خانه | آرشیو | پست الکترونیک

بي نقص

 
Flawless

Magnolia Pictures' Flawless


کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. ‏تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ‏ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس ‏جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن ‏رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏
دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند ‏روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد ‏معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. ‏کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي ‏زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد ‏که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري ‏کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس ‏است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار ‏بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده ‏از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن ‏روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر ‏مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...‏

چرا بايد ديد؟
مايکل رادفورد متولد 1946 دهلي نو است. در دانشگاه آکسفورد درس خوانده و مدتي نيز به عنوان معلم کار کرده ‏است. بعدها در مدرسه ملي سينما و تلويزيون انگلستان تحصيل کرده و با ساختن فيلم هاي مستند به فيلمسازي روي ‏آورده است. در 1983 براي اولين منتقدان با فيلم مکاني ديگر، زماني ديگر نامش را شنيدند. يک سال بعد با فيلم 1984 ‏که بر اساس کتاب جورج اورول ساخته بود، موفق به دريافت جايزه لاله طلايي جشنواره استانبول و جايزه بهترين فيلم ‏از مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش فيلم شد. شهرت جهاني يک دهه بعد با فيلم پستچي[درباره داستان عاشقانه يک ‏پستچي ايتاليايي که از زبان پابلوي نرودا شاعر تبعيدي روايت مي شد] نصيب وي شد. اما در طول يک دهه و خرده اي ‏که از آن فيلم مي گذرد، هنوز اثر قابل ديگري به کارنامه اش افزوده نشده است. آخرين فيلم به نمايش در آمده از وي ‏اقتباسي متوسط از تاجر ونيزي[با شرکت آل پاچينو و جرمي ايرونز] ويليام شکسپير سه سال قبل اکران شد.‏
اما فيلم 20 ميليون دلاري بي نقص که هر چند از نظر ساختار-مخصوصاً سکانس سرقت- واقعاً بي عيب و نقص است، ‏اما تماشاگر آشنا با فيلم هاي اين ژانر را بلافاصله به ياد فيلم هاي دهه 1970 مي اندازد. و اين يعني شکست!‏
بي نقص براي رادفورد يک گام بزرگ به پس است. فيلم متعلق به زمانه ما نيست و فقط پيرنگ هاي کم رنگي چون ‏تلاش کويين براي رسيدن به مقام اولين مدير زن از افاضات فمينيستي روز ريشه گرفته يا اقدامات خيرخواهانه اش ‏براي ريشه کني سرطان و غيره... در کنار اينها فيلم هيچ ندارد. هر چند مايکل کين کوشيده تا تقش خود را با دقت و ‏وسواسي چشمگير ايفا کرده و شاه بيت موضوع يعني هدفش از سرقت الماس ها[گرفتن انتقام همسر متوفايش از شرکت ‏بيمه] را تا دقايق پاياني مخفي و جذاب نگاه دارد، اما به قول آمريکايي ها فيلم در زمان و مکان اشتباهي ساخته است. ‏فيلمنامه حاوي پيرنگ هاي ديگري از جمله تمايل فينچ به کوئين نيز هست که هرگز سرانجامي شايسته پيدا نمي کند، که ‏اگر چنين مي شد بر شور و هيجان فيلم مي افزود و توان لامبرت ويلسون را نيز بيشتر به کار مي گرفت. فيلم در شکل ‏فعلي اش کهنه نما و ساخت آن غير لازم به نظر مي ايد. کاش رادفورد براي خلق شاه بيت ديگري در کارنامه اش تا دير ‏نشده، اقدامي جدي صورت دهد! ‏
ژانر: درام، جنايي.

 تصاویری از فیلم

 ‏ ‏ ‏تجارت

 
Trade

Roadside Attractions' Trade


کارگردان: مارکو کروزپينتر. فيلمنامه: خوزه ريورا. موسيقي: لئوناردو هيبلوم، جيکاب ليبرمن. مدير فيلمبرداري: دانيل ‏گاتشاک. تدوين: هنسيورگ ويبريش. طراح صحنه: برنت آمادئوس کاپرا. بازيگران: کوين کلاين[ري شريدان]، آليسيا ‏باکلدا کروز[ورونيکا]، پائولينا گايتان[آدريانا]، کاتلين گاتي[ايرينا سيلايه وا]، پاول ليچنيکوف[واديم يوچنکو]، آنتوني ‏کريوللو[کارآگاه هندرسون]، ليندا اموند[پتي شريدان]، زيک وارد[الکس گرين]، کيت دل کاستيلو[لورا]، سزار ‏راموس[خورخه]، مارکو پرز[مانوئلو]، تام ريد[هنک]. 119 دقيقه. محصول 2007 آلمان، آمريکا. نام ديگر: ‏The ‎Girls Next Door، ‏Trade - Willkommen in Amerika‎، . ‏Welcome to America‏. برنده جايزه برنهارد ‏ويکي و سينه مريت از جشنواره مونيخ. ‏
دختري 13 ساله به نام آدريانا در مکزيکو سيتي توسط قاچاق چيان انسان به قصد فروش براي بهره وري جنسي در ‏آمريکا، ربوده مي شود. اين اتفاق برادر 17 ساله او خورخه را که وادار مي کند تا جستجويي ديوانه وار براي يافتن ‏آدريانا را آغاز کند. قاچاق چيان انسان که همزمان دو دختر اهل اروپاي شرقي را نيز در پوشش يک شرکت فريب داده ‏اند، در پي حادثه اي در فرودگاه مکزيکوسيتي يکي از آنها را از دست مي دهند. ورونيکا-دختر لهستاني بازمانده از اين ‏ماجرا- آدريانا را در طول سفر مشقت بارشان زير پر و بال خود مي گيرد. خورخه نيز که با تعقيب قاچاق چيان به ‏مخفي گاه آنان دست يافته، متوجه مي شود که خواهرش را به قصد فروش روانه نيوجرسي کرده اند. خورخه که در اين ‏خانه متروک با ري، پليسي تگزاسي برخورد کرده، با مخفي شدن در صندوق عقب اتومبيل وي از مرز رد مي شود. اما ‏ري پس از درک موضوع تصميم مي گيرد تا خورخه را به پليس اداره مهاجرت تحويل دهد. اما خورخه با گفتن ماجرا ‏و اين که هدفش تنها يافتن و بازگرداندن خواهرش است، نظر مثبت ري را جلب مي کند. آن دو با تعقيب رد پاهايي که ‏يافته اند، به وب سايتي مي رسند که دختران جوان را همچون بردگان جنسي به معرض فروش گذاشته است. اقدام ري ‏براي جلب همکاري مامورين فدرال جهت دستگيري مظنونين به جايي نمي رسد، از اين رو تصميم مي گيرد به عنوان ‏خريدار وارد معامله با قاچاق چيان شده و خواهر خورخه را در ازاي پرداخت پولي گزاف از چنگ شان خارج کند....‏

چرا بايد ديد؟
‏ مارکو کروزپينتر متولد 1977 روزنهايم، آلمان است. در رشته تاريخ تحصيل کرده و فيلمنامه نويسي و کارگرداني را ‏با ساختن ويديو کليپ و فيلم هاي تبليغاتي نزد خود آموخته است. بعدها دستيار پيتر ليلنتال و ادگار رايتز شده و در ‏‏1999 دستيار کوبريک براي نظارت روي دوبله آلماني چشمان کاملاً بسته بوده. اولين فيلم کوتاه خود را در همين سال ‏ساخته و در جشنواره ها مطرح شده است. در 2003 اولين فيلم بلند خود ‏Ganz und gar‏ را کارگرداني کرد که نامزد ‏جايزه مکس افولس شد. دومين فيلمش به نام طوفان تابستاني- درباره زندگي جواني همجنس گرا که بر اساس خاطرات ‏خودش شکل گرفته بود- جايزه بهترين کارگرداني از مراسم چهره جديد[‏New Faces Awards‏] را دريافت کرد. ‏تجارت سومين فيلم بلند اوست که بر اساس مقاله اي از پيتر لندزمن[منتشره در مجله نيويورک تايمز به تاريخ ژانويه ‏‏2004] درباره بردگان جنسي شکل گرفته است. ابتدا قرار بوده تا رولند امريش فيلم را با شرکت ميلا يووويچ ‏کارگرداني کرد که بايد بابت به تحقق نپيوستن اين امر شکرگزار بود. چون نتيجه به هر حال فيلمي پر هيجان تر، اما ‏تجاري تر مي بود. ‏
کروزپينتر که تجارت را با صرف 12 ميليون دلار ساخته، کوشيده تا ساختاري مستندگونه به فيلم خود ببخشد، اما از ‏خلق هيجان نيز غافل نبوده و از کليشه هاي ريج نيز سود برده است[مانند وجود آمريکايي خوش قلبي که خود دخترش ‏را سال ها قبل از دست داده و هنوز به دنبال يافتن ردي از اوست]. ‏
خوزه ريورا نمايشنامه نويس و فيلمنامه نويس با استعدادي است و کوشيده تا درامي منطقي خلق کند، اما حاصل کار-‏مخصوصاً در صحنه هاي پاياني- اندکي کليشه اي شده و از قدرت و سهمناکي آن کاسته است. برخي حوادث و ‏رفتارهاي شخصيت ها چندان منطقي نيست[مانند يافتن رد تصادفي قاچاق چيان توسط خورخه در شهري 20 ميليوني و ‏تعقيب بي دردسر آنها تا شهر مرزي خوآرز]، با اين وجود دقايق و کاراکترهايي نيز وجود دارند که لرزه بر اندام ‏تماشاگر مي افکنند. ‏
فيلم در آن واحد دو پايان دارد، يکي خوش که با يافتن آدريانا و برگشتن او به نزد خانواده اش همراه است و ديگري تلخ ‏که با کشته شدن يوچنکو به دست خورخه و سرگرداني فرزند وي در کوچه و بالاي جسد پدرش تمام مي شود و تصوير ‏ثابت شده از چهره بهت زده و خشمگين خورخه... اما پايان فيلم به ما مي گويد که حکايت همچنان باقي است. تحقيقات ‏CIA‏ نشان مي دهد که نزديک به 100 هزار زن و دختر به عنوان بردگان جنسي به شکل غير قانوني وارد آمريکا شده ‏اند. و اين که بيش از يک ميليون نفر تاکنون در سراسر دنيا ربوده شده و بر خلاف ميل خود وادار به همخوابگي با ‏ديگران شده اند و تلخ تر از همه اين که هيچ کس به فکر قربانيان نيست. مردان قانون نيز فقط به تعقيب تبهکارن دل ‏خوشند!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

 تصاویری از فیلم

نيترو/خداحافظ مکس

 
Nitro


کارگردان: آلن دس روشر. فيلمنامه: آلن دس روشر، بنوآ گيشار. موسيقي: ‏FM Le Sieur‏. مدير فيلمبرداري: بروس ‏شون. تدوين: اريک دروين. طراح صحنه: دومينيک دس روشر. بازيگران: گيوم لمي تيورژ[مکس]، لوسي ‏لوريه[مورگان]، مارتن ماته[وکيل]، ريمون بوشار[مگ]، ميريام تالار[آليس]، آنتوان دس روشر[تئو]، مارتين ديويد ‏پيترز[دامپزشک]، گاستون لپاژ[جراح اليس]، توني کنته[جينو]، رئال بوسه[هماهنگ کننده انتقال عضو]، جف ‏استيني[ويني]. 90 دقيقه. محصول 2007 کانادا. نام ديگر: ‏Adieu Max ‎‏. ‏
مکس زندگي خوبي با همسرش آليس و پسرشان تئو مي گذراند. تا اينکه بيماري کهنه آليس عود مي کند و اگر عمل ‏انتقال قلب روي وي انجام نشود، خواهد مرد. مکس که از اين وضعيت به سختي پريشان شده، به تئو قول مي دهد تا ‏آليس را نجات دهد. اما قلبي که بتوان آن را جايگزين قلب بيمار آليس کرد، در دسترس نيست. زمان به سرعت سپري ‏مي شود و مکس که سابقاً يک راننده حرفه اي بوده، در اوج نوميدي براي تامين پولي که بتواند هماهنگ کننده انتقال ‏عضو را وادار به همکاري کند، به سراغ پدرش مي رود. بعد از گرفتن اتومبيلي پر سرعت راهي محلي مي شود که ‏جايگاه جوانان عشق سرعت و مسابقات آنهاست و شرط بندي هاي کلاني نيز در آنجا صورت مي گيرد. مکس موفق مي ‏شود تا مقداري پولي تهيه کند، اما اين مبلغ کافي نيست. ناچار به سراغ کسي مي رود که در گذشته با وي برخوردي ‏خشونت بار داشته است. مردي معروف به وکيل که در پوشش اداره يک سکس کلاب دست به هر کاري مي زند، حتي ‏فروش اعضاي بدن انسان... اما وکيل مدت ها قبل مکس را تهديد کرده که در صورت ملاقات مجددشان، وي را خواهد ‏کشت....‏

چرا بايد ديد؟‏
آلن دس روشر در دهه 1980 از دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه مونترال در رشته سينما فارغ التحصيل شده و با ‏ساختن ويديو کليپ براي هنرمندان کاناديي چون ميشل ريوار و ميتسو به دنياي فيلمسازي راه يافته است. اولين فيلم ‏کوتاهش را در سال 1990 با نام در ستايش از سينما ساخت که نامزد دريافت خرس طلايي بهترين فيلم کوتاه از ‏جشنواره برلين شد. شش سال بعد با کمدي کوتاه ‏L'Oreille de Joé‏ سينماي داستاني را آزمود. سال بعد اولين فيلم ‏بلندش را به نام بطري کارگرداني کرد که در مراسم جني نامزد دريافت جايزه بهترين کارگراني شد، اما در طول هفت ‏سال گذشته ترجيح داد تا با ساختن سريال هاي تلويزيوني روزگار بگذارند. نيترو دومين فيلم بلند اوست که موفق شده ‏تمامي رکوردهاي فروش در تاريخ سينماي کانادا را بشکند!‏
يک اکشن تمام عيار کانادايي که توانسته پشت حريفان قدري چون فيلم هاي اکشن بروس ويليس يا انيميشن هاي پيکسار ‏را در اکران داخلي به خاک برساند. با اين حال فيلم داستان آشنايي دارد و اندکي کليشه اي است. مردي که گذشته سياه ‏خود را فراموش کرده و اين بار براي نجات جان عزيزي مجبور به رجعت به سوي آن و انجام آخرين سرقت مي شود. ‏
آلن دس روشر به خوبي از دستمايه عاطفي خود استفاده کرده و سکانس هاي زيبايي در قالب فلاش بک براي مکس و ‏همسرش تدارک ديده است. از طرف ديگر رابطه پدر مکس با او و نوه اش يا مورگان-دختري که در گذشته محبوب وي ‏بوده و هنوز از دنياي خلافکارن خارج نشده- نيز به عنوان پيرنگ هاي عاطفي قوي به نيترو افزوده شده اند. اما بدون ‏شک دلبستگي مورگان به مکس که هنوز پس از گذشت سالياني دراز حاضر به فداکاري براي اوست، پر رنگ ترين ‏پيرنگ عاطفي فيلم است. پيرنگي که بازي لوسي لوريه در نقش مورگان[ در روزنامه هاي کبک به شدت مورد ستايش ‏قرار گرفته] به آن جذابيتي دو چندان بخشيده است. ‏
به نظر مي رسد سينماي کانادا در طول چند سال گذشته با الگوبرداري از فيلم هاي اکشن آمريکايي و توليد نمونه هاي با ‏کيفيت و گران قيمت آنها در قالب آثاري چون پليس خوب، پليس بد و اينک نيترو در صدد يافتن راهي براي خرروج از ‏بن بست مالي است. ترفندي که ظاهراً در زماني خوب انديشيده و به کار بسته شده است! در اهميت اين فيلم همين بس ‏که روزنامه معتبر ‏Globe and Mail‏ نيز مقاله اي درباره آن و اين گونه توليدات چاپ کرده است. نيترو به عنوان يک ‏محصول ملي براي سينماي تجاري کانادا توليدي قابل افتخار و براي مشتاقان فيلم اکشن خوراکي بي همتاست. هنگام ‏تماشاي فيلم مراقب فشار خون باشيد!‏
ژانر: اکشن.

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

شب هاي بلوبري من


My Blueberry Nights

The Weinstein Company's My Blueberry Nights

کارگردان: وونگ کار واي. فيلمنامه: وونگ کار واي، لارنس بلاک بر اساس داستاني از کار واي. موسيقي: شيگرو ‏اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: داريوش خنجي. تدوين: ويليام چانگ. طراح صحنه: ويليام چانگ. بازيگران: نورا ‏جونز[اليزابت]، جاد لا[جرمي]، ديويد استراتين[آرني]، ناتالي پورتمن[لسلي]، هکتور اي. لگوئيلوف[آشپز کافه]، ريچل ‏وايس[سو لاين]، چان مارشال[کاتيا]. 111 دقيقه. محصول 2007 هنگ کنگ، چين، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره ‏کن. ‏
اليزابت پس از يک جدايي دردناک از محبوبش، تصميم گيرد تا براي پشت سر گذاشتن زندگي و خاطرات تلخ گذشته اش ‏در داخل آمريکا سفر کند. وي همزمان با کافه دار جواني به نام جرمي آشنا مي شود و براي درآوردن خرج سفر شروع ‏به پيشخدمتي مي کند. اليزابت در محل کار خود با مشتريان مختلفي-‏‎ ‎که آرزوهايشان بزرگ از خودشان است- آشنا مي ‏شود، از جمله يک افسر پليس غمگين و همسرش که او را به خاطر مردي ديگر ترک کرده و هنرپيشه اي که مرتباً ‏بدشانسي مي آورد و سعي دارد تا نظمي به کار خود بدهد. او پس از برخورد با اين افراد تنهايي عميق، خلاء و استرس ‏را شناخته و درمي يابد که سفر را بايد از اعماق روح خود آغاز کند...‏

چرا بايد ديد؟
شب هاي بلوبري من اولين فيلم انگليسي زبان وونگ کار واي است که با هزينه اي معادل 10 ميليون دلار توليد و اولين ‏بار در جشنواره کن سال گذشته به نمايش در آمد.‏
وونگ کار واي متولد 1956 شانگهاي است. اما در 5 سالگي برادر و خواهرس را ترک و به هنگ کنگ مهاجرت ‏کرده است. تا 13 سالگي قادر نبود به لهجه اهالي هنگ کنگ[کانتوني] سخن بگويد. هرگز به دانشکده سينمايي نرفته و ‏فقط در يک دوره آموزش فيلمنامه نويسي شرکت کرده است. خودش مي گويد که شيوه روايت غير خطي اش را از ‏نويسنده آرژانتيني مانوئل پوئيگ و داستان ماجراي بوئنوس آيرس وي گرفته است. وي اولين فيلمساز چيني است که ‏چهار بار نامزد نخل طلا و برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشواره کن شده است. بديهي است با چنين پيشينه اي رفتن ‏به سراغ آخرين کار توسط تماشاگري که تاکنون فيلمي از او نديده باشد، دشوار به نظر مي رسد. ‏
اما بايد بگويم هراس به خود راه ندهيد، چون اين داگلاس سيرک هنگ کنگي در اولين فيلم بين المللي خود داستاني سر ‏راست را براي روايت برگزيده است. فيلمي شرح يک سفر روحي و جسمي است. داستان زني که با خود و زندگيش ‏مشکل دارد و براي رويارويي با آنها و يافتن پاسخ تصميم به سفر مي گيرد. او در طول سفر با افرادي مختلف برخورد ‏و پاسخ هايي براي سوال هايش درباره عشق و زندگي مي يابد. يک فيلم ساده، صميمي و خوش ساخت که مي تواند در ‏هر گوشه دنيا قابل درک و دريافت باشد. ‏
شب هاي بلوبري من فيلمي است درباره قلبي زخمي و شروعي تازه، شرح يک سفري دراماتيک و اولين تجربه ‏بازيگري نورا جونز آوازخوان که شايد به قدرت فيلم هاي پيشين کار واي نباشد، اما بدون شک شما هم بايد سهم خود را ‏از کيک بلوبري او دريافت کنيد!‏
Berry‏ در زبان انگليسي به ميوه هاي توت مانندي گفته مي شود که رنگ هاي مختلفي دارد و با آن مربا يا کيک مي ‏پزند. اما فرهنگ هاي دم دست و موجود ‏Blueberry‏ را ميوه قره قاط نام داده اند که براي عنوان فيلم بسيار دور از ‏ذهن است. بنابراين از ترجمه نام فيلم صرف نظر مي کنم و مي گويم که دليل نام گذاري فيلم کيک بلوبري است که در ‏اولين سکانس فيلم جرمي به اليزابت تعارف مي کندو مي گويد که تقريباً کمتر کسي از مشتريان او کيک بلوبري سفارش ‏مي دهند. ‏
اليزابت: خوب مگه کيک بلوبري چشه؟‏
جرمي: کيک بلوبري مشکلي نداره، فقط مردم نوع ديگه اي را انتخاب مي کنند. اين را نمي شود گردن بلوبري ‏انداخت...‏‎ ‎فقط هيچ کس اونو نمي خواد.‏
اليزابت: صبر کن! من يه تيکه مي خوام.‏
ژانر: درام، عاشقانه. ‏‏

 تصاویری از فیلم

 ‏

اليزابت: عصر طلايي


Elizabeth: The Golden Age

Cate Blanchett stars as Queen Elizabeth I in Universal Pictures' Elizabeth: The Golden Age

کارگردان: شکار کاپور. فيلمنامه: ويليام نيکلسون، مايکل هيرست. موسيقي: کرگ آرمسترانگ، اي. آر. رحمان. مدير ‏فيلمبرداري: رمي آده فاراسيان. تدوين: جيل بيلکوک. طراح صحنه: گاي دياس. بازيگران: کيت بلانشت[ملکه اليزابت ‏اول]، جفري راش[سر فرانسيس والسينگهم]، کلايو اوئن[سر والتر رالي]، رايس ايفانس[رابرت رستون]، خوردي ‏مولا[فيليپ دوم شاه اسپانيا]، ابي کورنيش[بس تراکمورتون]، تام هولاندر[سر امياس پوله]، سامانتا مورتون[مري ‏استورات]، آنتوني کاريک[کاردينال اسپانيا]، ديويد ترلفال[دکتر جان دي]، ادي ردماين[تامس بابينگتون]. 114 دقيقه. ‏محصول 2007 انگلستان، فرانسه، آلمان. نام ديگر: ‏The Golden Age، ‏Elizabeth - L'âge d'or، ‏Elizabeth - ‎Das goldene Königreich‏. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد گولدن گلاب ‏بهترين بازيگر زن، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مارسم ‏اتحاديه بازيگران سينما. ‏‎ ‎‏ ‏
داستان مقطعي طوفاني از زندگي اليزابت اول، يکي از بزرگ ترين ملکه هاي تاريخ که در فاصله سال هاي ‏‎1558-‎‎1603‎‏ قريب به 45 سال بر تخت سلطنت انگلستان تکيه زد. دوره اي که در آن مري، ملکه اسکاتلند و خويشاوند او با ‏فيليپ پادشاه انگلستان همداستان شده و براي از ميان برداشتن او توطئه چيني کردند. اما حضور مشاوري قدرتمند چون ‏والسينگهام در کنار اليزابت و اراده نيرومند ملکه سبب شد تا توطئه ها کشف و بي اثر شود. اما اليزابت مجبور بود ‏همزمان با يکي از بزرگ ترين ماجراهاي شخصي زندگي خود نيز دست و پنجه نرم کند: دل بستن به دريانورد جسور و ‏خوش قيافه اي به نام والتر رالي که به افتخار او بخشي از قاره تازه کشف شده آمريکا را به افتخار وي، ويرجينيا ‏نامگذاري کرده بود. مردي که دل به گرو عشق نديمه ملکه داده و پنهاني با وي ازدواج کرده است....‏

چرا بايد ديد؟
شکار کاپور متولد 1945 لاهور، پنجاب بازيگر، تهيه کننده و کارگرداني است که با اولين فيلمش معصوم در 1983 به ‏موفقيت و شهرت عظيمي در سينماي هند دست يافت. فيلم هاي بعدي وي نيز در محدوده سينماي هند بسيار موفق بودند ‏و چندين جايزه از مراسم ‏Filmfare‏ نصيبش کردند، اما پخش جهاني ملکه راهزن که بر اساس سرگذشت واقعي فولان ‏ديوي ساخته بود او را به همه منتقدان و سينما دوستان جهان شناساند. ملکه راهزن از سينماي رايج هند فاصله بسيار ‏داشت، فيلمي خشن، بدون رقص و آواز و بدون هنرپيشه هاي مشهور باليوود...‏
اما شهرت جهاني 4 سال بعد با اليزابت در انتظارش بود. فيلمي که هم او و هم بازيگر نخست فيلمش -کيت بلانشت- را ‏شهره عالم کرد. با اليزابت بود که به جايزه بافتا و گولدن گلاب نزديک شد، اما فيلم بعديش-چهار پر- با وجود بهره مند ‏بودن از بودجه اي 80 ميليون دلاري و ستارگاني شناخته شده، يک شکست کامل و همه جانبه به دنبال داشت. شايد از ‏اين روست که بار ديگر به دنبال سکه شانس خود برگشته و بعد از وقفه اي 5 ساله بازگشته و ادامه اي بر فيلم موفق ده ‏سال پيش خود ساخته است.‏
فيلم به رغم تکيه بر داستاين واقعي مانند اغلب دنباله بر خط موفقيت فيلم پيشين گام برمي دارد. اليزابت بار ديگر بايد ‏آزموني سخت را همزمان در زندگي سياسي و شخصي خويش از سر بگذراند. البته اين بار سهمگين تر، چون پادشاه ‏اسپانيا به تاج و تخت وي نظر دارد و با ناوگان مجهز خود به سوي انگلستان به راه افتاده است. اليزابت بر خلاف فيلم ‏قبلي اين بار در سني است که بريدن از دل بستگي عاطفي اش به يک مرد کار چندان راحتي به نظر نمي آيد و همين امر ‏بر مهابت واقعه مي افزايد. اليزابت هر چند بار ديگر موفق مي شود تا با چشم پوشي از عشق به يک مرد و وقف خود ‏در راه خدمت به ميهن اش-که منجر به پيدايش دوران طلايي صلح و آرامش در انگلستان مي شود- تعادلي به زندگي ‏خويش ببخشد، اما قلب مجروحش و لقب ملکه باکره او را آزار خواهد داد. او باقيمانده معصوميت خود را در اين آزمون ‏با پذيرش اکراه آميز گردن زدن مري از کف مي دهد، عشق را به بوته فراموشي مي سپارد و تصميم مي گيرد همچون ‏يک مرد در جمع مردان ظاهر شود. ‏
فيلم با صحنه هايي همچون رقص والتر رالي با نديمه زينت يافته که تماشاگر را به ياد قسمت پيشين خواهد انداخت، اما ‏از رئاليسم خشن فيلم پيشين دور است. بيشتر به فيلمي حماسي/تاريخي شباهت دارد که بايد به عنوان درسي از تاريخ-در ‏زمانه اي که کمتر کسي حوصله کتب قطور تاريخ را دارد- آن را ديد و با ياد قسمت پيشين دل خوش کرد. هر چند تمامي ‏عوامل موفقيت فيلم قبلي-مانند بازيگران اصلي اش، بلانشت و راش- را در خود داشته باشد!‏
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ. ‏

 تصاویری از فیلم

شب متعلق به ماست


We Own the Night

Columbia Pictures' We Own the Night


نويسنده و کارگردان: جيمز گري. موسيقي: وويچک کيلار. مدير فيلمبرداري: خواکين باکا-آساي. تدوين: جان اکسلراد. ‏طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[رابرت"بابي" گرين]، اوا مندز[آمادا خوارز]، مارک ‏والبرگ[سروان جوزف"جو" گروسينسکي]، رابرت دووال[معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي]، الکس ‏ويدوف[واديم نژينسکي]، دومينيک کولون[فردي]، دني هاچ[جامبو فالستي]، اولگ تاکتاروف[پاول لوبيارسکي]، موني ‏موشونوف[مارات بوژايف]، توني موسانته[سروان جک شاپيرو]. 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد نخل ‏طلاي جشنواره کن. ‏
نيويورک، سال 1988. يک محموله بزرگ ماده مخدر در شهر پخش شده و با خود موجي از تبهکاري و خشونت بي ‏سابقه به همراه اورده است. نيروي پليس که از فقدان مواد قانوني لازم و از همه مهم تر اسلحه و نفرات رنج مي برد، ‏قادر به جلوگيري از قاچاق چيان مسلح نيست. کار به جايي رسيه که هر ماه حداقل دو پليس کشته مي شود. جنگي که ‏آغاز شده به زودي دامن گنهکار و بيگناه را با هم مي گيرد. تبهکاران که کلوب شبانه اي در برايتون بيچ متلعق به ‏مارات بوژايف را پاتوق خود کرده اند، سعي دارند مدير آنجا-‏‎ ‎رابرت‎ ‎‏"بابي" گرين- را به سوي خود جذب کنند. اما ‏بابي با تمام قوا تلاش مي کند از دنياي تبهکاران فاصله گرفته و خود را درگير کارهاي کثيف نکند. بابي با وجود اين که ‏طرز زندگي دور از عرفي دارد، اما سخت دل بسته دوست دخترش آماداست و تنها رويايش راه انداختن کلوب تازه اي ‏در منهتن است. اما پدر- معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي- و برادرش- سروان جوزف"جو" گروسينسکي- ‏که در خدمت نيروي پليس هستند، از وي مي خواهند تا خود را از اين دنيا بيرون بکشد. بابي مخالفت مي کند و در حمله ‏افراد برادرش به کلوب دستگير مي شود. جو خيلي زود بابي را آزاد مي کند، اما در بازگشت به خانه هدف گلوله ‏تبهکاران قرار مي گيرد. همه چيز عليه بابي است، و همين امر باعث مي شود تا سرانجام بابي طرفي اختيار کند. جو در ‏بيمارستان بستري است و بابي با کمک يکي از همکاران پدرش سعي مي کند تا ردي از پناهگاه قاچاقچيان مواد پيدا کند. ‏محل بسته بندي و توزيع مواد کشف مي شود، اما پليس ناچار مي شود واديم نژينسکي-‏‎ ‎خواهر زاده بوژايف و يکي از ‏خطرناک ترين تبهکاران روس- را پس از دستگيري رها کند. قاچاق چيان روس که خبرچين بودن بابي را دريافته اند، ‏سعي کنند تا او را از ميان بردارند. بابي که به خدمت نيروي پليس در آمده، شاهد کشته شدن پدرش توسط آنها مي شود. ‏اما وقايع هولناک بزرگ تري نيز در راه هستند....‏

چرا بايد ديد؟
جيمز گري متولد 1969 را با اولين فيلمش اودساي کوچک شناختيم. فيلمي که در 24 سالگي آن را کارگرداني کرده ‏بود، اما حاصل کارش فيلمي به غايت خوش ساخت و تيره درباره روابط ميان مافياي روس در آمريکا بود. اودساي ‏کوچک از سوي منتقدان تحسين شد و جايزه شير نقره اي جشنواره ونيز را ربود. همه منتظر بودند تا گري بلافاصله و ‏به پشتوانه اين توفيق دست به کار ساختن فيلم بعدي شود. اما زمان گذشت و درست زماني که همه جيمز گري را ‏فراموش کرده بودند با فيلم محوطه/ياردز [2000]‏‎ ‎بازگشت. ‏
گري در نيويورک[کوئينز] بزرگ شده و در مدرسه سينمايي دانشگاه جنوب کاليفرنيا درس خوانده است. تصميم داشت تا ‏نقاش شود، ولي در نوجواني با فيلم کاپولا آشنا شد و راه خود را عوض کرد. پدر و مادرش از مهاجران روس هستند و ‏هر سه فيلمي که ساخته در محيطي مي گدرند که او به خوبي مي شناسد. [ياردز را در محله اي ساخته که خود در آن ‏بزرگ شده است]. گري تاکنون دو بار براي فيلم هاي ياردز و شب متعلق به ماست نامزد دريافت نخل طلاي جشنواره ‏کن بوده است. او هم اکنون سرگرم کار روي فيلم بعدي خود به نام دو عاشق است که امسال به نمايش در خواهد آمد. ‏
شب از آن ماست که نام خود را از شعار پليس نيويورک در دهه 1980 گرفته[به عنوان قولي به مردم براي کنترل ‏کارهاي غير قانوني که در شب انجام مي گيرد، از جمله تجارت مواد مخدر]است، شايد در مقايسه با قول هاي شرقي ‏ديويد کراننبرگ خشونت زيادي از مافياي روس را به نمايش نمي گذارد. البته هدف گري همچون دو فيلم پيشين خود نيز ‏بيشتر نمايش تراژدي زندگي دو مرد در دو سوي قانون است که در اودساي کوچک از وراي رابطه دو برادر به بهترين ‏وجه روايت کرده بود. محوطه/ياردز نيز آن در رابطه ميان دو دوست تصوير مي کرد و اينک بار ديگر دو برادر که ‏ظاهراً در دو سوي قانون قرار دارند و يکي از آنها بايد وفاداري خود به خانواده اش و درستکاري اش را نيز اثبات کند. ‏خط قصه بعد از تماشاي از دست رفتگان اسکورسيزي که قصه اي مشابه داشت، اندکي تکراري به نظر مي رسد.‏
اما شب متعلق به ماست يک فيلم 21 ميليون دلاري با بازي هاي خوب، فيلمبرداري درخشان و پيرنگ هاي فرعي ‏جذاب-مانند رابطه واقعاً عاشقانه آمادا و بابي- و کار چيره دستانه گري با صدا و تصوير است که سبب مي شود تا فيلم ‏را به عنوان يک کار جنايي بسيار خوش ساخت تا انتها دنبال کنيد. فقط تنها نتيجه اي که شايد بگيريد اين است: نبرد ‏براي کنترل شب بيهوده است!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏

غير قابل انتشار/سانسور شده


Redacted

Magnolia Pictures' Redacted


نويسنده و کارگردان: برايان د پالما. مدير فيلمبرداري: جاناتان کليف. تدوين: بيل پنکاو. طراح صحنه: فيليپ بارکر. ‏بازيگران: پاتريک کارول[رنو فليک]، راب دويني[مک کوي]، ايزي دياز[آنخل سالازار]، مايک فيگه روا[گروهبان ‏جيم واسکز]، تاي جونز[سرگروهبان سوييت]، کل اونيل [گيب بليکس]، دانيل استوارت شرمن [بي. بي. راش]، پل ‏اوبراين[پدر بارتون]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا. نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن ‏تدوينگران صدا آمريکا، برنده جايزه شير نقره اي بهترين کارگرداني و جايزه فيلم بلند ديجيتالي و نامزد شير طلايي ‏جشنواره ونيز. ‏
يک جوخه از سربازان آمريکايي در نزديکي سامرا. آنخل سالازار به شکل تفنني از اعضاي جوخه فيلم مي گيرد. او ‏آرزو دارد تا پس از خروج از ارتش وارد دانشکده سينمايي کاليفرنياي جنوبي شود. از طريق فيلم هاي او با ديگر ‏اعضاي گروه آشنا مي شويم. سرگروهبان سوييت که به افرادش دستور مي دهد تا از معاشرت با بچه هاي عراقي ‏خودداري کنند، چون آنها چشم و گوش شورشي ها محسوب مي شوند. رنو فليک متعصب، بي. بي. راش چاق و چله و ‏مک کوي وکيل که مرتبا در حال خواندن رمان است. پس از حادثه اي در پست بازرسي که منجر به کشته شدن زني ‏عرب و باردار بر اثر تيراندازي دو نفر از سربازان آمريکايي مي شود، افراد محلي تصميم به انتقام مي گيرند. خشونت ‏بالا مي گيرد و دو سرباز نيز بقيه جوخه را وادار مي کنند تا دست به عمليات خصوص و انتقام جويانه اي بزنند. ‏سالازار نيز که دوربين را در کلاه خودش جاسازي کرده از تجاوز آنها به دختر پانزده ساله عراقي و سپس قتل او و ‏خانواده اش فيلم مي گيرد. ‏

چرا بايد ديد؟
برايان راسل د پالماي 68 ساله زاده نيوجرسي از فيلمسازاني است که با فيلم هاي مستقل شروع کرده و حالا از ‏کارگردان هاي مشهور آمريکا به شمار مي رود. از توفيق اوليه اش در 1973 با فيلم خواهران تا سانسور شده راه ‏زيادي پيموده، با فيلمنامه نويسان معتبري چون پل شرايدر، جان فريس و اليور استون کار کرده، يکي از بهترين اقتباس ‏ها را از داستان هاي استون کينگ[کري] کارگرداني کرده و فيلم پر فروشي چون تسخير ناپذيرها را از فيلمنامه ديويد ‏ممت ساخته است. ارادت غريبي به هيچکاک دارد، از ‏Split screen‏ بسيار استفاده مي کند و برداشت هاي بلندش به ‏عنوان نمونه در شيوه کارليتو در تاريخ سينما جايگاهي خاص دارند. اما خودش بارها گفته که "سينما هميشه دروغ مي ‏گويد، آن هم 24 دفعه در ثانيه". بنابراين ديدن فيلمي چون سانسور شده که قصد دارد نگاهي مستندگونه و از زواياي ‏مختلف به حادثه اي واحد را عرضه کند، در حکم نوعي نقيضه است. ‏
شايد همين ويژگي آن باعث شده تا تماشاگر آمريکايي دوستدار فيلم هاي د پالما به آن پشت کند. البته شکست تجاري فيلم ‏کم هزينه چون سانسور شده[تنها 5 ميليون دلار بودجه] نمي تواند لطمه اي به کارنامه استاد وارد کند که جوايزي هم ‏پشت قباله اش دارد. با اين وجود بايد اعتراف کنم که شخصاً ترجيه مي دهم يک مستند واقعي را تماشا کنم تا يک ‏مستندنمايي خسته کننده که بسياري آن را انتقاد آميز نيز خوانده اند. در حالي که د پالما چندان دل نگران عراقي ها ‏نيست. تنها ايده ممکن در نزد او و بسياري فيلمسازان ليبرال آمريکايي نيش زدن به دولت است که مانع پخش اخبار به ‏شکل سانسور نشده هستند. اين يعني اصرار بر اصلاح سيستم و بس! کاري که اليور استون سرآمد آن است. فيلم چندان ‏به عمق حوادث نمي رود. همه چيز چون گزارش هاي خبري يا فيلم هاي خانگي در سطح باقي مي ماند، در حالي که د ‏پالما نيز از دستکاري در حقيقت[مخصوصاً عکس هاي پاياني فيلم] براي تاثير گذاري بيشتر روي گردان نيست. اين هم ‏يک دليل ديگر براي اثبات حرف خود او درباره دروغ گويي سينما و اين که حقيقت اولين تلفات هر جنگي است!‏
ژانر: جنايي، درام، جنگي.

 تصاویری از فیلم

ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو


The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford

Brad Pitt and Casey Affleck star in Warner Bros. Pictures' The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford


کارگردان: اندرو دومينيک. فيلمنامه: اندرو دومينيک بر اساس داستاني از ران هنسن. موسيقي: نيک کيو، وارن اليس. ‏مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: کرتيس کلايتون، ديلن تيچنور. طراح صحنه: پاتريشيا نوريس. بازيگران: براد ‏پيت[جسي جيمز]، مري لوئيز پارکر[زي جيمز]، بروکلين پرولکس[مري جيمز]، داستين بالينجر[تيم جيمز]، کيسي ‏افلک[رابرت فورد]، سام راکول[چارلي فورد]، سم شپرد[فرانک جيمز]، گرت ديلاهانت[اد ميلر]، پل اشنايدر[ديک ‏ليديل]. 160 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏The Assassination of Jesse James‏. نامزد جايزه بهترين ‏بازيگر نقش مکمل مرد/افلک از انجمن منتقدان رسانه ها. برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و نامزد جايزه بهترين ‏موسيقي و بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدين شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم انجمن ‏منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد گولدن بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/افلک، نامزد جايزه بهترين بازيگر/افلک و ‏بهترين فيلم سال از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن ملي منتقدان ‏آمريکا، برنده جايزره بهترين فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و نامزد بهترين طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري و بهترين موسيقي از مراسم ‏ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه بهترين بازيگر و ‏نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز. ‏
سال 1881. جسي جيمز 34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دليجان ها در حال کشيدن نقشه سرقتي ‏تازه و همزمان دور ماندن از تير رس جايزه بگيراني است که در صدد شکار اويند. همکار ثابت اش-برادر بزرگترش ‏فرانک او را ترک کرده تا زندگي آرامي براي خود دست و پا کند. جسي براي سرقت آخر نياز به افرادي تازه دارد، اما ‏نمي داند به چه کسي مي تواند اطمينان کند. تنها افراد در دسترس خلاف کاراني خرده پا به نام برادران فورد هستند، اما ‏اعتماد جيمز به رابرت فورد که خود را شيفته وي اعلام مي کند، به بهاي زندگي جسي جيمز تمام مي شود.‏

چرا بايد ديد؟
يک وسترن زيبا، قوي، حماسي و شاعرانه درباره سرنوشت تراژيک مردي که هنوز بسياري بر سر ياغي يا قهرمان ‏بودن وي اختلاف دارند. مردي که سرنوشتي همچون تراژدي هاي يوناني را زيست و از پشت توسط مردي که به او ‏اطمينان کرده بود، تير خورد. ‏
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يکي از بهترين نمونه ها براي بازيافت ژانري از دست رفته است، آن هم در ‏زمانه اي که به نظر مي آيد همه قصه ها ديگر گفته شده است. پس بايد قصه هاي کهن را با توسل به ابزار روزآمد ‏روايت کرد. اتفاقي که در دهه 1970 براي گونه وسترن افتاد و کساني چون رابرت آلتمن با مک کيب و خانم ميلر، ‏ترنس ماليک با روزهاي بهشت و دروازه بهشت، سام پکين پا با پت گرت و بيل د کيد، کلينت ايستوود با جوزي ولز ‏ياغي، جان ميليوس با جرميا جانسون و... کوشيدند تا خوني تازه در رگ هاي آن جاري کنند. ‏
سينماي آمريکا که هميشه از فقدان پيشينه تاريخي رنج برده، دستمايه لازم براي ساخت فيلم هاي تاريخي و حماسي- و ‏حتي در ابعاد بزرگ تر اسطوره سازي- را در ميان حوادث دويست سال پيش جست و جو کرده است. بديهي است در ‏سينماي کشوري که ژانر وسترن بومي ترين گونه آن محسوب مي شود، قهرماناني غير از مردان قانون و ياغيان وجود ‏ندارند. سينماي آمريکا اما به ياغيان هميشه بيشتر دلبستگي داشته و کوشيده تا چهره اي اسطوره اي از آنان ترسيم کند. ‏افرادي همچون بيلي د کيد قانون شکني که اصولاً شکل گيري اسطوره اش را مديون سينماست، يا بوفالوبيل که شهرت ‏سوئي در از ميان بردن سرخ پوست ها و بوفالوها دارد، بل استار تنها ياغي زن در جمع مردان و از همه مهم تر جسي ‏جيمز که جوانمرگ شد[پديده محبوب اسطوره سازان آمريکايي] و هنوز نزاع بر سر راهزن يا قهرمان بودنش ادامه ‏دارد. همه اين افراد و بسياري ديگر خيلي زود به سينما راه پيدا کردند. شايد بوفالو بيل و جسي جيمز خوش اقبال ترين ‏شان بودند. ويليام فردريک کودي مشهور به بوفالوبيل که خود وارد حرفه سرگرمي سازي شده بود، بعدها نقش خود را ‏در برابر دوربين بازي کرد. چند سال پس از او، تنها فرزند جسي جيمز نيز نقش پدر را در دو فيلم بازآفريني نمود و ‏اينک تعداد فيلم هايي که شخصيت جسي جيمز در آن به نوعي حضور داشته به رقم 71 رسيده است. ‏
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو آخرين آنهاست که بر اساس رمان ران هنسن ساخته شده و قصد دارد تا ‏زندگي خصوصي مشهورترين ياغي آمريکايي به تصوير بکشد. اما بيهوده است اگر بگويم که فيلم به همان اندازه که به ‏جسي جيمز تعلق دارد، متعلق به رابرت فورد نيز هست. داستان دو مرد؛ يکي ترسو که در حسرت افسانه شدن مي ‏سوزد و ديگري که افسانه است، اما مي داند اينها را به قيمت چهره خشونت بارش و خوني که دستانش را سرخ کرده، ‏به دست آورده است. فيلم نمايشگر تلاقي راه اين دو مرد است. نمي خواهم بر قضاوت شما قبل از ديدن فيلم تاثير گذاشته ‏باشم، اما راهي که رابرت فورد ترسو براي به دست آوردن شهرت انتخاب کرد چيز تازه اي نبود. اتفاقي که بعدها در ‏حق خودش تکرار شد تا مردي ديگر لقب"قاتل مردي که جسي جيمز را کشت" به دست آورد!‏
اندرو دومينيک متولد 1967 ولينگتون، نيوزيلند است. اما از دو سالگي در استراليا زندگي کرده و در سال 1988 از ‏مدرسه سينمايي سوينبورن شهر ملبورن فارغ التحصيل شده است. اولين فيلمش قصاب را در سال 2000 بر اساس ‏زندگي مارک براندون تبهکار بدنام استراليايي ساخت که براي او بازيگر اول فيلمش-اريک بانا- شهرتي قابل توجه به ‏ارمغان آورد. ترور جسي جيمز پس از 7 سال وقفه، دومين فيلم او محسوب مي شود. فيلمبرداري ترور جسي جيمز در ‏سال 2005 تمام شد، اما تدوينش دو سال طول کشيد. و زماني به نمايش در آمد که دومينيک سرگرم کار روي سومين ‏فيلمش است. ‏
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يک وسترن 30 ميليون دلاري است که سه نام بزرگ در تهيه آن سهم داشته ‏اند[براد پيت، ريدلي اسکات و توني اسکات]. فيلمي که از نظر سبک تصويري بسيار شبيه به آثار ترنس ماليک از کار ‏در آمده و مي تواند سرآغازي تازه براي ژانر وسترن باشد. پس غفلت از تماشاي آن امري نابخشودني است!‏
ژانر: زندگي نامه، جنايي، درام، وسترن.

 تصاویری از فیلم

يتيم خانه


Orfanato, El

Picturehouse's The Orphanage

کارگردان: خوآن آنتونيو بايونا. فيلمنامه: سرگيو سانچز. موسيقي: فرناندو ولازکز. مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا. ‏تدوين: النا روئيز. طراح صحنه: جوزف روزل. بازيگران: بلن روئه دا[لورا]، فرناندو کايو[کارلوس]، روگر ‏پرنسيپ[سيمون]، ميبل ريورا[پيلار]، مونته سرا کارولا[بنينا]، آندرس گرتروديکس[انريکه]، ادگار ويوار[بالابان]، ‏اسکار کاساس[توماس]، جورجينا آولاندا[ريتا]، کارلا گورديلو آليسيا[مارتين]، آلخاندرو کامپوس[ويکتور]، کارمن ‏لوپز[آليسيا]، اسکار لارا[گيلرمو]، جرالدين چاپلين[آئورورا]. 110 و 100 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، اسپانيا. نام ‏ديگر: ‏The Orphanage‏. برنده جوايز بهترين بازيگر زن/بلن روئه دا، بهترني طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري، ‏بهترين فيلم، بهترين تدوين، بهترين کارگردان تازه کار، بهترين صدا برداري و نامزد موسيقي و بهترين فيلمنامه از ‏مراسم سينمايي بارسلونا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدين رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جوايز بهترين فيلم، بهترين بازيگر زن، بهترين بازيگر مرد/روگر ‏پرنسيپ، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/جرالدين چاپلين از مراسم گويا، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه هئت داوران از جشنواره سن پائولو.‏
لورا پس از خريد يتيم خانه اي که کودکي اش را انجا گذرانده بود، تصميم مي گيرد تا در آنجا ساکن شده و پس از ‏بازسازي بار ديگر پناهگاه کودکان بي سرپرست بنمايد. در اولين روزهاي ورود به يتيم خانه و در گردشي ساحلي، لورا ‏متوجه مي شود که پسرش سيمون دوستي خيالي براي خود يافته است. اين واقعه کم کم راه را براي نگراني لورا باز مي ‏کند، چون وقايعي غير قابل توضيح در آنجا شروع به رخ دادن مي کند. تا اينکه در روز جشن پايان بازسازي، سيمون ‏گم شده و در جستجو براي يافتن وي پاي لورا نيز مي شکند. پس از ناکامي پليس در يافتن ردي از پسر گمشده، لورا ‏گروهي پير‎ ‎روانشناس متخصص تحقيق در امور فوق طبيعي را به يتيم خانه دعوت مي کند. هدف وي يافتن ردي از ‏فرزند گمشده و علت بروز اين حوادث است. پيرروانشناس ها با کمک مديومي به نام آئورورا شروع به کار مي کنند، ‏اما قدم اصلي را بايد خود لورا بردارد. کاري که چندان راحت نيست....‏

چرا بايد ديد؟
خوآن آنتونيو بايونا متولد 1975 بارسلونا، کاتالونياي اسپانيا نام آشنايي نيست. او با ساختن فيلم کوتاه ‏‎ ‎باعث افتخار من ‏است و کسب دو جايزه از جشنواره هاي بارسلونا و تولوز آغاز کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه ديگر به کارگرداني ‏فيلم هاي ويديويي، تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي روي آورد. اسپانيايي ها او را به خاطر کليپ هايي که براي گروه ‏موسيقي ‏‎ OBK‎، ‏Fangoria، ‏Ella Baila Sola‏ ساخته مي شناسند. يتيم خانه اولين فيلم بلند سينمايي اوست که با ‏کمک و تهيه کنندگي گيلرمو دل تورو ساخته که در جشنواره فيلم هاي فانتزي استيگز 1993 با هم آشنا شدند. کسي که ‏در طول دو دهه پيش ثابت کرده که يکي از بهترين روايان قصه هاي راز و خيال است. هزارتوي پان به عنوان کامل ‏ترين اثر وي تا امروز مويد اين نظر است و اين که او مي کوشد تا کساني را که قدرت گذاشتن پا جاي پاي وي دارند را ‏حمايت کنند. نوعي پدرخواندگي که نتيجه آن کسب نمايندگي رسمي اسپانيا توسط يتيم خانه براي حضور در ميان ‏نامزدهاي اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است. ‏
يتيم خانه بر خلاف هزارتوي پان که قصه اي پريوار داشت، يک داستان اشباح است. خانه اي نفرين شده و گذشته اي ‏مرموز که منجر به نابودي پسر بچه مي شود. تا اينجا يتيم خانه مي تواند يک فيلم معمولي در اين ژانر به نظر برسد، اما ‏تاثير دل تورو و سبک وي در اينجا رخ مي نماياند. بازيگران اين درام هراس انگيز راهي در سکانس پاياني فيلم ‏همچون سکانس انتهايي هزارتوي پان راهي يکسان را انتخاب مي کنند: پناه بردن به سرزمين خيال/مرگ...‏
خوشبختانه کارگردان يتيم خانه به سبک و سياق فيلم هاي گونه ترسناک حمامي از خون براي تماشاگر تدارک نديده، اما ‏در رازآميز بودن دست کمي از ديگران[آلخاندرو آمنبار] ندارد. هزارتوي پان يک آليس در سرزمين عجايب بالغ بود، ‏اما نمي توانم بگويم که يتيم خانه يک پيتر پان بزرگسالان است. با اين وجود ديدني است!‏
ژانر: درام، ترسناک، راز آميز، مهيج.

 تصاویری از فیلم

خيلي بد


Superbad

Jonah Hill and Michael Cera star in Columbia Pictures' Superbad


کارگردان: گرگ موتولا. فيلمنامه: ست روگن، اوان گولدبرگ. موسيقي: لايل ورکمن. مدير فيلمبرداري: راس تي. ‏الزبروک. تدوين: ويليام کر. طراح صحنه: کري سال. اسپلمن. بازيگران: جونا هيل[ست]، مايکل سرا[اوان]، کريستوفر ‏مينتز پلس[فوگل]، بيل هدر[سرکار اسليتر]، ست روگن[سرکار مايکلز]، مارتا مک ايزاک[بکا]، اما استونز[جولز]، ‏آويووا[نيکولا]، جو لو تروگيلو[فرانسيس]، کوين کوريگان[مارک]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد ‏بهترين فيلم کمدي و بهترين بازيگر جوان از مراسم منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر خوش آتيه/مايکل سرا ‏از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني از مراسم انتخاب نوجوانان. ‏
ست و اوان دوستاني صميمي هستند که آخرين هفته هاي دوران تحصيل در مدرسه راهنمايي را مي گذراند. ان دو قرار ‏است با آغاز دوره دبيرستان در جاهايي مختلف ادامه تحصيل داده و از هم جدا شوند. بنابر اين بهتر فرصت براي ‏خوشگذراني، يعني جشن فارغ التحصيلي را نبايد از دست بدهند. اما مشکل اينجاست که اين دو موجود در ميان همگنان ‏خود به بازنده هايي بي دست و پا مشهورند و هيچ کس مايل به دعوت آنها به اين مهماني نيست. تا اين ‏که ست در کلاس آشپزي با دختري زيبا آشنا شده و با قبول تهيه مشروب الکلي براي مهماني موفق به ثبت نام خود در ‏ليست مدعوين مي شود. اما مشکل اينجاست که او نوجواني زير 21 سال است و از اين رو قادر به خريد مشروب الکلي ‏نيست. اين دو نفر به همراه دوست اجق وجق شان فوگل هر راهي را براي خريد مشروب امتحان مي کنند، که فرجام آن ‏شبي به ياد ماندني براي اين سه دوست است....‏

چرا بايد ديد؟
بگذاريد حرفي را که بايد در آخر اين مطلب بزنم، همين الان اعتراف کنم. خيلي بد بر خلاف نامش فيلم خيلي بدي ‏نيست! و بر عکس فيلم بامزه و خنده داري است که مي تواند لحظات خوشي را برايتان به ارمغان بياورد. شخصاً از ‏برخي ديالوگ هاي تند و تيز و حتي بي ادبانه اش قهقهه زدم. ‏
خيلي بد يک کمدي نوجوان پسند 20 ميليون دلاري با شرکت بازيگراني اغلب زير 18 سال است که تا لحظه 121 ‏ميليون دلار بازگشت مالي داشته، اين يعني مرغ تخم طلا! و همه کاره آن کسي نيست جز گرگ موتولا متولد 1964 که ‏با اولين فيلم بلندش ‏The Daytrippers‏ به شهرت و موفقيتي عظيم دست يافت. اما بدون شک عامل اصلي توفيق خيلي ‏بد فيلمنامه نويسان آن هستند که بنا به گفته خودشان از 13 سالگي شروع به نوشتن آن کرده اند و نام خود را نيز به ‏شخصيت هاي اصلي آن بخشيده اند. فيلم سرشار از عناصر اتوبيوگرافيک است و مي تواند به عنوان برشي از زندگي ‏نسل جوان اوايل قرن تازه است که تمامي دانسته هاي جنسي خود را از سايت هاي پورنوگرافيک اينترنتي به دست ‏آورده بود.يعني نسلي که شخصيت هاي شيريني آمريکايي نمونه هاي سبک آن بودند. البته شخصيت هاي خيلي بد بيشتر ‏وامدار فيلم هاي دهه هفتادي بالغ تر اين نوع مانند ديوارنوشته هاي آمريکايي و ‏Animal House‏ يا ‏Dazed and ‎Confused‏ ابتداي دهه 1990هستند. شايد بد دهن تر باشند، فاقد اخلاق و حتي فکر و ذکرشان سکس باشد، اما سنگيني ‏و دغدغه هاي دوران بلوغ دست کم به اندازه برادرهاي بزرگ ترشان بر دوش شان سنگيني مي کند. ‏
اگر کمي بتوانيد جلوي خنده خود را بگيريد، خيلي بد به عنوان تلنگري به عقده هاي جنسي مردانه[مانند خود قضيب ‏انگاري] مي تواند بيشتر از آنچه فکر مي کنيد، جدي باشد. بازيگران اصلي فيلم واقعاً درخشان هستند. مخصوصاً سبک ‏کمدي عصبي جونا هيل سخت يادآور کارهاي مرحوم جان بلوشي و ويل فرل يا جل بلک در سبک ‏Frat Pack‏ است. ‏اما بسياري از لحظات قهقهه برانگيز فيلم متعلق به کريستوفر مينتز پلس است. براي گذراندن دو ساعت خنده و هيجان ‏واقعي از شما دعوت مي کنم فرصتي براي تماشاي داستان دو بازنده که در حسرت خلوت کردن با دخترها مي سوزند و ‏مي سازند، فراهم کنيد!‏
ژانر: کمدي.

 تصاویری از فیلم

خاطرات پرستار بچه


The Nanny Diaries

Scarlett Johansson stars in The Weinstein Company's The Nanny Diaries


کارگردان: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني. فيلمنامه: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني بر اساس رماني ‏از اما مک لافلين و نيکول کراوس. موسيقي: مارکو سوزو. مدير فيلمبرداري: تري استيسي. تدوين: رارت پولچيني. ‏طراح صحنه: مارک ريکر. بازيگران: اسکارلت جوهانسون[آني براداک]، لورا ليني[خانم ايکس]، آليسيا کيز[لاينت]، ‏کريس اوانز[هوارد هوتي]، دانا مورفي[جودي براداک]، نيکلاس ريس ارت[گرير]، جوديت رابرتز[ميليسنت]، پل ‏جياماتي[آقاي ايکس]، ناتان کوردري[کالوين]، جان هنري کاکس[دين]، مايک رد[ديود]. 105 دقيقه. محصول 2007 ‏آمريکا. ‏
آني که در نيوجرسي زندگي مي کند، پس از فارغ التحصيل شدن براي يافتن شغل به نيويورک مي رود. شغلي که ‏نصيب اش مي شود مراقبت از کودک يک خانواده مرفه منهتني است. او به زودي با سختي هاي کار و زندگي در ميان ‏طبقه مرفه اين شهر آشنا مي شود. اما زماني که عشق به سراغش مي رود، شرايط بيش از اندازه سخت و در هم ريخته ‏مي شود....‏

چرا بايد ديد؟
شاري اسپرينگر برمن[متولد 1964 نيويورک] و رابرت پولينچي[متولد 1964 نيويورک] زن و شوهر نويسنده، ‏کارگردان، تدوينگري هستند که فيلمسازي را به شکل مشترک با فيلم ‏Off the Menu: The Last Days of ‎Chasen's‏ در سال 1997 اغاز کردند و تاکنون شش فيلم ديگر اعم از داستاني و مستند به کارنامه خود افزوده اند. ‏موفق ترين کار اين زوج فيلم ‏American Splendor‏ با شرکت پل جياماتي است که نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و ‏دريافت 28 جايزه معتبر بين المللي را برايشان به دنبال داشته است. ‏
خاطرات پرستار بچه ثمره آخرين همکاري آنهاست که بر اساس تجارب نويسندگان رمان[اما مک لافلين و نيکول ‏کراوس] از دوراني که پرستار بچه بوده اند، شکل گرفته و نکات جالبي در اين زمينه با خود دارد. فيلم با سکانسي گيرا ‏و طنزآلود آغاز شده و بعد به شکلي موشکافانه به روابط ميان افراد مرفه جامعه و اختلافات طبقاتي مي پردازد. محبوب ‏ترين و شايد عامل اصلي موفقيت فيلم بازيگر ستاره اش اسکارلت جوهانسون است که تا اين لحظه بيش از 25 ميليون ‏دلار براي توليد کنندگان فيلم به دست آورده است. اما نبايد از روايت روان سازندگان فيلم غافل شد که در کنار نقد ‏اجتماعي از خلق هيجان نيز چشم پوشي نکرده اند. اگر به دنبال فيلمي جدي تر هستيد، از تماشاي اين محصول نه چندان ‏واقعگرايانه و روز آمد خودداري کنيد. ولي اگر از کمدي هاي عاشقانه سبک خوش تان مي آيد، خاطرات پرستار بچه ‏همه چيز براي شما دارد و نمونه اي کامل از ژانر خويش است. از دست ندهيد!‏
ژانر:
درام، عاشقانه، کمدي.

 تصاویری از فیلم

دقت، لذت


Se, jie (Lust, Caution)


کارگردان: آنگ لي. فيلمنامه: جيمز شيموش، هويي-لينگ وانگ بر اساس داستاني از ايلين چانگ. موسيقي: الکساندر ‏دسپليت. مدير فيلمبرداري: رودريگو پريتو. تدوين: تيم اسکوايرز. طراح صحنه: لاي پان. بازيگران: توني ليونگ[آقاي ‏يي]، وي تانگ[وونگ چيا چي]، جوآن چن[بانو يي]، لي-هوم وانگ[کوانگ يو مين]، چونگ هو تو[ووي پير]، چي-‏يينگ چو[لاي شو جين]، يينگ-هسين کائو[هوانگ لي]، يوئه-لي کو[هوانگ لي]. 157 و 148 دقيقه. محصول 2007 ‏آمريکا، چين، تايوان، هنگ کنگ. نام ديگر: ‏Lust, Caution‏. نامزد جايزه بهترين موسيقي و بهترين فيلم خارجي از ‏مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي، بهترين موسيقي، بازيگر خوش آتيه/وي تانگ از ‏مراسم انجمن منتقدان شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم گولدن گلاب، برنده جايزه بهترين بازيگر ‏مرد، بهترين بازيگر زن، بهترين کارگرداني، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه، بهترين موسيقي و بهترين چهر پردازي از ‏جشنواره گولدن هورس، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري، بهترين بازيگر زن و بهترين بازيگر مرد از مراسم روحيه ‏مستقل، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي و نامزد جايزه بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از مراسم ساتلايت، برنده ‏شير طلايي و جايزه بهترين فيلمبرداري ازجشنواره ونيز. ‏
در اثناي جنگ جهاني دوم نيروهاي ژاپني شانگهاي را به اشغال خود در آورده اند. وونگ چيا چي دانشجويي جوان و ‏زيبايي که مادرش را در حمله ژاپني ها از دست داده و پدرش نيز به انگلستان گريخته است، با دانشجويي به نام کوانگ ‏يو مين و گروه تئاتري آنها آشنا مي شود. کوانگ يو مين که فعال سياسي است، نقشه اي براي سوءقصد به جان يکي از ‏سياستمداران محلي که با اشغال گران همکاري مي کند، ريخته است. او براي اجراي نقشه اش از وونگ مي خواهد تا به ‏اين فرد نزديک شده و پس از اغواي وي، او را به قتل برساند. اين شخص کسي نيست جز آقاي يي، يکي از مهم ترين ‏سياست پيشگان شانگهاي که از روابط عاشقانه بعد از ازدواج چون بازي سرگرم کننده اي استقبال مي کند. اما عمليات ‏مانند نقشه طراحي شده پيش نمي رود...‏

چرا بايد ديد؟
آنگ لي فعلاً شناخته شده ترين و موفق ترين کارگردان آسيايي[متولد 1954 تايوان] هاليوود است. از 1992باPushing ‎Hands‏ شروع به فيلمسازي کرده و دقت، شهوت يازدهمين کار اوست. دو بار نامزد اسکار بوده و براي کوهستان ‏بروکبک موفق به دريافت اسکار بهترين کارگرداني شده، سه جايزه بافتا، دو خرس طلايي جشنواره برلين، دو جايزه ‏گولدن گلاب و دو شير طلايي ونيز به همراه ده ها جايزه معتبر ديگر در کارنامه اش دارد و نامزدي نخل طلاي کن را ‏نيز تجربه کرده است. دقت، شهوت بازگشت او به آسيا پس از چندين فيلم بزرگ و پر خرج هاليوودي است. جايي که ‏توانسته با 15 ميليون دلار فيلمي اندکي شخصي تر و مستقل تر بسازد. ‏
اگر کوهستان بروکبک درباره عشق ممنوع دو گاوچران در زمانه اي ناجور بود، اين بار آنگ لي به سراغ عشق ميان ‏دو مرد و يک زن در دوراني توفاني تر رفته است. جنگ جهاني دوم که در اثناي آن همه چيز به راه رفتن چون طناب ‏مي ماند و دنياي احساسات نيز از گزند اين فضا بي نصيب نمانده و جنايت، تبديل به تنها راه اثبات عشق دو نفر به ‏يکديگر شده بود. فيلم در قالب يک فلاش بک روايت مي شود و سرانجام در پايان جنگ جهاني دوم خاتمه مي يابد. نيمه ‏اول فيلم هر چند به دقت ساخته شده، اما ريتم کندتري نسبت به نيمه دوم دارد. اتفاقي که مي تواند تماشاگر را بي تاب و ‏از تماشاي فيلم منصرف کند. اما بازي دو هنرپيشه نقش اول فيلم که يکي را از فيلم هاي وونگ کار واي مي شناسيم و ‏ديگري دختري تازه کار است، مي تواند خلاهاي بسياري را پر کند. دقت، شهوت همچون کارهاي پيشين لي درباره ‏عشقي غير ممکن است، با اين وجود اگر تحمل ديدن فيلمي دو ساعت و نيمه را داريد، يقيناً در برابر صبر و تحملي که ‏به خرج داده ايد، پاداشي بيش از تصورتان در انتظار شماست!‏
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج، جنگي. ‏
ژانر:
درام.

 تصاویری از فیلم

 

|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 

در دل طبيعت وحشي


Into the Wild

Paramount Vantage's Into the Wild

کارگردان: شون پن. فيلمنامه: شون پن بر اساس کتاب جان کراکائر. موسيقي: مايکل بروک، کاکي کينگ، ادي ودر. ‏مدير فيلمبرداري: اريک گوتيه. تدوين: جي کسيدي. طراح صحنه: درک آر. هيل. بازيگران: اميلي هيرش[کريستوفر ‏مک کندلس]، مارشيا گي هاردن[بيلي مک کندلس]، ويليام هارت[والت مک کندلس]، جنا مالون[کارين مک کندلس]، ‏برايان دايرکر[ريني]، کاترين کينر[جن برز]، وينس ون[وين وستربرگ]، کريستين استوارت[تريسي]، هال ‏هالبروک[رون فرانز]. 140 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين تدوين و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد/هال هالبروک، نامزد جايزه بهترين تدوين ا انجمن تدوينگران سينماي آمريکا، نامزد 7 جايزه اط مراسم ‏انجمن منتقدان رسانه سينما، نامزد جوايز بهترين فيلم-بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن ‏منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين ترکيب صدا از انجمن صدابرداران سينماي آمريکا، نامزد جايزه بهترين ‏طراحي لباس از مراسم اتحاديه طراحان لباس، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي سينماي ‏آمريکا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين آواز/‏‎ Guaranteed‎‏ و نامزد جايزه بهترين موسيقي، برنده جايزه بهترين فيلم و ‏نامزد بهترين بازيگري/هيرش از جشنواره گاتام، نامزد جايزه گرمي بهترين آواز نوشته شده براي فيلم، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر/هيرش از جشنواره ميل ولي، برنده جايزه بهترين بازيگر/هيرش از انجمن ملي منتقدان آمريکا، برنده ‏جايزه بهترين کارگرداني و ستاره در حال طلوع/هيرش از جشنواره پالم اسپرينگز، برنده جايزه هيئت داوران جشنواره ‏رم، نامزد جايزه بهترين آواز/‏‎ Rise‎‏ از مراسم ساتلايت، نامزد 4 جايزه از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه ‏تماشاگران جشنواره سن پائولو، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم اتحاديه نويسندگان آمريکا. ‏
کريستوفر مک کندلس دانشجوي جوان و ورزشکار دانشگاه اموري، پس از فارغ‎ ‎التحصيل شدن در سال 1992 زندگي ‏‏عادي خود را رها کرده و بعد از بخشيدن‎ ‎تمامي پس انداز 24 هزار دلاري خود، پاي پياده به سوي آلاسکا راه مي افتد‎ ‎‏تا در دل طبيعت وحشي زندگي کند. او در طول راه با شخصيت هاي مختلفي‎ ‎برخورد مي کند که زندگي او را تغيير مي ‏‏دهد‎....‎

چرا بايد ديد؟
شون جاستين پن متولد 1960 سانتا مونيکا امروزه نه فقط به عنوان بچه بد هاليوود يا بازيگري با زندگي شخصي ‏جنجالي و يک فعال سياسي محبوب، بلکه به عنوان يک کارگردان نيز شهرتي به سزا کسب کرده است. اولين فيلمش ‏دونده سرخپوست حکم دست گرمي و دورخيز براي ساخت فيم هاي بعدي را داشت. نگهبان چهار راه به منتقدانش ثابت ‏کرد که مي تواند از پس قصه گويي و پرداخت درام هاي معاصر برآيد، اما اقتباس اش از کتاب قول فريدريش دورنمات ‏او را به مقام کارگرداني خوش قريحه ارتقاء داد و تثبيت کرد. پس از حضور در پروژه اپيزوديک 11 سپتامبر و شش ‏سال پس از فيلم قول، اين بار با فيلمي به شدت متفاوت با آثار پيشين خود بازگشته است. در دل طبيعت وحشي سفر اديسه ‏وار پسر جواني است که خود را در طبيعت گم مي کند تا بتواند به شناخت خود و جهان برسد. نوعي سفر اشراقي که ‏خود پن آن را تشويق جوانان براي دست برداشتن از عافيت زندگي مرفه شهري مي داند. او چنين سفرهايي را لازمه ‏خودشناسي و نوعي طي طريق مي داند، اما اين حرف ها به اين معني نيست که چون مک کندلس جوان خود را به خطر ‏انداخته و سرانجام در اثر گرسنگي ريق رحمت را سر بکشيد. چون بهايي که مک کندلس جوان براي کشف و لمس ‏زيبايي و طبيعت ناشناخته و حقيقت پرداخت، بسيار گزاف بود. ‏
مردي که مي خواست نوعي جک لندن دهه هفتادي باشد و با عبور از دشت هاي سرمازده و سفيد از برف آلاسکا زيبايي ‏هاي طبيعت را ببيند، فلسفه رها بودن و زندگي را تجربه کند و آرام بگيرد. پن در ترسيم روحيه ناآرام و زندگي ‏خانوادگي نه چندان شاد مک کندلس ها بسيار زيرکانه عمل مي کند و از کريستوفر جوان يک قديس نمي سازد. اتفاقي ‏که هر کارگردان کم تجربه اي مي توانست گرفتار آن شود. با اين حال در پايان فيلم يقيناً خيلي ها وسوسه خواهند شد تا ‏کوله بارشان را بسته و قدم در دل طبيعت بگذارند. چون بشر ناگزير از درک و پناه بردن به دامان آن است:‏
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
کريستوفر مک کندلسي که پن ترسيم مي کند کودکي بيش نيست، نوع نگاه او به جهان و زندگي هم کودکانه است. ساده و ‏بي آلايش و به همين خاطر است که آرامش را در دل مادر زمين مي جويد. او با انتخاب نام غريب الکساندر سوپر ‏ترمپ[الکساندر ابر ولگرد] سادگي کودکانه خود را به نمايش مي گذارد، اما در پايان همچون عارفي بالغ به مرحله فنا ‏رسيده و در ميان دشت هاي برف پوش آلاسکا جان مي سپارد. ‏
شون پن فيلم را بر اساس کتاب پرفروش کراکائر با استفاده از 15 ميليون دلار بودجه ساخته و نمايش آن در آمريکا ‏چيزي حدود 17 ميليون درآمد به دنبال داشته است. نقطه قوت فيلم بازي اميل هيرش تازه کار و حاشيه صوتي درخشان ‏فيلم است که آوازهاي به ياد ماندني آن را زينت داده اند. ‏
ژانر: ماجرا، زندگي نامه، درام.

 تصاویری از فیلم

روياي کاساندرا


Cassandra's Dream

Ewan McGregor and Colin Farrell star in The Weinstein Company's Cassandra's Dream


نويسنده و کارگردان: وودي آلن. موسيقي: فيليپ گلس. مدير فيلمبرداري: ويلموش زيگموند. تدوين: آليسا لپسلتر. طراح ‏صحنه: ماريا ديورکوويچ. بازيگران: اوان مک گرگور[ايان بلين]، کالين فارل[تري بلين]، هيلي آتول[آنجلا استارک]، ‏سالي هاوکينز[کيت]، تام ويلکينسون[عمو هاوارد]، جان بنفيلد[آقاي بلين]، کلر هيگينز[خانم بلين]، فيل ديويس[مارتين ‏برنز]، جيم کارتر[مدير گاراژ]، ديويد هوروويچ[پدر آنجلا]، کيت فاولر[مادر آنجلا]، تام فيشر[نايجل]. 108 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا، انگلستان. ‏
ايان و تري، دو برادر لندني که از نظر مالي در مضيقه و دربدر به دنبال يافتن راهي براي پيدا کردن پول هستند. هر دو ‏دوست دخترهايي دارند که مخارجي نگهداري از آنان مسلتزم پول است. ايان براي ورود به صنعت هتلداري و رفتن به ‏لس آنجلس به همراه دوست دختر بازيگرش نيازمند پول است، اما نياز تري به پول حالتي ضروري تري دارد چون مبلغ ‏هنگفتي در قمار باخته است. همزمان سر و کله عموي ثروتمندشان هاوارد پيدا مي شود و مي پذيرد به آنها کمک کند. ‏اما عمو هاوارد نيز به سهم خود مشکلاتي دارد و نياز مند کمک برادرزاده هاي جوان خود...‏
ايان و تري بايد شخصي را که قرار است در دادگاه عليه عمو هاوارد شهادت دهند، از سر راه بردارند. چون در غير ‏اين صورت عمو هاوارد امکان دارد تا پايان عمر به زندان برود. و در نتيجه برادرزاده هايش نيز از کمک هاي مادي ‏او بي نصيب بمانند. اين کار چندان ساده نيست، اما ايان و تري که گريزراه ديگري ندارند سرانجام به قتل يک انسان تن ‏مي دهند. اما مدتي بعد در حالي که به نظر مي رسد همه چيز رو به راه شده، تري دچار هراس و کابوس مي شود. تنها ‏راه به پيشنهاد عمو هاوارد، برداشتن وي از سر راه توسط ايان است....‏

چرا بايد ديد؟‏‎
آخرين فيلم آلن مانند فيلم پيشين وي يک کار اروپايي است و بسيار به دور از کمدي هاي هميشگي يا فيلم هاي جدي اش ‏که اداهاي فلسفي در مي آوردند. و شوربختانه ناموفق از فيلم قبلي که به نظر مي رسيد سرآغاز تازه اي براي يک ‏دوران کاري جديد باشد. يک درام جنايي اخلاق گرا و قدري که در پايان آن هر دو برادر به سزاي جنايتي که انجام داده ‏اند، مي رسند و بس!‏
چهل و سومين فيلم وودي آلن 73 ساله که با صرف 13 ميليون دلار و با حضور بازيگراني مشهور توليد شده و حق ‏خود را کسب کمتر از 1 ميليون دلار در اکران آمريکا به دست آورده است. مشکل اينجاست که تماشاگر امروزي در ‏پس اين‎ ‎قصه تراژيک بداعت يا هيجاني که لازمه چنين فيلم هايي است را نمي يابد. از طرف ديگر بسياري از ‏تماشاگران هرگز با فيلم هاي جدي آلن کنار نيامده اند و کمدي هاي سبک او را بيشتر ترجيح مي دهند. چيزي در حد ‏استند آپ کمدي هاي امروزي که آمريکايي جماعت کشته و مرده آن است. روياي کاساندرا سومين فيلمي است که آلن در ‏لندن ساخته، اما نه سرزندگي خبر داغ را دارد و نه قدرت درام جنايي امتياز نهايي و چيزي که نصيب بيننده مي شود ‏يک فيلم جنايي عبوس، کم تحرک با ديالوگ هاي به سرعت فراموش شدني است. تنها امتياز فيلم بازي ويلکينسون ‏است[به خصوص در صحنه پارک که از ايان و تري کمک مي خواهد] اما اين تک مضراب ها نمي تواند روياي ‏کاساندرا[نام قايق تفريحي ايانه و آلن را از غرق شدن نجات دهد! ‏
هرگز دوستدار پر و پا قرص وودي آلن نبوده ام، اما گمان مي کنم تحمل يک تراژدي وودي آلني فقط براي من سخت ‏نيست. پس وودي؛ لطفاً به خانه ات برگرد و باز هم کمدي بساز و دوستدارانت را از نگراني نجات بده! ممکنه؟
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

 تصاویری از فیلم

فهرست آرزوها


The Bucket List

Jack Nicholson and Morgan Freeman star in Warner Bros. Pictures' The Bucket List


کارگردان: راب راينر. فيلمنامه: جاستين زيکهم. موسيقي: مارک شيمن. مدير فيلمبرداري: جان شوارتزمن. تدوين: ‏رابرت ليتون. طراح صحنه: بيل برژسکي. بازيگران: جک نيکلسون[ادوار کول]، مورگان فريمن[کارتر چمبرز]، ‏شوت هيز[تامس]، بورلي تاد[ويرجينيا چمبرز]، آلفونسو فريمن[راجر]، روويتا کينگ[آنجليکا]، راب مارو[دکتر ‏هالينز]. 97 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن تدوينگران صداي ‏آمريکا. ‏‎ ‎
ادوارد کول ميليونر و کارتر چمبرز کارگر مکانيک هيچ نکته مشترکي با هم ندارد جز بيماري علاج ناپذيري که ‏گرفتارش شده اند و مجبور مي شوند اتاقي در بيمارستان را با هم تقسيم کننند. کول که از حضور کارتر در اتاق ‏ناراضي است، کم کم به بودن وي عادت مي کند. اما بعد از آزمايش هاي متعددي که روي هر دوي آنها انجام مي شود، ‏کول و کارتر متوجه مي شوند که مدت زيادي براي استفاده از نعمت هاي زندگي در اختيار ندارند. از اين رو پس از ‏تنظيم ليستي از کارهايي که هميشه دل شان مي خواسته آنها را انجام دهند، از بيمارستان فرار مي کنند. اين سفر مشترک ‏در هوا و زمين باعث مي شود که به همديگر انس گرفته و يکديگر را تسلي دهند، اما مهم تر از دوستي به وجود آمده ‏ميان اين دو مرد درک لذت زندگي توسط آنهاست...‏

چرا بايد ديد؟
راب راينر فيلمساز خوش ذوقي است. متولد 1947 برانکس که تهيه کنندگي، فيلمنامه نويسي و کارگرداني فيلم هايي به ‏ياد ماندني چون چند آدم خوب، ميزري، وقتي هري با سالي ملاقات کرد را مديون او هستيم. به همين خاطر ديدن فيلمي ‏متوسط و بهتر بگويم خيلي دور از اندازه هاي او براي من باور نکردني است. فهرست آرزوها هر چند دو بازيگر قدر ‏دارد که نقش هايي اين چنين در کارنامه خود کم ندارند و به راحتي قابل پذيرش و همدلي هستند. شايد به خاطر حضور ‏آنهاست که فهرست آرزوهاي 45 ميليون دلاري هم موفق شده تا 67 ميليون دلار در گيشه آمريکا به دست آورد. اما فيلم ‏غير از چند ديالوگ نه چندان درخشان چه نشاني از سينماي راب راينر دارد؟
علت را بايد در فيلمنامه آن جست و جو کرد که جناب زيکهم ادعا دارد آن را فقط در طول دو هفته نوشته است و جاي ‏تعجب هم ندارد. چون دقيقاً از روي فيلم آلماني خوب در بهشت را زدن دزديده شده و متاسفانه نتوانسته به درصدي از ‏وقار و زيبايي آن دست يابد. البته آمريکايي کردن ايده اصلي نيز يکي از موارد اتهامي فيلمنامه نويس و کارگران است ‏که از واقع گرايي به شدت دور است. کايل اسميت منتقد نيويورک پست در يک جمله تکليف فيلم را روشن کرده است، ‏بنابر اين با وي همکلام مي شوم: فيلم ساختن درباره مرگ راحت است و كمدي دشوار. اما كمدي‌هايي كه درباره مرگ ‏هستند از همه دشوارترند!‏
ژانر: ماجرا، کمدي، درام.

 تصاویری از فیلم

کلاورفيلد


Cloverfield

Paramount Pictures' Cloverfield


کارگردان: مت ريوز. فيلمنامه: درو گودارد. مدير فيلمبرداري: مايکل بونويلين. تدوين: کوين استيت. طراح صحنه: ‏مارتين وايست. بازيگران: ليزي کاپلان[مارلنا]، جسيکا لوکاس[ليلي]، تي. جي. ميلر[هاد]، مايکل اشتال-ديويد[راب ‏هاوکينز]، مايک وگل[جيسن هاوکينز]، اودت يوستمن[بث مک اينتاير]، مارگوت فارلي[جن]، تئو روسي[آنتونيو]، ‏برايان کلاگمن[چارلي]، کوين يو[کلارک]، ليزا لاپيرا[هيدر]. 85 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Monstrous‏. ‏
پنج دختر و پسر نيويورکي در شب جشن تولد يکي از دوستان شان شاهد حمله هيولايي عظيم الجثه و ناشناخته به شهر ‏خود مي شوند. يکي از آنان با استفاده از دوربين ميني دي وي خود حوادث قبل و هنگام بروز فاجعه را ضبط کرده و ‏اين نوار بعدها تبديل به يکي از اسناد وزارت دفاع ايالات متحده شده است. ما نيز با مشاهده اين نوار شاهد شادي ها، ‏هراس ها، تلاش آنان براي نجات يکي از دوستان خود، روابط عاشقانه ميان دو نفر از آنها و سرانجام از ميان رفتن شان ‏مي شويم...‏

چرا بايد ديد؟‏‎
پروژه جادوگر بلر يادتان هست؟ چند نوجوان دوربين به دست که هنگام جست و جو در جنگل از بين مي روند و ‏تماشاي نوارهاي باقيمانده از آنان وقايع هولناکي را که بر سرشان آمده، فاش مي کند. ‏
کلاورفيلد پس از نزديک به يک دهه همان ايده را با تغيير ژانر از ترسناک به فاجعه و صرف بودجه اي عظيم [30 ‏ميليون دلار]به سبک جري بروکهايمر به نمايش مي گذارد. البته ايده هاي کم مقداري چون استفاده جوانک دوربين به ‏دست از نواري کهنه که باعث مي شود به شکلي گذرا شاهد لحظات خوشي شخصيت ها در گذشته باشيم، نيز وجود ‏دارد. و باز هم خرابي به مقياس عظيم از جمله کنده شدن سر مجسمه آزادي و تعبيرهاي فرامتني پس از 11 سپتامبر که ‏به زور بر تن اين ايده قديمي و به نوعي گودزيلا يا آرماگدون بازيافت شده پوشانيده شده است. تعجب آورتر از همه ‏فروش 70 ميليون دلاري آن است که سبب شده تا منتقدان زبان به ملامت نوجوانان فيلم نشناس باز کنند[شخصاً مقدمه ‏‏18 دقيقه اي فيلم را که قرار است صرف معرفي شخصيت ها و رسيدن به لحظات فاجعه شود، کسالت آور يافتم].‏
متيو جورج ريوز متولد 1966 راکويل سنتر نويسنده، تهيه کننده و کارگردان معروفي نيست. تنها نکته مثبت کارنامه ‏وي همکاري در نگارش فيلمنامه ياردز و تهيه کنندگي آن است. اولين بار که روي صندلي کارگرداني نشست حدود 12 ‏سال قبل بود که حاصل آن فيلم ناموفق ‏The Pallbearer‏ بود و ترجيح داد تا با ساختن قسمت هايي از سريال هاي ‏مختلف تلويزيوني خود را سرگرم کند. کلاورفيلد دومين فيلم او در مقام کارگرداني است و با فروشي که از صدقه سر ‏تماشاگران جوياي تفريح ارزان و بي نياز از تفکر به چنگ آورده، بايد منتظر همکاري آتي او با جري بروکهايمر باشيم. ‏شايد هم کلاورفيلد 2!!! کسي چه مي داند؟‏
ژانر: اکشن، راز آميز، علمي تخيلي، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏  ‏چشم


The Eye

Lionsgate Films' The Eye


کارگردان: ديويد مورو، زاوير پالود. فيلمنامه: سباستين گونيه رز بر اساس فيلمنامه جو جو يئوت-چون هي، اوکسيد و ‏دني پنگ. موسيقي: مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: جف جور. تدوين: پاتريک لوسيه. طراح صحنه: جيمز اچ. ‏اسپنسر. بازيگران: جسيکا آلبا[سيدني ولز]، آلساندرو نيوولا[دکتر پل فاکنر]، پارکر پوزي[هين ولز]، راده ‏سربدژيا[سايمون مک کولاگ]، فرناندو رومرو[آنا کريستينا مارتينز]، ريچل تيکوتين[رزا مارتينز]، اوبا بابتونده[دکتر ‏هاسکينز]. 97 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏
سيدني ويولنيستي جوان و با استعداد که از کودکي نابينا شده، شانس آنها را مي يابد تا پس از عمل پيوند چشم براي اولين ‏بار دنياي اطراف خود را ببيند. در آغاز همه چيز محو و شبح گونه است، اما دکترها به او قول مي دهند به زودي قدرت ‏بينايي يک فرد عادي را به دست خواهد آورد. ولي سيدني که تاکنون به حس شنوايي خود متکي بوده، ابتدا شروع به ‏شنيدن صداهايي هراس آور و سپس ديدن اشباحي خوف انگيز در اطراف خود مي کند. به نظر مي رسد که سيدني به ‏شکلي ناخواسته قادر به ديدن اشباح شده و همين امر سبب ترس روزافزون وي مي شود. ديدن اشباح در مجتمع ‏مسکوني و کابوس هاي مکرر باعث مي شود تا سيدني همه اين حوادث را ناشي از پيوند چشم ارزيابي کرده وبه جست ‏و جوي صاحب قبلي چشم ها برآيد. سيدني به همراه دکترش راهي مکزيک مي شود. در آنجا با رزا مارتينز-‏‎ ‎مادر آنا ‏کريستيناي متوفي- روبرو شده و درمي يابد که دختر متوفي به جادوگر بودن شهرت داشته است. دليل اين امر اطلاع آنا ‏کريستينا از حوادثي مرگبار پيش از وقوع شان بوده است. سيدني پس از رويارويي با شبح آنا کريستينا به سوي آمريکا ‏به راه مي افتد. اما با رسيدن به گذرگاه مرزي مي فهمد که کابوس هايي که تاکنون ديده در حال تحقق يافتن است و بايد ‏براي نجات مردم بيگناهي که در خطر مرگ قرار دارند، بايد کاري بکند. کاري که بار ديگر به قيمت از دست دادن ‏چشم هايش تمام خواهد شد...‏

چرا بايد ديد؟
بازسازي فيلم ترسناک اينک کلاسيک برادران پنگ که گويا براي افزودن شباهت بيشتر توسط دو نفر کارگرداني شده ‏است. آقايان ديويد مورو و زاوير پالود که يکي از يکي ناشناس ترند و جست و جو در منابع مکتوب و دنياي مجازي نيز ‏چيز زيادي در اختيارمان نمي گذارد. تنها ردپاي موجود فيلم ترسناک ديگران/آنان[2006] است که در حد و اندازه ‏سينماي فرانسه اثري قابل اعتنا و ديدني بود و همين!‏
چشم به عنوان دست گرمي و ابراز وجود حضرات در هاليوود فيلم بدي نيست و در هفته اول نمايش خود 12 ميليون ‏دلاري هم به جيب تهيه کننده اش سرازير کرده است. تنها نقطه ضعف فيلم سعي در آمريکايي کردن هر چه بيشتر ‏داستان است که سبب شده تا همذات پنداري با شخصيت ها اندکي دشوار شود[سکانس پاياني فيلم: انفجار نفتکشي عظيم و ‏در نتيجه کوري مجدد سيدني که براي نجات مردم بيگناه خود را به خطر افکنده، نمونه بارز آن است].‏
پذيرش جسيکا آلبا نيز در نقش دختري کور شايد ابتدا سخت به نظر بيايد، اما باور کنيد از انتخاب اول تهيه کننده-رنه ‏زلوگر- بسيار پذيرفتني تر است و تمامي تلاش خود را براي بازي درست انجام مي دهد. استعداد به هدر رفته فيلم پارکر ‏پوزي است که از سينماي هال هارتلي به ميان يک فيلم تجاري صرف پرتاب شده است.‏
چشم به عنوان يک بازسازي کاري متوسط است، مخصوصاً براي کساني که نسخه اصلي و واقعاً هراس انگيز آن را ‏ديده باشند. هرچند فيلمنامه نسخه فعلي بسيار کوشيده تا جوهره فيلم اصلي را حفظ کند، اما ميان وفاداري و خوش ساخت ‏بودن فاصله بسيار است. بعد از ديدن نسخه اصلي تماشاگر دوست داشت چشم به روي دنيا ببندد و با گوش خود ‏پيرامونش را بشنود، اما نسخه فرانسويان مهاجر از روي دست برادران آسيايي قادر به القاي چنين حالتي نيست و تنها ‏تاثير آن ايجاد حالت راضي به رضاي خدا نزد افراد معلول باشد تا با نقص جسمي خود ساخته و -گور باباي علم و ‏پيشرفت دانش پزشکي- دست به ترکيب خلقت خود نزنند!!! اميدوارم شما جزو اين تماشاگران نباشيد!!!‏
ژانر: درام، ترسناک، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏ ‏هشيار‎


Awake

The Weinstein Company's Awake


نويسنده و کارگردان: جابي هارولد. موسيقي: ساموئل سيم. مدير فيلمبرداري: راسل کارپنتر. تدوين: کريگ مک کي. ‏طراح صحنه: دينا گولدمن. بازيگران: هيدن کريستنسن[کلايتن برسفورد جونيور]، جسيکا آلبا[سام لاک وود]، ترنس ‏هاوارد[دکتر جک هارپر]، لنا اولين[ليليث برسفورد]، کريستوفر مکدانلد[دکتر لري لوپين]، سام روباردز[کلايتن ‏برسفورد]، آرليس هاوارد[دکتر جاناتان تير]، فيشر استيونس[دکتر پوتنام]، جورجينا چاپمن[پني کارور]. 84 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا. ‏
کلايتن برسفورد جونيور با وجود ثروتي که از پدر به وي رسيده، خوشبخت نيست. او بنا به توصيه دوستش دکتر جک ‏هارپر بايد هر چه زودتر تحت عمل جراحي قلب باز قرار گرفته و عمل پيوند قلب روي او صورت بگيرد. ولي اين کار ‏چندان هم راحت نيست، چون گروه خون کلايتن ‏O‏ منفي است و يافتن اهدا کننده مناسب مشکل است. کلايتن که از شش ‏ماه پيش با منشي اش سام لاک وود رابطه عاشقانه اي به هم زده، تصميم به ازدواج با او دارد. اما از ترس مادر ‏مقتدرش نمي تواند آن را به زبان بياورد. ولي سرانجام به توصيه دکتر هارپر و اصرار سام در برابر مادر ايستاده و پس ‏از ترک خانه با سام ازدواج مي کند. سحرگاهان با صداي پيجر که خبر از يافته شدن قلبي مناسب براي انجام عمل مي ‏دهد، زوج تازه ازدواج کرده به بيمارستان مي روند. در آنجا کلايتن با مادرش روبرو مي شود که از او مي خواهد تا ‏اجازه دهد دکتر معتمدش جاناتان تير مشهور وي را عمل کند. اما کلايتن که به دوستش دکتر هارپر اعتقاد دارد، اين ‏پيشنهاد را رد مي کند. عمل جراحي آغاز مي شود، اما کلايتن پس از تزريق داروي بيهوشي دچار حالتي نادر مي شود ‏که قادر به شنيدن و دريافت تمامي وقايع پيرامون خويش است. حالتي که از ميان 700 مورد عمل جراحي در سال فقط ‏‏1 نفر گرفتار آن مي شود و اين اتفاق تمام زندگي و آينده کلايتن را تغيير خواهد داد... ‏

چرا بايد ديد؟
جابي هارولد را نمي شناسم. شنيده ام که بريتانيايي است و هشيار اولين فيلمش محسوب مي شود. تنها سابقه اي که از ‏وي در منابع مکتوب به چشم مي خورد، دستيار کارگرداني فيلم کوتاه ‏Bacon Wagon‏[2001] است که دسترسي به ‏آن نيز دشوار است. از طرف ديگر ديدن نام جسيکا آلبا و هيدن کريستنسن در ميان نامزدهاي تمشک طلايي[اسکار ‏بدترين ها] در کنار نقدهاي منفي نوشته بر فيلم کافي است تا دچار پيش فرض هايي شده و با ديدي منفي به سراغ فيلم ‏برويد. يعني کاري که من کردم و نتيجه عکس گرفتم. ‏
بله، باور کنيد که اگر بخواهيد اسير اين پيشداوري ها شويد، در حق اين فيلم جفا کرده ايد. چون جابي هارولد قصه اي را ‏که خود نوشته با پيچ و خم ها و با تعليق هاي درست روايت مي کند. قصه اي که در آغاز به نظر مي رسد چيزي در حد ‏فيلم هاي هندي يا فارسي و عشق دختر فقير و پسر اين بار خيلي پولدار است، خيلي زود با افزودن پيرنگ هايي قابل ‏قبول تماشاگر را دچار هيجاني واقعي مي کند. هر چند پيرنگ اصلي در نوشته هاي ابتداي فيلم به شکلي مستندگونه در ‏اختيار تماشاگر قرار مي گيرد، اما همه چيز به آرامي شکل يک دسيسه از پيش طراحي شده را به خود گرفته و با تحول ‏هاي به جاي شخصيتي-مانند ليليث مادر کلايتن يا دکتر هارپر- تماشاگر را با حفظ عنصر غافلگيري و تعليق با خود ‏همراه مي کند. ‏
بر خلاف داوران مراسم تمشک طلايي هم گمان مي کنم شيمي ميان آلبا و کريستنسن جور است [قرار بود اين نقش ها ‏توسط جرد لتو و کيت بازورث ايفا شود]، بنابر اين اگر خوش داريد يک فيلم با پيرنگي بديع[هر چند کوچک، با 9 ‏ميليون دلار بودجه که موفق شده تا 14 ميليون در گيشه به دست آورد]، ساختاري حساب شده براي يک کار اول در ‏گونه تريلر روانشناختي و به اندازه کافي مهيج را ببينيد، هشيار بهترين انتخاب است. هر چند بسياري را دچار هراس از ‏اتاق عمل خواهد کرد! ‏
ژانر: درام، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏مولير


Molière

Sony Pictures Classics' Moliere


کارگردان: لوران تيرار. فيلمنامه: لوران تيرار، گره گوار وينرون. موسيقي: فردريک تالگوران. مدير فيلمبرداري: ژيل ‏آنري. تدوين: والري دسين. طراح صحنه: فرانسوا دوپرتوا. بازيگران: رومن دوريس[ژان باتيست پوکلن]، فابريس ‏لوچيني[آقاي ژوردان]، لورا مورانته[الميره ژوردان]، ادوار بير[دورانت]، لودوينه سنيه[سليمينه]، فاني والت[هنريت ‏ژوردان]، ملاني دوس سانتيس[لويزون ژوردان کودک]، گيليان پتروفسکي[توما]، سوفي شارلوت هوسون[مادلن بژار]، ‏آري الماله[معلم رقص]، اريک برگر[معلم نقاشي]. 120 دقيقه. محصول 2007 فرانسه. نامزد جوايز سزار بهترين ‏طراحي لباس-بهترين طراحي صحنه-بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/فابريس لوچيني و بهترني فيلمنامه اصيل، برنده ‏جايزه تماشاگران و سنت ژرژ بهترين بازيگر/لوچيني و نامزد جايزه سنت ژرژ طلا از جشنواره مسکو. ‏
سال 1658، ژان باتيست پوکلن نمايشنامه نويس و بازيگر فرانسوي معروف به مولير پس از 13 سال به سفر به همراه ‏گروه نمايشي اش به پاريس بازمي گردد تا در تماشاخانه اي که پادشاه در اختيارش گذاشته، نمايشي بزرگ براي وي ‏اجرا کند. مولير که به عنوان يک کمدي نويس شهرت يافته، اين بار آرزو دارد تا در گونه تراژدي نمايشي نوشته و اجرا ‏کند، اما پادشاه و اطرافيانش فقط انتظار ديدن نمايشي تازه و کميک از او دارند. در کشاکش تصميم گيري براي نوشتن ‏نمايش تازه، نامه اي از بانويي محترم به دست وي مي رسد. نويسنده از او خواسته تا قبل از مرگ به ديدارش برود. اين ‏زن کسي نيست جز الميره ژوردان که مولير 13 سال پيش مجبور به ترک وي شده است. در آن زمان مولير نمايشگري ‏نه چندان موفق و مقروض بود. اما پس از زنداني شدن توسط يکي از طلبکاران، فرشته نجات در قالب پيشکار آقاي ‏ژوردان ثروتمند به سراغ وي آمده و در ازاي کمک به اجراي يک نمايش وي را مي رهاند. مولير بعد از رسيدن به ‏خانه مجلل ژوردان درمي يابد که اين ثروتمند تازه به دوران رسيده با وجود داشتن دختري دم بخت و همسري زيبا، دل ‏در گروي مارکيز جواني به نام سليمينه بسته و قصد دارد تا به وسيله اجراي نمايشي تک نفره در برابر وي دلش را به ‏چنگ آورد. اين کار بايد بسيار مخفيانه انجام شود، از اين موليردر لباس کشيش و تحت نام جعلي تارتوف به اهالي خانه ‏معرفي مي شود. اما اين کشيش قلابي سخت گير به زودي خود را اسير عشق بانوي خانه مي يابد... ‏

چرا بايد ديد؟
‎ ‎لوران تيرار فيلمنامه نويس و کارگردان فرانسوي در دانشگاه نيويورک درس خوانده و از ستايش گران اسپيلبرگ است. ‏کارش را با بررسي فيلمنامه در وارنر آغاز کرده و سپس با کار در مجله استوديو روزنامه نگاري را نيز به کارنامه ‏خود افزوده است. پس از شش سال کار در اين ماهنامه و مصاحبه با سينماگران مختلف که در کتابي تحت عنوان "دوره ‏دکترا براي فيلمسازان: درس هاي خصوصي از مشهورترين کارگردان هاي دنيا" منتشر و با استقبال گسترده اي روبرو ‏شد. از 1997 کار در مطبوعات را رها و شروع به فيلمنامه نويسي کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه در 1999 و ‏‏2000 اولين فيلم بلندش را به نام داستان زندگي ام نوشت و در سال 2004 آن را به فيلم برگرداند. در سال 2005 ‏فيلمنامه چگونه ازدواج کنيد و مجرد بمانيد را براي آلن شابات نوشت که با موفقيت کم نظيري روبرو شد. مولير دومين ‏فيلم بلند اوست که يکي از عظيم ترين و گران ترين محصولات تاريخ سينماي فرانسه تا امروز محسوب مي شود. يک ‏فيلم ملي و زندگي نامه مشهورترين کمدي نويس قرن هجدهم فرانسه در ترکيب با برداشتي آزاد از دو اثر وي به نام ‏تارتوف و ‏Le Bourgeois gentilhomme‏ که با دست و دلبازي هر چه تمام تر و صرف 16 ميليون يورو ساخته شده ‏است. ‏
اما مولير تنها يک داستان عاشقانه پر ماجرا و خوش ساخت نيست. مولير فيلمي در ستايش از هنر بازيگري و ژانر ‏کمدي است. ژانري که هنوز هم در نظر بسياري به هنگام مقايسه با تراژدي و درام در مکاني پايين تر قرار مي گيرد. ‏چيزي که مولير نيز با گفتن "تئاتر واقعي يعني تراژدي" بر آن صحه مي گذارد. اما بعدها با تشويق الميره ژوردان راه ‏هايي براي ارتقاي منزلت اين ژانر ابداع مي کند. ‏
فيلم مولير نيز به خوبي قادر است اشتباه بودن اين نظريه را اثبات کرده و ژان باتيست پوکلن را همسنگ ويليام شکسپير ‏اعلام کند. تنها کافي است به صحنه آموزش ژوردان توسط مولير-جايي که در نقش اسب هاي متفاوت بازي مي کند- ‏نگاه کنيد، تا عمق احترام فرانسوي ها را به هنر بازيگري دريابيد[در زبان فرانسه کمدين به معني بازيگر است]. ‏انتخاب بازيگران و چهره پردازي آنها در کنار فيلمبرداري و طراحي صحنه فخيم فيلم از نقاط قوت اثر است. شباهت ‏ظاهري رومن دوريس با مولير و بازي حيرت انگيز لوچيني در نقش ژوردان ساده لوح و هميشه بازنده تکان دهنده ‏است. شايد از تاثير انتقاد اجتماعي نمايش هاي مولير که در فيلم حکم پس زمينه را يافته اند، در گذر ساليان کاسته شده ‏باشد. اما تا زماني که آدمي بر روي کره زمين وجود دارد و مناسبات طبقاتي و خصلت هاي بشري چون حرص و آز ‏زنده اند، نمايشنامه هاي مولير و اين فيلم زنده خواهند ماند. دوستداران مولير دلايل کافي و متقن براي تماشاي فيلم تيرار ‏دارند، اما کساني که هنوز با اين هنرمند فرانسوي آشنا نيستند نيز بايد در تماشاي اين فيلم شتاب کنند!‏
ژانر: کمدي.‏

 تصاویری از فیلم

رامبو


Rambo

Sylvester Stallone stars in Lionsgate Films' Rambo


کارگردان: سيلوستر استالونه. فيلمنامه: آرت مونتراستللي، سيلوستر استالونه بر اساس شخصيت خلق شده توسط ديويد ‏مورل. موسيقي: برايان تايلر. مدير فيلمبرداري: گلن مک فرسون. تدوين: شون آلبرتسون. طراح صحنه: فرانکو-‏جياکومو کاربونه. بازيگران: سيلوستر استالونه[جان رمبو]، جولي بنز[سارا ميلر]، پل شولزه[برنت]، ماتيو ‏مارسدن[بچه محصل]، گراهام مک تاويش[لويس]، تيم کانگ[ان-جو]، ري کالگوس[دياز]، جک لا بوتز[ريس]، ‏موانگ موانگ خين[تينت]، کن هاوارد[آرتور مارش]، . 91 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏John ‎Rambo، ‏Rambo 4‎، ‏Rambo 4: John Rambo، ‏Rambo IV، ‏Rambo IV: End of Peace، ‏Rambo IV: ‎Holy War، ‏Rambo IV: In the Serpent's Eye، ‏Rambo IV: Pearl of the، ‏Cobra، ‏Rambo: First ‎Blood Part IV ‎، ‏Rambo: To Hell and Back‏.‏
جان رمبو، کهنه سرباز جنگ ويتنام زندگي ساده اي را در يک روستاي مرزي تايلند با گرفتن مار و فروش آنها سپري ‏مي کند. اما از راه رسيدن گروهي از مسيونرهاي مسيحي که داواطلبانه عازم برمه هستند تا به روستائيان کره اي ‏بازمانده از نسل کشي گسترده کمک کنند، همه چيز را بر هم مي ريزد. آنان از رمبو مي خواهند تا وظيفه رساندن و ‏راهنمايي شان را بر عهده بگيرد. هشدارهاي رمبو مبني بر خطرناک بودن منطقه سودي نمي بخشد و سرانجام بر اثر ‏اصرار اعضاي گروه مي پذيرد تا به آنها کمک کند. ولي در طول راه با گشتي ها روبرو مي شوند و رمبو براي نجات ‏جان ميسيونرها و مخصوصاً سارا مجبور به کشتن همه گشتي ها مي شود. با رسيدن به محل اعضاي گروه به طرف ‏دهکده هاي برمه حرکت مي کنند و رمبو نيز به خانه خود برمي گردد. ولي مدتي بعد کشيشي نزد وي آمده و از ‏سرنوشت اعضاي گروه که اسير سرگردي ساديست به نام تينت شده اند، ابراز نگراني مي کند. او از رمبو مي خواهد تا ‏گروهي مزدور را به محل پياده کردن ميسيون مذهبي برساند تا اعضاي گروه را نجات دهند. اما با رسيدن به محل رمبو ‏که از کم تجربگي مزدورها و خودخواهي رئيس شان باخبر شده، تصميم مي گيرد به آنها کمک کند. ‏

چرا بايد ديد؟
سيلوستر گاردنيتزيو استالونه متولد 1946 نيويورک با بازي در نقش هاي کوچک فيلم هاي درجه 2 در ابتداي دهه ‏‏1970 وارد سينما شد. اولين دستمزدي که براي بازي گرفت بيشتر از 200 دلار نبود، اما 6 سال بعد نوشتن فيلمنامه ‏راکي و بازي در نقش اول آن باعث شد تا يک شبه ره ساله را پيموده و شهرتي جهاني نصيب اش شود. اين شهرت با ‏خود دستمزدهاي کلان را نيز به همراه آورد و اينک استالونه از گران قيمت ترين بازيگران هاليوود[براي بازي در‏‎ D-‎Tox‏ 20 ميلون دلار دريافت کرد] به شمار مي رود. استالونه با وجود فقر دانش آکادميک، از هوش سرشاري ‏برخوردار است که در کنار قابليت هاي فيزيکي اش او را تبديل به نماد دوراني از تاريخ معاصر آمريکا کرده. بازي در ‏ادامه هاي راکي و سپس در نيمه دهه 1980 حضور در 3 قسمت از ماجراهاي رمبو او را بدل به شمايل دوران ‏ريگانيسم کرد. او در اين نقش ها به مصاف روس ها و هر چه که نشاني از تهديد آمريکا داشت، رفت و سمبل ‏عملگرايي و عرق نظامي آمريکايي شد. استالونه در کنار آرنولد شوارتزنگر نمادي از دوره اي بود که عضله سالاران ‏بر سينماي حاکم بودند. اما کمتر کسي مي توانست قبول کند که استالونه دو دهه بعد، باز هم به سراغ شخصيت رمبو ‏رفته و بعد از پا کردن گرد و خاک قامتش او را به مصاف يک سرگرد خونخوار کره اي بفرستد و در پايان فيلم رستگار ‏و رها به خانه اش در آمريکا بازگرداند. اين يعني نقطه پايان اسطوره رمبو که پذيرفته بازنشسته شود، اما فيلم به مثابه ‏آخرين حرکت قهرمان با وجود صرف هزينه و نيروي انساني قابل توجه، فيلم قابلي نيست. ‏
رمبو نسخه بازيافت شده سه گانه پيشين است و مانند دو قسمت قبلي از نوشته ديويد مورل جز شخصيت اصلي اش هيچ ‏نشاني ندارد. تد کاچف هنگام برگرداندن کتاب مورل به فيلم با نگاهي انتقادي از تبديل جوانان آمريکايي به ماشين هاي ‏کشتار و ضايعاتي رواني وحشتناکي به آنها تحميل شده بود، سخن مي گفت. اما سازندگان دو قسمت بعدي که از فيلمنامه ‏استالونه بهره مند بودند، تنها به نمايش عمليات محيرالعقول وي و عضلات در هم پيچيده اش بسنده کردند. فيلم فعلي نيز ‏به همان راه مي رود و با استفاده از همان صحنه هاي کليشه اي مانند آهنگري جناب رمبو يا کابوس هايش از ويتنام ‏سعي در رستگاري وي و صحه گذاشتن بر رفتار خشونت بار وي دارد. او با ديگر جانوران درنده جنگل هاي تايلند ‏تفاوتي ندارد، رمبو به اندازه سرگرد تينت خشن است. اما هدف وي عاملين خشونت است [مثل رفتار آقاي جورج بوش ‏در مقابله بااعضاي القاعده!]. ‏
چهارمين قسمت رمبو يا تور نوستالژيک جناب استالونه با بودجه هنگفت 50 ميليون دلاري اميدهاي زيادي خلق کرده، ‏اما فروش يکي دو هفته اول نمايش آن[حدود 20 ميليون دلار] حاکي از غلط از کار در آمدن حساب هاي سازندگان آن ‏دارد. فيلم ظاهراً همه چيز دارد، از لوکيشن هاي قابل توجه، ريتم تند و هيجاني که در همه جاي فيلم تنيده شده، اما فاقد ‏داستاني تازه است. و از همه بدتر ديدن رمبوي پت و پهن شده اي که خيلي هم روي فرم نيست، هر چند ديدن تحرک ‏استالونه 62 ساله که با کمک بدل کارها به اين طرف و آن طرف مي جهد دل پيرمردها را آب خواهد کرد!‏
ژانر: اکشن، مهيج.

 تصاویری از فیلم

به من قول بده


Zavet / Promise Me This‏ 


کارگردان: امير کوستوريتسا. فيلمنامه: امير کوستوريتسا، رانکو بوژيچ بر اساس داستاني از راده مارکوويچ. موسيقي: ‏استريبور کوستوريتسا. مدير فيلمبرداري:ميلوراد گلوسيچا. تدوين: سوتوليچ ميکا ژاييچ. طراح صحنه: بيليانا بلادا، ‏رادووان مارکوويچ، رايا مارکوويچ. بازيگران: ئوروس ميلوانوويچ[سانه]، ماريا پترونيويچ[يسنا]، الکساندر ‏برچک[پدربزرگ زيووين مارکوويچ]، ميکي مانويلويچ[رئيس بايو]، ليليانا بلاگوويچ[بوسا]، ايوان ‏ماکسيموويچ[بازرس]، کوسانکا ديه کيچ[مادر يسنا]، استريبور کوستوريتسا[توپوز]، ولادان ميلويويچ[رونيو]. 137 و ‏‏126 دقيقه. محصول 2007 صربستان، فرانسه. نام ديگر: ‏Promets-moi، ‏Promise Me This‏. نامزد نخل طلاي ‏جشنواره کن. ‏
سانه، پسر نوجواني که در خارج از بلگراد به همراه پدربزرگش زندگي مي کند، مامور مي شود تا سه وصيت وي را ‏قبل از مرگش برآورده کند. او بايد به بلگراد رفته و پس از فروش تنها دارايي شان-يک گاو- سه چيز تهيه کند. يک ‏شمايل مذهبي، يک يادگاري از شهر و مهم تر از همه پيدا کردن يک عروس... چون پدربزرگ بيم دارد که پس از مرگ ‏وي، سانه تنها بماند. سانه راهي شهر مي شود، اما برخورد تصادفي اش با رئيس بايو-از تبهکاران مشهور شهر که ‏روسپي خانه اي بزرگ را اداره مي کند- سبب بروز حوادثي شده و او را ناچار به کمک خواستن از پسران تنها دوست ‏متوفي پدربزرگش مي کند. دو پسر پوست کلفتي که قرار است در شغل جديد بايو-احداث دو برج ساختماني عظيم- به ‏وي کمک کنند. سانه از اين دو مي خواهد تا در نجات دادن يسناي زيبا- که سانه در اولين ديدار عاشق اش شده- از ‏چنگ بايو به وي کمک کنند. همزمان در روستا نيز جنگ ميان پدربزرگ و بازرس اداره آموزش و پرورش بر سر به ‏دست آوردن بوسا، خانم معلم خوشگل روستا ادامه دارد و هر کدام با توسل به توانايي هاي خود در صدد برنده شدن ‏هستند...‏

چرا بايد ديد؟
امير کوستوريتسا پديده سينماي شرق اروپا و يوگسلاوي سابق است. متولد 1954 سارايه وو که در 1978 از دانشگاه ‏FAMU‏ پراگ فارغ التحصيل شده و همزمان با ساختن فيلم هاي کوتاه شروع به کارگرداني کرده است. پس از ساختن ‏تعدادي فيلم تلويزيوني در 1981 به همراه دوست و فيلمنامه نويس اش عبدالله سيدران اولين فيلم بلندش دالي بل را به ياد ‏مي آوري؟ را کارگرداني کرد که شير طلايي ونيز را ربود. از آن روز تاکنون کوستا فيلم هاي زيادي نوشته، ‏کارگرداني و يا بازي کرده و گاه در ساختن موسيقي آنها نقش داشته است. نمايش هر فيلم او هميشه توام با استقبال ‏هموطنانش، منتقدان و سينما دوستان سراسر جهان بوده است. به جرات مي شود گفت که کوستا سبکي تازه و منحصر به ‏فرد در روايت قصه هاي سرزمين اش ابداع کرده، چيزي شبيه رئاليسم جادويي که در ترکيب با کمدي منطقه بالکان ‏معجوني غريب را پديد آورده و هنوز هيچ کدام از مقلدانش به گرد پاي او نرسيده اند. کوستاريتسا تا امروز دو بار نخل ‏طلاي کن[در کنار جايزه بهترين کارگرداني و جايزه فيپرشي] را به دست آورده، خرس طلايي برلين را براي روياي ‏آريزونا تصاحب کرده، سه بار نامزد سزار بوده و چندين جايزه اصلي جشنواره ونيز را دريافت کرده است. در يک ‏کلام پر افتخارترين فيلمساز اروپاي شرقي و بوسني/هرزه گوين است.‏
آخرين فيلمش به من قول بده نيز فقط يک کمدي پيکارسک که خنده بر لب هاي تماشاگر بنشاند، نيست. کوستا در اين فيلم ‏وقايع سورئاليستي پس از فروپاشي يوگسلاوي و ظهور طبقه جديد تکنوکرات ها را به سخره مي گيرد. کساني امثال ‏بايو که هنوز از تجارت سکس دست برنداشته و در صدد پيوستن به طبقه بورژوازي جديد هستند. اما به نظر مي رسد ‏که پس از دو دهه و اندي انبان ايده هاي کوستا ته کشيده و اين آخري نيز به نوعي بازيافت تم هاي چند اثر پيشين است. ‏اتفاقي که داوران کن نيز متوجه آن شده اند و در يک ژست حمايتي تنها به نامزدي نخل طلا قناعت کرده اند. با اين حال ‏فيلم همچون تمامي کمدي هاي اسلپ استيک کوستوريتسا واجد شور و هيجاني است که شما را وادار مي کند تا پايان فيلم ‏با آن همراه شويد. بازي هاي همگي خوب است و ميکي مانويلوويچ در فاصله کوتاهي پس از درخشش در نقش يک ‏پانداز در ايرينا پالم بار ديگر در نقشي ظاهراً مشابه توانايي هاي خود را به نمايش مي گذارد. البته اين بار وجوه کميک ‏نقش بيشتر و بارزتر است، از تمايل انحراف آميزش به حيوانات مانند بوقلمون گرفته تا سبيل هايي دو رنگي که خود ‏مايه خنده هستند. ‏
کوستوريتيسا اين بار نيز ستايش از زن ها و عشق را فراموش نکرده و از زبان شخصيت هايش مي گويد که در دنيا به ‏اندازه کافي عشق وجود ندارد. چيزي که شخصيت هاي کارتوني او در هر مقطع سني نيز نياز به آن و فقدانش را حتي ‏در قالب تمناهاي جنسي به شدت احساس مي کنند. پس هم صدا با آخرين فيلم کوستا و شخصيت هاي فيلمش فرياد بزنيد: ‏جنگ نکنيد، عشق بورزيد! چون زندگي يک معجزه است. ‏
ژانر: درام.

مغول


Mongol

Picturehouse's Mongol

کارگردان: سرگئي بودروف. فيلمنامه: عارف عليف، سرگئي بودروف. موسيقي: توماش کاته لينن. مدير فيلمبرداري: ‏روگيه اشتوفرز، سرگئي تروفيموف. تدوين: والديس اسکارسدوتير، زاخ اشتينبرگ. طراح صحنه: داشي نامداکوف. ‏بازيگران: تادانوبو آسانو[تموچين]، هونگلي سون[جاموکا]، خولان چولون[بورته]، اودنيام اودسورن[تموچين جوان]، ‏آماربولد توينبايار[جاموکاي جوان]، بايارتستسگ اردنبات[بورته جوان]، آمادو مامادکوف[تارگوتاي]، با سن[اسوگي]، ‏بو رن[تايچار]. 120 دقيقه. محصول 2007 آلمان، قزاقستان، روسيه، مغولستان. نام ديگر: ‏Mongol‏. نامزد اسکار ‏بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه عقاب طلايي بهترين طراحي لباس/کارين لوهر و بهترين تدوين صدا/استفان کونکن ‏مراسم آکادمي روسيه. ‏
تموجين فرزند يکي از خان هاي مغول، پس از نامزد کردن دخترکي به نام بورته شاهد قتل پدرش اسوگي و تاراج ثروت ‏وي مي شود. تموچين که به اسارت تارگوتاي در آمده، چند سال بعد موفق به فرار مي شود و تصميم مي گيرد تا با ‏دشمنان خود جنگيده و مقام خاني را به چنگ آورد. او که بورته را نيز فراموش نکرده، به سراغ وي مي رود. پس از ‏بازگشت به همراه بورته، بار ديگر دشمنان بر او تاخته و اين بار بورته را نيز از چنگ وي خارج مي کنند.‏‎ ‎تموچين ‏ناچار به سراغ تنها دوستش جاموکا مي رود تا با کمک وي بورته را نجات دهد. جاموکاي و افرادش به تموچين در ‏رهانيدن بورته از دست مرکيت ها کمک مي کنند. اما رفتار سخاوتمندانه تموچين در تقسيم غنايم با افراد، سبب مي شود ‏تا آنها جاموکاي را رها و با تموچين همراه شوند. مدتي بعد تموچين بار ديگر اسير و زنداني مي شود. اين بار بورته که ‏توسط راهبي پير از محل وي آگاه شده، براي رهانيدن وي عازم مي شود.‏‎ ‎تموچين با کمک بورته از زندان مي گريزد، ‏و اين بار تنها نقشه اي که در سر دارد متحد کردن قوم مغول و دستيابي به کشورهاي بسيار است...‏

چرا بايد ديد؟
فيلم با ضرب المثلي مغولي آغاز مي شود: هرگز از يک توله متنفر نباش، چون ممکن است بچه يک ببر باشد. ‏
جان کلام سازندگان مغول يا آخرين نسخه سينماي زندگي نامه چنگيزخان نيز گويا همين ضرب المثل بوده و تصميم به ‏ساخت فيلم حماسي و باشکوه از زندگي اين مرد داشته اند. فراموش نکنيم که طولاني قصه درباره اين شخصيت ‏خونخوار تاريخي نيز در دوره استيلاي استالين توسط واسيلي يان روسي نوشته شده - چنگيزخان[1939]، باتو[1941] ‏و به سوي آخرين دريا[1954]- که قرار بوده همچون چنگيزخان دنيا را فتح کند. بي شباهت هم نبودند چون هر دو بر ‏اساس ياساي خويش هر کاري را فقط با مرگ پاداش مي دادند!‏
از دو نسخه سينمايي زندگي نامه چنگيز[تا جايي که من به ياد دارم] با شرکت جان وين!!! و عمر شريف!! مي گذرم که ‏هر دو جزو بدترين فيلم هاي سازندگانشان هستند. متاسفانه فيلم 1998 ساي فو و ليسي ماي-محصول چين و مغولستان، ‏برنده 8 جايزه معتبر- را هم نديده ام. تنها فيلم نزديک به واقعيت، سريالي دهه هشتادي بود که از تلويزيون ايران هم به ‏نمايش در آمد و مانند همين يکي مي خواست چنگيزخان را به چنگيزجان تبديل کند. خان زاده بخت برگشته اي که پدر و ‏محبوب را از دست داده و براي باز پس گرفتن همسر و سروري پدر تصمي به جنگيدن مي گيرد. سرنوشتي پر از ‏نامردي و خيانت و بدبختي که مي تواند با کمک حس همذات پنداري از اين شخصيت، خونخواري نازنين و محق بسازد. ‏تنها تفاوت مجموعه قبلي و فيلم فعلي در ابعاد آنهاست. مغول با سرمايه اي 20 ميليون دلاري ساخته شده و قرار است ‏اولين بخش از يک سه گانه باشد. فيلمي که از سوي قزاقستان[چرا مغولستان نه ؟!] به آکادمي ارائه شده و هر چند در از ‏شانس زيادي برخوار نيست، اما محصولي عطيم است که مي تواند براي سينماي آن کشور اعتبار به همراه آورد. ‏
بايد اعتراف کنم که چنگيزخان بر خلاف تصور ما که تاريخ کشورمان مملو از روايت هاي خونريزي مغولان است، از ‏سوي مردم بسياري کشورها و حتي مورخين شان يک فاتح و مردي بزرگ قلمداد مي شود. شخصيتي کاريزماتيک مانند ‏هيتلر که هنوز دوستداران بسيار دارد. بديهي است زندگي نامه او به عنوان قصه اي که به دفعات روايت نشده و هنوز ‏تازگي خود را حفظ کرده، مورد توجه فيلمسازان قرار گيرد. سرگئي بودروف در اولين بخش از تريلوژي خود تنها به ‏دوره جواني و آغاز شکل گيري امپراطوري مغول پرداخته است. فيلم در قزاقستان و چين فيلمبرداري شده و پر از ‏صحنه هاي چشمگير نبرد است و از تموچين قهرماني منصف و همسر نواز تصوير مي کند. او اولين مغولي است که به ‏خاطر يک زن جنگ مي کند. اگر مدتي است فيلمي حماسي و بزرگ نديده ايد، مغول همه چيز دارد. فراموش کنيد که ‏اين مرد بعدها موسس امپراطوري هزار ساله اي مي شود که نيمي از جهان را زير فرمان خود داشته و خون هاي ‏زيادي مي ريزد. مغول تاکنون در کشورهاي اندکي از جمله روسيه[نزديک به يک 8 ميليون دلار در آمد] به نمايش در ‏آمده، اما نامزدي اسکار بهترين فيلم خارجي راه را براي پخش جهاني آن باز خواهد کرد.‏
سرگئي ولاديميروويچ بودروف متولد 1948 خاباروفسک از فيلمسازان مشهور روسيه و دنياست که از ميانه دهه ‏‏1970 به کارگرداني اشتغال دارد. معروف ترين فيلم هاي او آزادي بهشت است[1989]، اسير قفقازي[1996]، ‏Running Free ‎‏[1999] و بوسه خرس[2002] است. ‏
ژانر: درام، تاريخي.

 تصاویری از فیلم

 ‏

ناقوس غواصي و پروانه


The Diving Bell and the Butterfly

Miramax Film's The Diving Bell and the Butterfly

کارگردان: جولين شنابل. فيلمنامه: رونالد هاروود بر اساس داستاني از ژان دومينيک بائوبي. موسيقي: پل کانته لون. ‏مدير فيلمبرداري: يانوش کامينسکي. تدوين: ژوليت ولفلينگ. طراح صحنه: مايکل اريک، لوران اوت. بازيگران: ماتيو ‏آمالريس[ژان دومينيک بوبي]، امانوئل سينيه[سلين دسمولن]، ماري ژوزه کروز[هنريت دوران]، آن کونسيني[کلود]، ‏پاتريک شسنه[دکتر له پاژ]، نيلز ارشتروپ[روسن]، اولتاز لوپز گارمنديا[ماري لوپز]، ژان پي ير کسل[پدر لوسين]، ‏ماريان هنز[ژوزفين]، مکس فون سيدو[پاپينو]. 112 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، آمريکا. نام ديگر: ‏The Diving ‎Bell and the Butterfly‏. نامزد اسکار بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-تدوين و فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بافتاي ‏بهترين فيلم خارجي و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-کارگرداني و بهترين فيلم خارجي از مراسم ‏انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه طلاي بهترين ‏فيلمبرداري از مراسم ‏Camerimage، برنده جايزه بهترين کارگرداني-جايزه تکنيک براي کامينسکي و نامزد نخل طلا ‏از جشنواره کن، نامزد 7 جايزه اصلي از مراسم سزار، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين کارگرداني-بهترين فيلم ‏خارجي و نامزد جايزه بهترين فيلمنامه و...‏
ژان دومينيک بوبي 43 ساله، سردبير يکي از مشهورترين مجلات مد دنيا-‏‎ Elle‎‏- زندگي مرفه و شادي را مي گذراند. ‏اما در 8 دسامبر 1995 ناگهان قرباني يکي از نادرترين بيماري هاي دنيا مي شود. بوبي کنترل تمامي عضلات خود به ‏استثناي پلک چشم چپ را از دست داده و فلج مي شود. چشم و مغر وي کار مي کند، اما ظاهراً راهي براي ارتباط با ‏دنياي پيرامون وجود ندارد. تا اينکه هنريت درمانگر وي شروع به آموزش الفباي خاص ابداعي اش به وي مي کند، تا با ‏بوبي بتواند با کمک پلک چشم چپ خود با ديگران ارتباط برقرار کند. اين کار 14 ماه به طول مي انجامد و بوبي تلاش ‏مي کند تا از اين طريق داستان زندگي خويش را اندک اندک-با کمک يک دستيار- به نگارش در آورد. ‏

چرا بايد ديد؟
يقين دارم بسياري از سينما دوستان، فيلم هايي خوبي درباره عظمت اراده و روح آدمي ديده اند. نمونه هاي دم دستي مثل ‏پرواز بر فراز آسمان ها[لوئيس گيلبرت] درباره داگلاس بادر که با وجود از دست دادن پاهاي خود توانست بهترين ‏خلبان جنگنده بريتانيا در دوران جنگ جهاني دوم شود، هنوز فراموش نشده اند. اما حکايت مردي موفق از هر نظر که ‏در اوج کارنامه شغلي خويش به سر مي برد و ناگهان خود را همچون غواصي گرفتار در ناقوس غواصي مي بيند که ‏اجازه صحبت، تماس و هر گونه رابطه اي با دنياي پيرامون را از وي سلب کرده است، چيز ديگري است. او پروانه اي ‏است که ياد مي گيرد افسوس خوردن به حال خويش را رها کرده و با دو چيزي که به غير از آن چشم چپ برايش به ‏جاي مانده، يعني قدرت تخيل و خاطرات اش آواز قوي خود را سر دهد. بوبي با استفاده از همين عناصر کتاب زندگي ‏نامه اش با نام ناقوس غواصي و پروانه را تاليف مي کند و فقط دو روزپس از انتشار آن در سال 1997 فوت مي کند. ‏
جولين شنابل متولد 1951 بروکلين، از نقاشان مشهور نو اکسپرسيونيت آمريکاست که از 1996 با ساختن فيلم بسکوايت ‏‏-درباره نقاشي جوان به نام ژان ميشل بسکوايت- شروع به فيلمسازي کرد. فيلم جوايزي گرفت و مورد توجه منتقدان نيز ‏واقع شد، اما دومين فيلمش به نام پيش از آن شب فرا رسد[2000] با شرکت خاوير باردم در نقش شاعر و نويسنده ‏همجنسگراي کوبايي رينالدينو آره ناس او را به عنوان مولفي اصيل به جهانيان شناساند. ناقوس غواصي و پروانه ‏سومين فيلم اوست که با فاصله 7 سال از دومين فيلمش به نمايش در آمده و بار ديگر زندگي يک هنرمند را به تصوير ‏کشيده است. فيلمبرداري فوق العاده بديع کامينسکي که اغلب از نقطه ديد بوبي صورت گرفته از نقاط قوت اثر محسوب ‏مي شود. رقيبي سرسخت براي ديگر نامزدهاي امسال مراسم اسکار که بيرون کردنش از ميدان کار ساده اي نيست!‏
ژانر: درام، زندگي نامه.

 تصاویری از فیلم

دور از او


Away from Her

Julie Christie and Gordon Pinsent star in Lionsgate Films' Away From Her

کارگردان: سارا پولي. فيلمنامه: سارا پولي بر اساس داستان کوتاهي از آليس مونرو. موسيقي: جاناتان گولداسميت. مدير ‏فيلمبرداري: لوک مون پليه. تدوين: ديويد وارنزباي. طراح صحنه: کاتلين کلايمي. بازيگران: جولي کريستي[فيونا ‏اندرسون]، گوردون پينسنت[گرانت اندرسون]، اوليمپيا دوکاکيس[ماريان]، مايکل مورفي[اوبريه، کريستين ‏تامسون[کريستي]، آلبرتا واتسون[دکتر فيشر]. 110 دقيقه. محصول 2006 کانادا. نامزد اسکار بهترين بازيگر نقش ‏اصلي زن وبهترين فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر زن نقش اصلي، برنده جايزه بهترين بازيگر ‏زن نقش اصلي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اصلي از مراسم انجمن منتقدان ‏دالاس فوت ورث، برنده جايزه بهترين فيلمنامه و کارگرداني از مراسم انجمن منتقدان اوهايو، برنده جايزه بهترين فيلم از ‏اتحاديه کارگردانان کانادا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين بازيگر نقش اصلي زن، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ‏پورتلند، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ساراسوتا و...‏
‏ فيوناو گرانت زوج اهل اونتاريو نزديک به 40 سال است که با هم ازدواج کرده اند. اما اينک در آستانه سالخوردگي ‏ابري به نام فراموشکاري هر از گاهي فيونا يا علائم اوليه آلزايمر بر سر زندگي آرام آنان سايه انداخته است. پس از ‏حوادثي مانند گمشدن فيونا، آنها تصميم مي گيرند تا فيونا در اسايشگاهي تحت مراقبت قرار گيرد. اين اولين بار است که ‏پس از چند دهه اين دو نفر از هم دور شده و از ديدار همديگر محروم مي شوند. چون آسايشگاه ملاقات با بستگان در ‏‏30 روز را ممنوع کرده تا بيمار بتواند خود را با محيط تازه منطبق کند. وقتي گرانت پس از اين مدت با فيونا ديدار مي ‏کند، در کمال تعحب متوجه مي شود که فيونا نه تنها او را از ياد برده، بلکه علاقه و محبت خود را نيز به مرد ديگري به ‏نام اوبري -‏‎ ‎بيماري لال و اسير صندلي چرخدار در همان آسايشگاه- منتقل کرده است. با افزايش فاصله عاطفي ميان اين ‏زوج، گرانت به زودي درمي يابد بايد ميان عشق خود به فيونا يا ايثار به خاطر سعادت وي يکي را انتخاب کند...‏

چرا بايد ديد؟
سارا پولي متولد 1979 تورنتو را بيشتر به عنوان بازيگر مي شناسيم. بازيگري که از کودکي شروع به بازي در فيلم ها ‏کرده و با آثار هال هارتلي و آتوم اگويان درخشيده، و محبوب کارگردان هاي مستقل و منتقدان سخت گير است. او تا ‏امروز 5 فيلم کوتاه کارگرداني کرده و دور از او اولين فيلم بلند وي در مقام نويسنده و کارگردان محسوب مي شود. ‏بديهي است رسيدن به نامزدي جوايز اصلي اسکار قدم بزرگي براي يک فيلم کوچک تقريباً 3 ميليون دلاري است. آن ‏هم با داستاني که فارغ از جذابيت هاي معمول و غمگنانه درباره زني پا به سن گذاشته حافظه خود را هر لحظه بيشتر از ‏دست مي دهد و شوهر وفادارش عشق خود را در معرض ناپديد شده مي يابد. ‏
فيلم بر اساس داستاني از آليس مونرو متولد 1931 اونتاريو ساخته شده است و بر خلاف تصور بسياري از منتقدان ‏وطني که فيلم کنعان را اولين اقتباس از داستان هاي وي مي دانند، بايد بگويم تا اين لحظه 6 فيلم سينمايي و تلويزيوني بر ‏اساس قصه هاي وي ساخته است که اولين آنها دره اوتاوا و آخرين آنها دور از او نام دارد. سارا پولي در مصاحبه اي ‏گفته که اولين نسخه فيلمنامه را در 12 سالگي و هنگام بازي در يک سريال و اختصاصاً براي جولي کريستي نوشته ‏است. که اگر چنين باشد بايد بگويم انتخابي شايسته بوده و خانم کريستي در 66 سالگي توانسته شاه نقشي ديگر به ‏کارنامه هنري خود بيفزايد.البته داستان هاي ديگري با مضموني مشابه در سال هاي گذشته شاهد بوده ايم، مانند دفتر ‏خاطرات[2004، نيک کاساوتيس] که در آن مردي مي کوشيد تا خاطرات عشق پر شورشان را به ياد همسرش که دچار ‏فراموشي شده و در آسايشگاهي مقيم بود، بياورد. اما دور از او حديث عاشقانه اي است که پس از سال ها زندگي ‏مشترک نياز به فداکاري بزرگي براي حفظ آن احساس مي شود. در زمانه اي که ساختن فيلم درباره ميان سالان مخاطره ‏برانگيز است، شهامت سارا پولي 29 ساله براي توليد فيلمي با قهرمان هايي سالخورده ستودني است. شايد دور از او در ‏مصاف با فيلم هاي بزرگ تري چون خون روان خواهد شد يا پيرمردها وطني ندارند، قافيه را به آنها ببازد. اما چه باک، ‏لطافت و زيبايي اين فيلم اول فراموش نخواهد شد. يادآور اثر ارزشمند پل کاکس به نام معصوميت[2000] و مطالعه اي ‏صميمانه درباره ازدواج هايي که سال ها دوام يافته اند[امري نه چندان متعارف در غرب امروز] با زوجي در راس ‏درام که هنوز بعد از 4 دهه زندگي جذابيت خود را براي يکديگر حفظ کرده اند[فيونا: ناراحت نباش، من فقط دارم ‏حافظه ام را از دست مي دهم]. ‏
ژانر: درام، عاشقانه.

 تصاویری از فیلم

 ‏ ‏ ‏

در دره الاه


In the Valley of Elah

Charlize Theron and Tommy Lee Jones star in Warner Independent Pictures' In the Valley of Elah

کارگردان: پل هاگيس. فيلمنامه: پل هاگيس بر اساس داستاني از مارک بوآل و خودش. موسيقي: مارک ايشام. مدير ‏فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: جو فرانسيس. طراح صحنه: لارنس بنت. بازيگران: تامي لي جونز[هنک ديرفيلد]، ‏چارليز ترون[کارآگاه اميلي سندرز]، جيسون پاتريک[ستوان کيرکلندر]، سوزان ساراندون[جوآن ديرفيلد]، جيمز ‏فرانکو[گروهبان دن کارنللي]، بري کوربين[آرنولد بيکمن]، جاش برولين[رئيس پليس بوخوالد]، فرانسس فيشر]ايوي]، ‏وس چاتام[سرجوخه استيو پنينگ]. 121 و 124 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Death and Dishonor‏. ‏نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد نقش اول، نامزد جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه شير طلايي و برنده جايزه از ‏SIGNIS‏ از جشنواره فيلم ونيز. ‏
هنک ديرفيلد کهنه سرباز جنگ ويتنام پيامي از طرف ارتش مبني بر بازگشت پسرش از عراق و سپس ناپديد شدنش ‏دريافت مي کند. هنک که يکي ديگر از پسرانش را سال ها قبل از دست داده، اين بار براي يافتن دومي عازم محل ‏خدمت وي مي شود. در آنجا با مراجعه به بخش گمشدگان اداره پليس متوجه مي شود که تشکيلات پليس قادر به کمک به ‏او نيست، چون تحقيقات در مورد پرسنل نظامي فقط بر عهده ارتش است. اما اصرار او و اينکه نظامي ها در حال ‏مخفي کردن چيزي هستند، توجه کارآگاه اميلي سندرز را جلب مي کند. پس از يافته شدن جسد تکه تکه شده مايک ‏ديرفيلد ارتش با اعلام اينکه جسد در محدوده منطقه نظامي يافته شده، پرونده را از دست سندرز خارج مي کند. اما ‏پرس و جو از افراد محلي توسط هنک ديرفيلد که موفق شده موبايل پسرش را از کمدي وسايل وي در پايگاه کش برود، ‏او را به سوي سرنخ هايي هولناک درباره چگونگي مرگ پسرش راهنمايي مي کند... ‏

چرا بايد ديد؟
پل هاگيس فيلمنامه نويس و کارگردان برجسته اي است. متولد 1953 اونتاريو که دو سال متمادي براي فيلمنامه تصادف ‏و تيکه ميليون دلاري جايزه اسکار را به دست آورد. داراي سابقه اي طولاني و مثبت در تلويزيون که توقع منتقد و ‏تماشاگر را بالا مي برد. ولي اين بار در دره الاه براي تماشاگر چندان جذاب نبوده و پرداختن هاگيس به موضوعي به ‏روز چون جنگ عراق و پيامدهاي آن که قرار است جاي ويتنام را در سينماي آمريکا بگيرد، فقط مورد پسند منتقدان ‏قرار گرفته است. ‏
فيلم که نام خود را از دره الاه يا دره ‏Terebinth‏ [اشاره به محل نبرد داود و گوليات در کتاب مقدس که در فيلم نيز ‏قصه آن توسط ديرفيلد براي فرزند سندرز روايت مي شود] گرفته، بر خلاف تصور رايج ميان هيئت انتخاب فيلمخارجي ‏جشنواره فجر امسال اثري در رد يا نکوهش جنگ عراق نيست. بلکه به نوعي يکسان پنداشتن نبرد داود با گوليات و ‏عراق با آمريکا است. تنها کاري که ديرفيلد انجام مي دهد جست و جو براي يافتن پسر خويش[کاري مثل جان وين در ‏جويندگان يا جورج سي اسکات در فيلم پورنو] و بعدها قاتلين او است نه محکوميت جنگ در عراق، جايي که فرزندش ‏براي گسترش دموکراسي در آنجا جنگيده است. هاگيس از ديدگاهي انتقادي به يک جنگ در حال وقوع مي پردازد و ‏همچون ديرفيلد عقيده دارد سربازاني که در اين نبرد شرکت کرده اند مستحق مراقبت بيشتري هستند تا پس لرزه هاي ‏اين جنگ روان شان را بيش از اين آزار ندهند. والدين اين سربازان نيز مستحق برخورد بهتري از سوي نظاميان ارشد ‏هستند. تنها نکته مثبت در دره الاه اين است: جنگ جهنم است!‏
نکته تازه اي نيست، اما هاگيس آن را در پوشش تازه اي به خورد تماشاگر امروز مي دهد. در دره الاه فيلمي احساساتي ‏نيست. قصد سوء استفاده از احساس تماشاگر را هم ندارد که نقطه قوت فيلم محسوب مي شود. اما سر و ته آويزان کردن ‏پرچم آمريکا به نشانه بودن وخيم بودن وضعيت از سوي ديرفيلد-کاري که در ابتداي فيلم به تصحيح آن برخاسته بود- ‏علامتي چالش برانگيز است. در دره الاه يک درام جنايي فوق العاده خوب، اما کم تحرک[قابل توجه کساني که دنبال ‏هيجان هستند] درباره سرگشتگي انسان هاي درگير جنگ و اينکه گاه توانايي روبرو شدن با حقيقت مهم تر از کشف آن ‏است. مطمئناً عراق ويتنام نيست، پس چند سالي منتظر مي مانيم تا فيلم هاي ديگري هم در اين باره ساخته شوند. بازي ‏تامي لي جونز ويژگي اصلي فيلم است و لايق اسکار بهترين بازيگر...‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز، مهيج. ‏

 تصاویری از فیلم

جونو


Juno

Fox Searchlight's Juno

کارگردان: جيسون ريتمن. فيلمنامه: ديابلو کودي. موسيقي: مت مسينا. مدير فيلمبرداري: اريک استيلبرگ. تدوين: دينا ‏ئي. گلاوبرمن. طراح صحنه: استيو سيکلد. بازيگران: الن پيج[جونو مک گاف]، مايکل سرا[پاولي بليکر]، جنيفر ‏گارنر[ونيسا لورينگ]، جيسون بيتمن[مارک لورينگ]، آليسون جني[برن مک گاف]، جي. کي. سايمونز[م کمک گافه، ‏اليويا ثريلباي[لي]. 96 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا، مجارستان. نامزد جايزه اسکار بهترين کارگرداني-بهترين ‏فيلم-بهترين بازيگر نقش اصلي زن و بهترين فيلمنامه اصيل، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران آمريکا، ‏نامزد جايزه بافتا براي بهترين بازيگر نقش اصلي زن و بهترين فيلمنامه، برنده جايزه بهترين فيلم به انتخاب تماشاگران ‏و نامزد 4 جايزه ديگر از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اول و بهترين فيلمنامه از ‏انجمن منتقدان فيلم اوهايو، ، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش اول-بهترين فيلمنامه- بازيگر خوش آتيه/سرا از مراسم ‏انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان فيلم دالاس فورت ورث، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر نقش اول زن-بهترين فيلمنامه و جايزه پالين کيل از مراسم انجمن منتقدان فيلم فلوريدا، برنده جايزه ويژه ‏داوران جوان و نامزد جايزه بزرگ بهترين فيلم از جشنواره گيخون، نامزد گولدن گلاب بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش ‏اول زن و بهترين فيلمنامه و....‏
جونو دانش آموز دبيرستاني بعد از مدتي دوستي با پاولي بليکر-يک از هم مدرسه هاي و عضو تيم دوي ميداني- تصميم ‏مي گيرد تا اولين تجربه جنسي اش را با وي صورت دهد. اين تجربه منجر به حاملگي وي مي شود. جونو پس از ‏مشورت با دوستش لي و مراجعه ناموفق براي سقط فرزند ناخواسته، تصميم مي گيرد تا کودک را به دنيا آورده و سپس ‏آن را در اختيار زوجي قرار دهد که قادر به بچه دار شدن نيستند. پس از مدتي زوج مارک و ونيسا لورينگ را پيدا مي ‏کنند. زوجي مرفه که از بچه دار شدن نوميد شده و به نظر مي رسد بهترين گزينه باشند. بعد از ملاقات و امضاي ورقه ‏هاي قانوني پدر جونو مادرخوانده اش شروع به مراقبت از وي مي کنند. اما با نزديک شدن به زمان به دنيا آمدن کودک ‏همه چيز به هم مي ريزد.‏

چرا بايد ديد؟
راجر ايبرت و چند منتقد ديگر با ديدن اين فيلم کوچک، جمع و جور و کمدي ميان خيل فيلم درام به شدت سر ذوق آمده ‏و ستايش هاي فراواني نصيب آن کرده اند. اتفاقي که در ميان اعضاي آکادمي اسکار هم تکرار شده و جونو را به يکي ‏از 5 نامزد اصلي مراسم امسال تبديل کرده است. اما فارغ از اين هياهوها جونو يک فيلم متوسط رو به بالا است. يکي ‏کمدي درام با فيلمنامه اي قابل قبول که موضوع آن بر تمامي فيلم سايه افکنده و ديدگاه هاي تماشاگران و منتقدان را تحت ‏تاثير قرارداده است. البته توفيق تجاري اين فيلم کم هزينه[7 و نيم ميليون دلار بودجه در برابر 87 ميليون در آمد] نيز ‏در اين روند بي تاثير نبوده است. ‏
موضوع بارداري ناخواسته در ميان نوجوان ها و سرنوشت کودکان محصول روابط جنسي خارج از قراردادهاي ‏مرسوم اجتماعي، چند دهه اي است که ذهن دولتمردان و روانشناسان اجتماعي را به خود مشغول کرده است. طبيعي ‏است در کشوري چون آمريکا که هنوز بسيار از مردم مخالف سقط جنين هستند، از ميان بردن ثمره چنين همخوابگي ‏هاي گناه محسوب مي شود و خيلي ها مانند جونو تشويق به تولد فرزندشان مي شوند. البته همه اين جوانان پدر و مادر ‏فهميم و بامزه اي چون والدين او ندارند يا لاقل دوستي شفيق چون لي. اما مشکل اينجاست که جونو در خود آمادگي ‏نگهداري از کودک را نمي يابد، ولي مارک نيز بعدها با وجود رسيدن به سومين دهه عمرش در خود آمادگي لازم را ‏حس نمي کند. ببخشيد پس تکليف اين همه بچه بي صاحب چي مي شود؟!‏
پيشنهاد کارگردان و فيلمنامه نويس بروز علاقه و احساس مسئوليت نزد جونو نسبت به فرزند و حضور مفيد ونيسا است ‏و اين که در پايان باز هم جونو و پائولي در کنار هم قرار گرفته اند. اما اين بار با درکي بيشتر نسبت به قبل و قبول ‏مسئوليت. بازهم جاي شکرش باقي است. اما آن چه فيلم را ديدني مي کند تنها بازي يا فيلمنامه آن نيست. تيتراژ به شدت ‏ديدني و حاشيه صوتي آن که پر از ترانه هاي روز و نوجوان پسند است، نقشي بزرگ در توفيق فيلم دارد.‏
جيسون ريتمن متولد 1977 مونترال و فرزند ايوان ريتمن کارگردان است. از 21 سالگي با فيلم ‏Operation‏ شروع به ‏فيلمسازي کرده و با فيلم قبلي خود از اين که سيگارمي کشيد متشکريم به شهرت رسيده است. ‏
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه.

 تصاویری از فیلم

خون روان خواهد شد


There Will Be Blood

Daniel Day-Lewis stars in Paramount Vantages' There Will Be Blood

کارگردان: پل تامس اندرسون. فيلمنامه: پل تامس اندرسون بر اساس داستاني از اپتن سينکلر. موسيقي: جاني گرين وود. ‏مدير فيلمبرداري: رابرت الزويت. تدوين: ديلن تيچنور. طراح صحنه: جک فيسک. بازيگران: دانيل دي-لويس[دانيل ‏پلينويو]، پل دانو[الاي ساندي]، کوين جي. اوکانر[هنري]، کياران هيندز[فلچر]، ديلان فريزير[اچ. دابليو. پلينويو]، ‏سيدني مک آليستر[مري ساندي]، ديويد ويليس[ايبل ساندي]، ديويد وارشاوفسکي[اچ. ام. تيلفورد]، کالتون ‏وودوارد[ويليام بندي]، کولين فوي[مري ساندي بزرگسال]، راسل هاروارد[اچ. دبليوي بزرگسال]. 158 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Oil!‎‏. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه-بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-تدوين-تدوين ‏صدا- بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول مرد-بهترين فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران ‏فيلم آمريکا، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد بهترين طراحي صحنه از اتحاديه ‏طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتا براي بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول ‏مرد-بهترين موسيقي-بهترين فيلمنامه اقتباسي-بهترين صدابرداري-بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/دانو و بهترين ‏طراحي صحنه، نامزد حزس طلاي جشنواره برلين، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد-بهترين موسيقي و نامزد ‏جايزه بهترين فيلم از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد از انجمن منتقدان فيلم مرکز ‏اوهايو، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-موسيقي-فيلمنامه اقتباسي و بهترين ‏فيلم از مراسم انجمن منتقدان سينمايي شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي دالاس ‏فورت ورث، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم ‏انجمن منتقدان سينمايي فلوريدا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين بازيگر نقش اول مرد و نامزد گولدن گلاب بهترين ‏فيلم، برنده جايزه بهترين فيلم از انجمن منتقدان کانزاس سيتي، نامزد جايزه بهترين بازيگر-کارگرداني-بهترين فيلم و ‏بهترين فيلمنامه نويس از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر-کارگرداني-بهترين طراحي صحنه و ‏بهترين فيلم از مراسم انجمن منتقدان سينمايي لس آنجلس، برنده جايزه بهترين بازيگر-بهترين فيلمبرداري-بهترين ‏کارگرداني وبهترين فيلم از مراسم انجمن ملي منتقدان سينمايي، برنده جايزه بهترين بازيگر-بهترين فيلمبرداري از ‏مراسم انجمن منتقدان سينمايي نيويورک، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي فونيکس، نامزد ‏جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم ساتلايت، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن بازيگران سينما، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي ساوت وسترن، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم اتحاديه ‏نويسندگان آمريکا. ‏
سال 1898، نيومکزيکو. دانيل پلينويو در معدن نقره خود سرگرم کار است. اما زماني که رگه اي از نقره مي يابد، در ‏پي سانحه اي پايش مي شکند و مجبور مي شود تا سينه خيز به شهر برود. او چند کارگر اجير کرده و با خود به معدن ‏مي برد. يکي از کارگران با خود کودک بي مادري همراه دارد. کار روي رگه نقره، تصادفاً منجر به کشف نفت مي ‏شود و پلينويو را از يک صاحب معدن تبديل به مردي داراي چاه نفت مي کند. هنگام حفاري پدر کودک در پي سانحه ‏اي کشته مي شود و پلينويو بچه را به فرزندي پذيرفته و تام اچ. دابليو. را به او مي دهد. 9 سال بعد پلينويو هر چند ‏فردي موفق اما هنوز ثروتمند خرده پا است. تا اين که يک شب پسر جواني به نام پل ساندي به محل کار وي آمده و ‏نشاني منطقه اي نفت خيز در يک ملک خصوصي در کاليفرنيا را به وي مي فروشد. پلينويو و اچ. دبليو. به آنجا مي ‏روند و زمين را در ازاي 10 هزار دلار از ايبل-پدر پل- خريداري مي کنند. اما ايلاي برادر دو قلوي پل تنها به شرط ‏ساختن يک کليسا زمين را قابل واگذاري مي دادند. ايلاي واعظي جوان ولي پر طرفدار است و از اين راه قصد دارد تا ‏نفوذ خود را گسترش دهد. اما پلينويو اين شرط را رد مي کند. پس از استقرار کارگران و شروع حفاري، پلينويو متوجه ‏مي شود که انتقال نفت خام به دليل نبود خط آهن در محل بسيار گران تمام خواهد شد. تنها راه خريداري زمين هاي ‏اطراف و کشيدن لوله است. اما يکي از زمين داران به نام باندي حاضر به واگذاري مزرعه خويش نيست. مزاحمت ‏هاي ايلاي نيز مزيد بر علت شده و رابطه اي طوفاني ميان او و پلينويو برقرار است و کشته شدن کارگري حين حفاري ‏بر دامنه اختلافات آنها دامن مي زند. بالاخره چاه به نفت مي رسد، ولي انفجار گاز باعث مي شود تا اچ. دبليو کر شود. ‏مدتي بعد مردي به نام هنري که خود را بردار پلينويو اعلام مي کند بر در خانه وي ظاهر مي شود. اما دردسر واقعي با ‏از راه رسيدن پيشنهادي مبني بر خريد زمين و چاه هاي نفت وي به قيمت 1 ميليون دلار از سوي ديگر ثروتمندان منطقه ‏آغاز مي شود....‏

چرا بايد ديد؟
پل تامس اندرسون متولد 1970 کاليفرنياست. در 18 سالگي با فيلم داستان ديرک ديگلر-يک مستند ساختگي درباره يک ‏بازيگر فيلم هاي پورنو- توجه منتقدان را به خود جلب کرد. قصه اين فيلم چند سال بعد گسترش يافت و تبديل به شب ‏هاي عياشي شد و اندرسون را به اوج قله هاي موفقيت رساند. اما تا قبل از آن روز فيلم کوتاهي به نام سيگار و قهوه و ‏اولين فيلم بلندش را به نام سيدني يا جفت چهار ساخت. جفت چهار با وجود سوژه تازه اش در زمان نمايش خود توجه ‏زيادي جلب نکرد، اما شب هاي عياشي و سپس ماگنوليا نشان داد که اندرسون فيلمسازي گران قدر و وارث کارگردان ‏هايي چون افولس، رنوار، تروفو، اسکورسيزي، فليني، ولز، برسون و... است که در هر سه فيلم انگشت بر روي تباهي ‏نسل دهه 1980 و 90 آمريکا گذاشته و تم اصلي هر سه فيلمش خانواده جايگزين است. شب هاي عياشي و ماگنوليا ‏براي وي جوايز فراوان، ستايش منتقدان و نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و کارگرداني را به دنبال آورد. اما فيلم ‏Punch-Drunk Love‏ در سال 2002 با وجود مقبوليت اش در ميان بسياري از منتقدان، از کارهاي پيشين وي به ‏شدت دور بود. اينک پس از شش سال وقفه پنجمين فيلم بلند وي به نمايش در آمده و موفق به کسب نامزد چندين اسکار ‏شده است. البته اندرسون در اين سال ها به شدت سرگرم ساختن فيلم هاي کوتاه ويديوي يا تلويزيوني بوده، اما مي توان ‏تمامي آنها را تجديد قوا براي ساخت يک شاهکار حماسي به نام خون روان خواهد شد ارزيابي کرد.‏
اين شاهکار حماسي درباره حرص و آز آدمي بر خلاف تصور فقط با 25 ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه ‏نتوانسته در گيشه موفقيت زيادي کسب کند. فيلم اقتباسي کاملاً آزاد و حتي غير وفادارانه به از کتاب سينکلر است. قصه ‏اي ظاهراً درباره يک جوينده ثروت، کسي مانند جويندگان طلاي قرن نوزدهم آمريکا که در ابتداي قرن تصادفاً تبديل به ‏جوينده نفت مي شود. اشتباه نکنيد، اين فقط پوسته ظاهري فيلمي است که دو شخصيت محوري دارد. يکي پلينويو و ‏ديگري واعظي شياد به نام ايلاي ساندي که هر دو به نوعي قرباني طمع خويش مي شوند. البته ديگران هم قرباني ‏حرص آنها خواهند شد. اندرسون اين بار بر فروپاشي انسان ها در پروسه ثروت و ايمان دست گذاشته و مطالعه اي ‏موردي در تاريخ معاصر آمريکا را به تصوير کشيده است. اين همان روياي آمريکايي است که حرص و باورهاي غلط ‏آن را به نابودي مي کشاند. يک گنج هاي سي يرا مادره به روزتر که شخصيتي چون دراکولا وار در راس آن قرار ‏دارد. مردي که ثروت را براي گريز از ديگر انسان ها مي خواهد!‏
خون روان خواهد شد در مقايسه با ديگر نامزدهاي اصلي اسکار فيلمي باشکوه تر، قوي تر و ماندگارتري است. يک ‏همشهري کين ديگر که بايد از سوي اعضاي آکادمي به آن دقت شود! از بازي دانيل دي لوئيس، فيلمبرداري الزويت و ‏موسيقي جاني گرين هر چه بگويم، کافي نخواهد بود. فقط توصيه مي کنم آن را چند بار ببينيد. ‏
ژانر: درام.

 تصاویری از فیلم 

قاتل مزدور


HITMAN

20th Century Fox's Hitman

کارگردان: زاويه گنس. فيلمنامه: اسکيپ وودز. موسيقي: جئوف زانللي. مدير فيلمبرداري: لوران بارس. تدوين: کارلو ‏رتزو، انتوآن واري. طراح صحنه: ژاک بوفنوآر. بازيگران: تيموتي اولفانت[مامور شماره 47]، داگري اسکات[مايک ‏وايتيه ر]، اولگا کوريلنکو[نيکا بورونينا]، رابرت کنپر[يوري مارکلوف]، اولريش تامسن[ميخاييل بليکوف]، هنري ايان ‏کيوساک[اودره بليکوف]، مايکل اوفي[جنکينز]. 100 و 92 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، آمريکا. ‏
آدمکش برجسته اي که با نام مامور شماره 47 شناخته مي شود، ماموريت مي يابد تا بليکوف-رئيس جمهور روسيه- را ‏ترور کند. ماموريت انجام مي شود، اما شماره 47 بعدها در مي يابد که فقط بدل بليکوف را به قتل رسانده است و همه ‏اينها توطئه اي سياسي بيش نبوده است. او بايد خود را همزمان از چنگ مايک وايته ر مامور پليس بين الملل وافراد ‏FSB‏ –جانشينان ‏KGB‏- دور نگاه دارد. شماره 47 پس از يک درگيري خونين موفق مي شود فرار کند. او سعي دارد ‏تا ردي از توطئه گران يافته و بليکوف واقعي را نيز از ميان بردارد. براي اين کار به سراغ نيکا دوست دختر بليکوف ‏رفته و او را با خود همراه مي کند. اما تا رسيدن به هدف بايد بسياري از همکاران خود را از ميان بردارد...‏

چرا بايد ديد؟
قاتل مزدور دومين فيلم بلند کارنامه زاويه گنس متولد 1975 دانکرک، فرانسه است که با فاصله کوتاهي از اولين فيلمش ‏Frontières‏ در سال 2007 به نمايش در مي آيد. سابقه دستيار کارگرداني او در فيلم هاي اکشني چون حداکثر ‏مخاطره، تيم دو نفره و... در کنار ساخت چند فيلم کوتاه باعث شده تا لوک بسون-پدرخوانده فيلمسازان جوان فرانسوي- ‏سکان هدايت يک فيلم 33 ميليون دلاري را به وي بسپارد. اما از حضور افراد کارکشته تري در ساخت آن نيز غافل ‏نبوده که از ميان آنها مي شود به اسکيپ وودز فيلمنامه نويس اشاره کرد. کسي که در سال 1998 با اولين فيلمش به نام ‏پنجشنبه موفق شد تا جايزه ويژه داوران جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک را بگيرد. وودز بعدها با نوشتن فيلمنامه ‏شمشيرماهي و تهيه کنندگي آن بر توانايي هاي پول ساز خود در زمينه فيلم هاي پليسي/حادثه اي صحه گذاشت، اما تا ‏امروز فيلم ديگري کارگرداني نکرده است. ‏
قاتل مزدور برگردان يک بازي ويديويي پر فروش ديگر به فيلم است که اعجوبه سينماي فرانسه-لوک بسون- عنوان ‏تهيه کنندگي آن را يدک مي کشد، اما با اين وجود عشاق سينه چاک اين بازي را مايوس خواهد کرد. نبود منطق کافي در ‏حوادث و حتي پرداخت شخصيت ها[مامور 47 با بارکدي که در پس کله طاس شان خورده بدون جلب توجه شهرهاي ‏بزرگ را زير پا مي گذارد!] باعث شده تا فيلم بيش از 40 ميليون دلار نصيب سازندگانش نکند. اين به معني موفقيتي ‏نسبي است و راه گنس را براي ساخت نسخه جديد کونان بربر در سال جديد هموارتر مي کند. با اين اگر با اين بازي ‏آشنا هستيد يا خير، و يا به دنبال تماشاي هنرنمايي هاي يک قاتل حرفه اي در فرار از چنگ پليس ها هستيد، قاتل مزدور ‏بهترين گزينه است. فراموش کنيد که قصه در روسيه اتفاق مي افتد يا انجمن برادري کليسا اين آدم کش ها را تربيت مي ‏کند. حادثه را بچسبيد!‏
ژانر: اکشن، جنايي، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 

گنجينه ملي: کتاب اسرار


National Treasure: Book of Secrets

Nicolas Cage stars in Walt Disney Pictures' National Treasure: Book of Secrets

کارگردان: جان ترتلتاب. فيلمنامه: ماريان و کورمک وابلرلي بر اساس داستاني از گرگوري پواريه، تد اليوت، تري ‏روزيو، ماريان و کورمک وابلرلي با الهام از شخصيت هاي خلق شده توسط جيم کاوف، اورن آويو، چارلز سگرز. ‏موسيقي: تره ور رابين. مدير فيلمبرداري: امير مکري، جان شوارتزمن. تدوين: ويليام گولدنبرگ، ديويد رني. طراح ‏صحنه: دومينيک واتکينز. بازيگران: نيکلاس کيج[بن گيتز]، جاستين بارتا[رايل پوول]، دايان کروگر[ابيگيل چيس]، ‏جان وويت[پاتريک گيتز]، هلن ميرن[پروفسور اميلي اپلتن]، اد هريس[ميچ ويلکينسون]، هاروي کايتل[مامور ‏سادوسکي]، بروس گرينوود[رئيس جمهور]. 124 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه تمشک طلايي براي ‏بدترين بازيگر مرد/نيکلاس کيج و بدترين بازيگر مرد نقش مکمل/جان وويت. ‏
بن گيتز در يک جلسه اطلاعاتي تازه درباره جان ويلکز بوث قاتل آبراهام لينکلن و دفترچه خاطرات او که يکي از ‏صفحاتش گمشده، ارائه مي کند. مردي از ميان مدعوين که خود را ميچ ويلکينسون معرفي مي کند، برخاسته و صفحه ‏گمشده دفترچه خاطرات را به او عرضه مي کند. در اين صفحه از جد گيتز يعني تامس گيتز نام برده شده و ظن آن مي ‏رود که در ترور لينکلن دست داشته است. بن براي پاک کردن نام جدش به جست و جو برمي خيزد و در جريان جستجو ‏از وجود گنجينه اي بزرگ يقين پيدا مي کند. از اين گنج در کتاب ها و يادداشت هاي به جا مانده به عنوان شهر طلايي ‏نام برده شده است. بن براي يافتن ردي از اين گنج به همراه دوستش رايلي و سپس محبوب سابقش ابيگيل راهي سفر مي ‏شود. آنها پس از نفوذ به قصر باکينگهام، موفق به کشف کشوي مخفي ملکه شده و در مي يابند براي اطلاع دقيق از ‏محل گنجينه بايد به کتابچه اسرار روساي جمهور آمريکا دست يابند. اما دستيابي به اين کتابچه کار راحتي نيست، چون ‏از داخل کشوي ميز مشابه خود در کاخ سفيد جابجا شده و فقط رئيس جمهور وقت به آن دسترسي دارد. و تنها راه حلي ‏که به نظر گيتز مي رسد، دزديدن رئيس جمهور است. آيا او با اين کار مي تواند نام خانوادگي اش را تطهير کند، آيا ‏موفق به کشف گنجينه اي ملي خواهد شد؟ يا سندي درباره جدش به دست خواهد آورد که ارتباط وي با قتل لينکلن را ‏ثابت مي کند؟

چرا بايد ديد؟
به قول عشاق نرم افزارهاي رايانه اي! نسخه ‏‎2.0‎‏ محصول اوليه[گنجينه ملي، 2004] که با حفظ تمامي عوامل دست ‏اندرکار قرار است يک محصول موفق ديگر از کارخانه جري بروکهايمر باشد، اما نيست. اشکال عمده آن همين عوامل ‏هستند و ايده ايندياناجونزي آن که اين بار به شکلي مسري يقه رئيس جمهور آمريکا را هم گرفته است.‏
نيکلاس کيج يکي از بازيگران خودساخته و با استعداد هاليوود است که اين اواخر انتخاب هاي غلط وي براي حضور ‏در پروژه هاي پول پارو کن کارنامه هنري اش را دچار مخاطره کرده است. البته نبايد انرژي منفي ساطع شده از فيلم ‏فعلي را تنها متوجه او دانست، بلکه فيلمنامه نويسان و کارگردان نيز با شبيه کردن قسمت دوم با رمز داوينچي در اين ‏سقوط سهيم اند. و افزودن بازيگران متشخصي چون هلن ميرن و اد هريس که حکم دوپينگ کردن را داشته اند نيز قادر ‏به نجات فيلم نيست. البته اينها نمي تواند تماشاگر نوجوان را به تفکر وادارد يا او را از سالن فراري دهد، بلکه ارجاع ‏سازندگان به تاريخ معاصر آمريکا و نشانه هاي آن مانند تصوير حجاري شده چهار رئيس جمهور در کوهستان راشمور ‏و اينکه رئيس جهمور آمريکا نيز عقده ايندياناجونز شدن دارد[بازي هريسون فورد در نقش رئيس جمهور فيلم هواپيماي ‏رياست جمهوري يادتان هست؟!]، باعث شده تا همين نوجوان ها سخاوتمندانه دست به جيب برده و 187 ميليون دلار تا ‏اين لحظه نصيب سازندگان فيلم کنند. ‏
از حوادث بدون منطق فيلم قبلي در اين يکي هم نمونه هاي بسيار خواهيد يافت و اين بار پيچيده تر و با سهل انگاري ‏بيشتر... بيشترين ضعف فيلمنامه در صحنه هاي فلاش بک فيلم نهفته که قرار است موتور محرکه فيلم باشد و تماشاگر ‏هرگز ارتباط منطقي ميان قتل لينکلن به دست بوث و گنجينه طلا پيدا نمي کند. اينها همه بهانه است تا پاي رئيس ‏جمهورهاي پيشين را به اين جست و جوي گنج بکشانند و بس!‏
جاناتان چارلز ترتلتاب متولد 1963 فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون است. از سال هاي آغازين دهه 1990 ‏شروع به فيلمسازي کرده و از کارگردان هاي تجاري ساز و همه فن حريف هاليوود به شمار مي رود. از فيلم هاي او ‏مي شود به داري ديوونه ام مي کني، 3 نينجا، وقتي تو خواب بودي، پديده و پسربچه اشاره کرد. کتاب اسرار دومين ‏طبع آزمايي پوساز وي با شخصيت گيتز است. بهترين نمونه براي کساني که موقع تماشاي فيلم هاي مهيج دکمه ‏‎"off"‎‏ ‏ذهن خود را فشار مي دهند و دنبال منطق روايي نمي گردند!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، راز آميز، ميهج.

 تصاویری از فیلم

کودک گمشده


Gone Baby Gone

Miramax Films' Gone Baby Gone

کارگردان: بن افلک. فيلمنامه: بن افلک، آرون استوکارد بر اساس داستاني از دنيس لهين. موسيقي: هري گرگسون ‏ويليامز. مدير فيلمبرداري: جان تال. تدوين: ويليام گولدنبرگ. طراح صحنه: شاروتسايمور. بازيگران: کيسي ‏افلک[پاتريک کنزي]، ميشله موناهان[آنجي جنارو]، مورگان فريمن[جک دويل]، اد هريس[رمي برسنت]، جان ‏اشتون[نيک پول]، امي رايان[هلن مک کريدي]، امي مديگان[بئا مک کريدي]، تايتوس وليور[لايونل مک کريدي]، ‏مايکل کنت ويليامز[دواين]. 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر ن نقش مکمل/امي ‏رايان، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن منتقدان بوستون، برنده ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان و نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، ‏برنده جايزه بهترين کارگردان خوش آتيه و نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ‏شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منقدان فلوريدا، نامزد جايزه گولدن گلاب ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ‏لس آنجلس، برنده جايزخ بهترين کارگرداني و جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن ملي منتقدان ‏آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان نيويورک، برنده جايزه بهترين ‏بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان ‏از مراسم انجمن منتقدان فونيکس، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از اتحاديه بازيگران، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ‏انجمن منتقدان ساوث وسترن، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان منطقه واشنگتن ‏دي سي. ‏

دورچستر، يکي از خشن ترين محله هاي بوستون. وقتي آماندا مک کريدي 4 ساله گم مي شود، عمه او بئاتريس مک ‏کريدي دو کارآگاه خصوصي به نام هاي پاتريک کنزي و آنجي جنارو را براي يافتن وي اجير مي کند. اين دو کارآگاه با ‏وجود اين که تجربه زيادي در مورد پرونده هايي اين چنين ندارند، به دليل زيستن در همان محله و آشنايي با آدم هاي ‏آنجا انتخاب شده اند. چون بئاتريس مي داند که خيلي ها حاضر به همکاري يا صحبت با پليس نيستند. اولين شخص در ‏اين ليست، مادر آماندا است که سابقه خوبي هم ندارد. تلاش هاي اين دو کارآگاه ابتدا چندان موفقيت آميز نيست، اما ‏همکاري شان با رمي برسنت افسر پليس و سپس بازجويي از هلن مادر آماندا بسياري چيزها را روشن مي کند. او معتاد ‏است و چندين بار در جابجايي مواد مخدر نيز به فروشنده ها کمک کرده است. و در يکي از اين دفعات با کمک دوستي ‏سعي کرده تا پول هنگفتي را از قاچاقچيان بدزد و همين عمل باعث کشيده شدن پاي فرزندش به اين ماجرا شده است. ‏کنزي و جنارو به زودي خود را در حال گرفتن رد قاچاقچيان مواد، تبهکارن و کودک آزاران مي يابند، اما موفق به ‏يافتن آماندا نمي شوند. اين کار رابطه کينزي و جنارو را نيز متزلزل مي کند. چند ماه بعد پسر بچه ديگري ربوده مي ‏شود و يکي از دوستان کينزي با اطلاعاتي قيمتي به سراغ وي مي آيد. در حمله به منزل آدم ربايان همکار رمي زخمي ‏مي شود. کينزي نيز پس از درک اين موضوع که کودک دزديده شده مورد آزار جنسي قرار گرفته و کشته شده، کودک ‏آزار را به قتل مي رساند. او اينک قهرمان است و جنارو نيز او را بخشيده، ولي هنوز اميد يافتن آماندا وجود دارد...‏

چرا بايد ديد؟
بن افلک براي دوستداران سينماي آمريکا نامي آشناست. بازيگر اسکاري و خوش قيافه که مدت هاست تهيه کنندگي، ‏فيلمنامه نويسي و اينک کارگرداني را به کارنامه هنري خود افزوده است. البته کمتر کسي وجود دارد که اولين تجربه او ‏در فيلمسازي من همسر لزبينم را کشتم، از چنگک قصابي آويزان کردم و حالا در ديزني لند مشغولم[1993] را ديده ‏باشد و به ياد بياورد. يک کمدي 16 دقيقه اي درباه دنياي پشت صحنه فيلمسازي که نامش را مديون نمايشنامه آرتور ال. ‏کوپيت[آه پدر، پدر بيچاره، مامان تو را در گنجه آويزان کرده و من خيلي غمگينم] بود. پس عجالتاً کودک گمشده را به ‏عنوان اولين تجربه اش مي پذيريم و به تماشاي آن مي نشينيم. و بر خلاف انتظار با فيلمي هوشمندانه و بسيار دور از ‏کارنامه بازيگري افلک روبرو مي شويم. کودک گمشده يک فيلم کارآگاهي بسيار امروزي، هوشمندانه و اخلاقي است. ‏
تصوير کاملي از زندگي واقعي در آمريکا و سکون و رخوتي که بر آن حاکم است. روابط از هم گسيخته، سودجويي، ‏قر، مواد مخدر و... که باعث مي شود کينزي و جنارو نيز در پايان-زماني که آماندا را يافته اند- با يک دوراهي بزرگ ‏اخلاقي روبرو شوند. اين پرونده همه چيز اين دو نفر را به مخاطره مي افکند از رابطه شخصي شان تا زندگي و سلامت ‏عقل شان و اينها چيز کمي نيست. زماني که معماي کودک ربايي حل مي شود، غير از حيرت و شوک چيزي در انتظار ‏بازيگران و تماشاگران نيست. اين که چگونه بستگان نزديک يک کودک معصوم با زندگي او قمار مي کنند و اينها در ‏همين همسايگي ما اتفاق مي افتد. و به دست کساني که خود بايد حافظ قانون باشند، اما ضعف هاي انساني و قابل درک ‏شان سبب تغيير جايگاه و باورهاي شان مي شود. ‏
بن افلک در اولين تجربه کارگرداني خود اقتباسي بسيار زيبا از دنيس لهين[نويسنده ‏Mystic River‏] به نمايش مي ‏گذارد و ثابت مي کند اميدهاي که با نوشتن فيلمنامه ويل هانتيگ عزيز به وجود آمده بود، بيهوده نبوده است. ارزو مي ‏کنم بيشتر به کارگرداني بپردازد. بازي برادرش کيسي افلک و اد هريس از نکات قابل توجه فيلم است. ‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز.

 تصاویری از فیلم

آنجا نيستم


I'm Not There

The Weinstein Company's I'm Not There

کارگردان: تاد هاينس. فيلمنامه: تاد هاينس، اورن موورمن بر اساس داستاني از هاينس. مدير فيلمبرداري: ادوارد ‏لاچمن. تدوين: جي رابينوويتز. طراح صحنه: جودي بکر. بازيگران: کريستين بيل[جک/ جان واعظ]، کيت ‏بلانشت[جاد]، مارکوس کارل فرانکلين[وودي]، ريچارد گير[بيلي]، هيث لجر[روبي]، بن وايشاو[آرتور]، شارلوت ‏گينزبورگ[کلر]، ديويد کراس[آلن گينزبورگ]، بروس گرين وود[خبرنگار]، جولين مور[اليس فابيان]، ميشله ‏ويليامز[کوکو رايوينگتن]. 135 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏I'm Not There، ‏I'm Not There: ‎Suppositions on a Film Concerning Dylan‏. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت، ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر انتخاب منتقدان از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده قورباغه برنز/ادوارد لاچمن از ‏مراسم ‏Camerimage، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه ‏گولدن گلاب بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت، نامزد جايزه بهترين فيلم از مراسم گاتام، برنده جايزه رابرت آلتمن ‏و نامزد جوايز بهترين فيلم-بهترين بازيگر مرد و زن نقش مکمل/بلانشت و فرانکلين از مراسم روحيه مستقل، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل از مراسم اتحاديه ‏بازيگران، برنده جايزه ‏‎'CinemAvvenire'‎‏ بهترين فيلم، جايزه ويژه داوران، جايزه بهترين بازيگر زن و نامزد شير ‏طلايي جشنواره ونيز. ‏
يک پسرک 11 سياه پوست آمريکايي به نام وودي که موسيقي و نوشتن ترانه هاي محلي را کشف مي کند، يک خواننده ‏آوازهاي محلي به نام جک رولينز که بعدها واعظي پيشه مي کند تا از ترانه هايش را در راه خدا استفاده کند، يک ‏بازيگر فيلم هاي هاليوودي به نام روبي کلارک که پس از مدتي هرزه گردي تبديل به مرد خانواده مي شود، جاد کويين ‏يک نوازنده مشهور گيتار آکوستيک که با تغيير سبک خود از ‏folk‏ به ‏folk rock‏ طرفدارانش را مي رنجاند، و يک ‏بازيگر مسن که در فيلمي به نقش بيلي د کيد ظاهر شده. پنج آدم متفاوت که هر کدام به نوعي بازتاب گوشه هايي از ‏زندگي باب ديلن را به نمايش مي گذارند، البته در کنار ششمين نفر-آرتور رمبو- که پذيرفته به سوال هايي درباره گذشته ‏خود پاسخ دهد...‏

چرا بايد ديد؟
رابرت آلن زيمرمن يا با نام يهودي اش زوشه بن آوراهام متولد 1941 آوازخوان، نويسنده، آهنگساز و شاعر، يکي از ‏چهرهاي شاخص موسيقي آمريکا به مدت پنج دهه است. دوستدارانش او را به نام باب ديلن مي شناسند. آوازهايش در ‏متجاوز از 200 فيلم شنيده شده و خودش نيز چندباري در مقابل دوربين ظاهر شده که شاخص ترين آنها پت گرت و ‏بيلي د کيد به کارگرداني سام پکين پا است. هنرمندي که حضور طولاني اش و افت و خيزهاي زندگي هنري و شخصي ‏اش باعث شده تا همواره سوژه داغ روزنامه نگاران و حتي فيلمسازان باشد. کتاب ها متعددي درباره اش منتشر شده و ‏چند فيلم مستند نيز از زندگي ساخته اند. اما آنجا نيستم که نامش را از يکي از آوازهاي خود او گرفته، چيز ديگري است.‏
محصولي هنرمندانه از کارگرداني خوش ذوق که براي تسيم پيچيدگي هاي ذهني و شخصيتي ديلن از 5+1 نفر براي ‏بازي در نقش او استفاده کرده است. اتفاقي که بعد از ميل مبهم هوس بونوئل و بازي دو هنرپيشه در نقش يک زن واحد ‏به خودي خود اتفاقي مهم در سينماست. ‏
تاد هاينس متولد 1961 لس آنجلس از دانشگاه براون در رشته نشانه شناسي فارغ التحصيل شده و با ساختن آدم کش ‏ها:فيلمي درباره ارتور رمبو[1985] شروع به فيلمسازي کرده است. شهرت خود را مديون فيلم ‏Velvet Goldmine‏ ‏و دور از بهشت است که جوايز متعددي نيز برايش به ارمغان آورده ند. آنجا نيستم که با فاصله اي 5 ساله از فيلم پيشين ‏وي –دور از بهشت- ساخته شده است. فيلم ساختاري اپيزوديک دارد و غير از آرتور رمبو اشخاص ديگري نيز در ‏برابر دوربين به سوال هايي در مورد ديلن پاسخ مي دهند. از جمله اليس فابيان[جوآن بائز] که جان کلام را دو بار از ‏زبان وي مي شنويم‎ ‎‏"او اين استعداد را داشت که وقايع جهان پيرامون خودش را ببيند و آنها را به شکلي عالي در ‏آوازهايش نشان بدهد".‏
آنجا نيستم يک زندگينامه معمولي از ديلن نيست. بلکه با الهام از زندگي و آوازهاي وي شکل گرفته و بيشتر به حساسيت ‏هنرمند در برابر وقايع دنياي پيرامونش اشاره دارد. نمي خواهم ارج فيلم را با استفاده از کلمات قالبي چون رسالت ‏هنرمند پايين بياورم، اما هدف هاينس تلنگري به همه هنرمندان است تا با ديدن گوشه هايي از زندگي يک اسطوره زنده ‏دنياي هنر به ضرورت عکس العمل نشان دادن در برابر اتفاق هاي پيرامون خود فکر کنند. چيزي که سينماي آمريکا ‏هر لحظه بيشتر و بيشتر از آن دور مي شود. البته عشاق باب ديلن-که بسيارند- با تماشاي فيلم و شنيدن آوازهاي برگزيده ‏اش لذت بيشتري خواهند برد، اما براي کساني که هاينس و ديلن را نيز نمي شناسند تماشاي آنجا نيستم يک تجربه ناب ‏است. بهترين اپيزود متعلق به کيت بلانشت است که به شکل سياه و سفيد فيلمبرداري شده است. ‏
ژانر: زندگي نامه، درام، موسيقي. ‏

 تصاویری از فیلم

جنگِ چارلي ويلسون


Charlie Wilson's War

Tom Hanks , Julia Roberts and Philip Seymour Hoffman star in Universal Pictures' Charlie Wilson's War

کارگردان: مايک نيکولز. فيلمنامه: آرون سوروکين بر اساس کتابي از جروج سريل. موسيقي: جيمز نيوتن هاوراد. مدير ‏فيلمبرداري: استيون گولدبلات. تدوين: جان بلوم، آنتونيا وان دريملن. طراح صحنه: ويکتور کمپستر. بازيگران: تام ‏هنکس[چارلي ويلسون]، امي آدامز[باني باخ]، جوليا رابرتز[جوآن هرينگ]، فيليپ سايمور هافمن[گاست آروکاتوس]، ‏ند بيتي[داک لانگ]، اميلي بلانت[جين ليدل]، اوم پوري[رئيس جمهور ضيا]، کن استات[زواي]، جان ‏اسليتري[کريولي]. 97 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/سايمور ‏هافمن، نامزد جايزه بافتا بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/سايمور هافمن، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر ‏نقش مکمل مرد/سايمور هافمن از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بازيگر سال از انجمن منتقدان اوهايو، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/سايمور هافمن از مراسم انجمن منتقدان شيکاگو، نامزد جايزه گولدن گلاب بهترين ‏فيلم-بهترين بازيگر مرد/هنکس- بهترني بازيگر مرد نقش مکمل/سايمور هافمن- بهترين فيلمنامه. ‏
اوايل دهه 1980. چارلي ويلسون سناتور زن باره کنگره آمريکا که از ايالت تگزاس انتخاب شده، عضو کميته امور ‏خارجي مي شود که عملياتي مخفيانه را سامان مي دهد. شوروي به افغانستان حمله کرده و موج تازه اي در دوران ‏جنگ سرد به راه انداخته است. مشوق اصلي ويلسون زني متنفذ و ثروتمند و حامي اصلي او به نام جوآنا هرينگ است. ‏هرينگ با او از مصيبت هاي مردم افغانستان تحت اشغال شوروي سخن مي گويد و او را وادار به سفري به پاکستان مي ‏کند. ويلسون در آنجا با ژنرال ضياء الحق رئيس جمهور ديدار کرده و پس از بازديد کمپ پناهندگان افغان به شدت تحت ‏تاثير قرار مي گيرد. در بازگشت به آمريکا پس از جلب همکاري يک مامور برجسته سازمان ‏CIA‏ به نام گاست ‏آروکاتوس-مسئول امور افغانستان- تلاش مي کند تا بودجه اي براي کمک به مجاهدين افغاني تصويب کند. چنين بودجه ‏اي وجود دارد، اما کم بودن آن مانع اصلي براي مبارزه با گسترش نفوذ در خاورميانه است. تلاش هاي ويلسون به نتيجه ‏مي رسد و به زودي سيل سلاح و مواد غذايي به پاکستان و افغانستان سرازير مي شود. اما ارتش شوروي بااستفاده از ‏هلي کوپترهايش ضربات مهلکي به مجاهدين و مردم عادي افغان وارد مي کند. تنها راه تامين موشک انداز استينگر ‏براي مبارزه با حملات هوايي شوروي است و تنها کشوري که مي تواند اين سلاح ها را در اختيارشان قرار دهد، ‏اسرائيل است. سلاح ها مخفيانه به افغانستان فرستاده شده و سبب برتري جنگي مجاهدين مي شود. مدتي بعد شوروي ها ‏پساز جنگي فرسايشي نيروهاي خود را از افغانستان بيرون مي کشند. جنگ تمام شده، اما ويلسون که توانسته بود در ‏گذشته صدها ميليون دلار براي ارسال اسلحه به افغانستان اعتبار به چنگ آورد، قادر نيست تا اعضاي کميته را راضي ‏به خرج يک ميليون دلار جهت بازسازي مدارس افغانستان کند...‏

چرا بايد ديد؟
مايک نيکولز از آخرين بازماندگان نسل غول هاست. مردي که در 76 سالگي چنان فيلم منسجمي ساخته که حيرت هر ‏جواني را برمي انگيزد. نيکولزفيلمساز کم کاري است. در طول 4 دهه تنها 20 فيلم سينمايي و يک فيلم تلويزيوني ‏ساخته است. اما بسياري از فيلم هايش جريان ساز و صاحب نگاه منتقدانه سياسي بوده که از ‏Catch-22‎‏ آغاز و پس از ‏سيلک وود و رنگ هاي اصلي به جنگ چارلي ويلسون ختم مي شود. ‏
جنگ چارلي ويلسون مصداق کامل جمله خود اوست که زماني گفته بود:‏‎ ‎‏"فيلم ها مثل آدم ها هستند. تنها دو راه پيش رو ‏داريد يا به آنها اطمينان کنيد يا نکنيد". يک فيلم 75 ميليون دلاري که تام هنکس آن را تهيه کرده و در کنار فيلم هايي ‏چون شيرهايي براي بره ها قرار است نماينده وجدان بيدار هاليوود نسبت به حوادث سياسي کشورش باشد. البته نگاه ‏نيکولز و سازندگانش متوجه گذشته نزديک است، اما با هدف تصحيح اشتباهات آينده چنين انتخابي صورت گرفته و ‏امتداد سياست هاي غلط دوران جنگ سرد را نشانه رفته است. تصويري که او از دنياي پشت پرده سياست مداران ‏آمريکايي ارائه مي دهد شايد ابتدا چندان تکان دهنده نباشد، اما زماني که تنها نفوذ يک حامي مونث چارلي ويلسون را به ‏طرف انجام کارهايي بزرگ در سياست خارجي کشور هدايت مي کند، عمق بي پايگي و انعطاف پذيري مقطعي سياست ‏هاي خارجي يک ابرقدرت را در مي يابيد. نيکولز با انتخاب اين قصه هموچون رنگ هاي اصلي نشان مي دهد که به ‏وضعيت فردي آدم هاي درگير سياست بسيار اهميت مي دهد. اين درام هاي به ظاهر باشکوه درباره آدم هايي است که ‏سرشار از ضعف اند و اسير بي اخلاقي و از همه بدتر قرار است که منجي ديگران باشند.‏
هدف فعلي نيکولز يک جمهوري خواه است که در اتحاد با زني به شدت دست راستي موجبات وارد آمدن ضربه اي ‏بزرگ به شوروي را فراهم مي کند. اما همين عمليات يک دهه بعد تبديل به خار چشم آمريکا مي شود و افغانستان به ‏عنوان مامن تروريست هاي بنيادگرا به جهانيان معرفي مي گردد. نيکولز با تاکيد بر ناکامي ويلسون در کسب بودجه ‏براي بازسازي مدارس افغانستان نشان مي دهد که غفلت دولتمردان آمريکايي از آموزش و چشم نپوشيدن از يک مبلغ ‏جزئي آنها را وادار به پرداخت هزينه هاي جاني و مالي گزاف کرده است. اتفاقي که در واقعيت بسيار سهمناک تر از آن ‏است که در فيلم نيکولز ديده مي شود!‏
جنگ چارلي ويلسون جدا از نشان دادن قدرت نيکولز در ساخت يک درام زندگي نامه اي، يک فيلم سياسي بالغ مدرن ‏نيز هست. فيلمي که بايد با دقت و حوصله ديده شود!‏
ژانر: زندگي نامه، درام.

 تصاویری از فیلم

سوئيني تاد: سلماني شيطان صفت خيابان فليت


Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street

Johnny Depp stars in DreamWorks Pictures' Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street

کارگردان: تيم برتون. فيلمنامه: جان لوگان، استيون سوندهايم، هيو ويلر، کريستوفر باند. موسيقي: استيوف سوندهايم. ‏مدير فيلمبرداري: داريوس وولسکي. تدوين: کريس لبنزون. طراح صحنه: دانته فره تي. بازيگران: جاني دپ[سوئيني ‏تاد]، هلنا بونهم کارتر[خانم لاوت]، آلن ريکمن[قاضي تورپين]، تيموتي اسپال[بيدل بدفورد]، ساشا بارون کوهن[سينيور ‏آدلفو پيرللي]، جمي کمپبل باور[آنتوني هوپ]، لورا ميشله کلي[زن گدا]، جين وايزنر[جوهانا]، اد سندرز[توبي]، هري ‏تيلور[آقاي لاوت]. 95 و 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، انگلستان. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه، ‏بهترين طراحي لباس و بهترين بازيگر نقش اول مرد/دپ، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران سينماي ‏آمريکا، نامزد جايزخ بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتاي بهترين طراحي لباس و ‏بهترين چهره پردازي، نامزد 5 جايزه از انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين طراحي لباس از اتحاديه طراحان ‏لباس، برنده جايزه بهترين فيلم/موزيکال يا کمدي و بهترين بازيگر مرد/دپ و نامزد جايزه بهترين کارگرداني و بهترين ‏بازيگر زن/ بونهم کارتر از مراسم گولدن گلاب، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، ‏برنده جايزه بهترين کارگرداني از انجمن ملي منتقدان فيلم آمريکا، برنده جايزه بهترين طراحي لباس، طراحي صحنه و ‏بازيگر جوان/اد سندرز از مراسم منتقدان فيلم فونيکس، نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم انجمن طراحان ‏جلوه هاي ويژه. ‏
بنجامين بارکر پس از سال ها به لندن بازمي گردد. او سال ها پيش در پي توطئه اي توسط قاضي تورپين به خاطر ‏جنايتي که مرتکب نشده، محکوم و تبعيد شده است. تورپين که با هدف دستيابي به همسر بارکر اين نقشه را اجرا کرده ‏بود، اينک سرپرست دختر بارکر شده است. بارکر که توسط ملاح جواني به نام آنتوني هوپ نجات يافته و همراه وي به ‏لندن بازگشته، در صدد يافتن همسر و فرزندش برمي آيد. او که نام خود را به سوئيني تاد تغيير داده، پس از برخورد با ‏خانم لاوت درمي يابد که همسرش فوت کرده است. هدف تاد از بازگشت به لندن تنها گرفتن انتقام از تورپين و دستيار ‏رذل او بدفورد است. از اين رو با به راه انداختن مغازه سلماني در طبقه فوقاني مغازه خانم لاوت سعي مي کند تا قاضي ‏را به آنجا کشانده و هنگام اصلاح او را به قتل برساند. همزمان آنتوني هوپ هنگام گردش در لندن، سر از مقابل خانه ‏قاضي در آورده و با ديدن جوهانا-‏‎ ‎دختر تاد- که در خانه محبوس شده، دل به او مي بازد. سوئيني تاد که از آن چه بر ‏سرش آمده، خشمگين است تصميم به گرفتن انتقام از همه اهالي لندن دارد. اولين قرباني او نمايشگر دوره گردي به نام ‏سينيور پيرللي است و پس از مرگ او دستيارش-پسر کوچکي به نام توبي- ساکن مغازه خانم لاوت مي شود. خانم لاوت ‏نقشه ازدواج با سوئيني را در سر مي پروراند، اما سوئيني تشنه خون حاضر به چشم پوشي از هدف خود نيست...‏

چرا بايد ديد؟
سوئيني تاد يکي از نمايش هاي محبوب و مشهور انگليسي است که اولين بار در سال ‏‎1846‎‏ به خوانندگان نشريه ‏The ‎People's Periodical‏ معرفي شد. داستاني که يک قاتل سريالي در راس آن قرار دارد و فراموش نکنيد که همه اينها ‏قبل از ظهور فردي چون جک شکم پاره کن صورت مي گيرد. يک قصه قرن نوزدهمي که سلاح اش تيغ سلماني است ‏و بديهي است که بهترين مکان استفاده از آن گلوي مشتريان نگون بخت...‏
تاکنون نسخه هاي متعددي از اين نمايش اجرا يا به فيلم تبديل شده که آخرين آن نسخه تلويزيوني ديو مور در سال گذشته ‏بود که ري وينستون نقش اصلي آن را ايفا مي کرد. فاصله اندک زماني ميان نمايش دو نسخه اخير مي تواند بسياري را ‏به تفکر وادارد که چرا کارگرداني چون تيم برتون بار دست به انجام چنين کاري زده است. پاسخ در اولين سکانس هاي ‏فيلم نهفته است. جايي که سوئيني تاد با دستيابي به جعبه تيغ هاي سلماني و پس از به دست گرفتن يکي از آنها سخن از ‏کامل شدن اندام-‏‎ ‎مشحصاً دست- خود مي گويد. صحنه اي که هر بيننده و منتقد آشنا به کارنامه برتون را به ياد ادوارد ‏دست قيچي مي اندازد. اما اين تنها ظاهر قضيه است. تاد بر خلاف ادوارد تشنه خون و انتقام است. انتقامي که او را کور ‏کرده و در پايان بعد از کشتن همسرش که خانم لاوت زنده بودن او را از وي مخفي کرده بود، به قيمت جان خودش تمام ‏مي شود.‏
سوئيني تاد حکايتي است که از الگوي مانند کنت مونت کريستو و قصه هايي مشابه استفاده مي کند. مردي که محبوب را ‏در پي توطئه اي از دست داده و پس از تحمل رنج فراوان براي گرفتن انتقام بازگشته است. تنها تفاوت در ميان اين دو ‏قصه ژانرهايي است که به خدمت گرفته شده است. اگر مونت کريستو داستاني پر ماجرا و مهيج است، سوئيني تاد قصه ‏اي کند و خونين از تلاش هاي مردي براي از ميان بردن دشمن خويش است. اما در ميانه راه تبديل به يک دشمن جامعه ‏مي شود. اين قصه که در سال 1979 صاحب نسخه اي موزيکال شده و در برادوي نمايش موفقي نيز تجربه کرد، اينک ‏در دستان مردي چون تيم برتون قرار گرفته که اگر او را آلن پوي سينماي زمان ما لقب ندهيم، قصوري نابخشودني ‏مرتکب شده ايم. اما برگردان موزيکال س.ئيني تاد با وجود تمامي تلاش برتون در افزودن مولفه هاي خود به قصه اي ‏مشخص فاقد آن رمز و راز آثار پيشين اوست. شايد خيلي ها از آواز خواندن دپ نيز تعجب کنند[کاري که با موفقيت از ‏عهده آن برآمده]، ولي باور کنيد که صحنه پردازي و بازي هاي فوق العاده فيلم به يک بار ديدنش مي ارزد!‏
ژانر: جنايي، موزيکال، مهيج.

 تصاویری از فیلم

 ‏

جاعل ها


The Counterfeiters

Sony Pictures Classics' The Counterfeiters

کارگردان: استفان رُزوويتسکي. فيلمنامه: استفان رُزوويتسکي بر اساس کتاب "کارگاه شيطاني" نوشته آدلف برگر. ‏موسيقي: ماريوس روهلند. مدير فيلمبرداري: بنديکت نئئونفلس. تدوين: بريتا ناهلر. طراح صحنه: ايزيدور ويمر. ‏بازيگران: کارل مارکوويچس[سالومون سوروويچ]، آگوست ديهل[آدلف برگر]، ديويد استريسوف[فرمانده فردريش ‏هرتزوگ]، مارتين برامباخ[فرمانده ارشد هولست]، آگوست زيرنر[دکتر کلينگر]، ويت اشتوبنر[آزته]، سباستيان ‏اورژندوفسکي[کوليا کارلوف]، آندرياس اشميت[زيلينسکي]، تيلو پروکنر[دکتر ويکتور هاهن]، لن ‏کودرياويزکي[لوژک]، نورمان اشتوفرگن[آبرامووويچ]، دولورس چاپلين[زن موقرمز]، ماري بائمر[آگلايا]. 99 دقيقه. ‏محصول 2007 آلمان، اطريش. نام ديگر: ‏The Counterfeiters‏. نامزد جايزه اسکار بهترين فيلم خارجي. نامزد ‏خرس طلايي جشنواره برلين. برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ديويد استريسوف و نامزد 6 جايزه ديگر از ‏مراسم فيلم آلمان. ‏
سال 1936، آلمان. سالومون سوروويچ، سلطان جاعلين آلمان توسط هرتزوگ افسر پليس دستگير و به دليل يهودي ‏بودن به بازداشتگاه ماوت هاوزن فرستاده مي شود. با آغاز جنگ هرتزوگ که اينک لباس افسران نازي را به تن کرده، ‏سر مي رسد و او را به همراه تني چند به بازداشتگاه زاخزن هاوزن منتقل مي کند. سوروويچ در آنجا خود را با گروهي ‏از زندانيان يهودي روبرو مي بيند که صاحب تخصص هاي مختلفي هستند. هدف هرتزوگ از جمع آوري آنان جعل ‏اسناد و مدارک و ارز خارجي براي مامورين و جاسوسان نازي است. اما با گذشت زمان مشخص مي شود که هدف ‏اصلي هرتزوگ و افراد بالا دست وي جعل انبوه پوند انگليسي به قصد فروپاشاندن اقتصاد انگلستان است. سوروويچ و ‏همکارانش موفق مي شوند تا پوند انگليسي را جعل و در مقياس انبوه چاپ کنند. هدف بعدي هرتزوگ جعل دلار است. ‏اما برخي از يهوديان از جمله برگر قصد دارند با تعلل مانع از رسيدن نازي ها به اهداف خود شوند. چون مي دانند با ‏وارد شدن ضربه اقتصاد آمريکا شانس پيروزي متفقين کمتر و کمتر خواهد شد...‏

چرا بايد ديد؟
جاعل ها بر اساس داستاني واقعي ساخته شده و در هشتادمين مراسم اسکار به نمايندگي از طرف سينماي اطريش ‏حضور دارد. فيلمي درباره بزرگ ترين عمليات چاپ اسکناس جعلي در تاريخ که امروز به نام عمليات برنهارد شناخته ‏مي شود و توسط نازي ها به قصد فلج کردن اقتصاد کشورهاي انگلستان و آمريکا طراحي و اجرا شد.‏
فيلم درباره مردي يهودي است که در مشروب، روابط جنسي و قمار غرق شده، مردي که لقب سلطان جاعلين آلمان را ‏يدک مي کشد. مردي که مانند بسياري از هم نژادان خود-اما به شکلي مهيب تر- در مواجهه با دو راهي اخلاقي سر ‏راهش بايد دست به انتخاب بزند. ‏
جاعل ها ششمين فيلم استفان رُزوويتسکي کارگردان ويني متولد 1961 است که با فيلم دوگانه آناتومي در چند سال ‏گذشته شهرتي به هم زد. او که در رشته تاريخ و نمايش درس خوانده، ، ابتدا با مستندسازي آغاز کرد و سپس به ساختن ‏فيلم هاي تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي براي گروه هايي چون ‏N'Sync, Scorpions, Die Prinzen‏ رو آورد. ‏رُزوويتسکي با فيلم ترسناک و مهيج آناتومي[با شرکت فرانکا پوتنته] به شهرت رسيد، اما فيلم هاي وارثان و ضرباهنگ ‏وي در ميان منتقدان طرفداران بيشتري دارد و جوايزي هم از جشنواره هاي معتبر بين المللي دريافت کرده است.‏
جاعل ها که با هزينه 4 ميليون و 200 هزار يورو ساخته شده مهم ترين فيلم کارنامه او در قياس با آثار پيشين اثري ‏جدي تر و پخته تر است. يکي از ويژگي هاي عمده فيلم بازي کارل مارکوويچس بازيگر اطريشي است که شهرت خود ‏را در ايران و کشورهاي آلماني زبان مديون حضور مستمرش در سريال کمسر رکس است. مارکوويچس توانسته در ‏نقش يک آلماني يهودي و روس تبار با استفاده از فيزيک و ميميک چهره اش بدرخشد. بدون شک جاعلين بدون او شکل ‏فعلي را نمي داشت. جاعل ها يکي از محتمل ترين برندگان اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است.

ژانر: جنايي، درام، جنگي.

 تصاویری از فیلم


|+| نوشته شده توسط علی در و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar