خانه | آرشیو | پست الکترونیک

ماري آنتوانت


Marie Antoinette

Kirsten Dunst stars in Columbia Pictures' Marie Antoinette

نويسنده و کارگردان: سوفيا کاپولا. موسيقي: انتخابي. مدير فيلمبرداري: لنس آکورد. تدوين: سارا فلک. طراح صحنه: کي. کي. بارت. بازيگران: کريستين دانست[ماري آنتوانت]، جيسون شوارتزمن[لويي شانزدهم]، ريپ تورن[لويي پانزدهم]، جودي ديويس[کنتس دونويي]، آسيا آرجنتو[مادام دوباري]، ماريان فيث فول[ماري ترز]، دني هيوستون[امپراطور ژوزف]، مالي شانون[عمه ويکتوريا]، استيو کوگان[جناب سفير مرسي]، رز بايرن[دوشس دوپولينياک]، شريل هندرسن[عمه سوفيا]. ١٢٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ ژاپن، فرانسه، آمريکا. برنده اسکار بهترين طراحي لباس، نامزد جايزه بافتا بربي طراحي لباس، چهره پردازي و طراحي صحنه، برنده جايزه سيستم آموزش ملي فرانسه از جشنواره کن و نامزد نخل طلا، برنده جايزه سي يرا از انجمن منتقدان لاس وگاس، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه از انجمن منتقدان واشنگتن دي سي و...
سال ١٧٧٠، شاهزاده ١٤ ساله اطريشي ماري آنتوانت به فرانسه سفر مي کند تا با لويي شانزدهم وليعهد فرانسه ازدواج کند تا روابط ميان دو کشور تحکيم يابد. طبيعي است که در آغاز ماري نمي تواند با موقعيت پر تکلف و تحميلي جديد خود در دربار فرانسه کنار بيايد و تنها همراه و حامي او سفير مرسي است. اما به زودي به محيط خو کرده و دوستاني مي يابد. ابتدا با کنتس دونواي و دوشس دپولينياک دوست مي شود و بديهي است دشمناني مانند مادام دوباري-معشوقه پادشاه لويي پانزدهم- هم براي خود دست و پا مي کند. از طرف ديگر رابطه زناشويي ماري به دليل ناتواني جنسي لويي شانزدهم ناموفق از آب در مي آيد و همين امر باعث مي شود تا وي ارضاء خاطر خود را در چيز ديگري-از جمله قدرتي که قرار است به او ارث برسد- بجويد...

چرا بايد ديد؟
سومين فيلم بلند سوفيا کارمينه کوپولا متولد ١٩٧١ بعد از توفيق چشمگير گمشده در ترجمه[٢٠٠٣] محصولي ٤٠ ميليون دلاري درباره زندگي نگون بختانه شاهزاده جوان اطريشي و ملکه بعدي فرانسه است [به وي لقب درک نشده ترين زن تاريخ از تولد تا مرگ داده شده ] که بر اساس کتاب آنتونيا فريزر ساخته شده است. فيلمي در نوع خود بديع که طراوات و تازگي خود را از نگاه کارگردان مونث و روايت مدرن او مي گيرد. ١٩ سال زندگي پر تلاطم ماري آنتوانت در قصر ورساي و اعدام اش به وسيله گيوتين به خودي خود قصه اي هيجان انگيز به شمار مي رود، اما پرداخت کند[به معني خوب آن] کاپولا و ترسيم کسالت موجود در زندگي درباري و سعي در نفوذ به کنه روحيات اين دختر جوان از فيلم يک باکره خودکشي ها[به شکلي ديگر] مي سازد، اما فاقد قدرت و کوبندگي آن است. اتفاقي که باعث شد با وجود سعي فراوان کاپولا در بخشيدن روحيه مدرن به فيلمي تاريخي تماشاگر آمريکايي آن را نپسنديده و فروشي نزديک به يک سوم هزينه توليدش را نثار آن کند. البته فروش جهاني فيلم بالغ بر ٦٠ ميليون دلار بوده و جاي نگراني نيست. کاپولا به زودي فيلمي ديگر خواهد ساخت و شايد توفيق خيره کننده دو فيلم پيشين خود را تکرار کند، اما نبايد فراموش کند که انتخاب موسيقي پر سر و صداي امروزي براي فيلمي تاريخي به تنهايي نمي تواند پروژه را نجات دهد. نقطه قوت فيلم مانند هميشه بازي کريستين دانست است که در کنار يکي از بهترين گروه بازيگران بين المللي قرار گرفته است. اگر به دنبال يافتن ريشه هاي انقلاب فرانسه هستيد، از ديدار اين فيلم چشم بپوشيد. اما براي کساني که گرفتار افسون نام و سرگذشت ماري آنتوانت هستند، تماشاي اين فيلم تجربه اي بسيار متفاوت خواهد بود، آيا شما هم جزو همين گروه هستيد؟
ژانر: زندگي نامه، درام.  تصاویری از فیلم

 

تعطيلات


The Holiday

Columbia Pictures' The Holiday

نويسنده و کارگردان: نانسي مه يرز. موسيقي: هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: دين کندي. تدوين: جو هاتشينگ. طراح صحنه: جان هالتمن. بازيگران: کامرون دياز[آماندا]، کيت وينسلت[آيريس]، جاد لو[گراهام]، جک بلک[مايلز]، ايلاي والاک[آرتور]، ادوارد برنز[ايتن]، روفوس سيويل[جاسپر]، شانون سوسامون[مگي]. ١٣٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
آيريس خبرنگاري انگليسي است که در شب کريسمس با شنيدن خبر نامزدي مردي که دوستش دارد، با زني ديگر دچار بحران روحي مي شود. همزمان در آن سوي اقيانوس آمانداي معتاد به کار نيز خيانت ادوارد- مردي که با او زندگي مي کند- را کشف مي کند. آماندا براي فرار از اين وضعيت تصميم مي گيرد تا به تعطيلاتي کوتاه برود. از اين با جستجو در اينترنتي خانه اي مناسب حال خود پيدا مي کند. اين خانه به آيريس تعلق دارد و تنها شرط وي براي واگذاري خانه اش به آماندا براي تعطيلات، معاوضه خانه هاست. آماندا مي پذيرد و بلافاصله راهي انگلستان شده و آيريس نيز به خانه وي در کاليفرنيا نقل مکان مي کند. اين تجربه براي هر دو بسيار متفاوت خواهد بود، چون عشقي تازه به سراغ آماندا در انگلستان سرد و برفي و آيريس در کاليفرنياي آفتابي خواهد آمد...

چرا بايد ديد؟
نانسي مه يرز[همسر چارلز شاير، فيلمنامه نويس و کارگردان] در ١٩٨٠ با نوشتن فيلمنامه سرباز بنجامين وارد سينما شد. شروعي که با نامزدي اسکار در اولين قدم همراه بود و در سال هاي بعد به عنوان نويسنده کمدي هاي عاشقانه اي شهرتي معقول کسب کرد. مه يرز از ١٩٩٨ با ساختن دام والدين شروع به کارگرداني کرد و تا امروز چهار فيلم ديگر ساخته که زنان چه مي خواهند با شرکت مل گيبسون موفق ترين آنها بوده. اما تعطيلات به اين برتري پايان خواهد داد، چون شسته و رفته ترين فيلم کارنامه او و يکي از بهترين کمدي هاي عاشقانه امسال است. البته با مدت نمايشي اندکي طولاني براي يک کمدي عاشقانه[١٣٨ دقيقه] که اگر اندکي حوصله به خرج داده و تا پايان فيلم آن را دنبال کنيد يقيناً نتيجه لذت بخشي خواهيد گرفت. چون مه يرز از نوشتن صحنه هاي کميک دست اول غافل نبوده!
تعطيلات فيلمي است که براي بازيگر/ستاره ها نوشته و با هزينه ٨٥ ميليون دلاري توليد شده است و در کنار داستان عاشقانه اش نگاهي ستايش آميز به هاليوود و افراد پشت پرده مانند فيلمنامه نويس ها مي اندازد که در شکل گرفتن اين کارخانه روياسازي نقشي مهم داشته اند. حضور جک بلک کفه طنز فيلم را سنگين تر کرده و نويد لحظات خوشي را به تماشاگر مي دهد. اگر به نسل جديد بازيگران انگليسي علاقه داريد، بازي کيت وينسلت[به مصاحبه طولاني با وي در اين شماره مراجعه کنيد] و جاد لو را در اين فيلم از دست ندهيد. جک بلک و کامرون دياز هم طرفداران خودشان را دارند!
ژانر: کمدي، عاشقانه.  تصاویری از فیلم

 

یادداشت هایی درباره یک رسوایی


Notes on a Scandal

Judi Dench and Cate Blanchett star in Fox Searchlight's Notes on a Scandal

کارگردان: ریچارد ایر. فیلمنامه: پاتریک ماربر بر اساس داستانی از زوئی هلر. موسیقی: فیلیپ گلس. مدیر فیلمبرداری: کریس منگز. تدوین: جان بلوم، آنتونیا وان دریملن. طراح صحنه: تیم هیتلی. بازیگران: کیت بلانشت[شیبا هارت]، جودی دنچ[باربارا کاوت]، تام گرگسون[تد ماوسون]، مایکل مالونی[سندی پابلم]، جونا اسکانلن[سو هاج]، شاون پارکز[بیل رومر]، اما کندی[لیندا]، سیریتا کومار[گیتا]، بیل نایگی[ریچارد هارت]. ٩٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان.
باربارا کاوت دبیری سالخورده، با تجربه و خودخواه است که در معرض بازنشستگی قرار دارد. او به شدت تنهاست و تنها همدم وی گربه ای خانگی است، تا این که یک روز با معلمی زیبا و جوان به نام شیبا آشنا می شود. مدتی بعد تصادفاً پی به رابطه جنسی میان شیبا و دانش آموزی ١٥ ساله می برد. به نزد شیبا رفته و از او می خواهد تا هر چه زودتر از این رابطه دست بکشد. شیبا می پذیرد، اما به خاطر داشتن شوهری بسیار مسن تر از خود و پسری عقب مانده نمی تواند از این تکیه گاه عاطفی جدید دست بردارد. باربارا نیز که پذیرفته این موضوع را افشا نکرده و شغل شیبا را به مخاطره نیندازد، سعی دارد از این موضوع برای کسب دوستی وی استفاده کند. اما این دوستی تحمیلی کم کم به مرحله ای حاد می رسد و شیبا باید میان خانواده و توقعات باربارا یکی را انتخاب کند. اما این انتخاب به معنی افشای رابطه جنسی او با یک پسر بچه است که زندگی خانوادگی و شغلی وی را دچار مخاطره می کند...

چرا باید دید؟
آخرین فیلم سر ریچارد ایر متولد ١٩٤٣ درامی قوی با سوژه ای جذاب است. ایر در دهه ١٩٦٠ با ساختن فیلم های تلویزیونی شروع به کارگردانی کرد. در ١٩٨٤ با فیلم The Ploughman's Lunch شناخته شد. در سال ٢٠٠١ با نامزدی جایزه بافتا، خرس طلایی جشنواره برلین و دریافت جایزه Humanitas برای فیلم آیریس به شهرتی معقول و جهانی رسید. در سال ٢٠٠٤ با فیلم زیبای صحنه نمایش جایزه تماشاگران جشنواره کمبریج را به دست آورد و سال گذشته با آخرین فیلمش یادداشت هایی درباره یک رسوایی در چهار رشته نامزد دریافت اسکار شد. ایر از کارگردان های برجسته دنیای نمایش نیز هست و چندین بار جایزه سر لانس الیویر را برای کارگردانی به چنگ آورده است.
یادداشت هایی درباره یک رسوایی فیلمی با سوژه ای به خودی خود جنجالی است. مضمون رابطه جنسی با افراد نابالغ هنوز –حتی در دنیای غرب- جزو تابوها به شمار می رود و لااقل در نزد مردم ناپسند انگاشته می شود. اما این سوژه تنها بهانه ای قابل توجه برای بررسی رفتار پیرزنی خودخواه است که می خواهد میان تنهایی اش را با کسب دوستی اجباری دیگران[از راه باج خواهی و حق سکوت] از میان ببرد!
پنج سال بعد از تجربه موفق و مشترک ایریس، بار دیگر ایر و دنچ در کنار هم قرار گرفته اند تا فیلمی به معنای واقعی آن وزین و از نظر نمایشی غنی را عرضه کنند. یادداشت هایی... فیلمی متعلق به بازیگر است. یقیناً بدون جودی دنچ این فیلم شکل فعلی خود را نمی داشت. فیلم با گفتار روای[دنچ] اغاز می شود و پیش می رود. اما گاه رفتار کلبی مسلکانه وی ان چنان آزارنده می شود که شخصیت وی را تا حد یک قاتل سریالی تنزل می دهد. پایان فیلم نیز به نوعی صحه گذاشتن بر این موضوع است. او نیز مانند قهرمان فیلم کلکسیونر ویلیام وایلر به دنبال شکار تازه ای است و حتماً سرنوشت این یکی از قبلی ها بهتر نخواهد بود!
تماشای این درام کوبنده که بازی های قوی جودی دنچ و کیت بلانشت[صحنه طغیان پایانی وی بعد از خواندن یادداشت های باربارا را فراموش نکنید] و بیل نایگی آن را زینت داده اند، تجربه ای بس زیباست. اگر اندکی حوصله داشته باشید! کاری که تماشاگران آمریکایی با پرداخت ١٧ میلیون دلار به خوبی انجام داده اند.
ژانر: درام.  تصاویری از فیلم

 

کتاب سیاه


Zwartboek / Black Book

Sony Pictures Classics' Black Book

کارگردان: پل ورهوفن. فیلمنامه: جرارد سوئتمان، پل ورهوفن. موسیقی: آنه دادلی. مدیر فیلمبرداری: کارل والتر لیندن لوب. تدوین: یوب تر برگ، جیمز هربرت. طراح صحنه: والتر وان دروپ. بازیگران: کاریس وان هوتن[راخل اشتاین/الیس د وریس]، سباستین کوخ[لودویگ مونتزه]، توم هافمن[هانس آکرمانز]، هالینا ریجین[رونی]، والده مار کوبوس[گونتر فرانکن]، درک د لینت[گره بن کوئپرس]، کریستین برکل[ژنرال کوئتنر]، دولف د وریس[ویم سامل]، پیتر بلوک[وان گین]. ١٤٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ هلند، بلژیک، انگلستان، آلمان.
جنگ جهانی دوم و حمله نازی ها به بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله هلند زندگی را برای یهودیان آنجا نیز تبدیل به کابوس کرده است. راخل اشتاین و خانواده اش برای گریز از دستگیری و اعزام به اردوگاه ها تصمیم به فرار از هلند می گیرند. اما در طول راه کشتی حامل وی و افراد خانواده اش توسط نازی ها متوقف و همگی مسافران به رگبار بسته می شوند. راخل تصادفاً از این کشتار نجات یافته و از دور شاهد به یغما رفتن دارایی مسافران نگون بخت کشتی می شود. راخل به هلند بازمی گردد و به نیروی مقاومت می پیوندد. هدف وی از این کار کشف این نکته است که چگونه آلمانی ها از سفرشان اطلاع یافته اند. او نام الیس د وریس را برای خود برگزیده و به یکی از افسران عالی رتبه ارتش آلمان به نام مونتزه نزدیک می شود. بعد از به وجود آمدن رابطه ای عاشقانه میان آن دو، الیس در ستاد نازی ها استخدام می شود. او خیلی خود مورد اطمینان قرار گرفته و به اسرار زیادی پی می برد. اما میکروفونی که توسط وی کار گذاشته شده بود ،کشف و نقشه پارتیزان ها برای فراری دادن مبارزین از زندان با ناکامی روبرو می شود. همزمان عشق میان مونتزه و الیس هر روز شدیدتر می شود، اما مونتزه به دلیل مذاکره با افراد نیروی مقاومت برای آتش بس از طرف مافوق خویش-ژنرال کوئتنر- متهم به خیانت شده و زندانی می شود. الیس نیز بعداز کشف میکروفون دستگیر می شود. اما به همراه مونتزه می گریزد. انها با پایان یافتن جنگ به شهر بازمی گردند. ولی بر اثر یک سو تفاهم هر دو دستگیر می شوند. مونتزه به خاطر دشمنی ژنرال کوئتنر که با نیروهای متفقین در حال همکاری است، اعدام می شود. اما الیس توسط یکی از بزرگان نهضت مقاومت-دکتر آکرمان- نجات می یابد و به زودی کشف می کند که قاتل اصلی و طراح نقشه مرگ یهودیان بسیاری از جمله خانواده وی، همین منجی اش- دکتر آکرمان – است....

چرا باید دید؟
پل ورهوفن متولد ١٩٣٨ برای بسیاری از سینما دوستان نامی آشناست که نمایش هر فیلم تازه اش حادثه ای به شمار می رود. اغلب این سینما دوستان او را با روبوکاپ/پلیس آهنین[١٩٨٦] و بعدها با یادآوری کامل و غریزه اصلی می شناسند. او بعد از توفیق های خیره کننده تجاری کارنامه چندان موفقی نداشته است. شکست دختران نمایش و توفیق نسبی سپاهیان کشتی فضاپیما و Hollow Man که با فاصله زمانی طولانی از یکدیگر ساخته شده اند، در کنار کهولت سن نشان از بی خریداری سکه او دارد. شاید از همین روست که بعد از ٢٠ سال به کشور خود بازگشته و قصه ای همچون یکی از فیلم های موفق خود در دهه ١٩٧٠[Soldier of Orange] ساخته است. البته به اقتضای روز قصه ای را برگزیده که رنگ و بویی یهودی نیز دارد و ادعای واقعی بودن را نیز یدک می کشد. کتاب سیاه یا بهتر گفته شود کتابچه سیاه قصه دیگری مانند خاطرات آن فرانک نیست. بلکه قرار است مانند قیام گتوی ورشو[که بر خلاف سنت یهودیان شورش در برابر ظالم را در قالب نهضت مقاومت زیرزمینی پیش گرفتند] داستان دخترک یهودی انتقام جویی باشد که لحظه ای از مراتب انسانیت خود نزول نمی کند. اما تراژدی زندگی او سال ها بعد حتی در ارض موعود نیز به پایان نمی رسد.
فیلم در قالب فلاش بکی طولانی عرضه شده است. در آغاز گروهی توریست به یک کیبوتض اسرائیلی پا می گذرانند و یکی از زنان گروه با خانم معلمی برخورد می کند و او را بعد از سال ها شناسایی می کند. او راخل است که بعد از جنگ به اسرائیل رفته و اینک با دیدن دوست ایام جنگ به یاد مصایب آن دوران و عشق نافرجامش با مونتزه [آلمانی خوب] می افتد. اما در پایان فیلم و بعد از گذشت دو ساعت و نیم او را می بینیم که به همراه فرزندان و شوهر جدیدش به پشت سیم های خاردار کیبوتض پناه می برد، جایی سربازان مسلح آماده دفاع از آن در برابر مهاجمین هستند!
کتب سیاه بر خلاف فیلم های قدیمی و حتی هالیوودی ورهوفن به دلیل گزینش داستانی که کم و بیش آشنا است، از هیجان اندکی برخوردار است. یقین دارم کسانی که با فیلمهای علمی تخیلی و پر هیجان او یا فیلم های جنایی پر دلهره اش دم خور بوده اند، از دیدن کتاب سیاه یکه خواهند خورد. سعی وروهوفن در ساختن حال و هوای آن دوران و افزودن سکس به شکلی معقول به پیرنگ قصه اش قرار بوده در کنار بازگشت به وطن مقدمه ای برای گریز از انتخاب های چند سال قبل برای دریافت تمشک طلایی باشد. اتفاقی که هر چند از نظر بصری ظاهری شسته و رفته دارد، اما به شدت کهنه و نخ نماست. تنها نکته قابل توجه در قصه فیلم حضور آلمانی خوب با شرکت سباستین کوخ بازیگر خوش سیمای آلمانی در نقش مونتزه است و آلمانی شریر که دست کمک به سوی متفقین پیروز دراز کرده و همین!
البته بازی خوب خانم کاریس وان هوتن که از هنرپیشگان مطرح سینمای هلند است را فراموش نمی کنیم که در کنار فیلمبرداری خوب فیلم، از نقاط تمایز کتاب سیاه است. اما هیچ کدام از اینها نمی تواند خاطره Turkish Delight را زنده کند!
ژانر: مهیج، جنگی.  تصاویری از فیلم

 

آلفا داگ


Alpha Dog

 Universal Pictures' Alpha Dog

نویسنده و کارگردان: نیک کاساوتیس. موسیقی: ارون زیگمن. مدیر فیلمبرداری: رابرت فریسی. تدوین: آلن هیم. طراح صحنه: دومینیک واتکینز. بازیگران: بن فاستر[جک مازورسکی]، شاون هاتوسی[الویس اشمیت]، امیل هیرش[جانی ترولاو]، شارون استون[الیویا مازورسکی]، جاستین تیمبرلیک[فرانکی بالن باخر]،آنتون یالچین[زاک]، بروس ویلیس[سانی ترولاو]، هری دین استانتون[کازمو گادابتی]. ١٢٢ و ١١٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ آمریکا. نام دیگر: Jesse James Hollywood.
جک مازورسکی موادفروش قادر به پرداخت بدهی خود به جانی ترولاو نیست. از این رو جانی و دارو دسته اش،زاک برادر کوچک جک را می دزدند تا و تحت فشار قرار دهند. زاک که زیر نظر فرانکی، دوست جذاب جانی قرار دارد. او به مرور از حالت گروگان خارج شده و شروع به زیستن آرزوهای خود درباره مشروب و دخترها نزد فرانکی خوشگذران می کند. در حالی که مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده و به پلیس مراجعه می کند. این واقعه سبب می شود تا جانی که تا آن روز رفتار روسای مافیا را تقلید می کرده، به فکر رهایی از این دردسر بیفتد...

چرا باید دید؟
٧٢ ساعت! آیا می شود در این مدت زمان کوتاه زندگی شخص یا اشخاصی را تغییر داد! آلفا داگ یا به عبارتی مقلدان درجه یک و کارگردانش اعلام می کنند که این امکان همیشه وجود دارد. سرگذشت جوان هایی که شیفته زندگی خلافکاران[سکس، پول و مشروب و مواد مخدر] شده و می شوند، تا امروز دستمایه فیلم های زیادی بوده. فیلم هایی که اغلب پایان خوشی نداشته اند و آلفا داگ نیز یکی از آنهاست. فیلم قصه ٧٢ ساعت از زندگی گروهی جوان کالیفرنیایی است که زندگی تبهکاران خرده پا را در پیش گرفته اند. در حالی که به طبقه متوسط رو به بالا و یا مانند رهبرشان جانی به طبقه مرفه جامعه تعلق دارند. جرم برایشان معنی تفریح و بازی با آتش را دارد و هرگز به فکر سرانجام رفتار خود نیستند و مطابق معمول این فیلم ها حادثه ای که هرگز فکرش را هم نکرده اند، رخ می دهد و همه کاسه و کوزه شان را به هم می ریزد.
الفا داگ فیلم افتتاحیه جشنواره سندنس ٢٠٠٦ آخرین فیلم نیکلاس دیوید راولند کاساوتیس متولد ١٩٥٩ [فرزند جان کاساوتیس و جینا رولندز] که در ١٩٧٠ در نقشی کوتاه در یکی از فیلم های پدرش-شوهران- وارد سینما شده بود، در ١٩٩٩ با ساختن چیدن ستاره شروع به کارگردانی کرد. آلفا داگ پنجمین فیلم اوست و هم چون کارهای پیشین وی از ساختار درستی بهره مند است. کاساوتیس تقریباً با هر فیلمش ژانر تازه ای را آزموده و از این امتحانات سربلند بیرون آمده است. دختره خیلی دوست داشتنی است، جان کیو و دفتر یادداشت همگی فیلم های قابل اعتنا و موفقی بودند. آلفا داگ نیز با وجود بودجه اندک خود تااین لحظه بیش از ١٥ میلیون دلار عایدی داشته، که رقم مناسبی به شمار می رود.
فیلم بر اساس حادثه ای واقعی که در دبیرستانی دختر کاساوتیس در آن تحصیل می کرد، ساخته شده و قصه جوان ترین فرد فهرست افراد به شدت تحت تعقیب FBI معروف به جسی جیمز هالیوود است. فیلم کاساوتیس به یک نکته اساسی می پردازد و آن آزادی بیش از اندازه ای است که از طرف والدین به فرزندان شان داده شده و آن را مقدمه ورود نوجوان ها به دنیای جرم و جنایت می داند. چیزی که بروس ویلیس در نقش پدر جانی ترولاو نیز در ابتدای فیلم هنگام مصاحبه با گزارشگر بر زبان می آورد: من باید مراقب بچه خودم باشم، شما هم همین طور! شاید پیام فیلم و کاساوتیس دیرهنگام و از دید برخی متحجرانه باشد، اما در زمانه ای که جوان آمریکایی شاهد زندگی پر از حادثه بت های فعلی خود مانند کرتیس "فیفتی سنت" جکسون روی پرده سینما است و راه سریع و راحت دستیابی به پول، سکس و کلاً آدرنالین را همچون بسیاری در موادفروشی می یابد، ساخته شدن آلفا داگ ها گریزناپذیر می نماید.
اگر زبان کوچه و بازار شما را آزار نمی دهد[چون کاساوتیس برای واقعگرایی لازم از زبان کوچه استفاده کرده و همین امر باعث شده تا در از کلمه fuck بیش از ٣٠٠ بار در طول فیلم استفاده شود] فرصت را برای دیدار از آلفا داگ از دست ندهید. یکی از فیلم های قابل توجه گونه انتقاد اجتماعی که دیدارش نه فقط برای نوجوان ها، بلکه والدین نیز ضروری است!
ژانر: جنایی، درام.  تصاویری از فیلم

 

نفرین گل طلایی


Curse of the Golden Flower / Man cheng jin dai huang jin jia

Sony Pictures Classics' Curse of the Golden Flower

کارگردان: ژانگ ییمو. فیلمنامه: ژانگ ییمو بر اساس نمایشنامه ای از چائو یو. موسیقی: شیگرو ئومه بایاشی. مدیر فیلمبرداری: ژیائودینگ ژائو. طراح صحنه: تینگ ژیائو هیو. بازیگران: چاو یو نفت[امپراطور پینگ]، گونگ لی[امپراتریس فونیکس]، چوئو جای[شاهزاده جای]، لیو ین[ولعیهد وان]، نی داهونگ[پزشک سلطنتی جیانگ]، جین جونجی[شاهزاده یو]، لی مان[جیانگ چان]، چن جین[بانو جیانگ]. ١١٤ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ هنگ کنگ، چین. نام دیگر: Autumn Remembrance،The City of Golden Armor. نامزد اسکار بهترنی طراحی لباس، برنده جایزه بهترین طراحی لباس از اتحادیه طراحان لباس، نامزد جایزه ساترن برای بهترین طراحی لباس از آکادمی فیلم های فانتزی-علمی تخیلی و ترسناک، نامزد ١٤ جایزه از مراسم فیلم هنگ کنگ، نامزد بهترین فیلم از ایمیج آوارد، نامزد ریل طلایی برای بهترین تدوین صدا از انجمن تدوینگران صدای آمریکا، نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین طراحی لباس از مراسم ساتلایت.
قرن دهم میلادی، چین. آخرین روزهای حکومت خاندان تانگ...امپراطور پینگ به همراه پسر دومش جای برای حضور در جشن گل به دربار بازمی گردد. ملکه بیمار است، او قبلاً با پسر خوانده اش وان که مقام ولیعهدی را دارد، رابطه ای ممنوعی را تجربه کرده است. وان که اینک رابطه ای عاشقانه با جیانگ چان دختر پزشک دربار دارد، نقشه کشیده تا به همراه وی از دربار فرار کند. شاهزاده جای نگران سلامتی ملکه است و زیر نفوذ او بزرگ شده است. امپراطور که بوی خطر را در دربار خود حس کرده، تنها شاهد واقعی توطئه ها، یعنی خانواده پزشک دربار را از قصر دور می کند. اما در راه جیانگ چان و مادرش با کسانی که قصد جان شان را کرده اند، روبرو شده و ناچار به قصر بازمی گردند. اما در بازگشت وقایع غیر منتظره و تلخی انتظارشان را می کشد...

چرا باید دید؟
سال های پایانی حکومت خاندان تانگ، دورانی پر از آشوب های تلخ سیاسی و اجتماعی بود. این حوادث به دربار نیز راه یافته و در میان سه پسر امپراطور که هر کدام از زنی متفاوت به دنیا آمده بودند نیز آتش اختلافات را شعله ور کرده بود. حضور ملکه زیبا و جوان این نیز آتش را تندتر ساخته و این دایره فریب و ریا در شب جشنواره گل ها موسوم به چونگ یانگ با حمله هزاران جنگجوی ملبس به زره های طلایی به شکلی خونین کامل شده بود.
هزار سال بعد از این وقایع که تاریخ چین را به شکلی عمیق دگرگون کرد، ژانگ ییمو یکی از پر افتخارترین و نام آورترین فیلمسازان فعلی چین با خرج ٤٥ میلیون دلار داستانی از آندوره پر زرق و برق ساخته است تا آجری دیگر بر دیواری که خود و یکی دو تن دیگر به تازگی آن را بنا کرده اند، بیفزاید: دیوار سینمای پر خرج و رزمی که جانشین باله های پکنی شده است!
ژانگ ییمو متولد ١٩٥١ دانش آموخته آکادمی سینمایی پکن و از نسل پنجم فیلمسازان چین است. او بعد از انقلاب فرهنگی در گروهی که چن کایگه و ژانگ جونژائو نیز در آن حضور داشتند، شروع به فیلمسازی کرده. اولین فیلمش ذرت سرخ در سال ١٩٨٨ برنده خرس طلایی جشنواره برلین شد و سومین فیلمش Ju Dou[١٩٩٠] برنده جایزه خوشه طلایی جشنواره والادولید شده و به مقام نامزدی نخل طلای جشنواره کن دست یافت. این اتفاقات باعث شد تا توجه سینما دوستان سراسر دنیا به شرق معطوف شده و ظهور سینمایی تازه و کارگردان های با استعداد و صاحب سبک را دریابند. انتظاری که بیهوده نبود و ییمو به سهم خود در سال های بعد با چراغ سرخ را بیفروزید، زندگی، مثلث شانگهای، راه خانه و دوران خوش به آن پاسخی درخور داد. اما این فیلم های کم خرج پاسخ گوی بازارهای داخلی و خارجی نبود. ازاین رو در آستانه هزاره جدید او به همراه چند فیلمساز دیگر بانی موجی تازه از فیلم های رزمی شدند که قالبی حماسی داشتند و از بودجه فراوان بهره می بردند. پنج سال قبل ییمو با ساختن قهرمان[با شرکت جت لی] به جرگه این کارگردان ها پیوست و حاصل آن قدر برایش خوشایند بود که در سال های گذشته با ساختن خانه خنجرهای پرنده و اینک نفرین گل طلایی به این شیوه ادامه داد. قهرمان جایزه آلفرد بائر جشنواره برلین را گرفت و نامزد دریافت خرس طلایی جشنواره شد و جایزه بهترین کارگردانی را از انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا برای وی به ارمغان آورد. خانه خنجره های پرنده نیز او را به مقام نامزدی جایزه گلدن گلاب رساند و جوایزی از انجمن های منتقدان ایالت های گوناگون آمریکا را نصیب اش کرد. همه اینها مهر تاییدی بر این موج تازه فیلم های حماسی/رزمی چینی بود که قرار بود و هست که خونی تازه در رگ های سینمای چین جاری کند. آخرین حلقه این فیلم ها نفرین گل طلایی است و بر خلاف آثار مهم کارنامه وی که سویه تاریک زندگی روستائیان چینی را هدف گرفته بود، به اقتضای ژانر انتخابی اش زندگی توطئه آمیز درباریان را نشانه رفته است.
نفرین گل طلایی که بر اساس نمایشنامه توفان تندری چائو یو ساخته شده، یک ضیافت دیداری است. سرشار از رنگ و شکوه که از هماهنگی حرکات بازیگران نقش های کوچک و طراحی صحنه و لباس ناشی می شود. شکوهی که با ساختن شهر ممنوع تازه ای برای فیلم شکل گرفته و به طراحی صحنه های رزمی فیلم توسط همکار دو فیلم قبلی ییمو به نام چینگ زیو تانگ ختم شده و نفرین گل طلایی را بعد از قول به گران ترین فیلم تاریخ سینمای چین بدل کرده است.اما حاصل این همه تلاش و هزینه نزد منتقد و تماشاگر جدی چیست؟
یک ملودرام درباری که اجزای تشکیل دهنده اش روابط ممنوع، حسادت ها و توطئه ها، عشاقی که خواهر و برادر از آب در می آیند و همه کلیشه های این گونه فیلم ها که نفرین گل طلایی را از نظر محتوی به یک سریال آبکی عاشقانه شبیه میکند. البته ناگفته نماند که ییمو تمامی سعی خود را برای سر و سامان دادن به حوادث فیلم می کند و روند دراماتیک درستی به کار خود داده و تماشاگر را تا پایان با خود همراه می کند. ولی همه اینها ظاهراً کافی نیست ،چون نه تماشاگر غربی بر خلاف دو فیلم پیشین در گیشه از آن استقبالی می کند[نزدیک به ٧ میلیون دلار فروش در آمریکا] و نه منتقد و داور جشنواره!
این اتفاق در نزد تماشاگر از کمبود صحنه های رزمی -که کفه ترازوی فیلم را به سمت ملودرام سنگین تر می کند- ناشی می شود و شکوه و جلال دربار نمی تواند جای آن را پر کند. شاید این نقطه فرود موج تازه سینمای آسیا باشد، به همین خاطر توصیه می کنم فرصت دیدار نفرین گل طلایی را از دست ندهید. هر چه باشد شکست ییمو از پیروزی خیلی ها چشمگیرتر و دیدنی تر است!
ژانر: اکشن، ماجرایی، درام، عاشقانه.  تصاویری از فیلم

 

مهار يک آتش/در ميان آتش


Catch a Fire

Derek Luke and Tim Robbins in Focus Features' Catch a Fire

کارگردان: فيليپ نويس. فيلمنامه: شاون اسلوو. موسيقي: فيليپ ميلر. مدير فيلمبرداري: ران فورتوناتو. تدوين: جيل بيلکاک. طراح صحنه: جاني بريدت. بازيگران: تيم رابينز[سرهنگ نيک ووس]، درک لوکخپاتريک چاموسو]، باني مبولي[پرشس چاموسو]، منسديسي شابانگو[زوکو سپتامبر]، توميشو ماشا[اوبادي]، تري فتو[ميرام]، ميشله برگرز[انا ووس]، مفو لوينگا[جاني پيليسو]. ١٠١ و ٩٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، انگلستان، آفريقاي جنوبي، آمريکا. نام ديگر: Au nom de la liberté، Hotstuff. نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/درک لوک از جشنواره بلک ريل، نامزد بهترين فيلم از ايميج اواردز، نامزد بهترين بازيگر مرد/درک لوک از مراسم ستلايت.
آفريقاي جنوبي، دهه ١٩٨٠. پاتريک چاموسو سرکارگري که در پالايشگاه نفت کارمي کند، مردي معمولي است که با همسرش پرشس و فرزندان زندگي به دور از فعاليت هاي سياسي را مي گذراند. اما حوادث پيرامون وي و نبرد مردم براي کسب ازادي کشور، ناخواسته پاي او را به حوادثي تلخ باز مي کند. به دنبال دستگيري دوستانش، پاتريک نيز دستگير و توسط سرهنگ ووس مورد بازجويي قرار مي گيرد. او از گفتن اين که در شب مورد نظر آنها کجا بوده، سرباز مي زند. دليل اين امر بودنش با زني ديگراست که در گذشته صاحب فرزندي از او شده و اطلاع يافتن پرشس از اين موضوع مي تواند به قيمت از هم پاشيده شدن زندگ زناشويي اش منجر شود. پاتريک زير فشار بازجويي و دستگير پرشس نزد ووس به حضورش در منزل زني ديگر اعتراف مي کند، ووس و همکارانش حرف هاي او را باور ندارند. اما به دليل فقدان مدرک او را آزاد مي کنند. بي عدالتي که بر پارتيک و خانواده اش رفته، او را مصمم به مبارزه مي کند. خانواده اش را ترک و به کشور همسايه مي رود تا آموزش نظامي ببيند. در پايان اين دوره، گروه آنها توسط افراد ووس مورد حمله قرار گرفته وبسياري از آنان کشته مي شوند. پاتريک نجات يافته و براي انفجار پالايشگاهي که در آن کار مي کرده، به کشورش بازمي گردد. ووس از بازگشت وي آگاه و منتظر اوست. پاتريک موفق به انفجار اولين بمب مي شود، اما بمب دوم توسط ووس کشف و خنثي مي شود.پاتريک نيز دستگير و به زنداني در يکي از جزاير دور افتاده تبعدي مي شود. چند سال بعد با پيروزي نلسون ماندلا و يارانش، پيرومندانه از تبعيد به خانه بازمي گردد. اما پرشس همسر ديگري اختيار کرده و او بايد خانه تازه اي براي خود بنا کند.

چرا بايد ديد؟
فيليپ نويس متولد ١٩٥٠ تريلرساز توانايي است. نگاهي به فيلم هاي خوش ساخت و پولساز او مانند کلکسيونر استخوان، بازي هاي ميهن پرسنانه، خطر حي و حاضر، خشم کور و سکوت مرگبار کافي است تا به مهارت او در روايت قصه هاي مهيج اعتراف کنيم. اما تمايل وي به کار با دستمايه هاي سياسي/اجتماعي در چند سال گذشته باعث شده تا آن روي سکه اين کارگردان کار کشته را نيز شاهد باشيم. امريکايي آرام و سپس مانع ضد خرگوش و اينک مهار يک آتش که از قصه اي واقعي نيز برخوردار است. فيلم منحني تبديل يک انسان معمولي و منفعل به يک انقلابي عمل گرا بر اثر حادثه اي شخصي است. البته بسياري مي توانند به همين دليل فيلم را تخطئه کرده و مبارزه چاموسوي واقعي را نيز فاقد اصالت قلمداد کنند. اما فراموش نکنيم که بسياري از انقلابيون بزرگ دنيا نيز[به شکلي کليشه اي!] بر اثر حوادث شخصي يا ظلمي که بر خود يا نزديکانشان رفته، پا در مسير انقلابي گري گذاشته اند.
اما ديدگاهي ديگر نيز مي تواند از فيلم چنين نتيجه بگيرد که هوشيار نبودن دستگاه هاي امنيتي و برخورد هاي غلط کساني چون ووس که داعيه وطن پرستي نيز دارند، افراد منفعل را تبديل به انقلابيون عمل گرا و از ديدگاه آنان تروريست! مي کند. نتيجه اي که اصلاً دور از انتظار نيست و ماهيتي مشکوک به فيلم مي دهد.
مهار يک آتش که نام خود را از آلبوم باب مارلي و The Wailers گرفته، يک تريلر سياسي فريبکارانه است. استفاده از تصاوير مستند نلسون ماندلا و پاتريک چاموسوي واقعي که در بازگشت به وطن خانه اي براي نگهداري از کودکان بي سرپرست تاسيس کرده، با هدف تخطئه و زير سوال بردن روش هاي مبارزه قهر آميز صورت گرفته و بس!
حتي اگر قرار باشد مهار يک آتش را به عنوان فيلمي ضد آپارتد طبقه بندي کنيم، در کمال تاسف در مي يابيم که نويسنده و کارگردان ان از درک اين ماهيت عاجز و تمامي هم وغم خود را صرف حادثه پردازي کرده اند. به همين خاطر مقايسه اين فيلم با محصولات دهه هفتادي سينماي امريکا يا آفريقا درباره آپارتايد به نتايج نوميدکننده اي راه مي برد و آن عقب مانده بودن فيلم فعلي است. رفتار ووس و برخوردهاي مامورين پليس و کل سيستم بوئري خشونت اندکي دارد که در مقايسه با رفتار تروريستي جبهه مقابل مشروع ديده مي شود. حمله تروريست ها به خانه ووس هيچ چيز غير از همدلي با او به دنبال ندارد. پاتريک چاموسو نيز در انتهاي فيلم تصميم مي گيرد تا به دنبال انتقام نباشد و بگذارد ديگران نيز زندگي کنند!
مهار يک آتش در مقايسه با الماس خونين فيلمي عقب مانده است که حتي از هدف اصلي کارگردانش[خلق هيجان] دور افتاده است. مقايسه کنيد صحنه درگيري پاياني الماس خونين و سکانس انفجار پالايشگاه در مهار يک آتش را و اين شعار را خيلي زود فراموش کنيد: آفريقا براي آفريقايي! چون بعد از دهه ها و قرن ها استعمارگران نيز در آفريقا خود را صاحبخانه مي دانند!
ژانر: درام، تاريخي، مهيج.  تصاویری از فیلم

 

تاکسي ٤


Taxi 4

Photo of Sublime,

کارگردان: ژرار کراوچيک. فيلمنامه: لوک بسون. موسيقي: انتخابي از Tefa, Doudou Masta, Weallstar-Da Octopusss. مدير فيلمبرداري: پي ير مورل. تدوين: کريستين لوکاس ناوارو، فردريک توراوال. طراح صحنه: هوگو تيسانديه. بازيگران: سامي ناصري[دانيل مورالس]، فردريک ديفنتال[اميلين کوتان]، برنار فارسي[کميسر ژيلبر]، اما شوبرگ[پترا]، ادوا مونتو[آلن]، ژان کريستف بووه[ژنرال ادمون برتينيو]، ژان لوک کوشارد[بلژيکي]، فرانسوا دمين[سرژ]، مراد زگوئندي[سوک]، جبرئيل سيسه[به نقش خودش]. ٩١ و ٨٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ فرانسه. نام ديگر: T4xi.
کميسر ژيلبر يعد از دستگيري اشتباهي يک خدمتکار هتل به جاي تروريست، بايد جبرييل سيسه بازيکن مشهور فوتبال را به استاديوم شهر مارسي برساند. اما تصادف اتومبيل وي و ديگر ماموران باعث مي شود تا باز اميلين دست به دامان دوست قديمي اش دانيل-راننده بي باک تاکسي- شود. پسران کوچک اين دو با هم همبازي هستند و اغلب روزهاي تعطيل را با هم يا در خانه ژنرال برتينو-پدر زن دانيل- مي گذرانند. ماموريت بعدي کميسر ژيلبر و افراد تحت فرمانش تحويل گرفتن يک جاني و سارق خطرناک ملقب به بلژيکي و انتقال او به زنداني با تدابير شديد امنيتي است. اين عمليات بايستي در عرض ٢٤ ساعت به سرانجام برسد، ولي همزمان دوستان بلزيکي در صدد رهانيدن او هستند و پترا، همسر اميلين نيز دورادور مراقب آنهاست تا همگي باند بلزيکي را دستگير کند. اما بلژيکي به دليلي سهل انگاري و بلاهت ژيلبر و مامورين اش مي گريزد و پس از پيوستن به پترا که هويتي جعلي اختيار کرده، دست به سرقت صندوق امانات بانک بلژيک مي زند. دانيل که تصادفاً بلژيکي را به خانه تيمي رسانده، بعد از درک ماجرا با اميلين دست به کار مي شود تا او و باندش را به دام بيندازد و طبيعي است که اين کار تمام نقشه هاي پترا و ديگر پليس هاي مخفي را مي تواند برهم بريزد....

چرا بايد ديد؟
چهارمين قسمت سريال مشهور و محبوب فرانسوي و در واقع محصولي ملي و ميهني که قرار است جاي توليدات پر خرج و اکشن هاي هاليوودي را در اکران فرانسه پر کند، و مي کند. ژرار کراوچيک که پس از اولين قسمت اين مجومعه جاي ژرار پيره را گرفت، متولد ١٩٥٣ و از شاگران قديمي ايدک[فميس فعلي] است که از ١٩٨٣ با فيلم Le Concept subtil شروع به کارگرداني کرده است. کراوچيک با همين اولين فيلم نامزد دريافت سزار بهترين فيلم کوتاه شد و جايزه بزرگ جشنواره مونترال را نيز به دست آورد. دومين فيلم کوتاهش Toro Moreno نيز بار ديگر نامزد دريافت جايزه سزار شد. اين اتفاق در سال ١٩٨٤ بار ديگر براي فيلم کوتاه قتل در شب تکرار شد و سرانجام اولين فيلم بلند او در سال ١٩٨٦ به نام از بازيگرها متنفرم نيز در مراسم سزار خوش درخشيد و نويد ظهور کارگرداني خوش آتيه را ارزاني سينماي فرانسه کرد. کراوچيک تا سال ٢٠٠٠ و آشنايي با بسون دو فيلم تلويزيوني و دو فيلم بلند ديگر کارگرداني کرد، اما تاکسي ٢ نامش را براي تماشاگران فرانسوي و ديگر کشورها اشنا کرد. فرمول بسون براي ساخت فيلم هاي پولساز[سکس، اکشن، کمدي] چيز تازه اي نبود، ولي توانست مانند باند فيلمي ملي براي فرانسوي ها به ارمغان بياورد که در تحرک از محصولات هاليوودي چيزي کم نداشت و باعث نوعي همبستگي ملي ميان فرانسوي هاي اصيل و مهاجران مستعمرات سابق مي شد. تاکسي براي بازيگران نقش هاي اصلي شهرت و پول به ارمغان آورد. اما برنده اصلي بسون در مقام تهيه کننده و فيلمنامه نويس بود که توانست با اين ترفند جاني تازه در رگ هاي خشکيده سينماي سوبسيدخور فرانسه جاري کند. تاکسي ٣ با فروشي معادل ١٤ ميليون يورو براي سينماي فرانسه حادثه اي کم نظير بود و قرار است که آخري نيز همين اتفاق را تکرار کند.
تاکسي ٤ همه عوامل تضمين کننده موفقيت فيلم هاي پيشين را در خود دارد به اضافه دست اندازي به ميراث سينماي کمدي درجه دو هاليوود[همکارن بلژيکي دست کمي از سه کله پوک Three Stooges ندارند] و شوخي با فيلم هاي اکشن آمريکايي از جمله صورت زخمي[برايان دپالما] در صحنه پاياني فيلم که يقيناً براي تماشاگر فرانسوي حکم انتقام بسون از سينماي آمريکا و در عين حال اداي احترام به آن را دارد. لوکيشن هاي زيباي مارسي، موناکو و کن در کنار بدل کاري ها و اتومبيل سواري هاي ديوانه وار-در اين قسمت پليس ها به جاي دنبال کردن دانيل با خبردار شدن از حادثه تازه، موقعيت را براي دست انداختن همکار تازه وارد خود مغتنم مي يابند و حاصل کار يکي از شوخي هاي درخشان سينماي اسلپ استيک است که باز آفريني مي شود- و روابط عاشقانه پترا و اميلين و... اما.... تاکسي ٤ مانند همتايان آمريکايي خود فيلمي نيست که بتواند تماشاگر بالاي ١٨ سال چندان راضي کند. با اين حال اگر فيلم انيميشن بسون[آرتور و نامرئي ها] شما را راضي کرده، اجازه بدهيد کودک درون تان از تماشاي تاکسي ٤ لذت ببرد. يعني مثل خود من و خيلي از فرانسوي هاي بزرگسال دزدکي به سينما برويد! چون فقط در سه روز اول نمايش اين قسمت بيش از يک ميليون بليط فروخته شده و در روز والنتاين هم ٢٠ درصد سينماهاي نمايش دهنده به اکران تاکسي ٤ اختصاص داشته است!
ژانر: اکشن، کمدي.

 

عطر: داستان يک قاتل


Perfume: The Story of a Murderer

Dreamworks' Perfume: The Story of a Murderer

کارگردان: تام تيکوير. فيلمنامه: اندرو بيرکين، برنارد آيشينگر، تام تيکوير بر اساس داستاني از پاتريک ساسکيند. موسيقي: رينهولد هايل، جاني کليمک، تام تايگوير. مدير فيلمبرداري: فرانک گرايبه. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: اولي هانيش. بازيگران: بن وايشاو[ژان باتيست گرونويي]، داستين هافمن[جوزپه بالديني]، آلن ريکمن[ريشيس]، ريچل هرد-وود[لورا]، جان هرت[راوي]. ١٤٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، فرانسه، اسپانيا. نامزد پنج جايزه از آکادمي فيلم هاي علمي تخيلي-ترسناک و فانتزي، برنده جايزه بمبي، برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين طراحي صحنه از جشنواره باواريا، نامزد جايزه بزرگ جشنواره فلاندر، نامزد هشت جايزه از مراسم فيلم آلماني.
ژان باتيست گرونويي که در ميان گنداب هاي پاريس قرن هيجدهم به دنيا آمده، شامه اي بسيار تيز و غير عادي دارد. او دنيا و هر چه در آن است را از طريق شامه خود مي شناسد. او که بلافاصله پس از تولد مادر خود را از دست داده، در کنار کودکان سر راهي بزرگ شده و در نوجواني به دباغي خشن فروخته مي شود. آشنايي ژان باتيست با دختري زيبا و کشتن وي باعث مي شود تا وي براي يادگيري فون حفظ بو خود را به عطرسازي مشهور به نام بالديني نزديک کند. بالديني او را از دباغ مي خرد، چون به شامه وي براي ساخت عطرهاي تازه نياز دارد. اما بعد از مدتي کوتاه که براي بالديني موفقيت دوباره و پول به همراه دارد، ژان باتيست از يافتن آن چه که به دنبالش بوده نا اميد شده و بالديني را ترک مي کند. بالديني نيز مانند زني که او را بزرگ کرده و دباغ خشن، بعد از رفتن ژان باتيست بر اثر سانحه اي مي ميرد. ژان باتيست که براي حفظ بوهاي مورد نظرش حاضر به انجام هر کاري، حتي جنايت است، پس از استخدام در کارگاه گلاب گيري راهي براي حفظ بوي خوش بدن زنان يافتهو شروع به شکار زن ها و استخراج رايحه خوش تن آنان مي کند. به نظر مي رسد آشنايي تصادفي وي با دختر رييسش آتش عشق را نزد وي روشن کرده باشد، اما در حقيقت اين دختر زيبا آخرين شکار او و سخت ترين آنهاست چون پدر ثروتمند و متنفذش قصد دارد تا به هر طريقي که شده، او را از دسترس قاتل سريالي ناشناس دور نگاه دارد. از طرف ديگر، ژان باتيست که دريافته دليل ناديده گرفتن وي از سوي همه مردم فقدان بو است، قصد دارد تا بعد از دوازدهمين و آخرين شکار خود، عطر ابداعي اش را وسيله دوست داشته شدن خود توسط ديگران کند...

چرا بايد ديد؟
برگردان ٦٥ ميليون دلاري تام تيکوير[کارگردان بدو لولا، بدو] از داستان پر فروش پاتريک ساسکيند که سال ها به عنوان يکي از سخت ترين داستان ها براي تبديل شدن به فيلم نام گرفته بود، از هر نظر يک سوژه جنجالي، پر مخاطره و کنجکاوي بر انگيز است. اين کتاب که سال ها قبل به فارسي ترجمه و به شکلي بديع چاپخش شد[با مرکبي مخصوص که بويي خاص از خود متصاعد مي کرد] زندگي نامه يک نابغه-چه از نظر جنايت و چه از نظر شناخت بوها- است. اما او زندگي اش را فاقد معنا مي داند، چون خودش هيچ بويي ندارد. او براي جبران اين کمبود دست به شکار دختران باکره زده و با روش ابداعي خود بوي تن آنها را استخراج مي کند، ولي اين روش پاياني تراژيک براي وي رقم مي زند. داستان ساسکيند که در دو دهه گذشته به جواب اروپايي ها به رئاليسم جادويي آمريکاي لاتين لقب گرفته بود، پس از سال ها امتناع نويسنده از فروش حقوق سينمايي آن به قيمت ده ميليون يورو در سال ٢٠٠١ به برنارد آيشينگر واگذار شد. او نيز بعد از کنار گذاشته شدن ريدلي اسکات و تيم برتون، مارتين اسکورسيزي و ميلوش فورمن از پروژه به فيلمساز با استعداد هموطنش پناه برد و حاصل کار گران قيمت ترين فيلم تاريخ سينماي آلمان با فروشي تاسف انگيز – تا اين لحظه- است.
تام تيکوير[تلفظ صحيح نام وي Tick-verاست] متولد ١٩٦٥ در سال ١٩٩٧ با فيلم زمستان خواب ها شناخته و يک سال بعد با فيلم بدو لولا، بدو به شهرتي جهاني دست يافت. همکاري طولاني مدت وي با فرانکا پوتنت براي هر دو طرف قرين موفقيت بود و راه پوتنت را براي حضور در محصولات بين المللي فراهم کرد. اما در فاصله شش سال گذشته و جدايي اين دو پس از فيلم شاهزاده و جنگجو، هيچ کدام در اندازه کارهاي قبلي خود ظاهر نشدند. تيکوير در آخرين فيلم خود کوشيده تا آن گونه که لايق نام و کارنامه خويش است، اثري قابل قبول ارائه کند و توفيقي نسبي نيز يافته، اما مقايسه گريزناپذير دو مديوم متفاوت[ادبيات و سينما] پس از تماشاي يک برگردان ادبي منتقد و تماشاگر را به يک نتيجه واحد مي رساند: بوي اين اقتباس پريده است!
شادي اين قضاوت عادلانه نباشد، چون بازيگري و طراحي صحنه فيلم و حتي روايت خالي از نقص است. اما به يک دليل ساده انتظار خواننده کتاب کاملاً برآورده نمي کند. بيهوده نبود که کوبريک اين داستان را غير قابل فيلم شدن مي دانست، چون دنياي خلق شده توسط ساسکيند به وسيله کلمات مغز خواننده را در آفرينش آن دنيا با خود همراه و شريک مي کرد، ولي تصاوير ثابت تبت شده توسط تيکوير وي را با دنيايي روبرو مي کند که چالشي فکري را براي او به ارمغان نمي آورد.
با اين وجود تکليف چيست؟ اعتراف مي کنم اولين بار نيست بعد از تماشاي يک برگردان سينمايي از اثري ادبي دچار سرخوردگي شده ام. شايد تصادفي باشد که يکي از اين دفعات تماشاي نام گل سرخ بود که همين جناب آيشينگر تهيه کنندگي اش را بر عهده داشت. با اين حال چون از تماشاي زمستان خواب ها، بدو لولا بدو، شاهزاده و جنگجو و بهشت خاطره خوشي داشتم، کنجکاوي ام درباره کار تيکوير باعث شد که به تماشا عطر بنشينم. البته چندان پشيمان هم نيستم و فکر مي کنم شما هم دچار چنين احساسي شويد! براي کساني که فکر مي کنند با گفتن اين حرف ها ادبيات را به سينما ترجيح داده ام، سخني دارم: چند نويسنده در جهان ادبيات مي شناسيد که بتوانند کتاب هايي به قدرت فيلم هاي جاده مالهالند يا بزرگراه گمشده بنويسند؟
ژانر: جنايي، درام، مهيج.  تصاویری از فیلم


|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

پردۀ مصور


The Painted Veil

Warner Independent's The Painted Veil

کارگردان: جان کوران. فيلمنامه: ران نايسوارنر بر اساس داستاني از سامرست موام. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: استوارت درايبرگ. تدوين: الکساندر د فرانچيزي. طراح صحنه: پيتا لاوسون. بازيگران: نائومي واتس[کيتي فين]، ادوارد نورتون[والتر فين]، ليو شرايبر[چارلي تاونزند]، توبي چونز[ويدينگتن]، جوليت هاولند[دروتي تاونزند]، انتوني وونگ چائو سانگ[سرهنگ يو]، زوئه تلفورد[لئونا]. ١٢٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، چين.
دهه ١٩٢٠، انگلستان. کيتي پس از ازدواجي کم و بيش ناخواسته با دکتر والتر فين زندگي بي هيجان و کسالت آوري را مي گذراند. اما آشنايي وي با دکتر چارلي تاونزند و جرقه عشق در اولين نگاه رنگي تازه به زندگي وي مي دهد. ولي اين دوره خوش و کوتاه با دريافت اين نکته که والتر از رابطه ميان آنها با خبر شده، و خودداري چارلي از ازدواج با وي به پايان مي رسد. والتر که از رفتار همسرش آزرده شده، قصد دارد تا از او انتقام بگيرد. اما اين کار را به شيوه اي معمول انجام نداده، بلکه کيتي را با خود به محل ماموريتش، دهکده اي در چين مي برد. جايي که شيوع وبا زندگي اهالي را دچار مخاطره کرده است...

چرا بايد ديد؟
داستان عاشقانه زوجي انگليسي[دکتري از طبقه متوسط و زني از طبقه اشراف] از آن جناس پارچه هاي مخصوصي است که مي توان پرده اي پر نقش و نگار از آن دوخت، اما يقيناً اين کار بايد از سوي دوزنده اي ماهر چون سامرست موام انجام گيرد که با مهارت کوک هاي ريز و درشتي به اينجا و آنجا قماش زده و بر جذابيت آن بيفزايد. نه اين که با برش هاي غلط گل هاي پارچه گران قيمت را به شکلي ناموزون در کنار هم بريده و بدوزد. پرده مصور برگردان ٢٠ ميليون دلاري جان کوران از قصه موام يکي از اين نمونه هاست که برش و دوخت غلط زيبايي قماش را نيز زايل کرده است. کوران در ١٩٩٦ با Down Rusty Dow وارد سينما شد و توانست با همين اولين فيلم خود توجه منتقدان و داوران جشنواره هاي مهمي را به خود جلب کند. دو فيلم بعدي او ستايش و ما ديگر اينجا زندگي نمي کنيم بارقه اي ضعيف از درخشش اوليه او با خود داشتند و با وجود بهره مندي از بودجه و بازيگراني قوي توفيق فيلم اول را تکرار نکردند. پرده مصور نقطه نهايي اين شکست است که با وجود تمامي عوامل موفيقت-از بازيگراني با استعداد، قصه اي زيبا، لوکيشن هايي سحرانگيز و بودجه اي معقول- فيلمي خسته کننده و ديرهنگام از کار درآمده است. حتي داشتن حادثه اي تاريخي و مهم چون انقلاب در پس زمينه نيز نتوانسته تحرکي به فيلم بخشيده و آن را از افتادن به ورطه نگاه عوام زده و استعمارگرانه به شرق دور کند.
پرده مصور به عنوان يک داستانه عاشقانه که حول محور کشف علاقه راستين دو زوج به يکديگر در کوران حوادث مرگ آفرين مي گذرد، مي توانست مانند قصه موام به اين پرسش بهاي بيشتري بدهد: آيا زندگي ارزش آن را دارد تا براي خريد يک خوشي کوتاه، هزينه گزاف پرداخت کرد؟ آيا عشقي که عموماً حداکثر سه سال طول مي کشد، ارزش اين همه تلاش را دارد؟
اما فيلم کوران انگار براي نمايش در روز والنتاين طراحي شده تا موضوعاتي پيش پا افتاده مانند صداقت، وفاداري يا خيانت را در قالب فيلمي کند و خسته کننده به نمايش بگذارد. آيا اين که چه کسي در پايان مقصر است و بايد عذرخواهي کند سوالي است غلط که توسط فيلمنامه نويس و کارگردان طرح مي شود و جواب هاي غلطي هم مي گيرد. پرده مصور براي دادن پاسخ درست به نقش عشق در زندگي انسان ها و تغييراتي که در آنان به وجود مي آورد، نمونه خوبي نيست، چون نه عاشقانه است و نه قانع کننده!
ژانر: درام، عاشقانه.   تصاویری از فیلم

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

شنونده در شب


The Night Listener

Miramax Films' The Night Listener

کارگردان: پاتريک استتنر. فيلمنامه: آرميستيد مائوپين، تري اندرسون، پاتريک استتنر بر اساس رماني از آرميستيد مائوپين. موسيقي: پيتر ناشل. مدير فيلمبرداري: ليزا رينزلر. تدوين: اندي کاير. طراح صحنه: مايکل شاو. بازيگران: رابين ويليامز[گابريل نون]، توني کولت[دانا دي. لوگاند]، جو مورتون[اشي]، بابي کاناواله[جس]، روري کالکين[پيت دي. لوگاند]، ساندرا اوه[آنا]. ٩١ و ٨٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
گابريل نون نويسنده اي که به تازگي از محبوب خود جدا شده است، با قبول پيشنهاد ناشرش براي خواندن دست نوشته يک رمان با سرگذشت پر تلاطمي آشنا مي شود. اين رمان درباره پسر سيزده ساله اي به نام پيت لوگاند است که مورد تجاوز جنسي قرار گرفته است. گابريل تصميم مي گيرد پسرک را بيابد و با وي ارتباط برقرار کند. گابريل در مي يابد که پيت از سوي زني به نام دانا به فرزندي پذيرفته شده است. گابريل با پيت آشنا مي شود، اما پس از مدتي به اين فکر مي افتد که دانا شخصي خيالي است که پيت او را خلق کرده است. گابريل مي کوشد تا رازهاي پيرامون پيت و دانا را کشف کند، اما همزمان خاطرات دردناک گذشته خودش نيز به طرف او هجوم مي آورند.

چرا بايد ديد؟
چند سالي است که ويليامز به همراه بالا رفتن سن خود مي کوشد تا تصويري که از خود به عنوان بازيگر اختصاصي نقش هاي کمدي ساخته بود، با پذيرش نقش هاي درام و حتي منفي در نزد تماشاگر از ميان برده و به آنها بقبولاند که قادر به ايفاي هر نقشي است[البته اين کار ممکن است تصوير او را در نزد تماشاگران نسل جديد به عنوان يک کمدين خدشه دار و حتي غير قابل باور کند] و حال پس از بيخوابي و سفيدي پهناور بار ديگر در درامي جنايي و راز آميز شرکت کرده است. ويليامز اين بار نقش شخصيت راز آميز نويسنده اي را بازي مي کند که از سوي آرميستيد مائوپين نويسنده داستان يک شهر خلق شده است. مائوپين ٦٤ ساله نويسنده کتاب شش جلدي داستان يک شهر اساساً خبرنگار است و کتاب هاي او نيز بر تجارب روزنامه نگاري وي متکي است. سه جلد اول کتابهاي او به فيلم هاي تلويزيوني تبديل شده و شنونده در شب که شش سال قبل منتشر شد، اولين کتاب اوست که دستمايه فيلمي سينمايي قرار مي گيرد. شنونده در شب که به ادعاي او و کارگردان فيلم بر اساس داستاني واقعي ساخته شده، از فيلم هاي کم هزينه هاليوود محسوب مي شود که بودجه ٤ ميليون دلاري آن در مناسبات امروز هاليوود مبلغ مهمي نيست. اما زماني که همين فيلم در نمايش اوليه خود دو برابر اين مبلغ را برمي گرداند، يک موفقيت صد در صد خلق مي شود. موفيتي که نه فقط مديون ساختار هيچکاک گونه اثر، که مديون شهرت ويليامز و توني کولت هم هست.
پاتريک استتنر که در سال ١٩٩٦ با فيلم Flux شروع به فيلمسازي کرد، با دريافت جايزه بهترين فيلم کوتاه جشنواره اوپسالا براي همين فيلم نشان داد که کارگرداني در حال متولد شدن است. فيلم بعدي او کار بيگانگان در جشنواره سندنس نامزد دريافت جايزه بزرگ هيئت داوران شد و از جشنواره هاي پاريس و سن فرانسيسکو جوايز با ارزشي به دست آورد. شنونده در شب سومين فيلم و اولين فيلم بزرگ اوست که نشان از استعداد و قدرت کارگرداني اش دارد. ديدن اين فيلم توصيه قطعي من به کساني است که سويه تاريک رابين ويليامز را مي پسندند و از تريلر خوش شان مي آيد!
ژانر: درام، راز آميز، تريلر..  تصاویری از فیلم

 

مردان پرنده/خلبان ها 

 
Flyboys

James Franco in MGM's Flyboys

کارگردان: توني بيل. فيلمنامه: فيل سيرز، بليک تي. اوانز، ديويد اس. وارد بر اساس داستاني از بليک تي. اوانز. موسيقي: تره ور رابين، مدير فيلمبرداري: هنري براهام. تدوين: کريس بلوندن، ران راسن. طراح صحنه: چارلز وود. بازيگران: جيمز فرانکو[بلين راولينگز]، کريستين انهالت[هيگنز]، ، فيليپ وينچستر[ويليام جنسون]، ژان رنو[سروان تنالو]، مارتين هندرسون[ريد کسيدي]، عبدل ساليس[يوجين اسکينر]، جنيفر بکر[لوسينه]، تيلر لابين[بريجز لائوري]، ديويد اليسن[ادي بيگل]. ١٤٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، آمريکا.
سال ١٩١٦. دومين سال جنگ جهاني اول که با شدت و خشونتي بي مانند ادامه دارد. گروهي از داوطلبان آمريکايي براي کمک به متفقين در برابر خلبان هاي آلماني اسکادراني ويژه تشکيل مي دهند. بلين راولينگز که مجبور به تخليه مزرعه موروثي خود در تکزاس شده، هيگينز که در خانواده اي نظامي متولد شده و در لزيون خارجي فرانسه نيز خدمت کرده و ويليام جنسون اهل نبراسکا که مي خواهد بر خلاف خواست پدر ثروتمند و قدرتمند خويش زندگي کند؛ در ميان اين داوطلبان هستند. آنها بايد براي غلبه بر ترس خود و زنده ماندن تن به نبردهاي سهمگين بدهند.

چرا بايد ديد؟
توني بيل متولد ١٩٤٠ سان ديه گو بازيگر و کارگردان تلويزيون و تهيه کننده سينماست که در دهه ١٩٧٠ اسکاري هم براي تهيه فيلم نيش دريافت کرده و نامش نيز در تالار افراد مشهور ثبت شده است. جرارد آنتوني بيل به عنوان بازيگر با کارگردان هاي نام آوري چون اسپيلبرگ و کوپولا کار کرده و از ١٩٨١ با فيلم محافظ شخصي من روي صندلي کارگرداني نيز نشسته است. اما دو دهه و اندي فيلمسازي غير از فعاليت در دنياي تلويزيون و فيلم هاي تبليغاتي ثمره چنداني در سينما نداشته است. و حال پس از گذشت سال ها در زمينه اي که طبق گفته خودي وي به آن وقوف کامل دارد، فيلمي ٦٠ ميليون دلاري تهيه و کارگرداني کرده است. او که از ١٤ سالگي خلبان رسمي آکروباسي بوده و صاحب بزرگ ترين مجموعه کتاب درباره جنگ جهاني اول است داستان واقعي اولين خلبان هاي داوطلب آمريکايي اسکادران جنگنده لافايت در جنگ جهاني اول را موضوع فيلم خود قرار داده که براي اولين بار در فيلم بال ها مورد توجه قرار گرفت و اولين اسکار تاريخ سينما ١٩٢٩ را هم نصيب خود ساخت. اين قصه بعدها در پاسداران سحر/گشت سحرگاهي و فرشتگان دوزخ دستمايه فيلمي هاليوودي شد و امروز پس از گذشت نيم قرن بار ديگر به روي پرده راه يافته است. البته پر خرج تر، دقيق تر و بيش از اندازه واقع گراتر که همين امر از مزاياي آن و دليل اصلي توصيه آن براي ديدن به شمار مي رود! با اين حال ظاهراً جديت فيلم مورد پسند تماشاگر آمريکايي قرار نگرفته و بيش از ١٣ ميليون دلار ناقابل از بودجه خود را برنگردانده است. به نظر مي رسد قصه آخرين جنگجويان جنتلمن قرن بيستم مشتري زيادي در ينگه دنيا ندارد. با اين حال براي دوستداران فيلم هاي جنگي-به خصوص از نوع هوايي اش- و علاقمندان به تاريخ قرن بيستم و دو جنگ جهاني فيلمي است که هر چند از غافلگيري به دور است، اما تمامي توقعات را هم برآورده مي کند!
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، جنگي.  تصاویری از فیلم



 

الماس خونين


Blood Diamond

Leonardo DiCaprio and Djimon Hounsou in Warner Bros. Blood Diamond

کارگردان: ادوارد زوايک. فيلمنامه: چارلز ليويت بر اساس داستاني از خودش و سي. گبي ميچل. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد. مدير فيلمبرداري: ادواردو سرا. تدوين: استيون روزنبام. طراح صحنه: دان ويل. بازيگران: لئوناردو دي کاپريو[دني آرچر]، دجيمون هانسو[سالومون وندي]، جنيفر کانلي[مدي باون]، ارنولد واسلو[سرهنگ کوتزي]، کاگيسو کويپرس[دايا وندي]، آنتوني کولمن[کوردل براون]. ١٤٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين تدوين، صدابرداري، تدوين صدا، بازيگر مرد نقش اصلي و مکمل، نامزد بهترين بازيگر مرد نقش مکمل از Black Reel Awards، نامزد جايزه بهترين بازيگر، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش مکمل از انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد گلدن گلاب براي بهترين بازيگر مرد، برنده جايزه سي يرا براي بهترين بازيگر مرد نقش مکمل از انجمن منتقدان فيلم لس آنجلس، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل از انجمن منتقدان واشنگتن دي سي و...
داستان دو مرد جوان آفريقايي... اولي دني آرچر، سرباز مزدور که به دنبال پول است و دومي سالومون وندي، روستايي سياهپوستي که توسط شورشيان دزديده و در معادن الماس به کار گمارده شده است. اين دو حتي اگر به جغرافيايي واحد تعلق داشته باشند، گذشته هاي بسيار متفاوت دارند، اما وجود يکي از درشت ترين الماس هاي جهان باعث مي شود تا راه هاي اين دو نفر با هم تلاقي کند. سالومون که قبل از فرار اين الماس را مخفي کرده، حاضر است تا آن را در قبال کمک دني براي يافتن پسر کوچکش که شورشيان با شستشوي مغزي از او يک کودک/سرباز ساخته اند، به وي بدهد. اما دني نيز به نوبه خود بايد براي اثبات وفاداريش به سرهنگ کوتزي آن را به وي تسليم کند. دني براي راه يافتن به منطقه شورشيان دست به دامن خبرنگاري به نام مدي باون مي شود. مدي تنها به يک شرط حاضر است تا به دني کمک کند و آن دستيابي به اسامي و مشخصات شبکه قاچاق و خريداران اصلي الماس است. دني ابتدا با اکراه مي پذيرد، اما در طول راه تصميم مي گيرد تا ضمن کمک به سالومون معنايي به زندگي خود نيز بدهد.

چرا بايد ديد؟
سيرالئون با معادن غني الماس خود از اوايل دهه ١٩٩٠ تا سال ٢٠٠٢ جگ داخل خونيني را از سر گذارند که به مرگ ٥٠ هزار انسان منتهي شد. دليل اصلي شروع اين جنگ نيز همانا تجارت الماس بود و تلخ تر اين که پول حاصل از فروش الماس به شرکت هاي غربي نيز صرف خريد سلاح و کشتار هموطنان مي شد. شرکت هاي غربي برنده واقعي اين بازي خونين بودند. الماس خونين درباره اين بازي است، يک اکشن سياسي و انتقادي که به نقش مزدورها، شرکت هاي خريدار اين الماس هاي خونين، کودک/سربازها و مردمي که هستي خود را در اين بازي از دست دادند، مي پردازد. اما فيلمي پر ادعا نيست. دليل اصلي آن حضور زوايک[که علاقه زيادي به حماسي کردن رفتار انسان ها دارد] و کليت اثر است که توليدي هاليوودي به شمار مي رود. با اين حال بازار الماس قبل از آغاز فيلم بسيار کوشيد تا خود را از پي آمدهاي ساخت فيلم دور نگه دارد، مخصوصاً شرکت دي بيرز که ٤٠ درصد اين بازار را در کنترل خود دارد.
ادوارد زوايک متولد ١٩٥٢ نويسنده، تهيه کننده و کارگردان موفقي است که در سال ١٩٨٦ با فيلم درباره شب گذشته از دنياي تلويزيون وارد سينما شد و خيلي زود با دومين فيلمش افتخار به معبد اسکار راه يافت. فيلم هاي بعدي او مانند افسانه هاي پاييزي و آخرين سامورايي نيز ابعادي حماسي و کلاسيک داشتند. موضوعات روزي مانند جنگ آمريکا و عراق نيز در شهامت زير آتش يا وقايع تروريستي در حکومت نظامي نيز از همين ديدگاه ساخته و پرداخته شد. آن چه براي زوايک اهميت داشته و دارد بخشيدن ابعادي خارق العاده به قهرمانان خود و تبديل آنها به اسطوره هاي امروزي است. عمده شهرت دنزل واشنگتن[هنرپيشه تقريباً ثابت آثار او] نيز از همين موضوع ناشي مي شود. اين بار نيز دي کاپريو در نقش مزدوري که عاقبت معنايي به زندگي و مرگ خود مي دهد، قرار است يگانگي آفريقا را ندا دهد. آفريقايي، آفريقايي است چه سياه و چه سفيد! کسي که به اين خطه سوزان عشق مي ورزد.
الماس خونين که تا اين لحظه نزديک ٥٠ ميليون دلار عايدي داشته از فيلم هاي مطرح امسال در مراسم گلدن گلاب و اسکار بود و هست. با کنار گذاشته شدن بازي دي کاپريو در فيلم مردگان از جريان رقابت هاي اسکار احتمال برنده شدن وي براي بازي در اين فيلم بيشتر شده است. هر چه باشد ويتاکر سهم خود را از گلدن گلاب دريافت کرد، مگر نه؟!
اگر از فيلم هاي زوايک خوش تان مي آيد يا اکشن ها و تريلرهاي سياسي را دوست داريد، الماس خونين همه چيز دارد به اضافه جنيفر کانلي و دي کاپريو که قصه عشق بر زبان نيامده شان در فيلم جيگرتان را آتش خواهد زد!
ژانر: ماجرايي، درام، تريلر.    تصاویری از فیلم

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 
 

دوشيزه سان شاين کوچک 

 
Little Miss Sunshine
 

Fox Searchlight's Little Miss Sunshine

کارگردان: جاناتان ديتون، والري فريس. فيلمنامه: مايکل آرندت. موسيقي: ميکائيل دانا، ده وچکا. مدير فيلمبرداري: تيم سوهراستت. تدوين: پاملا مارتين. طراح صحنه: کالينا ايوانوف. بازيگران: ابي گيل برسلين[اليو]، گرگ کينير[ريچارد]، پل دانو[دواين]، آلن آرکين[پدر بزرگ]، توني کولت[شريل]، استيو کارل[فرانک]، جيل تالي[سيندي]. ١٠١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد دو اسکار و برنده اسکار بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/آرکين و بهترين فيلمنامه اصيل، نامزد پنج جايزه بافتا و برنده جايزه ديويد لين، برنده جايزه بهترين گروه بازيگري از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين فيلمنامه از انجمن منتقدان دالاس فورت-ورث، برنده جايزهبزرگ ويژه از جشنواره دوويل، نامزد گلدن گلاب بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش اصلي زن/توني کولت، برنده جايزه نسل جديد از جشنواره پالم اسپرينگز، برنده جايزه تماشاگران جشنواره سن سباستين، برنده جايزه بهترين فيلمنامه از انجمن منتقدان ساوت وسترن، برنده جايزه تماشاگران جشنواره استکهلم، برنده جايزه تماشاگران جشنواره توکيو و...
اليو دختري هفت ساله روياي برنده شدن در مسابقه دوشيزه سان شاين کوچک را دارد.خانواده اش تصميم دارند تا روياي او را به حقيقت تبديل کنند. اما اين کار چندان راحت نيست، چون اعضاي فاميل به خاطر خصلت ها، مشکلات و نگراني هاي خود کمتر روزي را بدون درگيري با همديگر مي گذرانند. اطرافيان اليو هر کدام گرفتار معضلي هستند؛ مثلا: ريچارد، پدر اليو که ديگران در زمينه برد و باخت در زندگي آموزش مي دهد، اما خود در روابط شخصي اش چندان موفق نيست. همسرش شريل، يک زن خانه دار به شدت سيگاري است. عموي همجنس گراي او فرانک[محققي مشهور درباره مارسل پروست]، بعد از رابطه اي ناموفق با يکي از شاگردان مذکرش دست به خودکشي نا فرجامي زده، برادرش دواين يک پيرو افراطي نيچه است که نذر سکوت کرده، و پدربزرگ اليو که هرگز نتوانسته اعتياد را کنار بگذارد، ولي بالاخره با شور و شوق آموزش اليو را براي آماده شدن در مسابقه پذيرفته است. اين جمع ناهمگون ناخواسته در سفري جاده اي همراه مي شوند و تنها هدف شان رساندن اليو به محل برگزاري مسابقه است که در مسافتي بسيار دور از محل زندگي شان قرار دارد.

چرا بايد ديد؟
جاناتان ديتون متولد ١٩٥٧ و والري فريس متولد ١٩٥٨ هر دو اهل کاليفرنيا و زن و شوهري خوش قريحه هستند که از سال ١٩٨٣ با ساختن سريال The Cutting Edge شروع به همکاري کرده اند و ثمره اين فعاليت مشترک دو دهه و نصفي[جدا از تحصيل در UCLA] ابتدا سه فرزند و سپس دريافت يک جايزه گرامي براي ويدئو کليپ Rhythm Nation 1814 در ١٩٨٩ و اينک رسيدن به انبوهي از جوايز بين المللي براي دوشيزه سان شاين کوچک بوده است. [قابل توجه کساني که زن و شوهرهاي همکار را موفق نمي دانند!] دوشيزه سان شاين کوچک اولين فيلم بلند سينمايي اين زوج موفق است که نزديک به بيست سريال و فيلم تلويزيوني قابل توجه و انبوهي ويديوکليپ و فيلم تبليغاتي در کارنامه خود دارند. ساختن اين فيلم پنج سال طول کشيده، البته به دلايل مالي و يافتن سرمايه گذار چشم و دل پاکي که هشت ميليون دلار بودجه لازم را در اختيارشان بگذارد! خوشبختانه اين تهيه کننده جسور با فروش بيش از ٥٦ ميليون دلاري فيلم تا اين لحظه دستمزد اين اعتماد و اطمينان را دريافت کرده است.
چند سال قبل در معرفي زيباي آمريکايي نوشتم که بهترين هجويه هاي آمريکا در خود هاليوود ساخته مي شوند و هنوز بر اين باور هستم. دوشيزه سان شاين کوچک دليلي محکم بر اين ادعاست: يک هجويه جاده اي درجه يک از زندگي و روياي آمريکايي که به عنوان يک موضوع درسي براي روانشناس ها نيز شايسته توجه است. خوشحالم که بيل موري و رابين ويليامز-انتخاب هاي اول تهيه کننده و استوديو براي نقش فرانک- کنار گذاشته شدند. چون گروه بازيگران اين فيلم يکي از بهترين نمونه هاي انتخاب بازيگر در زمان ماست. پس سخن کوتاه: در هر جا که هستيد در اولين فرصت به ديدار اين خانواده برويد. يقين دارم ساعت هاي بسيار خوشي را خواهيد گذراند.
يک پيشنهاد براي نويسندگان دايره المعارف هاي روانشناسي: از اين به بعد براي توضيح کلمه اختلال يا کژکاري به جاي نوشتن پاراگراف هاي دور از ذهن و پر از لغت هاي غلط انداز فقط عکسي از اين فيلم را در کتاب خود قرار دهيد!
ژانر: درام.   تصاویری از فیلم 

 

ونوس 


Venus

Peter O'Toole stars in Miramax Films' Venus

کارگردان: راجر ميچل. فيلمنامه: حنيف قريشي. موسيقي: ديويد آرنولد، کورين بيلي رئا. مدير فيلمبرداري: هريس زامبارلوکوس. تدوين: نيکلاس گستر. طراح صحنه: جان پل کلي. بازيگران: پيتر اوتول[موريس]، جودي ويتاکر[جسي]، ونسا ردگريو[والري]، لزلي فيليپس[ايان]، ريچارد گريفيث[دانلد]. ٩٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد اسکار بهترين بازيگر مرد/پيتر اوتول، نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر مرد/پيتر اوتول و بهترين بازيگر نقش مکمل/لزلي فيليپس، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل/فيليپس و نامزد ٤ جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، نامزد گلدن گلاب بهترين بازيگر مرد/اوتول و...
موريس و ايان دو هنرپيشه موفق، اما سالخورده و دوستاني نزديک هستند که تنها سرگرمي شان صحبت درباره نقاط ضعف نمايش هاست. ايان که به شدت از مرگ وحشت دارد، مي پذيرد خواهرزاده اش جسي به آپارتمان وي نقل مکان کرده و از وي مراقبت کند. جسي دختري شهرستاني و بيست و چند ساله است که به زودي با ايان دچار مشکل مي شود، چون ايان او را دحتري احمق، الکلي و بي تربيت مي داند. ولي موريس در جسي چيزي ديگر کشف کرده است: يک پتانسيل انساني که مي تواند در سايه راهنمايي هاي مهربانانه وي شکوفا شود. اما به زودي چيز ديگري نيز شکوفا مي شود و آن عشق موريس به جسي است که ٥٠ سال با وي اختلاف سني دارد...

چرا بايد ديد؟
بزرگ ترين نقش آفريني پيتر اوتول در دو دهه گذشته که ثابت مي کند هنوز دود از کنده بلند مي شود! اين ثمره سومين همکاري راجر ميچل و حنيف قريشي بعد از مادر و بوداي حومه شهر است که تا اين لحظه نقدهاي بسيار مثبتي دريافت کرده و مورد توجه تماشاگران ميان سال نيز قرار گرفته است.
راجر ميچل متولد ١٩٥٦ افريقاي جنوبي در ١٩٩٢ با ساختن ميني سريال مرکز شهر لاگوس وارد دنياي فيلمسازي شد. بعد از ساخت ميني سريال بوداي حومه شهر و فيلم تلويزيوني وقتي حاضر شديد آقاي پاتل، در سال ١٩٩٥ با کارگرداني Persuasion قدم به دنياي سينما گذاشت. هر چند اين تجربه نخست به دريافت جايزه بافتا انجاميد، اما شهرت چند سال بعد با فيلم ناتينگ هيل به سراغش آمد. ميچل که در سوريه و چکسلواکي بزرگ شده و سرانجام به انگلستان مهاجرت کرده بود، خيلي زود توانست جاي پاي مجکمي در سينماي بريتانيا براي خود دست پا کند. ساخت تريلر Titanic Town راه را براي کارگرداني Changing Lanes در آمريکا -با شرکت بن افلک و ساموئل جکسون- باز کرد. اما ميچل نشان داد که در دل حوادث اين تريلر پر خرج[که فروش موفقي هم داشت] باز هم بيشتر به دنبال پرداختن به درام فردي شخصيت هايش بود. ميچل دو سال قبل با فيلم عشق ماندگار به اوج موفقيت رسيد و از چندين جشنواره معتبر نامزد دريافت جايزه شد و آخرين ساخته اش ونوس با وجود اقبال اندک تجاري[لابد به خاطر هنرپيشگان مسن اش و موضوع عشق پيري!] توانست به مراسم گلدن گلاب و اسکار راه يابد. البته از صدقه سر همان نقطه ضعف هايي که باعث رماندن تماشاگر جوان شد!!!
شخصاً از بازي لزلي فيليپس کهن سال و بازمانده سري کمدي Carry On در نقش پيرمردي غرغرو لذت بردم. البته طنز خفيفي که در سرتاسر فيلم ريشه دوانده نيز مي تواند باعث انبساط خاطر بسياري شود، پس فرصت براي ديدار با يکي از اسطوره هاي بازيگري چند دهه گذشته از دست ندهيد، چون بعيد است اوتول بتواند چنين نقشي را در سال هاي آتي به چنگ بياورد!
ژانر: درام.  تصاویری از فیلم

فاجعه/آپوکاليپتو


Apocalypto 
 Touchstone's Apocalypto

کارگردان: مل گيبسون. فيلمنامه: مل گيبسون، فرهاد صفي نيا. موسيقي: جيمز هورنر. مدير فيلمبرداري: دين سملر. تدوين: کوين استيت. طراح صحنه: تامس ئي. سندرز. بازيگران: رودي يانگ بلاد[Jaguar Paw]، داليا هرناندز[Seven]، جاناتان بريور[Blunted]، موريس بيرديلوهد[Flint Sky]، کارلوس اميليو بائز[Turtles Run]، راميرز آميلکار[Curl Nose]، ايزرئيل ريوس[Cocoa Leaf]، ايزرئيل کونتره راس[Smoke Frog]، ماريا ايزابل دياز[Mother in Law]، اسپيريديون آکوستا کاچه[Old Story Teller]. ١٣٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين چهره پردازي، صدا برداري و تدوين صدا، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد جايزه بافتا براي بهترين فيلمبرداري، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد جايز گلدن گلاب براي بهترين فيلم خارجي، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن منتقدان اينترنتي، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم ساتلايت.
امپراطوري مايا نيز پس از دوران عظمت و شکوه گرفتار سرنوشتي همچون ديگر امپراطوري هاي طول تاريخ شده و در معرض سقوط و فروپاشي غير قابل پيشگيري شده است. اين سقوط با خود احساس بيچارگي را براي مردم به ارمغان آورده و بدتر از آن زمينه ساز فشار ظالمانه اداره کنندگان امپراطوري بر آنان شده است. ملت مايا در برابر اين ستم که هر روز در زير بار آن خرد مي شوند، دو راه بيشتر ندارند: اطاعت يا عصيان.

چرا بايد ديد؟
مل گيبسون يکي از مشهورترين و پول سازترين بازيگران عصر ماست. او مانند بسياري از هم نسلانش بعد از مدتي به پشت دوربين کوچ کرد و با دومين فيلمي که کارگرداني کرد نشان داد دلبستگي زيادي به تاريخ دارد. شجاع دل[١٩٩٥] تاريخ اسکاتلند را نشانه رفته بود و زندگي مردي جسور را که در برابر ستم شاهان انگليسي عصيان کرد، تصوير مي کرد. مصائب مسيح نيز بازپرداخت موضوعي تاريخي و جنجالي را- با تمي گسترده تر از عصيان بشر در برابر وسوسه هاي شيطان و کور باطني دکانداران دين- بود و اين بار گيبسون دوربين خود را به ٦٠٠ سال قبل برده تا با صرف ٤٠ ميليون دلار فروپاشي يکي از بزرگ ترين تمدن هاي کهن جهان و عصيان خلق در برابر حکام ظالم را به تصوير بکشد. فيلمي که به شکلي جسورانه به زبان نا آشناي مايا ساخته شده[مانند مصائب مسيح که به زبانهاي آرامي و عبري بود] و در تمام کشورهاي دنيا با زيرنويس به نمايش گذاشته شده است. فيلم همچون شجاع دل ساختاري حماسي و باشکوه و مدت زمان نمايشي طولاني و آکنده از خون ريزي دارد و خوشبختانه کسل کننده نيست. اين حمام خون که مي تواند بسياري را از تماشاي فيلم دل زده و طرفداران مارکي دو ساد را خشنود کند، سرشت واقعي سقوط تمدن هاي بزرگ را به خوبي نشان مي دهد. تمدن قوم مايا که به گفته ويل دورانت يکي از بزرگ ترين تمدن هاي بشري بود و به عنوان يک استثنا توسط تمدن زورمند ديگري نابود نشد، بلکه از درون فرو پاشيد. شايد همين امر انگيزه اصلي گيبسون در نمايش شامگاه مايا باشد، اما طبيعت گرايي نهفته در بطن فيلم به همراه قصه عاشقانه اش آن را به يکي از بهترين فيلم هاي سال قبل و نقطه اوج ديگري در کارنامه فيلمسازي گيبسون تبديل مي کند.
نکته جالب براي خوانندگان هموطن، حضور يک ايراني در کنار مل گيبسون[دومين ايراني در مراسم اسکار امسال بعد کامي عسگر صدابردار]است. فرهاد صفي نيا رياضيداني ايراني تباري که در لندن بزرگ شده و اين اولين تجربه نويسندگي و تهيه کنندگي او به شمار مي رود. فاجعه تا اين لحظه ٥٠ ميليون دلار عايدي داشته که رقم بزرگي در مقايسه با بودجه اش نيست، اما شکست نيز محسوب نمي شود.
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، عاشقانه.

 تصاویری از فیلم

 

آخرين پادشاه اسکاتلند

 
The Last King of Scotland

Fox Searchlight Pictures' The Last King of Scotland

کارگردان: کوين مکدانلد. فيلمنامه: جرمي بروک، پيتر مورگان بر اساس داستاني از گيلز فادن. موسيقي: الکس هفس. مدير فيلمبرداري: آنتوني داد منتل. تدوين: جاستين رايت. طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: فارست ويتاکر[ايدي امين]، جيمز م کاوي[نيکلاس گارگين]، کري واشنگتن[کي امين]، جيليان اندرسون[سارا مريت]، سايمون مک برني[نايجل استون]، ديويد اويه لوو[دکتر جونجي]. ١٢٣ و ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد اسکار بهترين بازيگر مرد/ويتاکر، نامزد ٥ جايزه بافتا، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن/کري واشنگتن و بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از مراسم بلک ريل، برنده جايزه بهترين بازيگر/ويتاکر از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين کارگرداني و فيلمبرداري و نامزد ٤ جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان دالاس فورت-ورث و...
در اوايل دهه ١٩٧٠ نيکلاس گريگان دکتر اسکاتلندي جواني براي کار در بيمارستاني روستايي به اوگاندا مي رود. در آنجا با رئيس جمهور جديد ايدي امين آشنا مي شود که عصر طلايي تازه اي به آفريقايي ها نويد مي دهد. کريگان جذب حرف هاي او شده و به زويد تبديل نزديک ترين مشاوران ايدي امين مي شود. اما به زودي با شروع کشتارهاي ديوانه وار در اوگاندا که کشور را به سوي شورشي خونين مي برد، سرشت واقعي امين بر کريگان آشکار شده و لحظه اي فرا مي رسد که او بايد تصميمي سرنوشت ساز بگيرد...

چرا بايد ديد؟
کوين مکدانلد را با مستند تکان دهنده يک روز در ماه سپتامبر [درباره کشتار ورزشکاران اسرائيلي در مونيخ] شناختيم. فيلمي که به حق اسکار بهترين فيلم مستند را نصيب او ساخت. مکدانلد متولد ١٩٦٧ گلاسکو و نوه امريک پرسبرگر کارگردان انگليسي است که به همراه مايکل پاول فيلم هايي چون نرگس سياه، کفش هاي قرمز و پلکاني به بهشت را ساخته اند. مکدانلد در ١٩٩٥ از تلويزيون آغاز کرد و سپس به سينما روي آورد. مستند زيبايي که درباره هوارد هاکز، چارلي چاپلين، ارول موريس و همفري جنينگز ساخت او را داراي استعدادي سرشار در استفاده از دوربين به مثابه وسيله اي تحقيقاتي و پرسش گر نشان داد. آخرين پادشاه اسکاتلند به عنوان اولين فيلم هاي داستاني وي نيز از اين خصلت دور نيست. ايدي امين ديکتاتور اوگاندا که در دهه ١٩٧٠ باعث کشتار بيش از ٣٠٠ هزار اوگاندايي شد، يکي از بدنام ترين شخصيت هاي قرن بيستم است. زندگي او که اين بار از ديد دکتر نيمچه آرمان گراي اسکاتلندي روايت مي شود، مطالعه اي موردي دربارخه جذابيت فاشيسم براي کساني است که از سکون دموکراسي هاي غربي خسته شده اند. نقطه قوت فيلم در کنار پرداخت نيمه مستند مکدانلد بازي خيره کننده ويتاکر است که اين فيلم کم خرج[٦ ميليون دلار بودجه] را تبديل به يکي از مشهورترين فيلم هاي امسال کرده و بعيد است که ديگر نامزدهاي اسکار بهترين بازيگر مرد در برابر او شانس چنداني داشته باشند. البته برنده شده براي او به اندازه ميرن راحت نخواهد بود، ولي بدون شک تا سال ها بعد نقطه اوجي مانند اين نقش را نخواهد توانست در کارنامه اش به ثبت برساند. اگر به درام هاي سياسي علاقمند هستيد، مخصوصاً اگر حوادث تصوير شده در آنها ريشه در واقعيت داشته باشد، اخرين پادشاه اسکاتلند با پاي خود به ديدار شما آمده است!
ژانر: درام، تاريخي، تريلر.   تصاویری از فیلم

 

 

ملکه


The Queen

Helen Mirren stars in Miramax Films' The Queen

کارگردان: استيون فريرز. فيلمنامه: پيتر مورگان. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: آفونسو بئاتو. تدوين: لوچيا زوچتتي. طراح صحنه: آلن مکدانلد. بازيگران: هلن ميرن[ملکه اليزابت دوم]، مايکل شين[توني بلر]، جيمز کرامول[پرنس فيليپ]، سيلويا سيمز[مادر ملکه]، الکس جنينگز[پرنس چارلز]، هلن مک کروري[شري بلر]، راجر آلام[سر رابين جانورين]. ٩٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان، فرانسه، ايتاليا. نامزد اسکار بهترين طراحي لباس، کارگرداني، موسيقي، بهترين بازيگر زن/ميرن، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم، نامزد ١٠ جايزه بافتا، برنده جايزه بهترين فيلمنامه و نامزد ٥ جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين بازيگر زن و نامز ٣ جايزه ديگر از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن، بهترين فيلمنامه و نامزد ٥ جايزه ديگر از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه تماشاگران جشنواره شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان دالاس فورت-ورث، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان فلوريدا، برنده گلدن گلاب بهترين بازيگر زن و بهترين فيلمنامه و نامزد بهترين کارگرداني و بهترين فيلم، برنده جايزه فيپرشي، بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر زن و نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز و...
مرگ نابهنگام پرنسس دايانا شوک بزرگي به خاندان سلطنتي انگلستان و مردم بريتانيا که دايانا را دوست داشتند وارد مي کند. ملکه اليزابت دوم مادر دايانا قادر نيست احساسات و دلداري خود را به مردم بريتانيا ارزاني کند و توني بلر نخست وزير انگلستان شروع به اقداماتي در جهت قانع کردن ملکه مي کند...

چرا بايد ديد؟
نمايش فيلمي بر اساس حوادثي که بعد از مرگ محبوب ترين عضو خانواده سلطنتي بريتانيا گريبانگير مردم، دولتمردان و ملکه اليزابت دوم شد، به اندازه خود حادثه خبر آفرين و تا اين لحظه جالب توجه بوده است. نمايش افتتاحيه فيلم در جشنواره ونيز با استقبال فراوان منتقدان و مردم و دريافت جوايز بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر زن و نامزدي شير طلايي جشنواره پايان يافت. اما اين تازه سر آغاز درو کردن جوايز توسط هلن ميرن ٦١ ساله بود که مي رود با دريافت اسکار بهترين بازيگر زن نقطه ختامي درخشان بر کوشش هاي يک بازيگر اصيل انگليسي باشد. او که قبلاً براي بازي در ديوانگي شاه جورج و گاسفورد پارک نامزد دريافت اسکار شده بود، اين بار با دستاني پرتر بازگشته و بعيد است که ديگر نامزدها بتوانند در برابر او عرض اندام کنند.
اما اين امر به حقيقت نپيوسته مرگ در سايه هدايت و کارگرداني استيون فريرز ٦٦ ساله که خود از ١٩٦٨ تا امروز حضوري شاخص و تعيين کننده در تلويزيون و سينماي انگلستان داشته است. فريرز در ١٩٨٥ با رخت شويخانه زيباي من که حاصل همکاري او با حنيف قريشي بود، به شهرتي قابل اعتنا رسيد. فريرز در سال هاي بعد نشان داد که تبحري مثال زدني در اقتباس از آثار ادبي و صحنه اي- از جمله روابط خطرناک يا خانم هندرسون تقديم مي کند- دارد، اما قدرت وي در هدايت بازيگران و طبع آزمايي او در ژانرهاي مختلف و کار در هاليوود نيز براي وي قرين موفقيت بود. قهرمان، مري رايلي، وانت، ليام، کيفيت بالا و Grifters همگي فيلم هايي بودند، که نمايش شان براي منتقدان قابل چشم پوشي نبود. او به عنوان کسي که مي تواند بازيگراني چون جودي دنچ، گلن کلوز يا آنجليکا هيوستن وادار به ارائه نقش هايي باورنکردني کند، از سوي اکثريت پذيرفته شد و به نظر مي رسد اين بار مجسمه عمو اسکار را در دومين نامزدي اش براي دريافت آن، به چنگ خواهد آورد. اگر به فيلم هاي روانشناختي با پس زمنه روابط سياسي علاقمند هستيد، اگر زندگي خاندان سلطنتي بريتانيا و پرنسس دايانا براي تان جذاب است و از همه مهم تر تشنه ديدن يک فيلم خوب با بازي هاي عالي هستيد، ملکه بهترين فرصت است!
ژانر: زندگينامه، درام.    تصاویری از فیلم

شبان نيک/چوپان خوب


The Good Shepherd

Universal Pictures' The Good Shepherd

کارگردان: رابرت د نيرو. فيلمنامه: اريک راث. موسيقي: بروس فاولر، مارچلو زارووس. مدير فيلمبرداري: رابرت ريچاردسون. تدوين: طارق انور. طراح صحنه: جنين کلوديا ا ُپوال. بازيگران: مت ديمن[ادوارد بل ويلسن]، آنجلينا جولي[مارگرت آن راسل]، الک بالدوين[سام موراک]، تامي بلانشارد[لورا]، بيل کرداپ[آرچ کامينگز]، رابرت د نيرو[ژنرال بيل ساليووان]، کاير داليا[سناتور جان راسل]، مايکل گامبون[دکتر فردريکس]، ويليام هرت[فيليپ آلن]، تيموتي هاتن[تامس ويلسن]. ١٦٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي صحنه، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد خرس طلايي جشنواره برلين و...
ادوارد ويلسون، تنها شاهد خودکشي پدرش در دوران تحصيل در دانشگاه ييل عضو انجمن Skull and Bones مي شود. انجمني که بسياري از روساي جمهور و صاحب منصبان بالا رتبه در آن عضويت دارند. موقعيت خانوادگي ويلسون و هوش سرشارش باعث مي شود مورد اعتماد بزرگان اين محفل قرار گرفته و شغلي خوب در دفتر خدمات استراتژيک OSS به دست آورد. اين دفتر که در دوران جنگ دوم جهاني تاسيس شده، بعدها پايه تشکيلات آزانس مرکزي اطلاعات CIA مي شود. ويلسون نيز که از سال هاي آغاز جنگ سرد تجربه فراوان اندوخته، وارد اين سازمان مي شود. دليل اصلي اين کار اعتقادات ميهن پرستانه شديدي است که دارد و براي اعتلاي ميهن خود حاضر به هر گونه فداکاري است و خويشتن را وقف کارش مي کند. اما با شدت گرفتن جنگ سرد در دهه ١٩٦٠ کم کم شروع به شک در اعتقادات خود مي کند، مخصوصاً زماني که در مي يابد بهاي سنگيني براي حفظ باورهاي خود پرداخته است. از جمله فروپاشي خانواده و حتي نابودي عروس آينده اش...

چرا بايد ديد؟
اول دليل حضور خيل عظيم بازيگراني است که هر کدام به تنهايي مي تواند سکان هدايت و موفقيت يک فيلم را بر عهده بگيرد. دومين دليل نشستن رابرت دنيروي ٦٣ ساله- اسطوره بازيگري عصر ما- پس از سيزده سال از ساخت يک قصه برانکسي روي صندلي کارگرداني است و سومين دليل را بعد از خواندن پاراگراف پايين خود پيدا خواهيد کرد:
به نظر مي رسد ميراث دوره جنگ سرد هنوز براي بسياري از فيلمسازان کشش خود را از دست نداده و درام هاي اين چنيني در واقع تسويه حساب کارگردان ها و فيلمنامه نويس ها با آن دوران و سياستمداران آن زمان است. شبان نيک همان گونه که از نامش برمي آيد درام شخصي يکي از کساني است که قرار بوده نقش چوپان و راهنماي ملتي از گوسفندان باشد. ولي نه خيلي زود، در مي يابد که شايد گرگي بيش نبوده و آن چه به خاطرش جنگيده ارزش واقعي چنداني نداشته است. اريک راث فيلمنامه نويس کهن سال شبان نيک[برنده اسکار براي فارست گامپ و نامزد اسکار براي نفوذي و مونيخ] که قبلاً چنين موقعيتي را در نفوذي نيز تصوير کرده بود، اين بار ابعادي گسترده تر به آن داده و نه يک شرکت، بلکه يک آزانس اطلاعاتي و گردانندگانش را به خاطر روش هاي شان زير سوال مي برد. اما مشکلي که گريبان گير نفوذي بود، يعني طولاني بودنش، بر سر شبان نيک هم نازل شده و در کنار گريم نه چندان قابل قبول مت ديمون [که نتوانسته چهره کودکانه اش را پنهان کند] حوصله تماشاگر را به چالش مي طلبد. موضوع عمده فيلم نه بحران موشکي کوبا و نه برخورد اردوگاه کمونيسم با جهان سرمايه داري، بلکه باورهاي ميهن پرستانه است. شخصيت هاي فيلم مانند ژنرال ساليوان که خود دنيرو نقش وي را بازي مي کند، مدام از دوست داشتن آمريکا سخن مي گويند. اما دو راهي اخلاقي ايجاد شده براي ويلسون نشان مي دهد که آنها در اين بازي ميهن پرستانه تنها خواهند ماند. اگر به درام هاي سنگين و جدي علاقه داريد و زمان نمايش سه ساعته شبان نيک شما را آزار نمي دهد، ديدن دومين تجربه کارگرداني دنيرو مي تواند لذت بخش باشد. مخصوصاً اگر خاطره خوبي از فيلم اول او داشته باشيد. اگر درام هاي جاسوسي جنگ سرد را هم مي پسنديد، شبان نيک مسلماً انتخابي خوب براي گذراندن وقت است که فيلمبرداري و طراحي صحنه خوب فيلم آن را غني تر کرده است. تصوير کردن چهره واقعي جاسوس ها و سرويس هاي اطلاعاتي-فارغ از جيمزباند و مقلدانش-گاه نتايج تکان دهنده اي داشته، که شبان نيک توانسته به آنها نزديک شود. اما اين کار هميشه با اقبال تجاري همراه نبوده و شبان نيک هم با فروش ٥٤ ميلون دلاري اش بر اين امر صحه گذاشته است.
ژانر: درام، تريلر.  تصاویری از فیلم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

ظهور هانيبال


Hannibal Rising

The Weinstein Company's Hannibal Rising

کارگردان: پيتر وبر. فيلمنامه: تامس هريس بر اساس داستاني از خودش. موسيقي: ايلن اشکري، شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: بن ديويس. تدوين: والريو بونللي، پيترو اسکاليا. طراح صحنه: الن استارسکي. بازيگران: گاسپار اولييل[هانيبال لکتر]، گونگ لي[بانو موراساکي]، رايس ايفانس[گروتاس]، دومينيک وست[بازرس پوپيل]، کوين مک کيد[پتراس کولناس]، ريچارد برک[انريکاس دورتليش]، استيون والترز[ژيگماسميلکو]، ايوان مارويچ[برونياس گرنتز]، شارل ماکوينيون[پل موموند/قصاب]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، انگلستان، آمريکا. نام هاي ديگر: هانيبال ٤، داستان هانيبال لکتر جوان، تغييرات لکتر، هانيبال جوان، هانيبال جوان: پشت نقاب.
سال ١٩٤٤، لتوني. هانيبال و خواهر کوچکش ميشا به شدت به همديگر علاقه دارند. با رسيدن ارتش نازي، پدر و مادر آن دو تصميم به ترک قلعه موروثي و پناه گرفتن در ويلاي جنگي خود مي گيرند. اما نيروهاي نازي و روس همزمان به ويلاي آنها رسيده و بعد از نبردي که به کشته شدن پدر و مادر آنها ختم مي شود، ميشا و هانيبال به چنگ روس ها مي افتند. با درک اين موضوع که آذوقه اي تا فرا رسيدن نيروهاي کمکي روس در کار نيست، سربازان روس ميشا را در برابر چشمان هانيبال کشته و مي خورند. هانيبال تصادفا از چنگ آنها نجات يافته و بعد از جنگ تحت نظر افسران کمونيست در قلعه موروثي خود که به تصرف کمونيست ها در آمده، آموزش مي بيند. اما کابوس قتل خواهر و اروزي انتقام گرفتن از مسببين اين واقعه لحظه اي او را راحت نمي گذارد. يک شب هانيبال بعد از درگيري در مدرسه شبانه روزي مي گريزد و نزد زن عمويش بانو موراساکي پناه مي گيرد. قتل ماهيگيري که به موراساکي اهانت کرده، بازرس پليس را به هانيبال مشکوک مي کند. اما موراساکي که هانيبال را دوست دارد، موجبات خلاصي وي را فراهم مي کند. آن دو بعدها به پاريس مي روند وهانيبال تحصيل در رشته طب را اغاز مي کند. اما هانيبال با يافتن سر نخي از محل زندگي قاتلين خواهرش دست به کار شده و اولين قرباني خويش را باز بدون بر جاي ردپايي شکار مي کند. اما بازرس پليس که کم و بيش به نقش هانيبال در وقوع قتل ها ايمان دارد، دست از تعقيب وي برنمي دارد. هانيبال نيز براي کشتن يکي ديگر از قربانيانش به شوروي رفته و بعد از حذف يکي ديگر از قاتلان به پاريس بازمي گردد. اما غافل از اين که رقبا نيز به وجود او پي برده اند و با دزديدن بانو موراساکي قصد دارند به وي دست يافته و براي هميشه از آتش انتقام وي رهايي يابند....

چرا بايد ديد؟
چهارمين قسمت از ماجراهاي هانيبال لکتر آدمخوار که اين بار نه در زمان حال، بلکه در گذشته رخ مي دهد و قرار است پيشينه پزشکي قابل قبولي براي آدمکشي و آدمخواري اين نابغه جنايت فراهم کند. فيلم همچون ديگر قسمت هاي اين مجموعه بر اساس کتابي به همين نام از تامس هريس[درباره سه مقطع از زندگي هانيبال لکتر از کودکي در لتوني تا نوجواني در انگلستان و جواني در فرانسه و بديهي است قبل از دستگيري توسط ويل گراهام مامور FBI در اژدهاي سرخ] و اين بار با فيلمنامه خود او و بودجه اي ٥٠ ميليون دلاري ساخته شده است.
ظهور هانيبال که تا نيمه ماه مارچ نزديک ٢٨ ميليون دلار عايدي داشته، دومين فيلم بلند يک عاشق سينماست که با اولين فيلم خود- دختري با گوشواره هاي مرواريد- توانست جايزه تماشاگران و هيچکاک طلايي جشنواره دينارد و جايزه C.I.C.A.E. جشنواره سن سباستين را از آن خود کرده و در چندين جشنواره بين المللي ديگر نامزد دريافت جوايز ارزنده اي ديگر شود. دختري با گوشاره مرواريد درامي عاشقانه و بيوگرافيک بود که توانست براي کارگردان و بازيگر نقش اول زن فيلم- اسکارلت جوهانسون- شهرتي بسزا کسب کند. اما به نظر نمي رسد زندگينامه تخيلي لکتر جوان به مثابه يک خونخوار نازنين و قابل عفو براي وبر يا گروه بازيگرانش اعتباري به دنبال داشته باشد. جستجو در ميان ويرانه هاي حکومت اتحاد جماهير شوروي براي يافتن دليلي بر خونخواري لکتر و نوعي انتقام از دشمن ايدئولوژيک سابق نوعي چوب به مرده زدن و قرار دادن فرصت در دستان نويسنده و کارگرداني است که همچون شخصيت اصلي قصه دق دلي خود را خالي کنند. اطمينان دارم که کنجکاوي علاقمندان به سرنوشت اين دکتر خونخوار، که با ساختار خوب سکوت بره ها به شهرت رسيد، دليل اصلي گسب همين مقدار عايدي در گيشه بوده.
يکي از دلايل اصلي عدم توفيق فيلم انتخاب بازيگري به شدت دافعه برانگيز براي بازي در نقش جواني دکتر لکتر است که با يک من سريشم نيز نمي توان آن را به سيماي آنتوني هاپکينز وصل کرد. چال صورت، رفتار عصبي و صورت دراز و کشيده گاسپار اولييل تمامي جذابيت هاي گونگ لي و بازي او را نيز بي رنگ کرده و ادامه اين مجموعه با وي امکان پذير به نظر نمي رسد. از طرف ديگر با وجود اين همه آدمخوار واقعي در زمانه ما-عيدي امين حالا موجود شريفي است- چه به کسي به اين آدمخواران روان پريش و قابل ترحم زاده تخيل نياز دارد؟
با اين حال اگر کنجکاوي امان تان را بريده و مي خواهيد از زندگينامه لکتر مطلع شويد، يا دل تان براي ديدن گونگ لي در محصولي هاليوودي تنگ شده، فرصت را از دست ندهيد. من آن شرط بلاغ بود گفتم!
ژانر: درام، ترسناک، مهيج.   تصاویری از فیلم

در جستجوي خوشبختي 

 
The Pursuit of Happyness

Will Smith stars in Columbia Pictures' The Pursuit of Happyness

کارگردان: گابريله موچينو. فيلمنامه: استيو کنراد. موسيقي: آندرآ گوئرا. مدير فيلمبرداري: فيدون پاپا مايکل. تدوين: هيوز واينبورن. طراح صحنه: جي. مايکل ريوا. بازيگران: ويل اسميت[کريس گاردنر]، جدن اسميت[کريستوفر]، تندي نيوتن[ليندا]، برايان هاو[جي تويستل]، جيمز کارن[مارتين فروهم]، دان کاستلانتا[آلن فراکش]، کرت فولر[والتر ريبون]، تاکايو فيشر[خانم چاو]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين بازيگر نقش اصلي مرد، نامزد گلدن گلاب بهترين بازيگر مرد و بهترين بازيگر جوان، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد از اتحاديه بازيگران سينما، نامزد جايزه بهترين بازيگر مردد و بهترين بازيگر جوان از انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد چهار جايزه از مراسم Image و....
دهه ١٩٨٠. کريس گاردنر مردي فعال و خوش قلب است که از نظر مادي روزگار خوشي ندارد، اما به شدت براي سر پا ماندن تلاش مي کند. ولي همسرش ديگر از وضعيت سخت زندگي شان به تنگ آمده و خانه را ترک مي کند. اين واقعه سبب مي شود که کريس به پسرش کريستوفر تنها بماند. هنوز از بهت و ضربه روحي اين واقعه خلاص نشده اند که که توسط صاحبخانه از منزل مسکون شان رانده مي شوند. کريس به همراه پسرش آواره کوچه و خيابان مي شود، اما عشق عميق او به پسرش باعث مي شود تا با وجود زندگي در مکان هاي پست مختلف با باقيمانده نيرويش به جنگ عليه شرايط موجود ادامه دهد...

چرا بايد ديد؟
گابريله موچينو متولد ١٩٦٧ در سينماي امروز ايتاليا نام شناخته شده است. او از ١٩٩٦ با ساختن سريال مکاني در آفتاب شروع به فيلمسازي کرد. اولين و دومين فيلم هاي سينمايي اش کمدي هاي همين است! و براي هميشه در مغز من نام داشت. فيلم دوم سر آغاز شهرت و موفقيت داخلي و خارجي موچينو بود. از سومين فيلمش آخرين بوسه رگه هايي از درام و قصه هاي عاشقانه به آثارش راه يافت. اين فيلم جايزه ديويد دوناتللوي بهترين کارگرداني و جايزه تماشاگران جشنواره سندنس را براي وي به ارمغان آورد و زمينه ساز شناخته شدنش در آمريکا شد. آخرين فيلمش مرا به ياد داشته باش، عشق من با شرکت مونيکا بلوچي از فيلم هاي پر فروش سال ٢٠٠٤ ايتاليا شد. ويل اسميت بعد از ديدن دو فيلم آخر وي مصرانه بر کارگرداني خود و پسرش در فيلم اخير پافشاري کرد و نتيجه آن به شکلي باورنکردني فروش باورنکردني ١٥٧ ميليون دلاري فيلم تا اين لحظه و رسيدن اسميت هاي پدر و پسر به مراسم اسکار و نامزدي در يکي از مهم ترين رشته شد.
در جستجوي خوشبختي همان گونه که از نامش پيداست درامي خانوادگي و به شدت عاطفي درباره پدر و پسري در آمريکاي دو دهه قبل و سرشار از مبارزه آنها با بيخانماني و زندان و مشکلات مختلف براي رسيدن به اعتبار و احترام اجتماعي است. در جستجوي خوشبختي فيلمي ساده در ستايش از عشق و اميد و حفاظت آنهاست و شايد بتوان مهم ترين عامل قدرتمندي فيلم را در حقيقي بودن ماجراي کريس گاردنر و اين که او در حال حاضر يکي از مرفه ترين مردان آمريکاست، دانست. از ديگر نکات جالب فيلم حضور گاردنر واقعي در يک صحنه کوتاه و بيخانمان واقعي در کل فيلم و پرداختي بيش از حد معمول به آنهاست و تبليغ براي يکي از ارزان ترين خطوط هوايي آمريکا[Pacific Southwest Airlines] است. اگر موچينو را نمي شناسيد، يقين دارم که با ديدن در جستجوي خوشبختي شيفته نوع نگاه او به موضوع عشق و علاقه و محبت ميان نوع بشر خواهيد شد که تنها مايه ادامه زندگي و مبارزه است!
يک موضوع ديگر: کسي مکعب جادويي روبيک را به ياد مي آورد؟ از نقش محوري اين مکعب در فيلم غافل نشويد، چون ويل اسميت براي آماده شدن جهت بازي در نقش گاردنر روزها توسط يک آدم خبره براي حل اين مکعب آموزش ديده!
ژانر: زندگي نامه، درام.  تصاویری از فیلم

هاف نلسون 

 
Half Nelson

ThinkFilm's Half Nelson

کارگردان: رايان فلک. فيلمنامه: آنا بودن، رايان فلک. موسيقي: Broken-Social-Scene. مدير فيلمبرداري: آندري پارخ. تدوين: آنا بودن. طراح صحنه: بث ميکل. بازيگران: رايان گازلينگ[دان ديون]، شاريکا اپس[دري]، آنتوني مکي[فرانک]، مونيک گابريلا کورنن[ايزابل]، کارن شيلتون[کارن]، تينا هلمز[ريچل]، کالينز پني[مايک]. ١٠٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهتريت بازيگر نقش اصلي، برنده جايزه بهترين کارگرداني و بازيگر نقش مکمل زن/شاريکا اپس از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه راسل اسميت براي کارگرداني از انجمن منتقدان دالاس فروت-ورث، برنده جايزه ويژه جشنواره دوويل، برنده جايزه بهترين فيلم جشنواره گاتام، نامزد شش جايزه اط مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه ويژه هيئت داوران و نامزد يوزپلنگ طلاي جشنواره لوکارنو، برنده جايزه بهترين فيلم اول از انجمن منتقدان نيويورک، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر از جشنواره استکهلم و نامزد جايزه بزرگ هيئت داوران جشنواره سندنس و....
دان ديون معلم تاريخ مدرسه اي در قلب منطقه بروکلين است. او براي درس دادن از روش هاي معمول آموزشي اجتناب مي کند، اما روش هاي صميمانه اي براي قبولاندن اهميت و نقش تاريخ و ديالکتيک به دانش آموزانش دارد. او مرتباً براي شاگردانش از فشارها، تنش ها و درگيري هاي بين قدرت ها و طبقات و لزوم تغييرسخن مي گويد. اما ميان دو خواست خود، يعني ميل به تغيير جهان و نا اميدي و تنهايي فزاينده اش سرگردان است و به زودي در مي يابد که قادر به ادامه اين وضعيت نيست. سرانجام براي گريز از اين بن بست راهي مي يابد و آن استفاده از مواد مخدر براي کاهش دردهاي زندگي است. اما همين کار او را از نظر رواني آسيب پذيرتر مي کند. يک بار موقع استفاده از مواد دري- يک دانش آموز ١٣ ساله مونث و سياه پوست - او را مي بيند. همين اتفاق باعث مي شود تا رابطه اي عاطفي ميان معلم و شاگرد پديد آيد. دري نيز در زندگي شخصي مشکلات فرواني دارد. مادر مجردش به سختي کار مي کند و دري نيز براي به دست آوردن پول در حال تبديل شدن به يک پيک توزيع کننده مواد مخدر است. به نظر مي رسد هر دو محتاج حمايت هستند، اما کداميک مي تواند در چنين وضعيتي به ديگري ياري رساند؟

چرا بايد ديد؟
رايان فلک متولد ١٩٧٦ از فيلمسازان مستقل آمريکايي است که از ٢٠٠٢ با ساختن فيلمي به نام مبارزه شروع به کار کرده است. دومين فيلم او به نام اين مرد را ديده ايد؟ موفق به دريافت جايزه تماشاگران جشنواره هاي سن خوزه و بوستون شد. سومين فيلمش با عنوان Gowanus, Brooklyn نيز سه جايزه مهم از جشنواره هاي فيلم کوتاه براي وي به ارمغان آورد و فيلم ماقبل آخرش شورشي هاي جوان نيز با استقبال منتقدان روبرو شد. اما Half Nelson [اولين فيلم بلند داستاني اش]با نامزدي رايان گازلينگ براي دريافت اسکار بهترين بازيگر و همچنين دريافت جوايز متعدد در جشنواره هاي مختلف، فلک رابه شهرتي گسترده رساند. نگاهي کوتاه به کارنامه وي نشان از ديدگاه تند انتقادي وي نسبت به وضعيت سياسي/اجتماعي آمريکا و جهان امروز دارد که در Half Nelson به اوج خود رسيده است. انتخاب معلم تاريخي سرگشته به او اين فرصت را داده تا از زبان وي و دانش آموزانش روايت گر نسل هايي باشد که مبارزه طبقاتي جزو جدايي ناپذير زندگي شان شده است تا جايي که دوستي از دان مي پرسد آيا وي کمونيست است؟
Half Nelson درسي در تاريخ معاصر براي تماشاگران و چالشي سخت با نا اميدي فزاينده اي است که در عصر گريز از ايدئولوژي گريبان گير همه شده است، به همين خاطر تلاش دان براي تدريس ديالکتيک يا وزن تاريخ براي دانش آموزان اسپانيولي تبار و سياه پوست مي تواند براي آنها برانگيزاننده و براي تماشاگران خنده آور به نظر بيايد. از بازي گازلينگ هر چه بگويم، کم گفته ام. بنابر اين زحمت يافتن اين فيلم کم هزينه که با هزينه ٧٠٠ هزار دلار در طول ٢٣ روز ساخته شده را به خود بدهيد و شخصاً اين فيلم با ارزش را تماشا کنيد.
ژانر: درام.   تصاویری از فیلم

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

تک خال سوخته


Smokin' Aces

Universal Pictures' Smokin' Aces

نويسنده و کارگردان: جو کارناهان. موسيقي: کلينت منسل. مدير فيلمبرداري: مائورو فيوره. تدوين: رابرت فريزن. طراح صحنه: مارتين ويست. بازيگران: بن افلک[جک دوپره]، اندي گارسيا[استنلي لاک]، آليشا کيز[جورجيا اسکايز]، ري ليوتا[دانلد کاروترز]، جرمي پايون[بادي ايزرائيل/آس]، رايان رينولدز[ريچارد مسنر]، پيتر برگ[پيت ديکس]، جوزف راسکين[پريمو اسپاراتزا]. ١٠٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان، آمريکا، فرانسه. برنده مدال برنز بهترين تيتراژ ابتدا و انتهاي فيلم از جشنواره نيويورک.
ريچارد مسنر مامور FBI در صدد به دام انداختن کمديني لاس وگاسي به نام بادي ايزرائيل مهروف به تک خال است که روابطي نزديک با مافيايي ها دارد و مي تواند به عنوان شاهدي در جهت از هم پاشاندن اين سيستم تبهکارانه به کار گرفته شود. اما سرکرده رو به موت مافيا قراردادي يک ميليون دلاري براي قتل بادي منعقد مي کند. در پوشش اين قرارداد فوجي از آدم کش هاي حرفه اي به راه مي افتند تا بادي ايزرائيل را از ميان بردارند. مسنر و مافوق هايش از بادي مي خواهند تا خود را هر چه زودتر در اختيارشان گذاشته و در برنامه حفاظت از شهود قرار بگيرد. اما بادي مي خواهد قبل از تغيير نام و هويت اش يک بار ديگر روي صحنه حاضر شده و شاه نقش خود را بازي کند. اين اتفاق فرصتي طلايي در اختيار آدم کش هاي اجير شده مافيا قرار مي دهد و تمام تلاش هاي مسنر و همکارش کاروترز در جهت حفاظت از جان او را دچار مخاطره مي کند. در پايان بادي از حمام خوني که به راه افتاده، نجات مي يابد اما مسنر که بعد از رويارويي با مافوقش استنلي لاک به ماجراهايپشت پرده عمليات نابودي مافيا پي برده و مرگ کارتروز را بي فايده مي داند با قطع دستگاه هاي بيمارستاني بادي و مهره اصلي مافيا-اسپارتزا- را از ميان مي برد.

چرا بايد ديد؟
جو کارناهان متولد ١٩٦٩ ساکرامنتوي کاليفرنيا کارگردان کم کار و گزيده کاري است که در طول دهه گذشته توانسته موقعيت و جايگاه قابل توجهي در سينماي آمريکا براي خود دست و پا کند. دومين فيلم او به نام مواد مخدر در ٢٠٠٢ جايزه ويژه جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک را گفت و نامزد جايزه ويژه داوارن جشنواره سندنس شد. در همين سال با کارگرداني اپيزود قلب در مجموعه کرايه توانست قدرت قصه گويي خود را در کنار بزرگاني چون فرانکن هايمر و توني اسکات به نمايش بگذارد. تک خال سوخته چهارمين فيلم اوست که بعد کاترگرداني بدون چهره در ٢٠٠٤ براي تلويزيون آن را ساخته و به نظر مي رسد که از اين به بعد-لااقل تا پايان اولين دهه قرن تازه- از لاک کم کاري در ايد. يقين دارم که پروژه بازسازي فيلم کلاسيک باني ليک گمشده توسط او در ميان پروژه اي آتي او جايگاهي خاص خواهد داشت. اما در حال حاضر بپردازيم به تک خال سوخته!
تک خال سوخته با فوجي از هنرپيشگان نامداري که جز دقايقي کوتاه بر پرده ظاهر نمي شوند به خودي خود فيلمي کنجکاوي براگيز است. اما قصه پر پيچ و خم آن که کارناهان موفق مي شود تا آخرين سکانس هاي فيلم تعليق را در آن حفظ کند، در کنار فيلمبرداري پر کنتراست و موسيقي تکان دهنده آن تماشاگر را وادار به تحسين کرده و به او مي باوراند که استعداد تازه اي در روايت قصه هاي کارآگاهي و گنگستري به منصه ظهور رسيده است.
تک خال هاي سوخته با فروشي معادل ٣٥ ميليون دلار تا امروز محصول نسبتاً موفقي است که به زودي تبديل به اثر محبوب بسياري از سينما دوستان خواهد شد. جرات مي کنم و کار او را با گاي ريچي مقايسه مي کنم، البته از نظر ضرباهنگ چون فاقد طنز کارهاي اوست. با اين حال اگر مدتي طولاني است که يک فيلم پليسي و مهيج خوب نديده ايد، تک خال سوخته بهترين فرصت براي از عزا در آوردن دل شماست!
ژانر: اکشن، کمدي، جنايي، مهيج.  تصاویری از فیلم

 

گوست رايدر/ شبح موتورسوار 


Ghost Rider

Nicolas Cage and Eva Mendes star in Columbia Pictures' Ghost Rider

نويسنده و کارگردان: مارک استيون جانسون. موسيقي: کريستوفر يانگ. مدير فيلمبرداري: راسل بويد. تدوين: ريچارد فرانسيس بويد. طراح صحنه: کرک ام. پتروچلي. بازيگران: نيکلاس کيج[جاني بليز/ گوست رايدر]، اوا مندس[روکسان سيمپسون]، وس بنتلي[بلک هارت]، پيتر فاندا[مفيستافلس]، دونال لاگ]مک]، سام اليوت[نگهبان گورستان]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Spirited.
جاني بليز به همراه پدرش با نمايش کارهاي خارق العاده توسط موتورسيکلت روزگار مي گذرانند. تا اين که يک روز براي رهايي پدرش از چنگال بيماري مهلکي دست به معامله با مفيستوفلس[شيطان] مي زند. اين معامله ناعادلانه که با مرگ پدر و از دست دادن محبوبش روکسان پايان مي يابد، تمامي زندگي او را تحت تاثير خود قرار مي دهد. مرگ از او گريزان است و انجام نمايش هاي مگ اور هر لحظه بر شهرت او مي افزايد. اما اين شهرت و پول همراه آن نتوانسته براي لحظه اي او را شاد کرده يا عشق روکسان را از خاطر وي پاک کند. سال ها مي گذرد و يک روز جاني بار ديگر با روکسان که اينک گزارشگر تلويزيون شده، رو در رو مي شود. همزمان فرزند مفيستوفلس به نام بلک هارت عصيان مي کند و خواستار فرمانروايي پدر مي شود. مفيستوفلس به جاني پيشنهاد مي کند اگر بلک هارت را شکست دهد، قرارداد را لغو و او را آزاد خواهد کرد. جاني مي پذيرد و براي انجام اين کار شب ها تبديل به شبحي موتورسوار مي شود، چون تصميم دارد اين بار به هر قيمتي شده روکسان را از دست ندهد...

چرا بايد ديد؟
يکي ديگر از قصه هاي مصور مشهور و محبوب مارول که توسط کارگردان يکي ديگر از همين قصه ها [Daredevil]به روي پرده سينما راه يافته است. مارک استيون جانسون متولد ١٩٦٤ مينه سوتا در ١٩٩٨ با فيلم سايمون بيرچ شروع به فيلمسازي کرد و گوست رايدر سومين فيلم اوست. نيکلاس کيج که نقش اصلي اين برگردان ابلهانه از فاوست گوته را بر عهده دارد، در يکي از بدترين نقش هاي تمامي زندگي هنري خو-بعد از مرد حصيري- ظاهر شده و به نظر مي رسد که به شدت در حال از دست دادن جايگاه و مرتبت هنري خويش است. کسي که با غرور و پشتکاري مثال زدني بدون استفاده از نفوذ عمويي چون کاپولا توانست در فيلم هاي مستقل يا کم خرج و جدي هاليوودي جايگاهي شايسته براي خود فراهم کند، اينک به خاطر مشتي دلار در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. يقيناً بازي در چنين نقشي چالشي براي او به دنبال نداشته، اما براي تهيه کنندگان فيلم سرمايه خوبي فراهم کرده تا بودجه ١٢٠ ميلون دلاري خود را با فراغ خاطر بازگردانند.
قهرماني که کيج و مارک استيون جانسون عرضه مي کنند بر خلاف قهرمان گوته نه از روي حرص و طمع، بلکه از روي علاقه به پدر روحش را به شيطان واگذار مي کند و قرار است همين اتفاق شکل دهنده اين شخصيت بوده و چهره هيولاوش او را در صحنه هاي قلع و قمع افراد بلک هارت دوست داشتني کند. او يک قهرمان محبوب آمريکايي است![قابل توجه منتقداني که ريخت شناسي قهرمانان سينماي آمريکا برايشان جدي است]
فکر مي کنم با ساخته شدن اين فيلم زمان صحبت جدي پيرامون قصه هاي مصور مارول و مشابه ان فرا رسيده است. امروز با انتشار مجلاتي چون فانتاگرافيکز در آمريکاي شمالي توسط انتشاراتي هاي مستقل يا نمونه هاي استادانه ان که در شرق و به خصوص ژاپن منتشر مي شود، کمتر کسي-لااقل در ميان خوانندگان بزرگسال- به قهرمانان مارول توجهي نشان بدهد. به همين دليل مارول و انتشاراتي هاي بزرگ ديگر که متوجه اين قضيه هستند با دست اندازي به فرمول هاي تازه در صدد سر پا نگه داشتن قهرمان هاي مخصوصاً محبوب هاي شان هستند. يکي از دم دست ترين راه ها برگردان سينمايي آنهاست که يکي بعد از ديگري سر از سالن هاي سينما در مي آورند تا از اين راه چند صباحي بيشتر در ذهن نوجوانان زنده بمانند. هاليوود نيز کم کم در حال تبديل شدن به مارول وود است. اما در چنين وضعيتي انتخاب يکي از پرفروش ترين قصه ها که در دستان نويسندگاني چون گرت پريچر با مجلدات تازه اش توانسته مشتريان تازه اي براي مارول فرهم کند، کاري نسنجيده است که با سپردن سکان هدايت آن به دست کارگرداني که در تجربه قبلي خود براي برگردان قصه مصور ديگري چندان توفيقي نداشته، لگد به بخت خود زدن است. تنها نقاط قوت فيلم پيتر فاندا در نقش مفيستوفلس و سام اليوت هستند که زمان زيادي را به خود اختصاص نمي دهند.
گوست رايدر در مقايسه با بتمن اغاز مي کند يا هالک فيلمي متوسط يا بهتر بگوييم يک شکست آبرومندانه است که دليل زمين خوردن اش فيلمنامه ضعيف و انتخاب غلط بازيگران و از طرفي نبود عمق در قصه و پرداخته نشدن شخصيت ها توسط کارگردان است. دست انداختن کارگردان و فيلمنامه نويس به قصه جاوداني فاوست هم آنها را نجات نمي دهند و حتي سبب حيرت تماشاگر نوجوان هم مي شود!
ژانر: اکشن، فانتزي، مهيج.    تصاویری از فیلم

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar