک زن جنگ مي کند. اگر مدتي است فيلمي حماسي و بزرگ نديده ايد، مغول همه چيز دارد. فراموش کنيد که ‏اين مرد بعدها موسس امپراطوري هزار ساله اي مي شود که نيمي از جهان را زير فرمان خود داشته و خون هاي ‏زيادي مي ريزد. مغول تاکنون در کشورهاي اندکي از جمله روسيه[نزديک به يک 8 ميليون دلار در آمد] به نمايش در ‏آمده، اما نامزدي اسکار بهترين فيلم خارجي راه را براي پخش جهاني آن باز خواهد کرد.‏
سرگئي ولاديميروويچ بودروف متولد 1948 خاباروفسک از فيلمسازان مشهور روسيه و دنياست که از ميانه دهه ‏‏1970 به کارگرداني اشتغال دارد. معروف ترين فيلم هاي او آزادي بهشت است[1989]، اسير قفقازي[1996]، ‏Running Free ‎‏[1999] و بوسه خرس[2002] است. ‏
ژانر: درام، تاريخي.

 تصاویری از فیلم

 ‏

ناقوس غواصي و پروانه


The Diving Bell and the Butterfly

Miramax Film's The Diving Bell and the Butterfly

کارگردان: جولين شنابل. فيلمنامه: رونالد هاروود بر اساس داستاني از ژان دومينيک بائوبي. موسيقي: پل کانته لون. ‏مدير فيلمبرداري: يانوش کامينسکي. تدوين: ژوليت ولفلينگ. طراح صحنه: مايکل اريک، لوران اوت. بازيگران: ماتيو ‏آمالريس[ژان دومينيک بوبي]، امانوئل سينيه[سلين دسمولن]، ماري ژوزه کروز[هنريت دوران]، آن کونسيني[کلود]، ‏پاتريک شسنه[دکتر له پاژ]، نيلز ارشتروپ[روسن]، اولتاز لوپز گارمنديا[ماري لوپز]، ژان پي ير کسل[پدر لوسين]، ‏ماريان هنز[ژوزفين]، مکس فون سيدو[پاپينو]. 112 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، آمريکا. نام ديگر: ‏The Diving ‎Bell and the Butterfly‏. نامزد اسکار بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-تدوين و فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بافتاي ‏بهترين فيلم خارجي و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-کارگرداني و بهترين فيلم خارجي از مراسم ‏انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه طلاي بهترين ‏فيلمبرداري از مراسم ‏Camerimage، برنده جايزه بهترين کارگرداني-جايزه تکنيک براي کامينسکي و نامزد نخل طلا ‏از جشنواره کن، نامزد 7 جايزه اصلي از مراسم سزار، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين کارگرداني-بهترين فيلم ‏خارجي و نامزد جايزه بهترين فيلمنامه و...‏
ژان دومينيک بوبي 43 ساله، سردبير يکي از مشهورترين مجلات مد دنيا-‏‎ Elle‎‏- زندگي مرفه و شادي را مي گذراند. ‏اما در 8 دسامبر 1995 ناگهان قرباني يکي از نادرترين بيماري هاي دنيا مي شود. بوبي کنترل تمامي عضلات خود به ‏استثناي پلک چشم چپ را از دست داده و فلج مي شود. چشم و مغر وي کار مي کند، اما ظاهراً راهي براي ارتباط با ‏دنياي پيرامون وجود ندارد. تا اينکه هنريت درمانگر وي شروع به آموزش الفباي خاص ابداعي اش به وي مي کند، تا با ‏بوبي بتواند با کمک پلک چشم چپ خود با ديگران ارتباط برقرار کند. اين کار 14 ماه به طول مي انجامد و بوبي تلاش ‏مي کند تا از اين طريق داستان زندگي خويش را اندک اندک-با کمک يک دستيار- به نگارش در آورد. ‏

چرا بايد ديد؟
يقين دارم بسياري از سينما دوستان، فيلم هايي خوبي درباره عظمت اراده و روح آدمي ديده اند. نمونه هاي دم دستي مثل ‏پرواز بر فراز آسمان ها[لوئيس گيلبرت] درباره داگلاس بادر که با وجود از دست دادن پاهاي خود توانست بهترين ‏خلبان جنگنده بريتانيا در دوران جنگ جهاني دوم شود، هنوز فراموش نشده اند. اما حکايت مردي موفق از هر نظر که ‏در اوج کارنامه شغلي خويش به سر مي برد و ناگهان خود را همچون غواصي گرفتار در ناقوس غواصي مي بيند که ‏اجازه صحبت، تماس و هر گونه رابطه اي با دنياي پيرامون را از وي سلب کرده است، چيز ديگري است. او پروانه اي ‏است که ياد مي گيرد افسوس خوردن به حال خويش را رها کرده و با دو چيزي که به غير از آن چشم چپ برايش به ‏جاي مانده، يعني قدرت تخيل و خاطرات اش آواز قوي خود را سر دهد. بوبي با استفاده از همين عناصر کتاب زندگي ‏نامه اش با نام ناقوس غواصي و پروانه را تاليف مي کند و فقط دو روزپس از انتشار آن در سال 1997 فوت مي کند. ‏
جولين شنابل متولد 1951 بروکلين، از نقاشان مشهور نو اکسپرسيونيت آمريکاست که از 1996 با ساختن فيلم بسکوايت ‏‏-درباره نقاشي جوان به نام ژان ميشل بسکوايت- شروع به فيلمسازي کرد. فيلم جوايزي گرفت و مورد توجه منتقدان نيز ‏واقع شد، اما دومين فيلمش به نام پيش از آن شب فرا رسد[2000] با شرکت خاوير باردم در نقش شاعر و نويسنده ‏همجنسگراي کوبايي رينالدينو آره ناس او را به عنوان مولفي اصيل به جهانيان شناساند. ناقوس غواصي و پروانه ‏سومين فيلم اوست که با فاصله 7 سال از دومين فيلمش به نمايش در آمده و بار ديگر زندگي يک هنرمند را به تصوير ‏کشيده است. فيلمبرداري فوق العاده بديع کامينسکي که اغلب از نقطه ديد بوبي صورت گرفته از نقاط قوت اثر محسوب ‏مي شود. رقيبي سرسخت براي ديگر نامزدهاي امسال مراسم اسکار که بيرون کردنش از ميدان کار ساده اي نيست!‏
ژانر: درام، زندگي نامه.

 تصاویری از فیلم

دور از او


Away from Her

Julie Christie and Gordon Pinsent star in Lionsgate Films' Away From Her

کارگردان: سارا پولي. فيلمنامه: سارا پولي بر اساس داستان کوتاهي از آليس مونرو. موسيقي: جاناتان گولداسميت. مدير ‏فيلمبرداري: لوک مون پليه. تدوين: ديويد وارنزباي. طراح صحنه: کاتلين کلايمي. بازيگران: جولي کريستي[فيونا ‏اندرسون]، گوردون پينسنت[گرانت اندرسون]، اوليمپيا دوکاکيس[ماريان]، مايکل مورفي[اوبريه، کريستين ‏تامسون[کريستي]، آلبرتا واتسون[دکتر فيشر]. 110 دقيقه. محصول 2006 کانادا. نامزد اسکار بهترين بازيگر نقش ‏اصلي زن وبهترين فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر زن نقش اصلي، برنده جايزه بهترين بازيگر ‏زن نقش اصلي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اصلي از مراسم انجمن منتقدان ‏دالاس فوت ورث، برنده جايزه بهترين فيلمنامه و کارگرداني از مراسم انجمن منتقدان اوهايو، برنده جايزه بهترين فيلم از ‏اتحاديه کارگردانان کانادا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين بازيگر نقش اصلي زن، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ‏پورتلند، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ساراسوتا و...‏
‏ فيوناو گرانت زوج اهل اونتاريو نزديک به 40 سال است که با هم ازدواج کرده اند. اما اينک در آستانه سالخوردگي ‏ابري به نام فراموشکاري هر از گاهي فيونا يا علائم اوليه آلزايمر بر سر زندگي آرام آنان سايه انداخته است. پس از ‏حوادثي مانند گمشدن فيونا، آنها تصميم مي گيرند تا فيونا در اسايشگاهي تحت مراقبت قرار گيرد. اين اولين بار است که ‏پس از چند دهه اين دو نفر از هم دور شده و از ديدار همديگر محروم مي شوند. چون آسايشگاه ملاقات با بستگان در ‏‏30 روز را ممنوع کرده تا بيمار بتواند خود را با محيط تازه منطبق کند. وقتي گرانت پس از اين مدت با فيونا ديدار مي ‏کند، در کمال تعحب متوجه مي شود که فيونا نه تنها او را از ياد برده، بلکه علاقه و محبت خود را نيز به مرد ديگري به ‏نام اوبري -‏‎ ‎بيماري لال و اسير صندلي چرخدار در همان آسايشگاه- منتقل کرده است. با افزايش فاصله عاطفي ميان اين ‏زوج، گرانت به زودي درمي يابد بايد ميان عشق خود به فيونا يا ايثار به خاطر سعادت وي يکي را انتخاب کند...‏

چرا بايد ديد؟
سارا پولي متولد 1979 تورنتو را بيشتر به عنوان بازيگر مي شناسيم. بازيگري که از کودکي شروع به بازي در فيلم ها ‏کرده و با آثار هال هارتلي و آتوم اگويان درخشيده، و محبوب کارگردان هاي مستقل و منتقدان سخت گير است. او تا ‏امروز 5 فيلم کوتاه کارگرداني کرده و دور از او اولين فيلم بلند وي در مقام نويسنده و کارگردان محسوب مي شود. ‏بديهي است رسيدن به نامزدي جوايز اصلي اسکار قدم بزرگي براي يک فيلم کوچک تقريباً 3 ميليون دلاري است. آن ‏هم با داستاني که فارغ از جذابيت هاي معمول و غمگنانه درباره زني پا به سن گذاشته حافظه خود را هر لحظه بيشتر از ‏دست مي دهد و شوهر وفادارش عشق خود را در معرض ناپديد شده مي يابد. ‏
فيلم بر اساس داستاني از آليس مونرو متولد 1931 اونتاريو ساخته شده است و بر خلاف تصور بسياري از منتقدان ‏وطني که فيلم کنعان را اولين اقتباس از داستان هاي وي مي دانند، بايد بگويم تا اين لحظه 6 فيلم سينمايي و تلويزيوني بر ‏اساس قصه هاي وي ساخته است که اولين آنها دره اوتاوا و آخرين آنها دور از او نام دارد. سارا پولي در مصاحبه اي ‏گفته که اولين نسخه فيلمنامه را در 12 سالگي و هنگام بازي در يک سريال و اختصاصاً براي جولي کريستي نوشته ‏است. که اگر چنين باشد بايد بگويم انتخابي شايسته بوده و خانم کريستي در 66 سالگي توانسته شاه نقشي ديگر به ‏کارنامه هنري خود بيفزايد.البته داستان هاي ديگري با مضموني مشابه در سال هاي گذشته شاهد بوده ايم، مانند دفتر ‏خاطرات[2004، نيک کاساوتيس] که در آن مردي مي کوشيد تا خاطرات عشق پر شورشان را به ياد همسرش که دچار ‏فراموشي شده و در آسايشگاهي مقيم بود، بياورد. اما دور از او حديث عاشقانه اي است که پس از سال ها زندگي ‏مشترک نياز به فداکاري بزرگي براي حفظ آن احساس مي شود. در زمانه اي که ساختن فيلم درباره ميان سالان مخاطره ‏برانگيز است، شهامت سارا پولي 29 ساله براي توليد فيلمي با قهرمان هايي سالخورده ستودني است. شايد دور از او در ‏مصاف با فيلم هاي بزرگ تري چون خون روان خواهد شد يا پيرمردها وطني ندارند، قافيه را به آنها ببازد. اما چه باک، ‏لطافت و زيبايي اين فيلم اول فراموش نخواهد شد. يادآور اثر ارزشمند پل کاکس به نام معصوميت[2000] و مطالعه اي ‏صميمانه درباره ازدواج هايي که سال ها دوام يافته اند[امري نه چندان متعارف در غرب امروز] با زوجي در راس ‏درام که هنوز بعد از 4 دهه زندگي جذابيت خود را براي يکديگر حفظ کرده اند[فيونا: ناراحت نباش، من فقط دارم ‏حافظه ام را از دست مي دهم]. ‏
ژانر: درام، عاشقانه.

 تصاویری از فیلم

 ‏ ‏ ‏

در دره الاه


In the Valley of Elah

Charlize Theron and Tommy Lee Jones star in Warner Independent Pictures' In the Valley of Elah

کارگردان: پل هاگيس. فيلمنامه: پل هاگيس بر اساس داستاني از مارک بوآل و خودش. موسيقي: مارک ايشام. مدير ‏فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: جو فرانسيس. طراح صحنه: لارنس بنت. بازيگران: تامي لي جونز[هنک ديرفيلد]، ‏چارليز ترون[کارآگاه اميلي سندرز]، جيسون پاتريک[ستوان کيرکلندر]، سوزان ساراندون[جوآن ديرفيلد]، جيمز ‏فرانکو[گروهبان دن کارنللي]، بري کوربين[آرنولد بيکمن]، جاش برولين[رئيس پليس بوخوالد]، فرانسس فيشر]ايوي]، ‏وس چاتام[سرجوخه استيو پنينگ]. 121 و 124 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Death and Dishonor‏. ‏نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد نقش اول، نامزد جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه شير طلايي و برنده جايزه از ‏SIGNIS‏ از جشنواره فيلم ونيز. ‏
هنک ديرفيلد کهنه سرباز جنگ ويتنام پيامي از طرف ارتش مبني بر بازگشت پسرش از عراق و سپس ناپديد شدنش ‏دريافت مي کند. هنک که يکي ديگر از پسرانش را سال ها قبل از دست داده، اين بار براي يافتن دومي عازم محل ‏خدمت وي مي شود. در آنجا با مراجعه به بخش گمشدگان اداره پليس متوجه مي شود که تشکيلات پليس قادر به کمک به ‏او نيست، چون تحقيقات در مورد پرسنل نظامي فقط بر عهده ارتش است. اما اصرار او و اينکه نظامي ها در حال ‏مخفي کردن چيزي هستند، توجه کارآگاه اميلي سندرز را جلب مي کند. پس از يافته شدن جسد تکه تکه شده مايک ‏ديرفيلد ارتش با اعلام اينکه جسد در محدوده منطقه نظامي يافته شده، پرونده را از دست سندرز خارج مي کند. اما ‏پرس و جو از افراد محلي توسط هنک ديرفيلد که موفق شده موبايل پسرش را از کمدي وسايل وي در پايگاه کش برود، ‏او را به سوي سرنخ هايي هولناک درباره چگونگي مرگ پسرش راهنمايي مي کند... ‏

چرا بايد ديد؟
پل هاگيس فيلمنامه نويس و کارگردان برجسته اي است. متولد 1953 اونتاريو که دو سال متمادي براي فيلمنامه تصادف ‏و تيکه ميليون دلاري جايزه اسکار را به دست آورد. داراي سابقه اي طولاني و مثبت در تلويزيون که توقع منتقد و ‏تماشاگر را بالا مي برد. ولي اين بار در دره الاه براي تماشاگر چندان جذاب نبوده و پرداختن هاگيس به موضوعي به ‏روز چون جنگ عراق و پيامدهاي آن که قرار است جاي ويتنام را در سينماي آمريکا بگيرد، فقط مورد پسند منتقدان ‏قرار گرفته است. ‏
فيلم که نام خود را از دره الاه يا دره ‏Terebinth‏ [اشاره به محل نبرد داود و گوليات در کتاب مقدس که در فيلم نيز ‏قصه آن توسط ديرفيلد براي فرزند سندرز روايت مي شود] گرفته، بر خلاف تصور رايج ميان هيئت انتخاب فيلمخارجي ‏جشنواره فجر امسال اثري در رد يا نکوهش جنگ عراق نيست. بلکه به نوعي يکسان پنداشتن نبرد داود با گوليات و ‏عراق با آمريکا است. تنها کاري که ديرفيلد انجام مي دهد جست و جو براي يافتن پسر خويش[کاري مثل جان وين در ‏جويندگان يا جورج سي اسکات در فيلم پورنو] و بعدها قاتلين او است نه محکوميت جنگ در عراق، جايي که فرزندش ‏براي گسترش دموکراسي در آنجا جنگيده است. هاگيس از ديدگاهي انتقادي به يک جنگ در حال وقوع مي پردازد و ‏همچون ديرفيلد عقيده دارد سربازاني که در اين نبرد شرکت کرده اند مستحق مراقبت بيشتري هستند تا پس لرزه هاي ‏اين جنگ روان شان را بيش از اين آزار ندهند. والدين اين سربازان نيز مستحق برخورد بهتري از سوي نظاميان ارشد ‏هستند. تنها نکته مثبت در دره الاه اين است: جنگ جهنم است!‏
نکته تازه اي نيست، اما هاگيس آن را در پوشش تازه اي به خورد تماشاگر امروز مي دهد. در دره الاه فيلمي احساساتي ‏نيست. قصد سوء استفاده از احساس تماشاگر را هم ندارد که نقطه قوت فيلم محسوب مي شود. اما سر و ته آويزان کردن ‏پرچم آمريکا به نشانه بودن وخيم بودن وضعيت از سوي ديرفيلد-کاري که در ابتداي فيلم به تصحيح آن برخاسته بود- ‏علامتي چالش برانگيز است. در دره الاه يک درام جنايي فوق العاده خوب، اما کم تحرک[قابل توجه کساني که دنبال ‏هيجان هستند] درباره سرگشتگي انسان هاي درگير جنگ و اينکه گاه توانايي روبرو شدن با حقيقت مهم تر از کشف آن ‏است. مطمئناً عراق ويتنام نيست، پس چند سالي منتظر مي مانيم تا فيلم هاي ديگري هم در اين باره ساخته شوند. بازي ‏تامي لي جونز ويژگي اصلي فيلم است و لايق اسکار بهترين بازيگر...‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز، مهيج. ‏

 تصاویری از فیلم

جونو


Juno

Fox Searchlight's Juno

کارگردان: جيسون ريتمن. فيلمنامه: ديابلو کودي. موسيقي: مت مسينا. مدير فيلمبرداري: اريک استيلبرگ. تدوين: دينا ‏ئي. گلاوبرمن. طراح صحنه: استيو سيکلد. بازيگران: الن پيج[جونو مک گاف]، مايکل سرا[پاولي بليکر]، جنيفر ‏گارنر[ونيسا لورينگ]، جيسون بيتمن[مارک لورينگ]، آليسون جني[برن مک گاف]، جي. کي. سايمونز[م کمک گافه، ‏اليويا ثريلباي[لي]. 96 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا، مجارستان. نامزد جايزه اسکار بهترين کارگرداني-بهترين ‏فيلم-بهترين بازيگر نقش اصلي زن و بهترين فيلمنامه اصيل، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران آمريکا، ‏نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر نقش اصلي زن و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين فيلم به انتخاب تماشاگران ‏و نامزد 4 جايزه ديگر از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اول و بهترين فيلمنامه از ‏انجمن منتقدان فيلم اوهايو، ، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اول-بهترين فيلمنامه- بازيگر خوش آتيه/سرا از مراسم ‏انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان فيلم دالاس فورت ورث، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر نقش اول زن-بهترين فيلمنامه و جايزه پالين کيل از مراسم انجمن منتقدان فيلم فلوريدا، برنده جايزه ويژه ‏داوران جوان و نامزد جايزه بزرگ بهترين فيلم از جشنواره گيخون، نامزد گولدن گلاب بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش ‏اول زن و بهترين فيلمنامه و....‏
جونو دانش آموز دبيرستاني بعد از مدتي دوستي با پاولي بليکر-يک از هم مدرسه هاي و عضو تيم دوي ميداني- تصميم ‏مي گيرد تا اولين تجربه جنسي اش را با وي صورت دهد. اين تجربه منجر به حاملگي وي مي شود. جونو پس از ‏مشورت با دوستش لي و مراجعه ناموفق براي سقط فرزند ناخواسته، تصميم مي گيرد تا کودک را به دنيا آورده و سپس ‏آن را در اختيار زوجي قرار دهد که قادر به بچه دار شدن نيستند. پس از مدتي زوج مارک و ونيسا لورينگ را پيدا مي ‏کنند. زوجي مرفه که از بچه دار شدن نوميد شده و به نظر مي رسد بهترين گزينه باشند. بعد از ملاقات و امضاي ورقه ‏هاي قانوني پدر جونو مادرخوانده اش شروع به مراقبت از وي مي کنند. اما با نزديک شدن به زمان به دنيا آمدن کودک ‏همه چيز به هم مي ريزد.‏

چرا بايد ديد؟
راجر ايبرت و چند منتقد ديگر با ديدن اين فيلم کوچک، جمع و جور و کمدي ميان خيل فيلم درام به شدت سر ذوق آمده ‏و ستايش هاي فراواني نصيب آن کرده اند. اتفاقي که در ميان اعضاي آکادمي اسکار هم تکرار شده و جونو را به يکي ‏از 5 نامزد اصلي مراسم امسال تبديل کرده است. اما فارغ از اين هياهوها جونو يک فيلم متوسط رو به بالا است. يکي ‏کمدي درام با فيلمنامه اي قابل قبول که موضوع آن بر تمامي فيلم سايه افکنده و ديدگاه هاي تماشاگران و منتقدان را تحت ‏تاثير قرارداده است. البته توفيق تجاري اين فيلم کم هزينه[7 و نيم ميليون دلار بودجه در برابر 87 ميليون در آمد] نيز ‏در اين روند بي تاثير نبوده است. ‏
موضوع بارداري ناخواسته در ميان نوجوان ها و سرنوشت کودکان محصول روابط جنسي خارج از قراردادهاي ‏مرسوم اجتماعي، چند دهه اي است که ذهن دولتمردان و روانشناسان اجتماعي را به خود مشغول کرده است. طبيعي ‏است در کشوري چون آمريکا که هنوز بسيار از مردم مخالف سقط جنين هستند، از ميان بردن ثمره چنين همخوابگي ‏هاي گناه محسوب مي شود و خيلي ها مانند جونو تشويق به تولد فرزندشان مي شوند. البته همه اين جوانان پدر و مادر ‏فهميم و بامزه اي چون والدين او ندارند يا لاقل دوستي شفيق چون لي. اما مشکل اينجاست که جونو در خود آمادگي ‏نگهداري از کودک را نمي يابد، ولي مارک نيز بعدها با وجود رسيدن به سومين دهه عمرش در خود آمادگي لازم را ‏حس نمي کند. ببخشيد پس تکليف اين همه بچه بي صاحب چي مي شود؟!‏
پيشنهاد کارگردان و فيلمنامه نويس بروز علاقه و احساس مسئوليت نزد جونو نسبت به فرزند و حضور مفيد ونيسا است ‏و اين که در پايان باز هم جونو و پائولي در کنار هم قرار گرفته اند. اما اين بار با درکي بيشتر نسبت به قبل و قبول ‏مسئوليت. بازهم جاي شکرش باقي است. اما آن چه فيلم را ديدني مي کند تنها بازي يا فيلمنامه آن نيست. تيتراژ به شدت ‏ديدني و حاشيه صوتي آن که پر از ترانه هاي روز و نوجوان پسند است، نقشي بزرگ در توفيق فيلم دارد.‏
جيسون ريتمن متولد 1977 مونترال و فرزند ايوان ريتمن کارگردان است. از 21 سالگي با فيلم ‏Operation‏ شروع به ‏فيلمسازي کرده و با فيلم قبلي خود از اين که سيگارمي کشيد متشکريم به شهرت رسيده است. ‏
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه.

 تصاویری از فیلم

خون روان خواهد شد


There Will Be Blood

Daniel Day-Lewis stars in Paramount Vantages' There Will Be Blood

کارگردان: پل تامس اندرسون. فيلمنامه: پل تامس اندرسون بر اساس داستاني از اپتن سينکلر. موسيقي: جاني گرين وود. ‏مدير فيلمبرداري: رابرت الزويت. تدوين: ديلن تيچنور. طراح صحنه: جک فيسک. بازيگران: دانيل دي-لويس[دانيل ‏پلينويو]، پل دانو[الاي ساندي]، کوين جي. اوکانر[هنري]، کياران هيندز[فلچر]، ديلان فريزير[اچ. دابليو. پلينويو]، ‏سيدني مک آليستر[مري ساندي]، ديويد ويليس[ايبل ساندي]، ديويد وارشاوفسکي[اچ. ام. تيلفورد]، کالتون ‏وودوارد[ويليام بندي]، کولين فوي[مري ساندي بزرگسال]، راسل هاروارد[اچ. دبليوي بزرگسال]. 158 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Oil!‎‏. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه-بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-تدوين-تدوين ‏صدا- بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول مرد-بهترين فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران ‏فيلم آمريکا، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد بهترين طراحي صحنه از اتحاديه ‏طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتا براي بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول ‏مرد-بهترين موسيقي-بهترين فيلمنامه اقتباسي-بهترين صدابرداري-بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/دانو و بهترين ‏طراحي صحنه، نامزد حزس طلاي جشنواره برلين، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد-بهترين موسيقي و نامزد ‏جايزه بهترين فيلم از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد از انجمن منتقدان فيلم مرکز ‏اوهايو، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-موسيقي-فيلمنامه اقتباسي و بهترين ‏فيلم از مراسم انجمن منتقدان سينمايي شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي دالاس ‏فورت ورث، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم ‏انجمن منتقدان سينمايي فلوريدا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين بازيگر نقش اول مرد و نامزد گولدن گلاب بهترين ‏فيلم، برنده جايزه بهترين فيلم از انجمن منتقدان کانزاس سيتي، نامزد جايزه بهترين بازيگر-کارگرداني-بهترين فيلم و ‏بهترين فيلمنامه نويس از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر-کارگرداني-بهترين طراحي صحنه و ‏بهترين فيلم از مراسم انجمن منتقدان سينمايي لس آنجلس، برنده جايزه بهترين بازيگر-بهترين فيلمبرداري-بهترين ‏کارگرداني وبهترين فيلم از مراسم انجمن ملي منتقدان سينمايي، برنده جايزه بهترين بازيگر-بهترين فيلمبرداري از ‏مراسم انجمن منتقدان سينمايي نيويورک، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي فونيکس، نامزد ‏جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم ساتلايت، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن بازيگران سينما، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي ساوت وسترن، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم اتحاديه ‏نويسندگان آمريکا. ‏
سال 1898، نيومکزيکو. دانيل پلينويو در معدن نقره خود سرگرم کار است. اما زماني که رگه اي از نقره مي يابد، در ‏پي سانحه اي پايش مي شکند و مجبور مي شود تا سينه خيز به شهر برود. او چند کارگر اجير کرده و با خود به معدن ‏مي برد. يکي از کارگران با خود کودک بي مادري همراه دارد. کار روي رگه نقره، تصادفاً منجر به کشف نفت مي ‏شود و پلينويو را از يک صاحب معدن تبديل به مردي داراي چاه نفت مي کند. هنگام حفاري پدر کودک در پي سانحه ‏اي کشته مي شود و پلينويو بچه را به فرزندي پذيرفته و تام اچ. دابليو. را به او مي دهد. 9 سال بعد پلينويو هر چند ‏فردي موفق اما هنوز ثروتمند خرده پا است. تا اين که يک شب پسر جواني به نام پل ساندي به محل کار وي آمده و ‏نشاني منطقه اي نفت خيز در يک ملک خصوصي در کاليفرنيا را به وي مي فروشد. پلينويو و اچ. دبليو. به آنجا مي ‏روند و زمين را در ازاي 10 هزار دلار از ايبل-پدر پل- خريداري مي کنند. اما ايلاي برادر دو قلوي پل تنها به شرط ‏ساختن يک کليسا زمين را قابل واگذاري مي دادند. ايلاي واعظي جوان ولي پر طرفدار است و از اين راه قصد دارد تا ‏نفوذ خود را گسترش دهد. اما پلينويو اين شرط را رد مي کند. پس از استقرار کارگران و شروع حفاري، پلينويو متوجه ‏مي شود که انتقال نفت خام به دليل نبود خط آهن در محل بسيار گران تمام خواهد شد. تنها راه خريداري زمين هاي ‏اطراف و کشيدن لوله است. اما يکي از زمين داران به نام باندي حاضر به واگذاري مزرعه خويش نيست. مزاحمت ‏هاي ايلاي نيز مزيد بر علت شده و رابطه اي طوفاني ميان او و پلينويو برقرار است و کشته شدن کارگري حين حفاري ‏بر دامنه اختلافات آنها دامن مي زند. بالاخره چاه به نفت مي رسد، ولي انفجار گاز باعث مي شود تا اچ. دبليو کر شود. ‏مدتي بعد مردي به نام هنري که خود را بردار پلينويو اعلام مي کند بر در خانه وي ظاهر مي شود. اما دردسر واقعي با ‏از راه رسيدن پيشنهادي مبني بر خريد زمين و چاه هاي نفت وي به قيمت 1 ميليون دلار از سوي ديگر ثروتمندان منطقه ‏آغاز مي شود....‏

چرا بايد ديد؟
پل تامس اندرسون متولد 1970 کاليفرنياست. در 18 سالگي با فيلم داستان ديرک ديگلر-يک مستند ساختگي درباره يک ‏بازيگر فيلم هاي پورنو- توجه منتقدان را به خود جلب کرد. قصه اين فيلم چند سال بعد گسترش يافت و تبديل به شب ‏هاي عياشي شد و اندرسون را به اوج قله هاي موفقيت رساند. اما تا قبل از آن روز فيلم کوتاهي به نام سيگار و قهوه و ‏اولين فيلم بلندش را به نام سيدني يا جفت چهار ساخت. جفت چهار با وجود سوژه تازه اش در زمان نمايش خود توجه ‏زيادي جلب نکرد، اما شب هاي عياشي و سپس ماگنوليا نشان داد که اندرسون فيلمسازي گران قدر و وارث کارگردان ‏هايي چون افولس، رنوار، تروفو، اسکورسيزي، فليني، ولز، برسون و... است که در هر سه فيلم انگشت بر روي تباهي ‏نسل دهه 1980 و 90 آمريکا گذاشته و تم اصلي هر سه فيلمش خانواده جايگزين است. شب هاي عياشي و ماگنوليا ‏براي وي جوايز فراوان، ستايش منتقدان و نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و کارگرداني را به دنبال آورد. اما فيلم ‏Punch-Drunk Love‏ در سال 2002 با وجود مقبوليت اش در ميان بسياري از منتقدان، از کارهاي پيشين وي به ‏شدت دور بود. اينک پس از شش سال وقفه پنجمين فيلم بلند وي به نمايش در آمده و موفق به کسب نامزد چندين اسکار ‏شده است. البته اندرسون در اين سال ها به شدت سرگرم ساختن فيلم هاي کوتاه ويديوي يا تلويزيوني بوده، اما مي توان ‏تمامي آنها را تجديد قوا براي ساخت يک شاهکار حماسي به نام خون روان خواهد شد ارزيابي کرد.‏
اين شاهکار حماسي درباره حرص و آز آدمي بر خلاف تصور فقط با 25 ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه ‏نتوانسته در گيشه موفقيت زيادي کسب کند. فيلم اقتباسي کاملاً آزاد و حتي غير وفادارانه به از کتاب سينکلر است. قصه ‏اي ظاهراً درباره يک جوينده ثروت، کسي مانند جويندگان طلاي قرن نوزدهم آمريکا که در ابتداي قرن تصادفاً تبديل به ‏جوينده نفت مي شود. اشتباه نکنيد، اين فقط پوسته ظاهري فيلمي است که دو شخصيت محوري دارد. يکي پلينويو و ‏ديگري واعظي شياد به نام ايلاي ساندي که هر دو به نوعي قرباني طمع خويش مي شوند. البته ديگران هم قرباني ‏حرص آنها خواهند شد. اندرسون اين بار بر فروپاشي انسان ها در پروسه ثروت و ايمان دست گذاشته و مطالعه اي ‏موردي در تاريخ معاصر آمريکا را به تصوير کشيده است. اين همان روياي آمريکايي است که حرص و باورهاي غلط ‏آن را به نابودي مي کشاند. يک گنج هاي سي يرا مادره به روزتر که شخصيتي چون دراکولا وار در راس آن قرار ‏دارد. مردي که ثروت را براي گريز از ديگر انسان ها مي خواهد!‏
خون روان خواهد شد در مقايسه با ديگر نامزدهاي اصلي اسکار فيلمي باشکوه تر، قوي تر و ماندگارتري است. يک ‏همشهري کين ديگر که بايد از سوي اعضاي آکادمي به آن دقت شود! از بازي دانيل دي لوئيس، فيلمبرداري الزويت و ‏موسيقي جاني گرين هر چه بگويم، کافي نخواهد بود. فقط توصيه مي کنم آن را چند بار ببينيد. ‏
ژانر: درام.

 تصاویری از فیلم 

قاتل مزدور


HITMAN

20th Century Fox's Hitman

کارگردان: زاويه گنس. فيلمنامه: اسکيپ وودز. موسيقي: جئوف زانللي. مدير فيلمبرداري: لوران بارس. تدوين: کارلو ‏رتزو، انتوآن واري. طراح صحنه: ژاک بوفنوآر. بازيگران: تيموتي اولفانت[مامور شماره 47]، داگري اسکات[مايک ‏وايتيه ر]، اولگا کوريلنکو[نيکا بورونينا]، رابرت کنپر[يوري مارکلوف]، اولريش تامسن[ميخاييل بليکوف]، هنري ايان ‏کيوساک[اودره بليکوف]، مايکل اوفي[جنکينز]. 100 و 92 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، آمريکا. ‏
آدمکش برجسته اي که با نام مامور شماره 47 شناخته مي شود، ماموريت مي يابد تا بليکوف-رئيس جمهور روسيه- را ‏ترور کند. ماموريت انجام مي شود، اما شماره 47 بعدها در مي يابد که فقط بدل بليکوف را به قتل رسانده است و همه ‏اينها توطئه اي سياسي بيش نبوده است. او بايد خود را همزمان از چنگ مايک وايته ر مامور پليس بين الملل وافراد ‏FSB‏ –جانشينان ‏KGB‏- دور نگاه دارد. شماره 47 پس از يک درگيري خونين موفق مي شود فرار کند. او سعي دارد ‏تا ردي از توطئه گران يافته و بليکوف واقعي را نيز از ميان بردارد. براي اين کار به سراغ نيکا دوست دختر بليکوف ‏رفته و او را با خود همراه مي کند. اما تا رسيدن به هدف بايد بسياري از همکاران خود را از ميان بردارد...‏

چرا بايد ديد؟
قاتل مزدور دومين فيلم بلند کارنامه زاويه گنس متولد 1975 دانکرک، فرانسه است که با فاصله کوتاهي از اولين فيلمش ‏Frontières‏ در سال 2007 به نمايش در مي آيد. سابقه دستيار کارگرداني او در فيلم هاي اکشني چون حداکثر ‏مخاطره، تيم دو نفره و... در کنار ساخت چند فيلم کوتاه باعث شده تا لوک بسون-پدرخوانده فيلمسازان جوان فرانسوي- ‏سکان هدايت يک فيلم 33 ميليون دلاري را به وي بسپارد. اما از حضور افراد کارکشته تري در ساخت آن نيز غافل ‏نبوده که از ميان آنها مي شود به اسکيپ وودز فيلمنامه نويس اشاره کرد. کسي که در سال 1998 با اولين فيلمش به نام ‏پنجشنبه موفق شد تا جايزه ويژه داوران جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک را بگيرد. وودز بعدها با نوشتن فيلمنامه ‏شمشيرماهي و تهيه کنندگي آن بر توانايي هاي پول ساز خود در زمينه فيلم هاي پليسي/حادثه اي صحه گذاشت، اما تا ‏امروز فيلم ديگري کارگرداني نکرده است. ‏
قاتل مزدور برگردان يک بازي ويديويي پر فروش ديگر به فيلم است که اعجوبه سينماي فرانسه-لوک بسون- عنوان ‏تهيه کنندگي آن را يدک مي کشد، اما با اين وجود عشاق سينه چاک اين بازي را مايوس خواهد کرد. نبود منطق کافي در ‏حوادث و حتي پرداخت شخصيت ها[مامور 47 با بارکدي که در پس کله طاس شان خورده بدون جلب توجه شهرهاي ‏بزرگ را زير پا مي گذارد!] باعث شده تا فيلم بيش از 40 ميليون دلار نصيب سازندگانش نکند. اين به معني موفقيتي ‏نسبي است و راه گنس را براي ساخت نسخه جديد کونان بربر در سال جديد هموارتر مي کند. با اين اگر با اين بازي ‏آشنا هستيد يا خير، و يا به دنبال تماشاي هنرنمايي هاي يک قاتل حرفه اي در فرار از چنگ پليس ها هستيد، قاتل مزدور ‏بهترين گزينه است. فراموش کنيد که قصه در روسيه اتفاق مي افتد يا انجمن برادري کليسا اين آدم کش ها را تربيت مي ‏کند. حادثه را بچسبيد!‏
ژانر: اکشن، جنايي، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 

گنجينه ملي: کتاب اسرار


National Treasure: Book of Secrets

Nicolas Cage stars in Walt Disney Pictures' National Treasure: Book of Secrets

کارگردان: جان ترتلتاب. فيلمنامه: ماريان و کورمک وابلرلي بر اساس داستاني از گرگوري پواريه، تد اليوت، تري ‏روزيو، ماريان و کورمک وابلرلي با الهام از شخصيت هاي خلق شده توسط جيم کاوف، اورن آويو، چارلز سگرز. ‏موسيقي: تره ور رابين. مدير فيلمبرداري: امير مکري، جان شوارتزمن. تدوين: ويليام گولدنبرگ، ديويد رني. طراح ‏صحنه: دومينيک واتکينز. بازيگران: نيکلاس کيج[بن گيتز]، جاستين بارتا[رايل پوول]، دايان کروگر[ابيگيل چيس]، ‏جان وويت[پاتريک گيتز]، هلن ميرن[پروفسور اميلي اپلتن]، اد هريس[ميچ ويلکينسون]، هاروي کايتل[مامور ‏سادوسکي]، بروس گرينوود[رئيس جمهور]. 124 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه تمشک طلايي براي ‏بدترين بازيگر مرد/نيکلاس کيج و بدترين بازيگر مرد نقش مکمل/جان وويت. ‏
بن گيتز در يک جلسه اطلاعاتي تازه درباره جان ويلکز بوث قاتل آبراهام لينکلن و دفترچه خاطرات او که يکي از ‏صفحاتش گمشده، ارائه مي کند. مردي از ميان مدعوين که خود را ميچ ويلکينسون معرفي مي کند، برخاسته و صفحه ‏گمشده دفترچه خاطرات را به او عرضه مي کند. در اين صفحه از جد گيتز يعني تامس گيتز نام برده شده و ظن آن مي ‏رود که در ترور لينکلن دست داشته است. بن براي پاک کردن نام جدش به جست و جو برمي خيزد و در جريان جستجو ‏از وجود گنجينه اي بزرگ يقين پيدا مي کند. از اين گنج در کتاب ها و يادداشت هاي به جا مانده به عنوان شهر طلايي ‏نام برده شده است. بن براي يافتن ردي از اين گنج به همراه دوستش رايلي و سپس محبوب سابقش ابيگيل راهي سفر مي ‏شود. آنها پس از نفوذ به قصر باکينگهام، موفق به کشف کشوي مخفي ملکه شده و در مي يابند براي اطلاع دقيق از ‏محل گنجينه بايد به کتابچه اسرار روساي جمهور آمريکا دست يابند. اما دستيابي به اين کتابچه کار راحتي نيست، چون ‏از داخل کشوي ميز مشابه خود در کاخ سفيد جابجا شده و فقط رئيس جمهور وقت به آن دسترسي دارد. و تنها راه حلي ‏که به نظر گيتز مي رسد، دزديدن رئيس جمهور است. آيا او با اين کار مي تواند نام خانوادگي اش را تطهير کند، آيا ‏موفق به کشف گنجينه اي ملي خواهد شد؟ يا سندي درباره جدش به دست خواهد آورد که ارتباط وي با قتل لينکلن را ‏ثابت مي کند؟

چرا بايد ديد؟
به قول عشاق نرم افزارهاي رايانه اي! نسخه ‏‎2.0‎‏ محصول اوليه[گنجينه ملي، 2004] که با حفظ تمامي عوامل دست ‏اندرکار قرار است يک محصول موفق ديگر از کارخانه جري بروکهايمر باشد، اما نيست. اشکال عمده آن همين عوامل ‏هستند و ايده ايندياناجونزي آن که اين بار به شکلي مسري يقه رئيس جمهور آمريکا را هم گرفته است.‏
نيکلاس کيج يکي از بازيگران خودساخته و با استعداد هاليوود است که اين اواخر انتخاب هاي غلط وي براي حضور ‏در پروژه هاي پول پارو کن کارنامه هنري اش را دچار مخاطره کرده است. البته نبايد انرژي منفي ساطع شده از فيلم ‏فعلي را تنها متوجه او دانست، بلکه فيلمنامه نويسان و کارگردان نيز با شبيه کردن قسمت دوم با رمز داوينچي در اين ‏سقوط سهيم اند. و افزودن بازيگران متشخصي چون هلن ميرن و اد هريس که حکم دوپينگ کردن را داشته اند نيز قادر ‏به نجات فيلم نيست. البته اينها نمي تواند تماشاگر نوجوان را به تفکر وادارد يا او را از سالن فراري دهد، بلکه ارجاع ‏سازندگان به تاريخ معاصر آمريکا و نشانه هاي آن مانند تصوير حجاري شده چهار رئيس جمهور در کوهستان راشمور ‏و اينکه رئيس جهمور آمريکا نيز عقده ايندياناجونز شدن دارد[بازي هريسون فورد در نقش رئيس جمهور فيلم هواپيماي ‏رياست جمهوري يادتان هست؟!]، باعث شده تا همين نوجوان ها سخاوتمندانه دست به جيب برده و 187 ميليون دلار تا ‏اين لحظه نصيب سازندگان فيلم کنند. ‏
از حوادث بدون منطق فيلم قبلي در اين يکي هم نمونه هاي بسيار خواهيد يافت و اين بار پيچيده تر و با سهل انگاري ‏بيشتر... بيشترين ضعف فيلمنامه در صحنه هاي فلاش بک فيلم نهفته که قرار است موتور محرکه فيلم باشد و تماشاگر ‏هرگز ارتباط منطقي ميان قتل لينکلن به دست بوث و گنجينه طلا پيدا نمي کند. اينها همه بهانه است تا پاي رئيس ‏جمهورهاي پيشين را به اين جست و جوي گنج بکشانند و بس!‏
جاناتان چارلز ترتلتاب متولد 1963 فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون است. از سال هاي آغازين دهه 1990 ‏شروع به فيلمسازي کرده و از کارگردان هاي تجاري ساز و همه فن حريف هاليوود به شمار مي رود. از فيلم هاي او ‏مي شود به داري ديوونه ام مي کني، 3 نينجا، وقتي تو خواب بودي، پديده و پسربچه اشاره کرد. کتاب اسرار دومين ‏طبع آزمايي پوساز وي با شخصيت گيتز است. بهترين نمونه براي کساني که موقع تماشاي فيلم هاي مهيج دکمه ‏‎"off"‎‏ ‏ذهن خود را فشار مي دهند و دنبال منطق روايي نمي گردند!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، راز آميز، ميهج.

 تصاویری از فیلم

کودک گمشده


Gone Baby Gone

Miramax Films' Gone Baby Gone

کارگردان: بن افلک. فيلمنامه: بن افلک، آرون استوکارد بر اساس داستاني از دنيس لهين. موسيقي: هري گرگسون ‏ويليامز. مدير فيلمبرداري: جان تال. تدوين: ويليام گولدنبرگ. طراح صحنه: شاروتسايمور. بازيگران: کيسي ‏افلک[پاتريک کنزي]، ميشله موناهان[آنجي جنارو]، مورگان فريمن[جک دويل]، اد هريس[رمي برسنت]، جان ‏اشتون[نيک پول]، امي رايان[هلن مک کريدي]، امي مديگان[بئا مک کريدي]، تايتوس وليور[لايونل مک کريدي]، ‏مايکل کنت ويليامز[دواين]. 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر ن نقش مکمل/امي ‏رايان، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن منتقدان بوستون، برنده ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان و نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، ‏برنده جايزه بهترين کارگردان خوش آتيه و نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ‏شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منقدان فلوريدا، نامزد جايزه گولدن گلاب ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ‏لس آنجلس، برنده جايزخ بهترين کارگرداني و جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن ملي منتقدان ‏آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان نيويورک، برنده جايزه بهترين ‏بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان ‏از مراسم انجمن منتقدان فونيکس، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از اتحاديه بازيگران، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ‏انجمن منتقدان ساوث وسترن، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان منطقه واشنگتن ‏دي سي. ‏

دورچستر، يکي از خشن ترين محله هاي بوستون. وقتي آماندا مک کريدي 4 ساله گم مي شود، عمه او بئاتريس مک ‏کريدي دو کارآگاه خصوصي به نام هاي پاتريک کنزي و آنجي جنارو را براي يافتن وي اجير مي کند. اين دو کارآگاه با ‏وجود اين که تجربه زيادي در مورد پرونده هايي اين چنين ندارند، به دليل زيستن در همان محله و آشنايي با آدم هاي ‏آنجا انتخاب شده اند. چون بئاتريس مي داند که خيلي ها حاضر به همکاري يا صحبت با پليس نيستند. اولين شخص در ‏اين ليست، مادر آماندا است که سابقه خوبي هم ندارد. تلاش هاي اين دو کارآگاه ابتدا چندان موفقيت آميز نيست، اما ‏همکاري شان با رمي برسنت افسر پليس و سپس بازجويي از هلن مادر آماندا بسياري چيزها را روشن مي کند. او معتاد ‏است و چندين بار در جابجايي مواد مخدر نيز به فروشنده ها کمک کرده است. و در يکي از اين دفعات با کمک دوستي ‏سعي کرده تا پول هنگفتي را از قاچاقچيان بدزد و همين عمل باعث کشيده شدن پاي فرزندش به اين ماجرا شده است. ‏کنزي و جنارو به زودي خود را در حال گرفتن رد قاچاقچيان مواد، تبهکارن و کودک آزاران مي يابند، اما موفق به ‏يافتن آماندا نمي شوند. اين کار رابطه کينزي و جنارو را نيز متزلزل مي کند. چند ماه بعد پسر بچه ديگري ربوده مي ‏شود و يکي از دوستان کينزي با اطلاعاتي قيمتي به سراغ وي مي آيد. در حمله به منزل آدم ربايان همکار رمي زخمي ‏مي شود. کينزي نيز پس از درک اين موضوع که کودک دزديده شده مورد آزار جنسي قرار گرفته و کشته شده، کودک ‏آزار را به قتل مي رساند. او اينک قهرمان است و جنارو نيز او را بخشيده، ولي هنوز اميد يافتن آماندا وجود دارد...‏

چرا بايد ديد؟
بن افلک براي دوستداران سينماي آمريکا نامي آشناست. بازيگر اسکاري و خوش قيافه که مدت هاست تهيه کنندگي، ‏فيلمنامه نويسي و اينک کارگرداني را به کارنامه هنري خود افزوده است. البته کمتر کسي وجود دارد که اولين تجربه او ‏در فيلمسازي من همسر لزبينم را کشتم، از چنگک قصابي آويزان کردم و حالا در ديزني لند مشغولم[1993] را ديده ‏باشد و به ياد بياورد. يک کمدي 16 دقيقه اي درباه دنياي پشت صحنه فيلمسازي که نامش را مديون نمايشنامه آرتور ال. ‏کوپيت[آه پدر، پدر بيچاره، مامان تو را در گنجه آويزان کرده و من خيلي غمگينم] بود. پس عجالتاً کودک گمشده را به ‏عنوان اولين تجربه اش مي پذيريم و به تماشاي آن مي نشينيم. و بر خلاف انتظار با فيلمي هوشمندانه و بسيار دور از ‏کارنامه بازيگري افلک روبرو مي شويم. کودک گمشده يک فيلم کارآگاهي بسيار امروزي، هوشمندانه و اخلاقي است. ‏
تصوير کاملي از زندگي واقعي در آمريکا و سکون و رخوتي که بر آن حاکم است. روابط از هم گسيخته، سودجويي، ‏قر، مواد مخدر و... که باعث مي شود کينزي و جنارو نيز در پايان-زماني که آماندا را يافته اند- با يک دوراهي بزرگ ‏اخلاقي روبرو شوند. اين پرونده همه چيز اين دو نفر را به مخاطره مي افکند از رابطه شخصي شان تا زندگي و سلامت ‏عقل شان و اينها چيز کمي نيست. زماني که معماي کودک ربايي حل مي شود، غير از حيرت و شوک چيزي در انتظار ‏بازيگران و تماشاگران نيست. اين که چگونه بستگان نزديک يک کودک معصوم با زندگي او قمار مي کنند و اينها در ‏همين همسايگي ما اتفاق مي افتد. و به دست کساني که خود بايد حافظ قانون باشند، اما ضعف هاي انساني و قابل درک ‏شان سبب تغيير جايگاه و باورهاي شان مي شود. ‏
بن افلک در اولين تجربه کارگرداني خود اقتباسي بسيار زيبا از دنيس لهين[نويسنده ‏Mystic River‏] به نمايش مي ‏گذارد و ثابت مي کند اميدهاي که با نوشتن فيلمنامه ويل هانتيگ عزيز به وجود آمده بود، بيهوده نبوده است. ارزو مي ‏کنم بيشتر به کارگرداني بپردازد. بازي برادرش کيسي افلک و اد هريس از نکات قابل توجه فيلم است. ‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز.

 تصاویری از فیلم

آنجا نيستم


I'm Not There

The Weinstein Company's I'm Not There

کارگردان: تاد هاينس. فيلمنامه: تاد هاينس، اورن موورمن بر اساس داستاني از هاينس. مدير فيلمبرداري: ادوارد ‏لاچمن. تدوين: جي رابينوويتز. طراح صحنه: جودي بکر. بازيگران: کريستين بيل[جک/ جان واعظ]، کيت ‏بلانشت[جاد]، مارکوس کارل فرانکلين[وودي]، ريچارد گير[بيلي]، هيث لجر[روبي]، بن وايشاو[آرتور]، شارلوت ‏گينزبورگ[کلر]، ديويد کراس[آلن گينزبورگ]، بروس گرين وود[خبرنگار]، جولين مور[اليس فابيان]، ميشله ‏ويليامز[کوکو رايوينگتن]. 135 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏I'm Not There، ‏I'm Not There: ‎Suppositions on a Film Concerning Dylan‏. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت، ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر انتخاب منتقدان از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده قورباغه برنز/ادوارد لاچمن از ‏مراسم ‏Camerimage، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه ‏گولدن گلاب بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت، نامزد جايزه بهترين فيلم از مراسم گاتام، برنده جايزه رابرت آلتمن ‏و نامزد جوايز بهترين فيلم-بهترين بازيگر مرد و زن نقش مکمل/بلانشت و فرانکلين از مراسم روحيه مستقل، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل از مراسم اتحاديه ‏بازيگران، برنده جايزه ‏‎'CinemAvvenire'‎‏ بهترين فيلم، جايزه ويژه داوران، جايزه بهترين بازيگر زن و نامزد شير ‏طلايي جشنواره ونيز. ‏
يک پسرک 11 سياه پوست آمريکايي به نام وودي که موسيقي و نوشتن ترانه هاي محلي را کشف مي کند، يک خواننده ‏آوازهاي محلي به نام جک رولينز که بعدها واعظي پيشه مي کند تا از ترانه هايش را در راه خدا استفاده کند، يک ‏بازيگر فيلم هاي هاليوودي به نام روبي کلارک که پس از مدتي هرزه گردي تبديل به مرد خانواده مي شود، جاد کويين ‏يک نوازنده مشهور گيتار آکوستيک که با تغيير سبک خود از ‏folk‏ به ‏folk rock‏ طرفدارانش را مي رنجاند، و يک ‏بازيگر مسن که در فيلمي به نقش بيلي د کيد ظاهر شده. پنج آدم متفاوت که هر کدام به نوعي بازتاب گوشه هايي از ‏زندگي باب ديلن را به نمايش مي گذارند، البته در کنار ششمين نفر-آرتور رمبو- که پذيرفته به سوال هايي درباره گذشته ‏خود پاسخ دهد...‏

چرا بايد ديد؟
رابرت آلن زيمرمن يا با نام يهودي اش زوشه بن آوراهام متولد 1941 آوازخوان، نويسنده، آهنگساز و شاعر، يکي از ‏چهرهاي شاخص موسيقي آمريکا به مدت پنج دهه است. دوستدارانش او را به نام باب ديلن مي شناسند. آوازهايش در ‏متجاوز از 200 فيلم شنيده شده و خودش نيز چندباري در مقابل دوربين ظاهر شده که شاخص ترين آنها پت گرت و ‏بيلي د کيد به کارگرداني سام پکين پا است. هنرمندي که حضور طولاني اش و افت و خيزهاي زندگي هنري و شخصي ‏اش باعث شده تا همواره سوژه داغ روزنامه نگاران و حتي فيلمسازان باشد. کتاب ها متعددي درباره اش منتشر شده و ‏چند فيلم مستند نيز از زندگي ساخته اند. اما آنجا نيستم که نامش را از يکي از آوازهاي خود او گرفته، چيز ديگري است.‏
محصولي هنرمندانه از کارگرداني خوش ذوق که براي تسيم پيچيدگي هاي ذهني و شخصيتي ديلن از 5+1 نفر براي ‏بازي در نقش او استفاده کرده است. اتفاقي که بعد از ميل مبهم هوس بونوئل و بازي دو هنرپيشه در نقش يک زن واحد ‏به خودي خود اتفاقي مهم در سينماست. ‏
تاد هاينس متولد 1961 لس آنجلس از دانشگاه براون در رشته نشانه شناسي فارغ التحصيل شده و با ساختن آدم کش ‏ها:فيلمي درباره ارتور رمبو[1985] شروع به فيلمسازي کرده است. شهرت خود را مديون فيلم ‏Velvet Goldmine‏ ‏و دور از بهشت است که جوايز متعددي نيز برايش به ارمغان آورده ند. آنجا نيستم که با فاصله اي 5 ساله از فيلم پيشين ‏وي –دور از بهشت- ساخته شده است. فيلم ساختاري اپيزوديک دارد و غير از آرتور رمبو اشخاص ديگري نيز در ‏برابر دوربين به سوال هايي در مورد ديلن پاسخ مي دهند. از جمله اليس فابيان[جوآن بائز] که جان کلام را دو بار از ‏زبان وي مي شنويم‎ ‎‏"او اين استعداد را داشت که وقايع جهان پيرامون خودش را ببيند و آنها را به شکلي عالي در ‏آوازهايش نشان بدهد".‏
آنجا نيستم يک زندگينامه معمولي از ديلن نيست. بلکه با الهام از زندگي و آوازهاي وي شکل گرفته و بيشتر به حساسيت ‏هنرمند در برابر وقايع دنياي پيرامونش اشاره دارد. نمي خواهم ارج فيلم را با استفاده از کلمات قالبي چون رسالت ‏هنرمند پايين بياورم، اما هدف هاينس تلنگري به همه هنرمندان است تا با ديدن گوشه هايي از زندگي يک اسطوره زنده ‏دنياي هنر به ضرورت عکس العمل نشان دادن در برابر اتفاق هاي پيرامون خود فکر کنند. چيزي که سينماي آمريکا ‏هر لحظه بيشتر و بيشتر از آن دور مي شود. البته عشاق باب ديلن-که بسيارند- با تماشاي فيلم و شنيدن آوازهاي برگزيده ‏اش لذت بيشتري خواهند برد، اما براي کساني که هاينس و ديلن را نيز نمي شناسند تماشاي آنجا نيستم يک تجربه ناب ‏است. بهترين اپيزود متعلق به کيت بلانشت است که به شکل سياه و سفيد فيلمبرداري شده است. ‏
ژانر: زندگي نامه، درام، موسيقي. ‏

 تصاویری از فیلم

جنگِ چارلي ويلسون


Charlie Wilson's War

Tom Hanks , Julia Roberts and Philip Seymour Hoffman star in Universal Pictures' Charlie Wilson's War

کارگردان: مايک نيکولز. فيلمنامه: آرون سوروکين بر اساس کتابي از جروج سريل. موسيقي: جيمز نيوتن هاوراد. مدير ‏فيلمبرداري: استيون گولدبلات. تدوين: جان بلوم، آنتونيا وان دريملن. طراح صحنه: ويکتور کمپستر. بازيگران: تام ‏هنکس[چارلي ويلسون]، امي آدامز[باني باخ]، جوليا رابرتز[جوآن هرينگ]، فيليپ سايمور هافمن[گاست آروکاتوس]، ‏ند بيتي[داک لانگ]، اميلي بلانت[جين ليدل]، اوم پوري[رئيس جمهور ضيا]، کن استات[زواي]، جان ‏اسليتري[کريولي]. 97 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/سايمور ‏هافمن، نامزد جايزه بافتا بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/سايمور هافمن، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر ‏نقش مکمل مرد/سايمور هافمن از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بازيگر سال از انجمن منتقدان اوهايو، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/سايمور هافمن از مراسم انجمن منتقدان شيکاگو، نامزد جايزه گولدن گلاب بهترين ‏فيلم-بهترين بازيگر مرد/هنکس- بهترني بازيگر مرد نقش مکمل/سايمور هافمن- بهترين فيلمنامه. ‏
اوايل دهه 1980. چارلي ويلسون سناتور زن باره کنگره آمريکا که از ايالت تگزاس انتخاب شده، عضو کميته امور ‏خارجي مي شود که عملياتي مخفيانه را سامان مي دهد. شوروي به افغانستان حمله کرده و موج تازه اي در دوران ‏جنگ سرد به راه انداخته است. مشوق اصلي ويلسون زني متنفذ و ثروتمند و حامي اصلي او به نام جوآنا هرينگ است. ‏هرينگ با او از مصيبت هاي مردم افغانستان تحت اشغال شوروي سخن مي گويد و او را وادار به سفري به پاکستان مي ‏کند. ويلسون در آنجا با ژنرال ضياء الحق رئيس جمهور ديدار کرده و پس از بازديد کمپ پناهندگان افغان به شدت تحت ‏تاثير قرار مي گيرد. در بازگشت به آمريکا پس از جلب همکاري يک مامور برجسته سازمان ‏CIA‏ به نام گاست ‏آروکاتوس-مسئول امور افغانستان- تلاش مي کند تا بودجه اي براي کمک به مجاهدين افغاني تصويب کند. چنين بودجه ‏اي وجود دارد، اما کم بودن آن مانع اصلي براي مبارزه با گسترش نفوذ در خاورميانه است. تلاش هاي ويلسون به نتيجه ‏مي رسد و به زودي سيل سلاح و مواد غذايي به پاکستان و افغانستان سرازير مي شود. اما ارتش شوروي بااستفاده از ‏هلي کوپترهايش ضربات مهلکي به مجاهدين و مردم عادي افغان وارد مي کند. تنها راه تامين موشک انداز استينگر ‏براي مبارزه با حملات هوايي شوروي است و تنها کشوري که مي تواند اين سلاح ها را در اختيارشان قرار دهد، ‏اسرائيل است. سلاح ها مخفيانه به افغانستان فرستاده شده و سبب برتري جنگي مجاهدين مي شود. مدتي بعد شوروي ها ‏پساز جنگي فرسايشي نيروهاي خود را از افغانستان بيرون مي کشند. جنگ تمام شده، اما ويلسون که توانسته بود در ‏گذشته صدها ميليون دلار براي ارسال اسلحه به افغانستان اعتبار به چنگ آورد، قادر نيست تا اعضاي کميته را راضي ‏به خرج يک ميليون دلار جهت بازسازي مدارس افغانستان کند...‏

چرا بايد ديد؟
مايک نيکولز از آخرين بازماندگان نسل غول هاست. مردي که در 76 سالگي چنان فيلم منسجمي ساخته که حيرت هر ‏جواني را برمي انگيزد. نيکولزفيلمساز کم کاري است. در طول 4 دهه تنها 20 فيلم سينمايي و يک فيلم تلويزيوني ‏ساخته است. اما بسياري از فيلم هايش جريان ساز و صاحب نگاه منتقدانه سياسي بوده که از ‏Catch-22‎‏ آغاز و پس از ‏سيلک وود و رنگ هاي اصلي به جنگ چارلي ويلسون ختم مي شود. ‏
جنگ چارلي ويلسون مصداق کامل جمله خود اوست که زماني گفته بود:‏‎ ‎‏"فيلم ها مثل آدم ها هستند. تنها دو راه پيش رو ‏داريد يا به آنها اطمينان کنيد يا نکنيد". يک فيلم 75 ميليون دلاري که تام هنکس آن را تهيه کرده و در کنار فيلم هايي ‏چون شيرهايي براي بره ها قرار است نماينده وجدان بيدار هاليوود نسبت به حوادث سياسي کشورش باشد. البته نگاه ‏نيکولز و سازندگانش متوجه گذشته نزديک است، اما با هدف تصحيح اشتباهات آينده چنين انتخابي صورت گرفته و ‏امتداد سياست هاي غلط دوران جنگ سرد را نشانه رفته است. تصويري که او از دنياي پشت پرده سياست مداران ‏آمريکايي ارائه مي دهد شايد ابتدا چندان تکان دهنده نباشد، اما زماني که تنها نفوذ يک حامي مونث چارلي ويلسون را به ‏طرف انجام کارهايي بزرگ در سياست خارجي کشور هدايت مي کند، عمق بي پايگي و انعطاف پذيري مقطعي سياست ‏هاي خارجي يک ابرقدرت را در مي يابيد. نيکولز با انتخاب اين قصه هموچون رنگ هاي اصلي نشان مي دهد که به ‏وضعيت فردي آدم هاي درگير سياست بسيار اهميت مي دهد. اين درام هاي به ظاهر باشکوه درباره آدم هايي است که ‏سرشار از ضعف اند و اسير بي اخلاقي و از همه بدتر قرار است که منجي ديگران باشند.‏
هدف فعلي نيکولز يک جمهوري خواه است که در اتحاد با زني به شدت دست راستي موجبات وارد آمدن ضربه اي ‏بزرگ به شوروي را فراهم مي کند. اما همين عمليات يک دهه بعد تبديل به خار چشم آمريکا مي شود و افغانستان به ‏عنوان مامن تروريست هاي بنيادگرا به جهانيان معرفي مي گردد. نيکولز با تاکيد بر ناکامي ويلسون در کسب بودجه ‏براي بازسازي مدارس افغانستان نشان مي دهد که غفلت دولتمردان آمريکايي از آموزش و چشم نپوشيدن از يک مبلغ ‏جزئي آنها را وادار به پرداخت هزينه هاي جاني و مالي گزاف کرده است. اتفاقي که در واقعيت بسيار سهمناک تر از آن ‏است که در فيلم نيکولز ديده مي شود!‏
جنگ چارلي ويلسون جدا از نشان دادن قدرت نيکولز در ساخت يک درام زندگي نامه اي، يک فيلم سياسي بالغ مدرن ‏نيز هست. فيلمي که بايد با دقت و حوصله ديده شود!‏
ژانر: زندگي نامه، درام.

 تصاویری از فیلم

سوئيني تاد: سلماني شيطان صفت خيابان فليت


Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street

Johnny Depp stars in DreamWorks Pictures' Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street

کارگردان: تيم برتون. فيلمنامه: جان لوگان، استيون سوندهايم، هيو ويلر، کريستوفر باند. موسيقي: استيوف سوندهايم. ‏مدير فيلمبرداري: داريوس وولسکي. تدوين: کريس لبنزون. طراح صحنه: دانته فره تي. بازيگران: جاني دپ[سوئيني ‏تاد]، هلنا بونهم کارتر[خانم لاوت]، آلن ريکمن[قاضي تورپين]، تيموتي اسپال[بيدل بدفورد]، ساشا بارون کوهن[سينيور ‏آدلفو پيرللي]، جمي کمپبل باور[آنتوني هوپ]، لورا ميشله کلي[زن گدا]، جين وايزنر[جوهانا]، اد سندرز[توبي]، هري ‏تيلور[آقاي لاوت]. 95 و 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، انگلستان. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه، ‏بهترين طراحي لباس و بهترين بازيگر نقش اول مرد/دپ، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران سينماي ‏آمريکا، نامزد جايزخ بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتاي بهترين طراحي لباس و ‏بهترين چهره پردازي، نامزد 5 جايزه از انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين طراحي لباس از اتحاديه طراحان ‏لباس، برنده جايزه بهترين فيلم/موزيکال يا کمدي و بهترين بازيگر مرد/دپ و نامزد جايزه بهترين کارگرداني و بهترين ‏بازيگر زن/ بونهم کارتر از مراسم گولدن گلاب، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، ‏برنده جايزه بهترين کارگرداني از انجمن ملي منتقدان فيلم آمريکا، برنده جايزه بهترين طراحي لباس، طراحي صحنه و ‏بازيگر جوان/اد سندرز از مراسم منتقدان فيلم فونيکس، نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم انجمن طراحان ‏جلوه هاي ويژه. ‏
بنجامين بارکر پس از سال ها به لندن بازمي گردد. او سال ها پيش در پي توطئه اي توسط قاضي تورپين به خاطر ‏جنايتي که مرتکب نشده، محکوم و تبعيد شده است. تورپين که با هدف دستيابي به همسر بارکر اين نقشه را اجرا کرده ‏بود، اينک سرپرست دختر بارکر شده است. بارکر که توسط ملاح جواني به نام آنتوني هوپ نجات يافته و همراه وي به ‏لندن بازگشته، در صدد يافتن همسر و فرزندش برمي آيد. او که نام خود را به سوئيني تاد تغيير داده، پس از برخورد با ‏خانم لاوت درمي يابد که همسرش فوت کرده است. هدف تاد از بازگشت به لندن تنها گرفتن انتقام از تورپين و دستيار ‏رذل او بدفورد است. از اين رو با به راه انداختن مغازه سلماني در طبقه فوقاني مغازه خانم لاوت سعي مي کند تا قاضي ‏را به آنجا کشانده و هنگام اصلاح او را به قتل برساند. همزمان آنتوني هوپ هنگام گردش در لندن، سر از مقابل خانه ‏قاضي در آورده و با ديدن جوهانا-‏‎ ‎دختر تاد- که در خانه محبوس شده، دل به او مي بازد. سوئيني تاد که از آن چه بر ‏سرش آمده، خشمگين است تصميم به گرفتن انتقام از همه اهالي لندن دارد. اولين قرباني او نمايشگر دوره گردي به نام ‏سينيور پيرللي است و پس از مرگ او دستيارش-پسر کوچکي به نام توبي- ساکن مغازه خانم لاوت مي شود. خانم لاوت ‏نقشه ازدواج با سوئيني را در سر مي پروراند، اما سوئيني تشنه خون حاضر به چشم پوشي از هدف خود نيست...‏

چرا بايد ديد؟
سوئيني تاد يکي از نمايش هاي محبوب و مشهور انگليسي است که اولين بار در سال ‏‎1846‎‏ به خوانندگان نشريه ‏The ‎People's Periodical‏ معرفي شد. داستاني که يک قاتل سريالي در راس آن قرار دارد و فراموش نکنيد که همه اينها ‏قبل از ظهور فردي چون جک شکم پاره کن صورت مي گيرد. يک قصه قرن نوزدهمي که سلاح اش تيغ سلماني است ‏و بديهي است که بهترين مکان استفاده از آن گلوي مشتريان نگون بخت...‏
تاکنون نسخه هاي متعددي از اين نمايش اجرا يا به فيلم تبديل شده که آخرين آن نسخه تلويزيوني ديو مور در سال گذشته ‏بود که ري وينستون نقش اصلي آن را ايفا مي کرد. فاصله اندک زماني ميان نمايش دو نسخه اخير مي تواند بسياري را ‏به تفکر وادارد که چرا کارگرداني چون تيم برتون بار دست به انجام چنين کاري زده است. پاسخ در اولين سکانس هاي ‏فيلم نهفته است. جايي که سوئيني تاد با دستيابي به جعبه تيغ هاي سلماني و پس از به دست گرفتن يکي از آنها سخن از ‏کامل شدن اندام-‏‎ ‎مشحصاً دست- خود مي گويد. صحنه اي که هر بيننده و منتقد آشنا به کارنامه برتون را به ياد ادوارد ‏دست قيچي مي اندازد. اما اين تنها ظاهر قضيه است. تاد بر خلاف ادوارد تشنه خون و انتقام است. انتقامي که او را کور ‏کرده و در پايان بعد از کشتن همسرش که خانم لاوت زنده بودن او را از وي مخفي کرده بود، به قيمت جان خودش تمام ‏مي شود.‏
سوئيني تاد حکايتي است که از الگوي مانند کنت مونت کريستو و قصه هايي مشابه استفاده مي کند. مردي که محبوب را ‏در پي توطئه اي از دست داده و پس از تحمل رنج فراوان براي گرفتن انتقام بازگشته است. تنها تفاوت در ميان اين دو ‏قصه ژانرهايي است که به خدمت گرفته شده است. اگر مونت کريستو داستاني پر ماجرا و مهيج است، سوئيني تاد قصه ‏اي کند و خونين از تلاش هاي مردي براي از ميان بردن دشمن خويش است. اما در ميانه راه تبديل به يک دشمن جامعه ‏مي شود. اين قصه که در سال 1979 صاحب نسخه اي موزيکال شده و در برادوي نمايش موفقي نيز تجربه کرد، اينک ‏در دستان مردي چون تيم برتون قرار گرفته که اگر او را آلن پوي سينماي زمان ما لقب ندهيم، قصوري نابخشودني ‏مرتکب شده ايم. اما برگردان موزيکال س.ئيني تاد با وجود تمامي تلاش برتون در افزودن مولفه هاي خود به قصه اي ‏مشخص فاقد آن رمز و راز آثار پيشين اوست. شايد خيلي ها از آواز خواندن دپ نيز تعجب کنند[کاري که با موفقيت از ‏عهده آن برآمده]، ولي باور کنيد که صحنه پردازي و بازي هاي فوق العاده فيلم به يک بار ديدنش مي ارزد!‏
ژانر: جنايي، موزيکال، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏

جاعل ها


The Counterfeiters

Sony Pictures Classics' The Counterfeiters

کارگردان: استفان رُزوويتسکي. فيلمنامه: استفان رُزوويتسکي بر اساس کتاب "کارگاه شيطاني" نوشته آدلف برگر. ‏موسيقي: ماريوس روهلند. مدير فيلمبرداري: بنديکت نئئونفلس. تدوين: بريتا ناهلر. طراح صحنه: ايزيدور ويمر. ‏بازيگران: کارل مارکوويچس[سالومون سوروويچ]، آگوست ديهل[آدلف برگر]، ديويد استريسوف[فرمانده فردريش ‏هرتزوگ]، مارتين برامباخ[فرمانده ارشد هولست]، آگوست زيرنر[دکتر کلينگر]، ويت اشتوبنر[آزته]، سباستيان ‏اورژندوفسکي[کوليا کارلوف]، آندرياس اشميت[زيلينسکي]، تيلو پروکنر[دکتر ويکتور هاهن]، لن ‏کودرياويزکي[لوژک]، نورمان اشتوفرگن[آبرامووويچ]، دولورس چاپلين[زن موقرمز]، ماري بائمر[آگلايا]. 99 دقيقه. ‏محصول 2007 آلمان، اطريش. نام ديگر: ‏The Counterfeiters‏. نامزد جايزه اسکار بهترين فيلم خارجي. نامزد ‏خرس طلايي جشنواره برلين. برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ديويد استريسوف و نامزد 6 جايزه ديگر از ‏مراسم فيلم آلمان. ‏
سال 1936، آلمان. سالومون سوروويچ، سلطان جاعلين آلمان توسط هرتزوگ افسر پليس دستگير و به دليل يهودي ‏بودن به بازداشتگاه ماوت هاوزن فرستاده مي شود. با آغاز جنگ هرتزوگ که اينک لباس افسران نازي را به تن کرده، ‏سر مي رسد و او را به همراه تني چند به بازداشتگاه زاخزن هاوزن منتقل مي کند. سوروويچ در آنجا خود را با گروهي ‏از زندانيان يهودي روبرو مي بيند که صاحب تخصص هاي مختلفي هستند. هدف هرتزوگ از جمع آوري آنان جعل ‏اسناد و مدارک و ارز خارجي براي مامورين و جاسوسان نازي است. اما با گذشت زمان مشخص مي شود که هدف ‏اصلي هرتزوگ و افراد بالا دست وي جعل انبوه پوند انگليسي به قصد فروپاشاندن اقتصاد انگلستان است. سوروويچ و ‏همکارانش موفق مي شوند تا پوند انگليسي را جعل و در مقياس انبوه چاپ کنند. هدف بعدي هرتزوگ جعل دلار است. ‏اما برخي از يهوديان از جمله برگر قصد دارند با تعلل مانع از رسيدن نازي ها به اهداف خود شوند. چون مي دانند با ‏وارد شدن ضربه اقتصاد آمريکا شانس پيروزي متفقين کمتر و کمتر خواهد شد...‏

چرا بايد ديد؟
جاعل ها بر اساس داستاني واقعي ساخته شده و در هشتادمين مراسم اسکار به نمايندگي از طرف سينماي اطريش ‏حضور دارد. فيلمي درباره بزرگ ترين عمليات چاپ اسکناس جعلي در تاريخ که امروز به نام عمليات برنهارد شناخته ‏مي شود و توسط نازي ها به قصد فلج کردن اقتصاد کشورهاي انگلستان و آمريکا طراحي و اجرا شد.‏
فيلم درباره مردي يهودي است که در مشروب، روابط جنسي و قمار غرق شده، مردي که لقب سلطان جاعلين آلمان را ‏يدک مي کشد. مردي که مانند بسياري از هم نژادان خود-اما به شکلي مهيب تر- در مواجهه با دو راهي اخلاقي سر ‏راهش بايد دست به انتخاب بزند. ‏
جاعل ها ششمين فيلم استفان رُزوويتسکي کارگردان ويني متولد 1961 است که با فيلم دوگانه آناتومي در چند سال ‏گذشته شهرتي به هم زد. او که در رشته تاريخ و نمايش درس خوانده، ، ابتدا با مستندسازي آغاز کرد و سپس به ساختن ‏فيلم هاي تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي براي گروه هايي چون ‏N'Sync, Scorpions, Die Prinzen‏ رو آورد. ‏رُزوويتسکي با فيلم ترسناک و مهيج آناتومي[با شرکت فرانکا پوتنته] به شهرت رسيد، اما فيلم هاي وارثان و ضرباهنگ ‏وي در ميان منتقدان طرفداران بيشتري دارد و جوايزي هم از جشنواره هاي معتبر بين المللي دريافت کرده است.‏
جاعل ها که با هزينه 4 ميليون و 200 هزار يورو ساخته شده مهم ترين فيلم کارنامه او در قياس با آثار پيشين اثري ‏جدي تر و پخته تر است. يکي از ويژگي هاي عمده فيلم بازي کارل مارکوويچس بازيگر اطريشي است که شهرت خود ‏را در ايران و کشورهاي آلماني زبان مديون حضور مستمرش در سريال کمسر رکس است. مارکوويچس توانسته در ‏نقش يک آلماني يهودي و روس تبار با استفاده از فيزيک و ميميک چهره اش بدرخشد. بدون شک جاعلين بدون او شکل ‏فعلي را نمي داشت. جاعل ها يکي از محتمل ترين برندگان اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است.

ژانر: جنايي، درام، جنگي.

 تصاویری از فیلم


|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

چهار ماه، سه هفته و دو روز

 

 4 Months, 3 Weeks & 2 Days

IFC Films' 4 Months, 3 Weeks and 2 Days

نويسنده و کارگردان: کريستين مونگيو. مدير فيلمبرداري: اولگ موتو. تدوين: دانا بونسکو. طراح صحنه: ميهائلا ‏پوئنارو. بازيگران: آناماريا مارينکا[اّتيليا]، لورا واسيليو[گابيتا]، ولاد ايوانوف[آقاي ويارل، معروف به دومنو ببه]، ‏الکس پوتوسين[آدي رادو]، لومينيتا گئورگيو[جينا، مادر آدي]، آدي کارائوليانو[گريگور، پدر آدي]، ايون ساپدارو[دکتر ‏روسو]. 113 دقيقه. محصول 2007 روماني. نام ديگر: ‏‎4 Months, 3 Weeks & 2 Days‎‏. نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه فيپرشي ، نخل طلا و جايزه ويژه سينما جشنواره فيلم کن، برنده جايزه ‏بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان سينمايي شيکاگو، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم نامزد جايزه بهترين ‏بازيگر زن/آناماريا مارينکا، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي، نامزد جايزه گلدن گلاب بهترين فيلم ‏خارجي، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره فيلم هاليوود، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم روحيه مستقل، ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر زن، کارگردان سال و بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منقتدان لندن، برنده جايزه ‏بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان فيلم لوس آنجلس، برنده جايزه فيپرشي فيلم سال از جشنواره سن سباستين، ‏نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم ساتلايت، برنده جايزه بهترين بازيگر زن و اسب برنز بهترين فيلم از ‏جشنواره استکهلم. ‏
سال 1987، روماني. گابيتا دختري دانشجو که چهار ماهه آبستن است، تصميم دارد تا سقط جنين کند. کاري که از نظر ‏قانوني تقريباً غير ممکن است و از اين رو با کمک يکي از آشنايانش مردي به نام ببه را يافته که قرار است در ازاي ‏پولي قابل توجه اين عمل را به شکل مخفيانه انجام دهد. گابيتا براي اين کار از اوتيليا هم اتاقي اش در خوابگاه دانشکده ‏کمک خواسته و قرار است به همراه او يک شب را در هتلي گذرانده و سپس به خوابگاه بازگردند. اوتيليا طبق قرار ‏براي گرفتن اتاقي که تلفني رزرو شده به يک هتل مي رود. اما اولين مشکل با رسيدن به آنجا رخ مي نمايد. اتاقي رزرو ‏نشده و اتاق خالي نيز وجود ندارد. بنابراين به هتلي ديگر رفته و با قيمتي گران تر يک اتاق اجاره مي کند. سپس به ‏محلي دورافتاده مي رود که بايد ببه را ملاقات کرده و به هتل بياورد. با پيدا شدن سر و کله ببه و رسيدن به هتل مشکل ‏ديگري ظاهر مي شود. چون ببه حاضر نيست در ازاي مبلغي که اين دو دختر تهيه کرده اند، عمل سقط جنين را انجام ‏دهد. تنها راه همخوابگي اوتيليا با ببه است و اوتيليا ناچار به اين کار تن مي دهد. در حالي همان شب بايد به منزل دوست ‏پسرش آدي رفته و در جشن تولد مادر وي شرکت کند. پس از تزريق آمپول هاي لازم به گابيتا، اوتيليا وي را اجباراً در ‏هتل تنها گذاشته و به منزل آدي مي رود. اما بي خبري از وضعيت گابيتا و رفتار آدي او را ناراحت کرده و خيلي زود ‏ميهماني را ترک مي کند. ولي در بازگشت به هتل نيز با جنيني مرده روبرو مي شود که بايد شبانه از شر آن خلاص ‏شود...‏

چرا بايد ديد؟
کريستين مونگيو متولد 1968 ياشي، روماني پس از تحصيل دررشته زبان و ادبيات انگليسي مدتي را به عنوان معلم و ‏روزنامه نگار کار کرد. سپس به دانشگاه بوخارست رفت تا در رشته سينما تحصيل کند. در 1988 فارغ التحصيل شد و ‏تعدادي فيلم کوتاه ساخت. در 2002 اولين فيلم بلندش غرب/کشورهاي غربي را کارگرداني کرد که چندين جايزه از ‏جشنواره هاي سالونيکي، ترانسيلوانيا، صوفيه و جشنواره فيلم هاي عاشقانه مونس دريافت کرد. مونگيو در اين فيلم ‏کوشيده بود تا تصويري صادقانه و هنرمندانه از مشکلات، توهم ها و شادي هاي زندگي نسل جوان کشورش پس از ‏برچيده شدن حکومت کمونيستي در قالب فيلمي کمدي ارائه دهد. اما توفيق همه جانبه اين فيلم سبب نشد تا مونگيو شتاب ‏زده دست به ساختن فيلم بعدي خود بزند. فيلم اخير دومين فيلم بلند کارنامه اوست و در فاصله اين دو اثر، تنها اپيزودي ‏از فيلم گمشده و پيدا شده را در سال 2005 کارگرداني کرده است. مونگيو با دومين فيلم خود نامش را به عنوان تنها ‏کارگردان رومانيايي برنده نخل طلا در تاريخ سينماي کشورش ثبت کرد و در بازگشت به کشورش مدالي نيز از سوي ‏رئيس جمهور و کليد طلايي زادگاهش را دريافت کرد. ‏
مونگيو پر افتخارترين نماينده سينماي جديد روماني است که در سال هاي اخير شاهد شکوفايي آن بوديم، از مرگ آقاي ‏لازسکو[کريستي پوييو] تا ١٢:٠٨ شرق بخارست[کورنليو پرومبويو] که سال گذشته در کن درخشيد و حالا چهار ماه، ‏سه هفته و دو روز که قرار است نماينده رسمي سينماي روماني در مراسم اسکار امسال نيز باشد. فيلم در پاييز 2005 ‏فيلمبرداري شده، اما بنا به دلايلي نامعلوم بعد از وقفه اي يک ساله به نمايش در آمده است. سرگذشت 24 ساعت از ‏زندگي دو دختر جوان و در واقع بيشتر اوتيليا و در باطن آخرين روزهاي حکومت نيکلاي چائوشسکو و اقتدار ‏کمونيست هاست. فيلم تمامي مشخصه هاي سينماي جديد روماني را داراست-برداشت هاي بلند، دوربيني که حرکت هاي ‏آن محدود شده و ديالوگ هاي بسيار طبيع و شگفت انگيز- و مونگيو کوشيده تا در کنار اينها سنگيني جانکاه زندگي در ‏آن دوران مخرب روح را با تيزبيني و ظرافت با داستاني درباره يم مشکل فردي ترسيم کند. چهار ماه، سه هفته و دو ‏روز درباره تراژدي انسان هاي معمولي و حاشيه نشين شهرهاست و کم نيستند نمونه هايي همچون گابيتا يا اوتيليا که ‏روح شان در تندباد چنين حوادثي نابود شده است. اوتيليا در طول اين شب ياد مي گيرد تا جايي که تصورش براي ‏خودش نيز غير ممکن است در حق دوستش فداکاري کند. آسيبي که بعد از همخوابگي ناخواسته با ببه و سپس ‏برخوردهاي آدي به او وارد مي شود، زيان بارتر از سقط يک جنين نارس است. او نيز به شکلي مجازي سقط مي کند و ‏به نظر مي رسد جنين مرده گابيتا در واقع تکه اي از روح اوست که در رابطه با آدي آسيب ديده است. او با اين سوال به ‏سراغ آدي مي رود: اگر چنين اتفاقي براي من افتاده بود، چه مي کردي؟ و عکس العمل خونسردانه آدي، و رفتار ‏خانواده تقريباً مرفه و روشنفکر او که اوتيليا را ناديده مي گيرند، باعث مي شود تا هراسان از آنجا خارج و در خيابان ‏هاي خلوت شهر سر در گم شود. اين نشانه اي از سرگشتگي نسل جوان دوره اي است که قرار بود عصر طلايي ‏روماني ناميده شود.‏
دانشجويان دختر فيلم در خوابگاه با خريد و فروش لوازم آرايشي غربي يا کشيدن سيگارهاي خارجي که از بازار سياه ‏تهيه مي شوند، سرگرمند. چيزي از آموزش و پرورش در محيط ديده نمي شود و هيچ چيز [حتي سکس]معناي واقعي ‏خودش را ندارد. کافي است به صحنه همخوابگي اجباري اوتيليا و ببه و صحنه بعدي آن نگاه کنيد تا از مرد بودن خود ‏شرمنده شويد. فيلمبرداري برجسته فيلم که فضايي سيماني رنگ و سرد آفريده و بازي هاي واقعاً درخشان بازيگران ‏ناشناس فيلم از نقاط قوت فيلم هستند. خانم و آقايان، مونگيو نامي است که کارنامه او را بايد دنبال کرد. شخصاً بي ‏صبرانه منتظر تماشاي فيلم بعدي او هستم!‏
ژانر: درام.

پيرمردها وطني ندارند

 
‏No Country for Old Men‎‎

*برنده اسکار 2008*

Miramax Films' No Country For Old Men

نويسنده و کارگردان: ايتن و جوئل کوئن. موسيقي: کارتر بورول. مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: ايتن و جوئل ‏کوئن. طراح صحنه: جس گانکور. بازيگران: تامي لي جونز[کلانتر اد تام بل]، خاوير باردم[آنتون شيگور]، جاش ‏برولين[لولين ماس]، وودي هارلسون[کارسون ولز]، کلي مکدانلد[کارلا جين ماس]، گارت ديلاهانت[معاون کلانتر ‏وندل]، تس هاپر[لورتا بل]، بري کوربين[اليس]، استيون روت[مردي که ولز را اجير مي کند]، راجر بويس[کلانتر ال ‏پاسو]، بث گرانت[مادر کارلا جين]. 122 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد/باردم از مراسم انجمن منتقدان فيلم بوستون، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري، بهترين کارگرداني، بهترين ‏فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد نخل طلاي جشنواره ‏کن، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه اقتباسي، بهترني بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين ‏فيلمبرداري از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدان دالاس-فورت ورث، نامزد جايزه بهترين فيلم، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر ‏نقش مکمل مرد و بهترين فيلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/مکدانلد، بهترين ‏کارگردان، بهترين فيلم سال و بهترين فيلمنامه زا مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين گروه بازيگري، ‏بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه اقتباسي از انجمن ملي منتقدان فيلم آمريکا، برنده جايزه بهترين کارگردان، بهترين فيلم، ‏بهترين فيلمنامه و هترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه منتقدان فيلم نيويورک، برنده جايزه بهترين ‏کارگرداني، بهترين گروه بازيگري، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم ‏منتقدان فيلم فونيکس، برنده جايزه بهترين کارگرداني از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين ‏کارگرداني، بهترين فيلم و نامزد جوايزبهترين بازيگر/جاش برولين، بهترين تدوين، بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم ‏ساتلايت، برنده جايزه بهترين کارگردان، بهترين گروه بازيگري، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از ‏مراسم منتقدان فيلم واشتنگتن و حومه. ‏
جون 1980، وست تگزاس. آنتون شيگور توسط معاون کلانتر دستگير مي شود. اما در اداره پليس موفق مي شد او را ‏به قتل رسانده و بگريزد. کلانتر اد تام بل که در بازگشت با جسد معاونش روبرو شده، تصميم دارد تا قاتل را دستگير ‏کند. همزمان لولين ماس که براي شکار به خارج از شهر رفته با کارواني از اتومبيل ها در ميانه صحرا روبرو مي ‏شود. با نزديک شدن به کاروان و مشاهده اجساد و اتومبيلي پر از بسته هاي مواد مخدر، در مي يابد که يک معامله ‏بزرگ به خون کشيده شده است. با پرس و جويي از راننده مشرف به موت يکي از اتومبيل ها و تعقيب رد پاي بر جاي ‏مانده، به مردي زخمي که کيفي پر از دو ميليون دلار همراه دارد، مي رسد. تبهکار بر اثر زخمي که خورده، قالب تهي ‏کرده و هيچ مانعي بر سر راه ماس وجود ندارد تا پول ها را تصاحب کند. ماس به خانه بازمي گردد، اما همان شب با ‏تصور اين که راننده زخمي زنده مانده و درباره او سخني بگويد، وي را وادار مي کند تا شبانه به سر وقت کاروان ‏قاچاق چيان برود. اما زماني که به آنجا مي رسد با گروهي تازه نفس روبرو مي شود که گويا انتظارش را مي کشيده اند. ‏ماس موفق مي شود تا از چنگ آنها بگريزد. اما اتومبيل خود را جا مي گذارد و قاچاق چيان از اين طريق موفق به ‏شناسايي وي مي شوند. ماس در بازگشت همسرش کارلا جين را بيدار و او را با اتوبوس راهي شهري ديگر مي کند. ‏خود نيز براي گريز از چنگ قاچاق چيان و شيگور که براي يافتن پول اجير شده، سر به جاده ها مي گذارد. همزمان ‏کلانتر نيز در تعقيب ماجرا به منزل ماس مي رسد. شيگور که با کمک سينگال دستگاهي که درون کيف پول ها تعبيه ‏شده، به هتل محل اقامت ماس دست يافته و بقيه قاچاق چياني را که قبل از او به هتل رسيده اند، به قتل مي رساند. اما ‏خود توسط ماس زخمي مي شود. ماس نيز که زخمي شده، از مرز رد شده و به مکزيک مي رود. اما کيف را ناچار در ‏پست بازرسي مرزي پنهان مي کند. وقتي در بيمارستان مکزيکوسيتي چشم باز مي کند، با کارلسون ولز روبرو مي شود ‏که از او مي خواهد تا پول ها را به وي تحويل داده و جان خود را نجات دهد. اما ماس امتناع مي کند و از بيمارستان مي ‏گريزد. شيگور نيز به سراغ ولز رفته و پس از قتل او به سراغ ارباب وي نيز رفته و او را نيز مي کشد. کلانتر تام بل ‏نيز که توسط همسر ماس از محل ملاقات شان آگاه شده، تنها براي ختم موضوع به آنجا مي رود. اما قاچاق چيان زودتر ‏از او رسيده و ماس را به قتل مي رسانند. ولي ماس قبل از مرگ تقاضايي از شيگور کرده است و مدتي بعد شيگور ‏براي کشتن کارلا جين به سراغ او مي رود...‏

چرا بايد ديد؟‏‎
جوئل کوئن [متولد 1954] و ايتن کوئن [متولد 1957] مينياپوليس، مينه سوتا زوج کارگردان، فيلمنامه نويس، تدوينگر، ‏تهيه کننده و بازيگر آمريکايي و مشهور به کارگردان دو سر[‏The Two-Headed Director‏]، سازنده فيلم هاي ‏جنايي، راز آميز، مهيج و خشن با چاشني طنز سياه که گاه از نام مستعار رادريک جينيس استفاده مي کنند. آنها از ‏‏1984 با ساختن ‏Blood Simple.‎‏ شروع به فيلمسازي کردند و تاکنون 11 فيلم ديگر ساخته اند که نمايش هر کدام شان ‏در سينماي دو دهه اخير آمريکا حادثه اي به شمار مي رود. از بزرگ کردن آريزونا و دورويي ميلر تا شاهکارشان ‏بارتون فينک؛ و سپس فارگو، بيگ لبوفسکي، اي برادر تو کجايي و اين اواخر مردي که آنجا نبود و اپيزودي از دوستت ‏دارم، پاريس که کارنامه اين دو برادر با نامزدي چندين اسکار، هفت بار نامزدي براي دريافت نخل طلاي کن و سه بار ‏دريافت جايزه بهترين کارگرداني از همين جشنواره و بيش از 40 جايزه بين المللي ديگر زينت داده است. ‏
اين بار بر خلاف بسياري از قصه هاي پيشين از آدم ربايي خبري نيست. يک محموله مواد مخدر، دو ميليون دلار پول ‏نقد و چند جسد... بازماندهاي يک معامله بزرگ و بد فرجام که منجر به آغاز حادثه اي سرنوشت ساز براي ماس مي ‏شوند. فيلم از زبان اد تام بل کلانتر محلي روايت مي شود. او از تغيير زمانه سخن مي گويد و اين که در گذشته نيازي ‏نبود تا مردان قانون[کساني همچون پدر او] همواره با خود سلاح حمل کنند. او از توحش زمانه مدرن مي نالد و اين که ‏زماني مجبور شده نوجواني را روانه صندلي الکتريکي کند. کسي که خواهرش را فقط به صرف اين که قتلي انجام دهد، ‏کشته بود. او اين بار مجبور است با يکي از خونسردترين و وحشي ترين قاتلين کرايه اي که تا امروز در سينما ديده ايم، ‏مقابله کند. شيگرو که براي کشتن برخي از قربانيانش يا باز کردن راه خود از تفنگ بادي مخصوص کشتن گاوها ‏استفاده مي کند. سلاحي هولناک که ردي هم از خود بر جاي نمي گذارد!‏
پيرمردها وطني ندارند که نامش را از رمان منبع اقتباس خود نوشته کورمک مک کارتي عاريت گرفته است[رماني که ‏به نوبه خود نامش را وامدار شعر سفر دريايي به بيزانتيوم ويليام باتلر ييتز است] تا اين لحظه 28 ميليون دلار در گيشه ‏به دست آورده، که مطمئناً اين رقم افزوده خواهد شد. برادران کوئن با اين فيلم بار ديگر به سراغ فلسفه و نگاه و طنز ‏سياه خود درباره طينت آدمي و صد البته عرب آمريکارفته اند که سخت دستخوش تغيير شده است. فيلم يک وسترن ‏جنايي مدرن است که خشونت اواخر قرن نوزدهم در مقايسه با رفتار شخصيت هاي آن يک بازي کودکانه بيش نيست. ‏
شخصيت شيگور که توسط خاوير باردم به شکلي فوق العاده تجسد يافته، يکي از اصيل ترين و خطرناک ترين ‏شرورهاي تاريخ سينماست و ماس طماع و ديگران نيز دست کمي از وي ندارند. فيلم سرشار از دلتنگي براي غرب ‏وحشي قديم است. مرثيه اي بر دوراني که جوانمردي سکه رايج بازارش بود، چيزي که پدر کلانتر تام بل فقط يادگار ‏رنگ و رو رفته اي آن است. درباره اين فيلم نيز بايد مفصل تر نوشت، اما تا آن روز شما را دعوت مي کنم به تماشاي ‏بازي موش و گربه سه مرد در چشم اندازهاي زيبا و خشن تگزاس با فيلمبرداري معرکه راجر ديکينز و بازي هاي بي ‏نهايت خوب[چنين صوت داودي از جاش برولين انتظار نمي رفت!] با يک کارگرداني ماهرانه که توانست اسکار 2008 را از آن خود نمايد. ‏
ژانر: جنايي، درام، وسترن.     تصاویری از فیلم

 ‏

پسر دل شکسته

 
The Heartbreak Kid‎‎

DreamWorks Pictures' The Heartbreak Kid


کارگردان: بابي و پيتر فارلي. فيلمنامه: اسکات آرمسترانگ، لزلي ديکسون، بابي و پيتر فارلي، کوين بارنت بر اساس ‏داستان کوتاه تغيير نقشه از بروس جي فرايدمن و نمايشنامه از از نيل سايمون. موسيقي: بيل رايان، برندان رايان. مدير ‏فيلمبرداري: ماتيو اف. ليونتي. تدوين: آلن بومگارتن جونيور، سام سيگل. طراح صحنه: سيدني جي. بارتولوميو ‏جونيور، ارلن جي وتر. بازيگران: بن استيلر[ادي کانترو]، ميشله موناهان[ميراندا]، جري استيلر[داک]، مالين ‏آکرمن[ليلا]، راب کوردري[مک]، کارلوس منسيا[عمو تيتو]، دني مک برايد[مارتين]، اسکات ويلسون[بوو]. 115 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏
ادي کانترو، فروشنده 40 ساله لوازم ورزشي و هنوز مجرد است. او که پس از شرکت در مراسم عروسي نامزد پيشين ‏خود تصميم به ازدواج گرفته، پس از آشنايي با ليلا به خاطر فشار دوستان و پدرش در مدت زماني کوتاه از وي تقاضاي ‏ازدواج مي کند. چون مي پندارد اين آخرين شانس او براي يافتن عشق و تشکيل خانواده است. ولي در سفر ماه عسل ‏شان به مکزيک متوجه مي شود که بزرگ ترين اشتباه زندگي خويش را صورت داده است. چون ليلا فردي بيکار، ‏بدهکار و همسري با رفتار غير قابل پيش بيني است. يعني نه فقط زن روياهاي ادي نيست، بلکه در مدت زماني کوتاه ‏تبديل به کابوس زندگي وي مي شود. در هيمن زمان ادي با دختري ديگر به نام ميراندا آشنا مي شود و اين بار باور دارد ‏که زن زندگي خويش را يافته است. اما براي به دست آوردن دل ميراندا لازم است که ازدواج خود با ليلا را از او پنهان ‏کند و از طرف ديگر ليلا را طلاق دهد....‏

چرا بايد ديد؟‎
برادران فارلي[سازندگان خنگ و خنگ تر و مري چشه؟] براي طرفداران کمدي هاي سبک امريکايي در حکم نوابغ و ‏پديده هاي ساليان اخير هستند که توانسته اند مقلداني نيز براي خود دست و پا کنند. البته شخصاً ترجيح مي دهم سبک کار ‏اين دو نفر را کمدي هاي بي ادبانه بنامم[گستاخانه خيلي مودبانه است!]. آنها 10 سال بعد از مري چشه؟ به قصد تکرار ‏موفقيت آن فيلم با اقتباسي نه چندان قابل اعتنا از کار برجسته نيل سايمون-خالق پا برهنه در پارک- بازگشته اند. مري ‏چشه؟ چندين نفر را به شهرت رساند، از جمله بن استيلر که در اين فيلم هم حضور دارد و کامرون دياز که جاي خود را ‏به همتايي جوان تر سپرده است. ‏
پسر دل شکسته از فيلمي به همين نام که در سال 1972 توسط الين مي[بر اساس قصه سايمون] و با بازي چارلز ‏گرودين و سايبيل شپرد ساخته شده بود، تغذيه مي کند. تم ازدواج با زن يا مرد اشتباهي که نقطه مشترک مري چشه؟ و ‏همين فيلم اخير است مي تواند بلاي جان برادران فارلي شود، چون ناخودآگاه پاي مقايسه دو فيلم به ميان مي آيد و اين ‏که آقايان در گذر ايام چه جيزي به چنته خود افزوده اند. برادران فارلي با ربط و بي ربط هر چيزي را به ابزاري جهت ‏خلق شوخي تبديل کرده اند، شوخي هايي که چندان هم خنده دار نيست و در نهايت مي تواند فقط نوجوانان را به خنده ‏بيندازد. تنها نقطه قوت فيلم بازي مالين آکرمن-کامرون دياز جديد!- است. فيلم نقدهاي مثبت زيادي دريافت نکرده، اما ‏اطمينان دارم طرفداران اخوان فارلي بي ترديد و با شتاب به تماشاي آن خواهند رفت!‏
ژانر: کمدي، عاشقانه. ‏    تصاویری از فیلم

بئوولف


Beowulf‎‎

Paramount Pictures' Beowulf


کارگردان: رابرت زمه کيس. فيلمنامه: نيل گيمن، راجر اوري بر اساس شعر حماسي بيوولف. موسيقي: آلن سيلوستري. ‏مدير فيلمبرداري: رابرت پرسلي. تدوين: جرميا اّ دريسکول. طراح صحنه: داگ چيانگ. بازيگران: ري ‏وينستون[بيوولف]، آنتوني هاپکينز[شاهر هروتگار]، جان مالکوويچ[اونفرث]، رابين رايت پن[ويلتاو]، برندان ‏گليسون[ويگلاف]، کريسپين گلوور[گرندل]، آليسون لومان[اورسولا]، آنجلينا جولي[مادر گرندل]. 113 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه براي فيلم بلند انيميشن از مراسم آني، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏انيميشن و بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم ساتلايت. ‏
سال 507 قبل از ميلاد. بئوولف، جنگجوي نيرومند براي نبرد با هيولايي آدم خوار به نام گرندل به دانمارک مي رود. ‏اين ماجرا خشم مادر گرندل را بر انگيخته و بئوولف را آماج تيرهاي خشم وي مي کند...‏

چرا بايد ديد؟‎ ‎
اشعار حماسي بئوولف که بالغ بر 3180 بيت است به عنوان اولين اثر ادبي زبان انگليسي شناخته شده است. قدمت دست ‏نوشته اين اشعار که سراينده آن نامعلوم است به 2000 سال مي رسد. اين اشعار حماسي بر نويسندگان و هنرمندان دو ‏هزاره پس از خود تاثيرات فراواني گذشته وحتي نويسنده و محققي چون تالکين را واداشته تا با تقليد از آن سه گانه ‏ارباب حلقه ها را بنويسد. سينما نيز گوشه چشمي به اين افسانه داشته و تاکنون فيلم هايي با اشاره به اين ‏ماجرا[سيزدهمين سلحشور] يا بر اساس ماجراهاي شخصيت اصلي آن ساخته شده که مي توان به بئوولف[1999]ساخته ‏گراهام بيکر با شرکت کريستوفر لمبرت و بئوولف و گرندل[2005] به کارگرداني استورلا گونارسون و بازي جرارد ‏باتلر اشاره کرد. اما بي تعارف هيچ کدام از اين توليدات واجد آن جذابيت وشکوه حماسي اشعار مورد اقتباس خود ‏نبودند. بنابر اين اقتباس 150 ميليون دلاري رابرت زمه کيس که به شيوه ‏Motion capturing‏ ساخته شده با توجه به ‏نام هاي پشت دوربين اثري کنجکاوي برانگيز است و شايد سرانجام روايتي دلچسب و لايق اين اشعار به دوستدارانش ‏هديه کند.‏
رابرت زمه کيس که فيلم قبلي خود قطار سريع السير قطبي را نيز با همين روش در سال 2004 ساخته بود، شهرت خود ‏را مديون سه گانه بازگشت به آينده است که او را به ثروت و محبوبيتي عظيم نيز رساند. دريافت چندين اسکار در آغاز ‏دهه 1990 براي فارست گامپ نيز موقعيت او را به عنوان يک روياپرداز هاليوودي کار کشته تثبيت کرد. بئوولف ‏پروژه اي بلندپروازانه است، حتي براي او، به همين خاطر است که نگارش فيلمنامه آن در سال 1997 به افرادي چون ‏گيمن[خالق استارداست] و راجر اوري[همکار سابق تارانتينو] سپرده شد. با اين حال بدون اين که باعث ايجاد پيشداوري ‏بي مورد درباره کار زمه کيس شود، بايد اضافه کنم که حاصل کار گوشه چشمي به قصه هاي مصور نوشته شده بر ‏اساس اين شخصيت دارد. به هر تقدير، بئوولف هم به خاطر دنياي فانتزي و هم به خاطر تکنيک کنجکاوي هر ‏علاقمندي را برمي انگيزد!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، فانتزي.    تصاویری از فیلم

از اين سو تا آن سوي دنيا


Across the Universe

 ‎‎


 

کارگردان: جولي تايمور. فيلمنامه: ديک کلمنت، ايان لا فرانه بر اساس داستاني از جولي تايمور، ديک کلمنت، ايان لا ‏فرنه. موسيقي: اليوت گولدنتال. مدير فيلمبرداري: برونو دلبونل. تدوين: فرانسوا بونو. طراح صحنه: مارک فرايدبرگ. ‏بازيگران: اوان ريچل وود[لوسي]، جيم استرجس[جاد]، جو اندرسون[مکس]، دانا فوش[سدي]، مارتين لوتر مک ‏کوي[جو-جو]، بونو[دکتر رابرت]، ادي ليزارد[کيت]، سلما هايک[پرستار اوازخوان]. 133 و 131 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نامزد بهترين آلبوم موسيقي براي يک فيلم سينمايي از مراسم گرمي، نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه ‏و بهترين فيلمبرداري از مراسم ساتلايت.‏
دهه 1960، ليورپول. جاد کارگر بندر به قصد يافتن پدر گمشده اش راهي نيويورک مي شود. دست تصادف دختري ‏زيبا به نام لوسي سر راه وي قرار مي دهد و اين دو نفر دلباخته يکديگر مي شوند. لوسي از فعالان جنبش صلح خواهي ‏است و جاد نيز کم کم جذب ايده هاي وي مي شود. اين زوج خيلي زود تحت تاثير دکتر رابرت و آقاي کيت در کوچه ‏هاي گرينويچ ويليج پرچم عصيان برافراشته و دامنه اعتراضات مدني ر تا ديترويت گسترش مي دهند. اما احضار ‏مکس-برادر جاد- به سربازي و اعزام او به ويتنام باعث مي شود تا اين زوج با واقعيت هاي زميني تر، خشن تر و تلخ ‏تري آشنا شده، مبارزه براي خاتمه دادن جنگ ويتنام را آغاز کنند...‏

چرا بايد ديد؟
جولي تايمور متولد 1952 نيوتن، ماساچوست است. پدرش دکتر زنان و مادرش استاد علوم سياسي بود. جولي در ‏نوجواني شيفته اساطيرو فولکلور و بعدها دنياي نمايش شد. در جواني به کشورهاي زيادي سفر کرد و در پاريس ‏‏[مدرسه پانتوميم ژاک لکوک]بازيگري خواند. در دهه هفتاد به ژاپن رفت و در زمينه هنر نمايش عروسکي مطالعه ‏نمود. در کشورهاي آسيايي زيادي با سمت کارگردان و بازيگر به کار نمايش مشغول شد و سرانجام به آمريکا بازگشت ‏تا در برادوي کار کند. نمايش ‏‎'The King Stag'‎‏ که در 66 شهر دنيا اجرا شد، شهرتي بين المللي برايش به دنبا آورد. ‏در دهه 1990 چند اپرا کارگرداني کرد و اجارايش از نمايش اديپ شهريار جايزه امي را ربود. اجراي او از فلوت ‏سحرآميز و سالومه نيز با موفقيت گستره اي همراه بود. تايمور که در سال 1986 براي اولين بار کوشيده بودتا نمايش ‏طوفان-شکسپير- را به فيلم برگرداند، در سال 1992 با فيلم تلويزيوني ‏Fool's Fire‏ بار ديگر دست بهتجربه در زمينه ‏فيلمسازي زد و سال بعد اديپ شهريار را نيز در قالب فيلمي تلويزيوني کارگرداني نمود. اولين فيلم سينمايي تايمور ‏تايتوس[بازهم بر اساس نمايشنامه اي از شکسپير] نام داشت که در 1999 با شرکت آنتوني هاپکينز ساخته شد و ‏برگردان مدرن او ستايش و حيرت منتقدان و تماشاگران را برانگيخت. دومين فيلمش فريدا[2002] نيز به سبب تصوير ‏کردن زندگي جنجالي نقاش مکزيکي و بازي سلما هايک مورد توجه بسيار قرار گرفت. و حالا 5 سال بعد از توفيق ‏فريدا، تايمور با فيلم تازه و جسورانه بازگشته تا روياي بسياري از دوستداران فيلم هاي موزيکال و طرفداران سينه چاک ‏گروه بيتلز را جامه واقعيت بپوشاند. ‏
از اين سو تا آن سوي دنيا يک فيلم عادي نيست. نام فيلم و شخصيت هاي اصلي آن از آوازهاي گروه بيتلز گرفته شده و ‏تايمور با استفاده از 33 ترانه گروه بيتلز يک ضيافت موسيقيايي تدارک ديده است. نام فيلم از ترانه به همين عنوان از ‏آلبوم ‏Let It Be‏ گرفته شده است و بازيگران آوازها را خود اجرا کرده اند. ‏
تايمور با استفاده از قصه دهه شصتي اش مسايل سياسي/اجتماعي امروز را نشانه رفته و موضوع هايي بينادي چون ‏صلح طلبي، آزادي بيان و حقوق بشر را مطرح مي کند. البته زندگي به سبک ‏rock and roll‏ هم فراموش نشده و در ‏کنار وقايعي تاريخي چون شورش ديترويت جلوه اي مضاعف يافته است. برگردان سينمايي ميلوش فورمن از نمايش ‏مو[‏Hair‏] را فراموش کنيد، چون از اين سو تا آن سوي دنيا يک فيلم نوستالزيک يا عاشقانه معمولي نيست. يقين دارم ‏اگر جان لنون نيز زنده بود و به تماشاي از اين سو تا آن سوي دنيا مي نشست، احساس غرور مي کرد!‏
ژانر: درام، موزيکال، عاشقانه.

 

مايکل کلايتون


Michael Clayton

George Clooney stars in Warner Bros. Pictures' Michael Clayton



نويسنده و کارگردان: توني گيلروي. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: رابرت الزويت. تدوين: جان ‏گيلروي. طراح صحنه: کوين تامپسون. بازيگران: جورج کلوني[مايکل کلايتون]، تام ويلکينسون[آرتور ادنز]، تيلدا ‏سوينتون[کارن کراودر]، سيدني پولاک[مارتي باخ]، مايکل اوکيف[بري گريسام]. 119 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/کلوني از انجمن منتقدان فيلم آمريکا، نامزد جايزه بهتريت بازيگر مرد، بهترين بازيگر ‏زن نقش مکمل/تيلدا سوينتون و بهترين فيلمنامه از مراسم ساتلايت، نامزد شير طلايي جشنواره ونيز. ‏
مايکل کلايتون، داديار جنايي سابق اينک وکيلي ميانسال است که در يک شرکت حقوقي بزرگ در نيويورک به عنوان ‏کارچاق کن و حلال مشکلات کارمي کند. اما او خود در زندگي شغلي و شخصي اش مشکلاتي دارد که بايد با آنها نيز ‏دست پنجه نرم کرد. زندگي خانوادگي اش به هم ريخته، برادرش که تحت سرپرستي وي قرار دارد مبلغي کلان بدهکار ‏شده، خودش معتاد به قمار است، سرنوشت شغلي اش نامشخص است و ديگر از حل کردن مشکلات ديگران خسته شده ‏است. آرتور ادنز، دوست و همکار قديمي او هشت سال است روي پرونده اي مهم متعلق به فردي متشخص کار مي ‏کند، اما هنوز نتوانسته نتيجه قابل توجهي بگيرد، و به همين جهت از کلايتون براي رفع مشکل دعوت مي شود. کلايتون ‏موفق مي شود تا مسائل مهمي در رابطه با پرونده کشف کند، اما زماني که دوستش مي ميرد کلايتون خود را هدف ‏قدرت هاي پنهان مي يابد...‏

چرا بايد ديد؟
توني گيلروي متولد نيويورک و بزرگ شده همين شهر است. پدرش فرانک دي. گيلروي نمايشنامه نويس، فيلمنامه نويس ‏و کارگردان-برنده جايزه پوليتزر- بود. توني ب خاطر نوشتن فيلمنامه هايي چون مخالف خوان[‏The Devil's ‎Advocate‏] و تيغ برنده/عامل موثر[‏The Cutting Edge‏] و امسال شاهد نمايش اولتيماتوم بورن با فيلمنامه وي ‏بوديم که براي اقتباس از کتاب لادلوم دستمزدي 2 ميليون دلاري گرفته بود. لازم به يادآوري است که هر دو قسمت قبلي ‏نيز توسط وي به فيلمنامه برگردانده شده بود. مايکل کلايتون اولين فيلم او در مقام کارگردان-همچنين فيلمنامه نويس- ‏است و هم اکنون در حال نوشتن فيلمنامه بعدي به نام فريب[‏Duplicity‏] است که قرار شده به کارگرداني وي در سال ‏‏2009 به نمايش در بيايد. ‏
اما سخن بر سر فيلم فعلي اوست که سه نام بزرگ در کنار وي[پشت و جلوي دوربين] قرار دارند: پولاک، کلوني و ‏سادربرگ. مايکل کلايتون در يک کلام قصه مردي تنهاست که در مواجهه با موقعيتي سخت و بغرنج سرانجام توان و ‏شهامت آن را مي يابد که خود واقعي اش را بازيابد. فيلم شرح تغيير و تحولات روحي همين شخصيت است، کسي که در ‏ابتدا هنگام رويايي با ادنز او را افسانه مي خواند، در حالي خود ادنز به مجرم بون خويش معترف است. اما در پايان در ‏برابر فساد درون شرکتي که به گفته خودش غذاي او را تامين مي کند، مي ايستد. مايکل کلايتون صاحب دو تا از ‏بهترين سکانس هاي افتتاحيه و اختتاميه اي است که در سال هاي اخير شاهد آن بوده ايم. سکانس افتتاحيه از نظر روايت ‏چيز تازه و فوق العاده اي ندارد، اما در رساندن پيام و القاي هال و هواي آن به شدت موفق است. اينکه حتي شرکت هاي ‏عظيم چند مليتي نيز در نهايت توسط انسان ها اداره مي شوند و همين انسان ها خواه ناخواه در درون خود احساسات ‏متناقضي چون گناه و ترحم را يدک مي کشند و گاه آنها را به قيمت سود شرکت سرکوب مي کنند. سوال فيلم و فيلمساز ‏نيز همين است: به چه قيمت؟ و اين احساسات را تا چه زماني مي شود سرکوب کرد؟ اگر بدانيد که با اجراي تصميم هاي ‏گرفته شده توسط شما و در ازاي پول هنگفتي که نصيب موسسه شما مي شود، انسان هاي بيگناه بسياري از ميان مي ‏روند تا کي مي توانيد به احساست خود پشت کنيد؟
اين اتفاق ابتدا براي ادنز مي افتد و سپس گريبان گير مايکل مي شود. ادنز از اين که شرکت زراعي ‏U/North‏ سود ‏کلاني به قيمت مسموم کردن انسان هاي معصوم به دست آورده و بايد از اين شرکت دفاع کند، ناراضي است و سپس ‏کنترل اعصاب خود را از کف مي دهد. شرکت نيز براي ماستمالي کردن افتضاح وي از کلايتون مي خواهد تا پرونده ‏را به دست بگيرد. اما کلايتون نيز به گونه اي ديگر اسير وجدان خود شده و کاري که از نظر مديران شرکت غلط است ‏انجام مي دهد. [صحنه رويارويي کلايتون پس از نجات از يک سوء قصد-انفجار اتومبيل- با کارن کراودر و بر ملا ‏کردن شواهدي دال بر خلافکاري و فساد، سپس پيشنهاد حق السکوت از طرف کارن و ضبط اين گفت و گو توسط ‏مايکل تا موجبات دستگيري رشوه دهنده را فراهم کند].‏
مايکل کلايتون فيلمي 25 ميليون دلاري که به رغم حال و هواي کم و بيش مشابهش با فيلم موسسه حقوقي[سيدني ‏پولاک] توانسته در اکران آمريکا نزديک به 40 ميليون دلار درآمد کسب کند. يک محصول آبرومند که براي تماشاگر ‏آمريکايي[به دليل حضور گسترده موسسه هاي حقوقي در کشورش] يک فيلم اجتماعي هشدار دهنده و ستايش گر وجدان ‏و اخلاق فردي و گروهي است. مايکل کلايتون هر چند با الهام از ماجرايي دهه هفتادي[شکايت عليه جنرال موتورز] ‏ساخته شده و به شدت يادآور فيلم هاي همين دهه مانند همه مردان رئيس جمهور، سه روز کندور و کلوت است، اما مي ‏شود آن را در رده تريلرهاي سياسي پس از جنگ عراق قرار داده که نگاه هايي منتقدانه از دل سيستم سرمايه داري به ‏آن دارند. با اين حال اگر به عنوان يک عاشق فيلم هاي مبارزه يک مرد تنها با سيستمي فاسد هستيد، باز هم آن را از ‏دست ندهيد. دوستداران جورج کلوني نيز دليل خاص خودشان را دارند. چون وي با اين فيلم بار ديگر قدرت خود را در ‏ايفاي نقش هاي پيچيده به اثبات مي رساند.
ژانر: درام، تريلر.   تصاویری از فیلم

قطار سه و ده دقيقه يوما

 
3:10 to Yuma

Russell Crowe and Christian Bale star in Lionsgate Films' 3:10 to Yuma



کارگردان: جيمز منگولد. فيلمنامه: هلستد ولز، ماييکل برندت، درک هاس بر اساس داستاين از المور لئونارد. موسيقي: ‏مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: فيدون پاپامايکل. تدوين: مايکل مک کاسکر. طراح صحنه: اندرو منزيس. بازيگران: ‏راسل کرو[بن ويد]، گريستين بيل[دن اوانز]، پيتر فاندا[بايرون مک الروي]، گرچن مول[آليس اوانز]، بن فاستر[چارلي ‏پرينس]، دالاس رابرتز[گريسون باترفيلد]، آلن تيودايک[داک پاتر]، ونيسا شاو[امي رابرتز]، لوگان لرمن[ويل اوانز]، ‏کوين دوراند[تاکر]، لوک رينز[مارشال ويترز]، جاني وايتوورث[تامي دردن]، بنجامين پتري[مارک اوانز]. 117 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Three Ten to Yuma‏. نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم انجمن ‏منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/کريستين بي از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/فاستر و بهترين فيلم درام از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از ‏مراسم اتحاديه بازيگران. ‏
دن اوانز مزرعه داري که انبارش به آتش کشيده شده، براي نجات فرزندانش از گرسنگي راهي شهر مي شود تا قطعه ‏طلاي کوچک همسرش را بفروشد. اما در بار زمينه دستگيري ياغي مشهوري به نام بن ويد- که افرادش انبار اوانز را ‏به آتش کشيده بودند- را فراهم مي کند. مردي که توسط کارآگاهان پينکرتون براي ده ها فقره سرقت بزرگ و کشتن آدم ‏هاي بسيار تحت تعقيب است. پس از دستگيري بن ويد، نماينده آزانس پينکرتون از کلانتر مي خواهد تا چند نفر را در ‏اختيار وي بگذارند تا ويد را به قطار يوما برسانند. چون يقين دارد که دستيار خونخوار ويد به نام چارلي پرينس سعي ‏خواهد کرد تا رئيس اش را نجات دهد. اوانز که موقعيت را مناسب ديده، مي پذيرد تا در ازاي 200 دلار همراه معاونين ‏کلانتر ويد را تا ايستگاه محافظت کند. مامورين براي منحرف کردن افراد ويد، کالسکه حامل زنداني را با يکي از ‏معاونين کلانتر که لباس هاي ويد را پوشيده، از مسير هميشگي فرستاده و خود شب هنگام پس از اقامتي کوتاه در منزل ‏اوانز با اسب راهي مي شوند. در طول راه ويد يکي از محافظين را به قتل مي رساند، اما مدتي بعد به آنها کمک مي کند ‏تا از کمين چند سرخپوست جان به سلامت در ببرند. چارلي پرينس و ديگران نيز همزمان با کشف حقه کلانتر برگشته و ‏به دنبال گروه همراهان ويد به راه مي افتند. پس از اتفاقات ديگري که منجربه کشته شدن بسياري از محافظان مي شود، ‏به ايستگاه مي رسند. اما چند ساعت تا رسيدن قطار سه و ده دقيقه به يوما باقي است و چارلي پرينس و افراد ويد نيز از ‏رده مي رسند. چارلي با تشويق اهالي در ازاي پول همکاري آنها را جلب کرده و مارشال و معاونين او را مي کشد. اما ‏اوانز که تنها مانده، هنوز مصمم است تا ويد را سوار قطار کند....‏

چرا بايد ديد؟
بازسازي 50 ميليون دلاري يکي از کارگردان هاي کارکشته هاليوود از وسترني کلاسيک به همراه ساخته شدن ترور ‏جسي جيمز به دست رابرت فورد ترسو باعث شد تا سال 2007 به عنوان نقطه عطفي در ژانر وسترن و آغاز دوراني ‏تازه براي اي گونه اصيل سينماي آمريکا را رقم بزند. جيمز منگولد متولد 1963 که تاکنون فيلم هاي معتبري چون ‏دختر روان پريش، هويت، کاپ لند/شهرک پليس و عبور از خطر را کارگرداني کرده، اين بار به سراغ ژانري رفته که ‏بسياري آن را مرده مي پنداشتند. ‏
قطار سه و ده دقيقه به يوما فقط يک بازسازي فوق العاده خوش ساخت[داراي يکي از بهترين دکوپاژهاو قاب بندي ها] ‏نيست. بلکه دميدن روح زمانه در قالب ژانري کهن است. چيزي که مي تواند يکي از پايه هاي سينماي دوره پست مدرن ‏قلمداد شود. يعني گرفتن يک انگاره يا يک عرف اخلاقي و نوسازي آن و يا به کار گرفتن رسانه بياني براي پاشيدن ‏نوري تازه، بر موضعي که زماني به گونه اي شايسته تقليد پوشش داده شده است. ‏
منگولد با انتخاب درست بازيگران، چيدن درست ميزانسن ها و استفاده از موسيقي شگفت انگيز مارکو بلترامي تماشاگر ‏را وادار مي کند که نسخه اصلي را در مقايسه با بزسازي او کم جان و بي رمق بدانيم. تااين لحظه منتقدان نقدهاي ‏ستايش آميزي بر فيلم نوشته اند، اما مطلبي جدي وعميق درباره نوزايي ژانر وسترن پس از تماشاي ترور جسي جيمز ‏خواهيم نوشت. قطار سه و ده دقيقه به يوما داراي بهترين تيم هاي بازيگري در فيلم هاي سال هاي اخير است. کساني ‏مثل من که از راسل کرو و بازي اش در نقش هاي مثبت خوششان نمي آيد، با اين فيلم و بازي اش در نقش يک بدمن ‏مادرزاد به قدرت بازيگري او ايمان خواهند آورد. اما بن فاستر در نقش شر آفريني چون چارلي پرينس نيز فراموش ‏نشدني است. اگر شما هم جزو کساني هستيد که فکر مي کنيد وسترن مرده است، کافي است تنها سکانس پاياني اين ‏فيلم[نبرد در محوطه ايستگاه] را ببينيد!‏
ژانر: اکشن، درام، وسترن.   تصاویری از فیلم

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar